دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۰

نظر بی‌مغز حمید دباشی: اشاره‌ای به مقاله‌ی او در وبلاگ ملکوت

توضیح:
من نخست سعی کردم این یادداشت را که در واقع پیامی وبلاگی است، در زیر نوشته‌ای که لینک شده بفرستم، اما پیامگیر وبلاگ ملکوت رخصت نداد، یا شاید عیب از سرور یا کامپیوتر من یا دیگر دلایل فنی بود که ... نمی‌دانم! به هر حال، این‌جا می‌گذارم‌اش.


جناب محمدپور! از بابت ترجمه‌ی مقاله‌ی دکتر دباشی به نوبه‌ی خودم سپاسگزاری می‌کنم، هرچند دریافت من و نظرگاه شما دوگونه است. به دید من، مقاله‌ی دکتر دباشی، گذشته‌ از این‌که هتاکانه و پرخاشگرانه قلمی شده، در مغزه‌ی خود آگاهی جدید و جدی‌ای برای عرضه ندارد و تنها یادآور جدل‌های بی‌پایان رایج اکتیویست‌های داخل چارچوب دانشگاه‌های آمریکاست و نه بیش. این جدل‌های پست کلونیالیستی و ادوراد سعیدوار هم که می‌دانیم حکایت‌شان؛ دو چهارراه آن‌طرف‌تر از دانشگاه خاموش و حتا از ذهن دانشجویان سابق نیز محو می‌شوند!

اگر آدمی چون دکتر حمید دباشی نتوانسته و نمی‌تواند در مردم اثر کند و به بدنه‌ی روشنفکری موجود ایرانی وصل شود و وزنی پیدا کند (منظورم دانشگاهیان آمریکا یا انگلیس نیست)، به‌دلیل "نثر ضعیف فارسی یا نااگاهی روشنفکری ایرانی از گفتمان‌های عالمانه و موشکفانه‌ی علوم سیاسی آکادمی‌های غربی یا پی‌گیری‌نکردن ارجاعات جدی مقاله‌ی ایشان توسط خواننده‌ی شتابزده و برانگیخته یا"... دیگر دلایلی که عرق‌ریزان فهرست کرده‌اید نیست، بل دلیل ساده‌تری دارد: دیدگاه‌های ایدئولوژیکی از این جنس اصولاً نمی‌تواند بردی بیش از قلمرو دانشگاه داشته باشد (دانشجوها محکوم‌اند به مخاطب‌بودن) و تنها قادر است به بخش کوچکی از دانشجویان همفکر خوراک بدهد و خلاص.

برای گلاویزشدن با خطر جنگ، ناسزاگفتن به زمین و زمان چاره‌ساز نیست. نیز ناسزانامه‌ای سطحی و تکراری را نمی‌شود به سبک حوزوی و چون متنی فقهی تفسیر و حاشیه‌نویسی کرد.

ذهن دشمن‌ساز و دشمن‌شناس دباشی -که سراسر گرفتار شعارزدگی چپ نو است- قادر به درک پیچیدگی‌های موضوع نیست، زیرا با طرفین دعوا -موافقان جنگ یا مخالفان‌اش- درد مشترک و بستر فکری مشترک و کلاً دغدغه‌ی مشترک ندارد. از این‌روست که مخالفت او با جنگ از جنس مخالفت آدمی چون من یا شما نیست. دغدغه‌ی دباشی، پریدن باجا و بی‌جا به "امپریالیسم جهانی" است و دیگر اوهامی از این دست، بدون شناختی ریشه‌ای و به‌روز از ماهیت امپریالیسم.

ما برای این‌که با جنگ احتمالی مخالفت کنیم، نخست باید گفته‌ها و ناگفته‌های طرفداران گویا یا خاموش مداخله‌ی نظامی را بشناسیم و ذهنیت‌شان را کشف کنیم؛ بایستی فشاری که آنان را به این صف‌آرایی کشیده درک کنیم تا بتوانیم استدلال قانع‌کننده ارائه دهیم؛ نه این‌که مثل حضرت‌اش چوب برداریم و با دهانی کف‌کرده و فرصت‌طلبانه و خود-مطرح-گرانه به گردن هر کس با مذاق فکری‌مان سازگار نیامد، مدال سیاه خیانت آویزان کنیم! این آدم چطور به خودش حق می‌دهد به مردمی جان‌به‌لب رسیده و گرفتار که از روی لاعلاجی -یا نقطه‌ی آخر ناآگاهی یا حتا فرصت‌طلبی- دل و چشم به "نیروهای آزادی‌بخش ناتو" دوخته و سپرده‌اند خائن خطاب کند، بدون دقیق‌شدن در ریشه‌های این سمت‌گیری؟ انصافاً ریشه‌یابی برای کسی که واژه‌ی "خائن" بنیاد نوشته‌اش را تشکیل می‌دهد اهمیتی تواند داشت؟ این کجای‌اش رسم آکادمیک است؟ کجایش اصلاً رسم انسانیت و شعور معقول است؟

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

معیارهای ارزشی و اخلاقی در ساختار فکری ما

مسعود برجیان زیر عنوان "رایج‌ترین دروغ!" می‌نویسد:
«شما الان تقوا پیشه کن... رعایت کن... خودت رو نگه دار... سراغ کسی نرو... خدا موقع ازدواجت جبران می‌کنه...! (رایج‌ترین دروغی که به پسران جوان گفته می‌شود)»
و در فیسبوک زیر همین یادداشت اضافه می‌کند:
«... عین همین چیزی که در این استاتوس نوشته شده در مورد شخص من اتفاق افتاده. یعنی دقیقاً با این تفکر خام و دروغ، من فریب خورده‌ام. فریب نه از باب اینکه زمانی که می‌توانستم صرف لذت کنم، نکردم (که البته در جای خودش مهم و پراهمیت است) بلکه دقیقاً به دلیل همین تفکر القاشده‌ی غلط، حتی به آن طرف گام هم برنداشتم و از ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین روابط هم پرهیز کردم و نتیجه‌ی ناشناخته ماندن مطلق دنیای زنان برای من...»


من می‌پندارم در این مسئله، آن‌چه کانونی است، مقوله‌ی "معیارهای ارزشی" است؛ معیارهای ارزشی فرد و جامعه که در یک اینهمانی، شانه‌به‌شانه‌ی هم حرکت می‌کنند و از هم اثر می‌گیرند. باید بازوهای آموزشی و تربیتی یک جامعه را شناخت و دید چطور عمل می‌کنند.
دین و مذهب و سنت ریشه‌‌ در آن، در جامعه‌ای مثل ایران امروز، یکی از مهم‌ترین مراکز تبلیغات اصول تربیتی هستند. مهم‌تر از آن اما رژیمی است که ضامن اجرای این دستورات است. همین موضوع به اجرای آهنین شئون اسلامی و جریان دائمی آن رسمیت می‌بخشد.
و اما کارکرد دین اسلام ایرانی که به واقع مذهب شیعه است، تنها عینی نیست. رشد و نمو در ساختار جامعه‌ی مذهبی با حضور حکومتی مذهبی، به شکل‌گیری "ذهنیت مذهبی" می‌انجامد، حتا اگر فرد چندان به اجرای فرایض دینی پایبند نباشد. من شخصاً با افرادی برخورد داشته‌ام که در عین ادعای بی‌قیدی به اصول دین یا حتا بی‌دینی، پای عمل که رسیده، از یک آخوند متعصب‌تر بوده‌اند! این اشاره درست چکیده‌ی همان "دین‌خویی" مورد نظر آرامش دوستدار است که چهار جلد کتاب سنگین صرف توضیح‌اش کرده است.[1] ما این‌جا با رسوبات فرامین مذهبی در ساختار ذهنی و روحی افراد سروکار داریم، نه با حدود اجرای فرایض دینی، تعلقات مذهبی یا سطح سواد آکادمیک آن‌ها.


از طرف دیگر، اگر نظام حکومتی یک کشور روحیه‌ای سکولار و لیبرال به‌خود گیرد، با تغییر در نظام آموزشی، نظام‌ ارزشی جامعه -و به تبع آن فرد- نیز دچار تغییر می‌شود. نمونه‌ی این روند را  می‌شود در حکومت نسبتاً لائیک رضاشاه و متعاقب آن محمدرضا شاه سراغ گرفت. با اهدای حق تحصیل و حق رای به زنان و مشارکت‌دادن‌شان در بازار کار و در کل وزن‌دادن به نقش زنان در جامعه، به ایجاد فضای باز اجتماعی کمک‌های شایان توجهی شد. این مثال زمانی بهتر عینیت می‌یابد که به زندگی و تغییرات عقیدتی مهاجران ایرانی در جهان غرب نظر کنیم. قریب‌به‌اتفاق این افراد، با هر ایده و زمینه‌ی فکری که داشته باشند، با هر سفرشان به ایران خود متوجه تغییرات ژرفی که در نظام ارزشی‌شان پدید آمده می‌شوند.
در نظام جمهوری اسلامی نیز زن در دانشگاه یا محل کار حضور دارد، اما عملاً زیر سایه و سلطه‌ی نظام مردسالار، با کارکرد مذهبی‌اش. در چنین نظامی، زن هویت فردی مشخصی ندارد و هویت‌اش را از تشکیل خانواده و در واقع از مرد می‌گیرد.

دیگر این‌که با حضور اینترنت در زندگی مردم و نزدیک‌ترشدن روزافزون انسان‌ها به هم و شکستن مرزها و شاخصه‌های تربیتی منطقه‌ای، نوعی اخلاق جهانی ایجاد شده است که انسان ایرانی نیز -چه زن و چه مرد- از آن اثر می‌گیرد. انسان‌ها -حتا در جوامع بسته- دیگر از دستگاه تبلیغات حکومتی و ارزش‌های مذهبی یا خانوادگی و جامعه -به‌طور کامل- خوراک نمی‌گیرند، چه منبع متنوع و جدیدی به نام اینترنت پا به میدان گذاشته است.

ناگفته نگذارم که تغییر در یک جامعه، شاید به گذشت چند نسل زمان می‌برد و نیازمند مولفه‌هایی است خارج از مدار بسته‌ی نظام سیاسی ارزش‌مدار مذهبی. از میان این مولفه‌های رنگارنگ، می‌شود از حضور هنر (در زمینه‌های مختلف چون سینما و ادبیات) و سیستم سیاسی دموکراتیک (در بارورکردن و پذیرفتن چندرنگی و احترام و پذیرش گوناگونی در انسان‌ها) یاد کرد. دیگر مولفه‌ها نیز در کار است مثل کتاب‌های آموزشی مدارس و رادیو-تلویزیون و ... که لابد خود بهتر خبر دارید!

1- آثار آرامش دوستدار به ترتیب نشر: ملاحضات فلسفی در دین و علم، درخشش‌های تیره که اساس تز دوستدار در آن شرح می‌شود، امتناع تفکر در فرهنگ دینی که شرح مبسوطی است بر درخشش‌های تیره و در آخر، خویشاوندی پنهان که مجموعه‌ای است از مقالات در زمینه‌های مختلف فلسفی. 

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

پس‌گرفتن "دکترای افتخاری" از علی‌میرفطروس!

شوربختانه رفتار حذفی و توهین‌آمیز آقای صمدانی -که عنوان دکتر و ریاست دانشگاه آمریکایی گلوبال را یدک می‌کشد-، به صرف یک اختلاف عقیده، نه نشانی از خردورزی آکادمیک دارد، نه احترام به آزادی بیان و اندیشه. به قول معروف: "هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک"!
دستپاچگی شعارگونه دکتر صمدانی را می‌شود در یادداشت ارجمند دکتر نوری‌علا مصداق یافت که به قولی، صرفاً مسئولیت از سر بازکردن است و بس. در این بازی مسئولیت‌گریزی البته، آقای صمدانی بر دیگر هم‌وندان خود پیشی گرفته، سعی در تخریب وجهه‌ی روشنفکری بلندآوازه‌ دارد که نیازش به القابی چون "دکترای افتخاری" فلان دانشگاه در حد "هیچ" است. به‌واقع اگر قرار بر اعتبارگیری از طرف مقابل باشد، این دانشگاه "افتخاری" آمریکایی گلوبال (اینترنتی) جناب صمدانی است که از نام بزرگی چون علی میرفطروس بهره برده، نه به‌عکس.

در این باره پاسخ علی میرفطروس خواندنی است:
«برطبق اطلاعیه ای که در روزنامهء انقلاب اسلامی آقای «دکتر» ابوالحسن بنی صدر منتشرشده، گویا مسئول «دانشگاه؟ گلوبال یونیورسیتی»، آقای صمدانی، به اتهام واهی ِ«حمایت من ازحملهء نظامی به ایران!!!»،خواستار سلب «تیتر دکترای افتخاری» این «دانشگاه ؟» ازمن شده است!
براین مژده گرجان فشانم رواست!
من همواره به پشتوانهء کتاب ها و تحقیقاتم (که خوشبختانه بخاطر استقبال و عنایت عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران، هریک، به چاپ‌های متعدّد رسیده)، هیچگاه به اینگونه «دانشگاه» ها و«تیترها»، اعتنائی نداشته یا اعتباری نداده ام وبدون فروتنی، معتقد بودم که :این تیتر ِ دکتری است که باید به من افتخارکند نه برعکس!، ولذا، هیچگاه و درهیچیک از کتاب هایم ،ازاین «تیتر» استفاده نکرده ام...ِ»[لینک]



یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (3)

گوشه‌ای به گرفتاری اقتصادی یونان و ...
وام‌گرفتن از بانک‌های مرکزی (مثل بانک جهانی یا بانک مرکزی اروپا) و دیگر وام‌دهندگان بی‌مرز، پیامدهایی دارد درست مثل تسخیر و به‌بردگی‌گرفتن یک کشور. آن‌چه در یونان در حال اتفاق است، البته بدون خونریزی، شباهت عجیبی دارد به حوادث مصر یا تونس. با تزریق وام مابه‌ازا (Bail Out) به بدنه‌ی اقتصاد یونان، اداره‌ی تمام ساختمان اقتصادی این کشور، به‌طورعملی، از بانک‌ها گرفته تا صندوق بازنشستگان، به وام‌دهنده (اتحادیه) منتقل می‌شود. تصمیم‌گیری‌های کلان اقتصادی و تا حدی کوچک نیز بدون اذن وام‌دهنده ممکن نخواهد بود. حضور پایاپای کشوری با بنیه‌ی ضعیف اقتصادی در کنار کشوری قوی اصولاً معنی‌ای جز این ندارد! درست با علم به این واقعیت بود که مردم و روشنفکران یونانی ماه‌ها بر علیه این طرح تظاهرات کردند (گاهی حتا خونین)، اما مدیای مسلط با بی‌توجهی به آن و صرفاً پوشش‌دادن "بهار خودساخته‌ی عربی"، راه را بر پس‌زدن طرح بست.
 آیا یونان قادر خواهد بود ساختمان اقتصادی خود را به حد کشورهای اصلی اتحادیه ارتقا دهد؟ پاسخ به این سئوال البته سخت نیست، چون ماهیت اقتصاد غیر صنعتی یونان را همگان می‌شناسند. پس، سیر فرورفتن در قرض و پیروی از "اراده‌ی مرکزی اروپا" به‌قوت خود ادامه یافته و تشدید خواهد شد.
نکته‌ی حاشیه‌ای و اما قابل تامل این است که بانک مرکزی اروپا با کدام پشتوانه می‌خواهد به یونان یا  مهم‌تر از آن ایتالیا وام بدهد؟ سرمایه‌گذاران اصلی این بانک‌ چه ارگان‌ها یا کسانی هستند؟ شاید فکر کنید دولت آلمان یا فرانسه! پاسخ به این پرسش، تحقیقی همه‌جانبه بر مبنای مدارک و شواهد غیر رسمی را می‌طلبد که در اینترنت به وفور یافت می‌شود.

  آن‌طور که می‌گویند، طراح اصلی و سازمان‌دهنده‌ی اقتصادی یونان در سال‌های گذشته GS بوده است که یکی از ابرقدرت‌های بورس است. جالب این‌جاست که بلافاصله بعد از یونان -یعنی به‌فاصله‌ی یک‌روز-، قضیه‌ی بدهی نجومی ایتالیا (هزار و نهصد میلیارد یورو) در صدر قرار گرفت و متعاقبش، ماریو مونتی نخست وزیر "عبور از بحران" شد که خودش ‌سال‌ها از مشاورین ارشد GS بوده است! یعنی اگر قبلاً بانک‌های جهانی و بورس از راه دور این کشورها را کنترل می‌کردند، امروز دیگر لزومی نمی‌بینند که در سایه عمل کنند؛ خود وارد گود شده‌اند و "دولت تعیین می‌کنند"!
عده‌ای معتقدند که گرفتاری یونان به‌خاطر تنبلی مردم یونان است! یعنی یونانی‌ها و احتمالاً ایتالیایی‌ها و اسپانیایی‌ها... عرضه‌ی بالاکشیدن خود به حد استانداردهای اروپا را ندارند. اگر این کشورها بی‌عرضه‌اند، پس چرا اصولاً به اتحادیه دعوت شده‌اند؟ آیا نباید فکر کرد که دعوت شده‌اند، تا به دست خود ویران شوند؟ در ثانی، طبق مشاهدات خود من، از حدود دوازده سال پیش به این سو، قیمت کالاها و سرویس‌ها در سرآمد کشورهای اروپایی یعنی آلمان، تقریباً یک برابر و نیم تا دو برابر شده است. آیا فرمول تنبلی در مورد مردم آلمان هم صادق است، یا این‌که طراحان بازی مالی در اروپا برای‌شان فرق نمی‌کند کدام مردم با چه ملیتی تحت فشار باشند؟

رسم امروز دنیا
دنیای ما، دنیای غرامت‌دهی و غرامت‌ستانی است. به‌واقع تمام اتفاقات بزرگ زیر سایه‌ی همین چتر رخ می‌دهند. کشورها در اروپا (یونان، ایتالیا، پرتقال، ایرلند، اسپانیا و...) درگیر طرحی می‌شوند و تعهداتی را می‌پذیرند که خود بهتر می‌دانند عمل به آن‌ها ممکن نیست . به واسطه‌ی عضویت در یک جمع قاره‌ای، تا گلو در قرض فرو می‌روند و دیگر امکانی پیش نمی‌آید که به استقلال مالی/ملی نسبی قبلی خود برگردند.
در شرق، نظام سیاسی کشورها نابود می‌شود و بنیاد ساختمان ثبات‌شان ترک برمی‌دارد تا درآمدهای‌شان صرف بدهی‌های روزافزون و بازسازی‌های بی‌پایان بشود. به‌چشم دقت، یک جور اینهمانی وجود دارد بین همه‌ی این اتفاقات، در چند دهه‌ی گذشته. در دگردیسی امروز جهان، بحث دارا و ندار از حوزه‌ی جغرافیا و بُرد دید خارج شده، به ماورای تخیل و گمان پرکشیده است. به‌خاطر پیچیدگی و شتاب مشکلات امروز جهان، شناسایی بانیان اصلی این تحولات تاریک ساده نیست، چرا که در قید و زیر نام و جغرافیا و پرچم ملی نیستند. با این وجود، سخت نیست که دست طراحانی را در سرنوشت بسیاری از کشورها ببینیم، به‌خاطر عاقبت مشابه.
آن‌چه دارد در دنیای فعلی اتفاق می‌افتد، محصول روندی‌ست زنجیروار که سر نخ این روند، به‌دست عده‌ی مشخصی است، فارغ از هر نژاد و ملیت.

بخش پایانی این یادداشت را، به‌زودی خواهید خواند.

:: دیگر بخش‌ها: [یک][دو]

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰

بمبی که علیا ماجده مصری ترکاند!


گرفتاری عمده‌ی تحلیل‌های روان‌شناختی، فمینیستی، اخلاقی و کلاً معنی‌شناسانه‌ی اصحاب اینترت بر عملکرد علیا ماجده المهدی مصری این است که آن‌ها را از حالت ناظر، به میدان و معرکه‌ای می‌کشاند که متعلق به آن‌ها نیست و مجبورشان می‌کند که بر علیه یا به‌نفع یک‌طرف موضع‌گیری کنند. بی‌توجهی اصلی ما به جوهر شوکی است که این زن جوان وارد کرده تا ذهن‌های خموده را به سمت روند ویرانگر "اسلامیزه‌شدن دموکراتیک" که دارد مصر را می‌بلعد متوجه کند.

آن‌چه علیا کرده، یعنی ترکاندن بمب اینترنتی، شناخت و استفاده از ابزار "عریانی تن" بوده برای تبلیغ ایده‌‌ی سیاسی‌اش. در زمانه‌ای که "رسانه‌ی مسلط" اجازه‌ی فکرکردن به کسی نمی‌دهد و با ساخت افکار عمومی، کشورگشایی‌های اخیر در شمال آفریقا و احیاناً در سوریه و ... را "توجیه دموکراتیک" می‌کند، علیا با سنت‌شکنی آگاهانه‌ی خود، خواب را سرهایی پرانده که هم‌چنان دل به "ارتش آزادی‌بخش ناتو" و "مداخله‌ی نظامی یا غیر نظامی دموکراتیک‌ساز قدرت‌ها" بسته‌اند. او با هدف‌گرفتن مشخص فناتیک‌های اسلامی در مصر و طراحان جهانی پشتیبان‌شان، به مخاطب توجه داده که مسیر گذار مصر به قعر فلاکت فاندامنتالیسم است نه ساحل عافیت آزادی.

این‌که خیلی‌ها آمدند تا تن لخت او را ببینند نه پیام او را بشنوند و این‌که اگر جوان و زیبا نبود، با چنین اقبالی روبه‌رو نمی‌شد، تماماً گمانه‌های حاشیه‌ای بمب تبلیغاتی علیا هستند. من شک دارم که او قصد داشته نامی ماندگار شود یا مانیفستی فرموله‌شده برای استفاده‌ی آیندگان ارائه بدهد! این‌گونه برداشت‌ها، نشانه‌ی درک ضعیف از کارکرد رسانه در دنیای امروز است. نقطه‌ی مقابل‌اش علیای جوان است که با شناخت کانونی از رسانه‌ی اینترنت، شادابی تن را آیینه‌ای کرده به آفتاب، تا برق‌اش چشم سودازدگان احیای خلیفه‌گری اسلام در قرن بیست‌ویکم را بزند و آتشی به جان‌شان بیاندازد که ضجه‌ها و "وا اسلاما"ی‌شان، ما پیرامونیان حواس‌پرت را به خود آورد که ببینیم: چطور دارند آزادی را زیر حجاب دموکراسی خفه می‌کنند و به مسلخ می‌برند.

   :: طرح از مانا نیستانی

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (2)

سیر حرکت جهان رو به جلو است، اما زیاد به چپ و راست می‌پیچد.
ما در این پیچ‌وخم‌ها است که ویران می‌شویم و به مقصد نمی‌رسیم...

تبعات دخالت نظامی و حواشی پس از آن
بدون ورود به تحلیل‌های ژئوپلتیک -که در آن تخصصی ندارم-، تنها بر اساس نگاهی حتا گذرا به شواهد زنده و اتفاقاتی که همین روزها افتاده یا می‌افتد، می‌شود گفت که ورود نظامی به ایران، دخالتی درازدامنه و طولانی‌مدت خواهد بود؛ لااقل صدمات مالی و روانی آن سال‌ها بر تن و ذهن میهن ما حضور خواهد داشت. حال فرض را بر این بگذاریم که این مداخله اتفاق بیافتد (مثل نمونه لیبی) یا که ایران از خاکستر جنگی داخلی بیرون بیاید (مثل سوریه). بعد چه می‌شود؟

نخست، تمام درهای سری تاریخی ایران به جهان باز می‌شود و در دسترس نامحرمان قرار می‌گیرد: تمام آرشیوها، اسرار و اسناد رسمی و اداری، اسناد حکومتی و سیاسی، نظامی، امنیتی، اقتصادی، اموال موزه‌ها، اموال ارتش و سپاه، تاسیسات نفتی و صنعتی مثل ذوب آهن و بقیه... بدتر از آن، اداره‌ی تمامی ارگان‌های رسمی و غیر رسمی کشور نیز به دست دخالت‌گران نه‌چندان صالح می‌افتد. 
به دلیل شتاب حوادث و فضای هیجانی و هرج‌ومرج، عملاً امکان سامان‌‌دهی به انتخاباتی سالم و مردمی منتفی خواهد بود. این فرصتی است تا "مدیای مسلط" به میدان بیاید و مسیر را به سمتی هموار کند که اتوماتیک‌وار و البته "کاملاً دموکراتیک"، دولتی ضعیف (حالا با خوشبینی، نمی‌گوییم خائن) روی کار بیاید. این وضع ایران را به دوران تسلسل سیاسی و تغییر پشت تغییر می‌کشاند، یعنی بی‌ثباتی فراگیر و درازمدت. در فضای بی‌ثباتی، افق‌ها به برنامه‌ریزی‌های درازمدت کور می‌شود، فساد اداری رشد کرده دست‌اندرکاران به فکر منافع لحظه‌ای خود خواهند بود، چون آینده‌ای برای خود نمی‌بینند. گذشته از فقر و پایین‌آمدن استاندارد زندگی، کنترل رشد بی‌رویه‌ی جمعیت نیز ناممکن خواهد شد، یعنی بالارفتن گرفتاری و هزینه‌ها. هم‌چنین  نبود دولت مرکزی مقتدر یعنی نبود امنیت مردم. سپس درگیری‌های قومی و داخلی -یکی پس از دیگری- از اقصانقاط کشور شعله خواهند کشید. حکومت‌های سست فاقد قدرت اداره‌ی مالی/اداری کشور، به وام‌ها و مدیریت خارجی (حال در ردای بانک جهانی، سازمان ملل و ناتو) روی می‌آورند و با دست‌به‌دست گشتن حکومت، این وام‌ها بر هم تلنبار خواهند شد و کشور را به ورشکستگی خواهند کشاند. آغاز ورشکستگی اقتصادی، پایان حمیت ملی است: آغاز بحث شیرین ایران کثیرالمله و تقسیم کشور...
در چنین وضعی، در سرایی که امنیت و اقتصاد و آبادانی نیست، دموکراسی چیزی نیست جز "دل‌خوش‌کنک"!

ادامه‌ی این یادداشت را با عنوان‌هایی چون "جنگ روانی"، "راه حل خروج از بحران"و الخ خواهید خواند.

بخش نخست همین یادداشت: [+]

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (1)


پس از رخ‌دادن "بهار عربی" و بازشدن پنجره‌ای به افق تغییر، بعضی از ایرانیان تحت فشار و دچار هیجان، دل به دخالت نظامی غرب بسته‌اند. خیلی‌شان البته فاش نمی‌گویند؛ از لحن گفتار و نانوشته‌های بین سطرهای‌شان اما این هم‌دلی پیداست. برخلاف این عده، من معتقدم اگر چنین دخالتی اتفاق بیافتد، آن کورسوی تغییر سالم به آزادی نیز مسدود شده، ملت ما به ته چاه ویل بی‌سرنوشتی پرتاب خواهد شد.

دلایل رد گزینه‌ی دخالت نظامی
ایجاد هیجان باعث می‌شود که ما حواشی این‌گونه تغییرات با کمک نظامی ناتو را نبینیم. این دقیقاً "چشم اسفندیار" قضیه است. پیشنهاد من این نیست که مردم جان‌به‌لب و رسیده به مرز ناامیدی ما، با همین نظام فعلی بسوزند و بسازند؛ یک‌قدم به‌پیش حتا معتقد نیستم که نظام جمهوری اسلامی بهتر از نیروهای نظامی ناتو است؛  آن‌چه مد نظر من است، توجه دقیق به تبعات پس از این‌گونه دخالت‌های نظامی است. به واقع من، با نفس دخالت نظامی مخالفم به دو دلیل: یکی آن‌را تنها راه حل مسئله نمی‌دانم و دوم، اثرات جانبی آن‌را بسیار مهلک‌تر از حتا تلفات جانی و مالی آن می‌پندارم.

 درس تجربه: طرح بی‌ثبات‌کردن کشورها
در لیبی، یعنی در کشوری که بالاترین رشد سرانه‌ی کشورهای افریقایی را داشت، جنگ داخلی به‌راه افتاد و این‌قدر ادامه پیدا کرد که از آن کشور ویرانه‌ای بیش باقی نماند.  ثمره‌ی انباشت خشونت در این جنگ نیز ویدئوهایی بود که از کشتن قذافی دیدیم (به‌عنوان نمونه‌ای کوچک از کل) و قتل‌ها و جنایت‌های مخوفی که به‌وسیله‌ی رسانه‌های مستقل گزارش شدند.
این‌بار با تجربه‌ای بیش‌تر و با کمک تسلیحاتی/تبلیغاتی به مخالفین، در سوریه اما جنگ فرسایشی داخلی ایجاد کردند تا کشور در شعله‌های آن به‌آرامی بسوزد و دیگر هیچ قدرتی از خاکسترش برنخیزد. کار که با کم‌ترین هزینه‌ای برای "قدرت‌ مرکزی جهانی" تمام شد، مردم حیران سوریه خود با التماس به پای نیروهای سازمان ملل و ناتو می‌افتند تا در کشورشان نظم را برقرار کند و ناظر به‌اصطلاح انتخابات باشد. به این می‌گویند کشتن هر امکان بازسازی! در کشوری که نه حزبی فعالیت داشته ، نه ان جی او یا نهاد مردمی مستقل و قوی وجود دارد، نه خرد جمعی بر مبنای توجه به منافع ملی شکل گرفته، نه شناخت کافی از کاندیداها و نمایندگان آتی وجود دارد، در چنین فضای سرسام‌آور هیجانی و سردرگمی پس از جنگ داخلی، از انتخابات آزاد چه نتیجه‌ای بیرون خواهد آمد؟  در چنین وضعی، قدرت مرکزی خارجی با سیطره‌ی کامل خود و با ابزار رسانه،  در شکلی کاملاً  انتخابی و"دموکراتیک"، آب را به سمت منافع خود هدایت خواهد کرد که مردم  سوار بر آن خودخواسته به چاه فلاکت سرازیر شوند!

این گفتار ادامه دارد...

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰

"جهان غرب" یا سرکردگان اقتصاد؟

اشاره‌ای به "بهار عربی"!
مسعود برجیان به بهانه‌ی نوشته‌ای از علی افشاری، یادداشت ارجمندی منتشر کرده که مفاد آن سخت تأمل‌برانگیز است. من از ورود به یادداشت آقای افشاری می‌گذرم که گفتنی‌ها را مسعود گفته؛ دوست دارم اما -در مختصرترین شکل ممکن- بر یادداشت‌ مسعود نکاتی را بیافزایم یا از ظن خود صیقل بدهم، تا شاید متن اصلی بازتر و خواناتر بشود.
اگر بخواهیم در کوتاه‌ترین تعریف، آن‌چه در لیبی اتفاق افتاد را مغزه‌شکافی کنیم، بایستی بگوییم که حکومت قذافی، بر اساس مصالح و به امر تشکیلاتی که جهان را اداره می‌کند [+] (بانک‌های جهانی، بازار سهام، الخ)، توسط نیروی ناتو و با همکاری بعضی از مردم داخل لیبی، واژگون شد. با راهنماقراردادن این تز، حال باید رفت سراغ یادداشت غسل طهارت «دخالت بشردوستانه» .

دنیای غرب چیست؟
نکته‌ای که  بهتر است به آن بیش‌تر توجه شود، طرز استفاده از عبارت "دنیای غرب" است. مسعود در نوشته‌اش از "منافع غرب" یاد می‌کند که منظور منافع مشترک همان کشورهای اتحادیه‌ی اروپا (به‌ویژه اروپای غربی) و آمریکا و کانادا است. این طرز تلقی از جهان سرمایه‌داری، با آن‌چه به‌واقع جهان سرمایه‌داری کنونی را می‌گرداند اختلافی پدیدارشناسانه دارد.
تصور کلاسیک از جهان سرمایه‌داری غرب این است: تعدادی کشور در اروپا به‌علاوه‌ی کانادا و در راس همه آمریکا با درنظرگرفتن منافع ملی خود، در موضوع اقتصاد با یک‌دیگر اتفاق نظر دارند و بر همین اصل، دست به تحرکاتی مشترک می‌زنند. می‌شود باقی کشورهای توسعه‌یافته چون استرالیا، نیوزیلند، ژاپن و غیره را هم به این فهرست اضافه کرد.  این تعریف با چند ایراد جدی روبه‌روست:
با رکود شدید و گسترش نابرابری اقتصادی در آمریکا و سپس اروپا، متوجه شدیم که تمرکز بر "منافع ملی" چندان در دستور کار کشورهای غربی نیست، یا لااقل مثل دهه‌های قبل در ارجحیت نیست.  در کنارش، با وضعیت خودساخته و ویرانگری که برای یونان به‌وجود آمده و احتمالاً دامنه‌اش به پرتقال، اسپانیا و ایرلند نیز سرایت می‌کند، شاهدیم که اتحادیه‌ی اروپا -با نگاهی "فراگیرتر" از چارچوب ملی، بی‌توجه به لب پرتگاه بودن "شریک اقتصادی خود"، چطور از او یک مستعمره‌ی تا گلو زیر قرض می‌سازد و شرکا را  بر اساس سلسله‌مراتب و "اولویت‌هایی" طبقه‌بندی می‌کند. مدیای مسلط نیز آن‌طور که باید اعتراضات و درگیری‌های فراگیر در یونان را بازتاب نداد که طبعاً اتفاقی نبود. و اما جالب‌تر از همه این است که اروپای متحد، ابتدا با ایجاد واحد پولی یکسان (یورو) و بدیلی برای ارز جهانی دلار آمریکا، با آن [در ظاهر] به رقابت برخاست. همین اروپا اما در مسائل استراتژیک جهانی در کنار آمریکا حضور جدی دارد (مثل "بهار عربی").  هر دو ارز نیز هر روز ضعیف‌تر می‌شوند.  آن‌طور که از قرائن پیداست، با ضعیف‌کردن یورو و دلار (شاید عمدی) و ادغام هر دو، ممکن است یک واحد پولی یکسان و جهانی سربرآورد. در این راستا دیدیم که پس از رکود اقتصادی و درست در موسم بهار عربی،  بازار سهام برلین و نیویورک و نیز لندن و کانادا در هم ادغام شدند و مرزها برداشته شد.  به‌راستی این تضادها را چطور می‌شود تبیین کرد؟  چه نیروی خارج از مرکز و نامرئی، بی‌تعهد به مرزبندی‌های جغرافیایی و سیاسی داخل دنیای غرب، بانی تصمیم‌گیری‌های کلان می‌شود؟  آیا قائل هستیم که چنین نیرویی وجود دارد، یا که زاده‌ی تئوری توطئه است و نباید بدبین بود! 

موضوع نفت
مسعود به‌درستی اشاره می‌کند:
ساده‌انگاری تحلیل‌گرانی که موضوع نفت را تنها انگیزه یا انگیزه‌ی اصلی ناتو برای دخالت در لیبی می‌دانند و کسانی که با ردیف کردن این اعداد و ارقام، از در مخالفت با آنها بر می‌آیند، در همین‌جا روشن می‌شود. این موضوع در مورد حمله‌ی آمریکا و انگلیس به عراق نیز مطرح می‌شد.
و سپس دلیل می‌آورد:
 آمریکا در سند استراتژی امنیت ملی خود که سال‌ها پیش از حمله‌ی آمریکا به عراق، تدوین شده و دورنمای سیاست آمریکا را تا سال ۲۰۲۵ معین کرده، یکی از اهداف خود در خاور میانه را استقرار موشک‌های دوربرد خود در یکی از کشورهای ایران یا عراق عنوان می‌کند. دلیل مطرح‌شده در این سند، مرکزیت ایران و عراق در منطقه‌ی خاور میانه است که به آمریکا امکان می‌دهد از این طریق، کل منطقه را زیر بُرد موشکی خود داشته باشد. بنابراین نه تنها موضوع نفت، تنها انگیزه‌ی آمریکا برای حمله به عراق نبوده است که حتی انگیزه‌ی اصلی هم نبوده است. همین موضوع در مورد لیبی نیز صادق است. موقعیت ژئوپلیتیک لیبی از نظر تسلط بر کل شمال آفریقا و جنوب اروپا و به عنوان یکی از شاهراه‌های اتصال آفریقا و اروپا، وضعیتی بسیار ویژه است.
 موضوع این است که ما وقتی از نفت صحبت می‌کنیم، نخست باید بدانیم که اصولاً نفت چی هست؟ این پرسش  در ظاهر بدیهی، در واقع یکی از کلیدهای حل معمای "اتحاد نامرئی" است.  نفت صرفاً آن‌ ماده‌ی سیاهی که در بشکه می‌ریزند و می‌فروشند نیست. علاوه بر آن، نفت یکی از شاخصه‌های اصلی بازار سهام است.  بازار سهام نیز دنیای اقتصاد در بطن دنیای اقتصاد است، درست مثل اینترنت که دنیای مجازی در دنیای واقعی است. جالب این‌که تبادلات در سهام نفت به مراتب بیش‌تر از خود نفت است.  این چیزی است که از دیده‌ی تحلیل‌گران ما دور مانده، چون سررشته‌ای از دنیای سهام ندارند. شاخصه‌ی نفت در بازار سهام تابع یک‌سری نوسانات لحظه‌ای و بیرونی است. این نوسانات، تماماً  مربوطه به تحرکات سیاسی هستند. برای همین، نفت علاوه بر این‌که مهم‌ترین سوخت حال حاضر جهان است، سلاحی کاملاً استراتژیک نیز هست.  فهم ما موقعی از مسئله‌ی استراتژیک نفت جامع‌تر می‌شود که بدانیم نفت، در بیش‌تر مواقع نه توسط صاحبان ذخایر، بل‌که به‌وسیله‌ی شرکت‌های نفتی و طی قراردادهای چندین ساله استخراج، تولید، صادر و به‌فروش می‌رسد. حال باید دقت کرد که چه تشکیلاتی این چرخه‌ی اقتصادی را می‌گرداند؟
قذافی قرار بود اواخر امسال، قراردادهای نفتی‌اش را  با شرکت‌های نفتی غرب تجدید نکند و با شرکت‌های چینی وارد معامله بشود.* شاه نیز قرار بود در سال 58، یعنی تاریخ انقضای قراردادهای نفتی ما، دیگر با شرکت‌های انگلیسی و آمریکایی قراردادی منعقد نکند و نفت ایران را با قیمت‌گذاری اوپک توسط شرکت ملی پارس استخراج و صادر کند. ایجاد پالایشگاه‌ها در ایران نیز پیرو همین تفکر درازمدت بود. البته ما که دایی‌جان ناپلئون‌ نیستیم که زبانم لال فکر کنیم  این وسط توطئه‌ای در کار بوده است!

آمریکا به مثابه دفتر کار و بازوی نظامی اقتصاد جهانی
پیرو آن‌چه در ابتدای این یادداشت گفته شد، این‌روزها زیاد نمی‌شود از "استراتژی بلندمدت امنیت ملی آمریکا" صحبت کرد، زیرا استراتژی‌ها از بلند‌مدت و ملی، به کوتاه‌مدت و گلوبال تغییر شکل داده‌اند.  برای مثال، اگر آمریکا بخواهد سیستم کشوری را تغییر بدهد، دیگر مثل نیکاراگوئه عمل نمی‌کند و این دخالت، حتماً با همکاری شرکای اقتصادی/استراتژیک انجام می‌شود. همین است که در سی سال گذشته -به‌ویژه در ده سال گذشته- به اندازه‌ی چند قرن اتفاقات عجیب و غریب در دنیا رخ داده است.  این استراتژی‌های کوتاه‌مدت و لحظه‌ای البته بر بنیان نوعی مانیفست نانوشته (شاید هم نوشته) پی ریخته می‌شوند و عمل می‌کنند. آن‌چه در این مانیفست می‌خوانیم این است: «ساخت حکومتی جهانی و در کل تسخیر جهان نیازمند ایجاد بی‌ثباتی در خارج از قلمرو خود و از آن سمت، ناآگاه نگه‌داشتن و مشغول‌کردن مردم داخل قلمرو خود است.»[+] به‌راستی کدام طرح نامرئی  یک‌باره تعدادی از کشورهای در ظاهر نه‌چندان دوست را در موضوعی مثل فتح لیبی کاملاً هم‌قول می‌کند؟  پاشنه‌ی آشیل "قذافی باید برود" و "کاسترو مهم نیست برود" در کجاست؟
با توجه به دلایل متفاوت از جمله ناعادلانه‌ترشدن وضعیت توزیع در آمریکا و کم‌توجهی به وضع مردم و نیز شراکت آمریکا با ناتو در مسائل شمال آفریقا، عبارت کلاسیک "امپریالیسم آمریکا"** دیگر از معنی تهی شده است. تعریف ساده‌ی آمریکای کنونی، عنوان این پاراگراف است.

در این باره هر چه نوشته شود باز کم است. شاید وقتی دیگر...

پی‌نوشت:
*علاوه بر آن، قذافی می‌خواست نفت را به "یوآن" (واحد پول چین) به چین بفروشد نه به دلار. این‌ کار دهن‌کجی آشکار به قاعده‌ی بازی نفت و واحد پولی مبادلات بین‌المللی و آتوریته‌ی آن (نظام پولی) بود. دوم، قذافی یکی از معدود ذخیره‌کنندگان طلا (شمش) در جهان بود؛ چیزی بالغ بر 144 تن طلا در خزانه‌داری خود داشت. جمع‌آوری شمش طلا یکی از برهم‌زننده‌های قاعده‌ی پولی و مبادلاتی جهانی به‌ویژه مبادلات با دلار یا اعتباری است، زیرا از دهه‌ی هشتاد به این سو و با فشار بانک‌های جهانی، طلا دیگر پشتوانه‌ی پولی جهان شناخته نمی‌شود. از این طریق، سیستم کردیتی به‌وجود آمد و نتیجه‌اش را نیز در رکود سال 2008 شاهد بودیم ... و بدتر از آن‌را شاهد خواهیم بود. قذافی قصد داشت با پشتوانه قرار دادن طلا، بانکی اعتباری در کامرون ایجاد کند که این کار، سرپیچی کامل از نظام بانکی و پولی جهانی بود، زیرا از سلطه‌ی IMF (یعنی International Monetary Fund) و پدرخوانده‌ی بانک جهانی و صندوق بین‌الملل و بانک مرکزی اروپا (مثل خانواده‌ی رادچایلد) عملاً خارج می‌شد و به آن حساب پس نمی‌داد.
دیگر این‌که قذافی قصد داشت به کمک چین، ماهواره‌ی مخابراتی آفریقا را تا سال 2012 به فضا بفرستد. این کار نه‌تنها باعث مختل‌شدن درآمد سنگین غول‌های مخابراتی می‌شد، بل از لحاظ اطلاعاتی، کنترل دنیای مسلط بر آفریقا و کشورهای ثروتمندی چون لیبی را با مشکل جدی مواجه می‌ساخت. مخابرات که می‌دانیم ابزار بی‌بدیل تسلط است و سرش نیز معلوم است که دست کیست و ابداً علاقه‌ای به شراکت با دیگری ندارد.
علاوه بر طلای سیاه، لیبی صاحب بزرگ‌ترین منابع آب زیرزمینی در آفریقا بود و همین موضوع، این کشور را در صدر کشورهای استراتژیک آفریقایی می‌نشاند.
**برای فهم مفهوم "امپریالیسم نو" بایستی در کاوش منابع مالی‌ای بود که نقش پشتوانه‌ی بانک‌های مرکزی جهان را بازی می‌کنند و به کشورها و دولت‌ها وام می‌دهند و بر بورس مسلط‌اند و نوسانات اقتصادی کلان را فراچنگ دارند. همین‌ها، علاوه بر در اختیارداشتن بخش عمده‌ی طلا و پول در جهان، در نقش "پایان جهان" نیز نقش‌آفرینی می‌کنند. توضیح این‌که یک شرکت نفتی هر چقدر که بزرگ باشد، باید پولش را جایی ذخیره یا سرمایه‌گذاری کند. از این رو، باز باید جلوی این غول‌ها -که تعدادی خانواده و شرکا هستند- دوزانو بنشیند! چنین قدرت‌هایی، با استیلا بر بخش عمده‌ی سرمایه‌ی ارزی و اعتباری، انرژی، سیستم‌های ارتباطی چون اینترنت و مخابرات و اخیراً آب آشامیدنی، بر کار دولت‌ها مسلط‌اند و درست به همین خاطر است که در مسائلی جهانی، بسیاری از دولت‌های غربی، بی‌توجه به اختلافِ نظرهای جدی و حتا بی‌توجه به افکار عمومی خود، به‌طوری هماهنگ عمل می‌کنند. به‌راستی چه نیرویی باعث این هماهنگی عجیب می‌شود؟