جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

تویوتا در آمریکا

آمدن مالک اصلی تویوتا (Akio Toyoda) به آمریکا و اعترافات و معذرت‌خواهی‌اش به‌خاطر مشکلات فنی (ترمز) تویوتا، در خود چند نکته درخور توجه دارد که اصلی‌ترین‌اش "رابطه‌ی قدرت در اقتصاد" است. واقعاً چه قدرتی جز آمریکا قادر است بزرگ‌ترین تولید‌کننده‌ی اتوموبیل امروز جهان را از دربارش بیرون بکشد و تلویحاً در اذهان عمومی محاکمه کند؟ وقتی ابرقدرتِ جهان می‌بیند چطور اوضاع اقتصادی تولیدکنندگان خودی خراب است، طبیعی است در کار آن‌ها که دارند پیشی می‌گیرند اخلال کند و برای‌شان حدوحدود بگذارد...

تویوتا نیز چون راه و رسم اقتصاد و رمز ماندگاری در صدر آن -که چیزی جز مصالحه با قدرت نیست- را می‌داند، به‌جای گردن‌افراشتن‌ها و گردن‌کلفتی‌های ایدئولوژیک و جهان‌سومی، با گردنی کج راهِ "عذرخواهی" و پرداختِ به‌موقع باج سیبیل را برمی‌گزیند تا با کم‌ترین هزینه‌ی ممکن، از مهلکه‌ای که ارباب قدرت پیش پایش گذاشته‌اند، بگریزد.
فهم امروزی اقتصادی و راندن در راسته‌ی روابط قدرت تعریفی‌ست برازنده‌ی آن‌چه تویوتا کرد.

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

تلاشی که برای تعريف فرهنگ می‌کنند!

بسياری تا به حال، به چارچوب‌تراشی برای "فرهنگ ايرانی" پرداخته‌اند؛ هر کس از ظنّ و به فراخور خود. برای اين تعريف "قالبی"، مبناهايی قائل شده‌اند: بعضی "دوران پرشکوه هخامنشی" را نگين اصيل فرهنگ ايرانی برشمرده‌اند، بعضی همين جمهوری اسلامی فعلی را... و بعضی هم دوران‌های ديگر. در تمامی اين تعاريف امّا، با ظرف مشخصی از فرهنگ روبه‌روييم که همه‌ی زوايا و ابعاد آن -به‌طور دقيق- مشخص است؛ می‌شود آن‌را در يک جلد کتاب منتشر کرد يا چون يک شی، در ترازو گذاشت و وزن کرد! اين‌گونه برخورد با فرهنگ -که جز تقليل‌گرايی حاد نيست-، در واقع چشم‌پوشيدن از پيچيدگی‌ها و گونه‌گونی‌های درونی بستری بالنده به اسم "فرهنگ" است. ضمناً لازم به گفتن است که اين نگرش‌ها، چون ديگر نگرش‌های ايدئولوژيک، غير باورمندان به طرز فکر خود را از جرگه‌ی "عضويت در فرهنگ اصيل ايرانی"‌ به حاشيه می‌رانند و حذف می‌کند.
از نظر من، با شرايط جامعه‌ی اختلاطی و بی‌طراز ايران، با آن تاریخ پرفراز و نشيب و هر کس آمده و زخمی بر جايی از پيکر اين کهنه‌ديار زده، جامعه‌ای که از يکدستی نسبی جوامع مدرن برخوردار نيست، با آن حجم سنگين مهاجر به اقصانقاط گيتی و اثرگيری اين مهاجرين از جوامع مقصد، فرهنگ ايرانی را نمی‌شود به طور مشخص تعريف کرد؛ حداکثر می‌شود شاخصه‌ها و اشتراکات اعضای آن را برشمرد.

مهم‌ترین شاخصه‌ی فرهنگ ايرانی
بدون تعارف بگويم که مهم‌ترين شاخصه‌ی فرهنگ ايرانی، زبان فارسی است. به واقع زبان فارسی، برجسته‌ترین پيوند و عمده‌ترین پل ارتباطی اعضای فرهنگ ايرانی است. اين زبان که نباشد، گسيخته‌گی بر فرهنگ ايرانی پيکر می‌اندازد. شاخصه‌های ديگری هم هست که در نوشته‌های ديگر، به آن‌ها اشاره خواهم کرد.

مثالی در تفاوت‌ها
پريروز صبح، در خيابانی در محله‌ی ما، چند غاز فربه با جوجه‌های‌شان داشتند از خيابان رد می‌شدند. مردم -که طبيعتاً در عجله‌ی رفتن به محل کار بودند- ماشين‌هاشان را در دو سمت خيابان نگه داشته بودند تا غازها و جوجه‌ها از خيابان عريض رد شوند. تا آخرین جوجه رد نشد، ماشينی از جايش جم نخورد. غازها نيز که با روحيه‌ی مردم آشنايند و با اين شرايط خو کرده‌اند، با حداکثر آرامش قدم‌آهسته می‌رفتند؛ فقط گروه موزیک ارتش کم بود که برای رژه‌شان مارشی بزند! اين وضع اجتماعی است که من در آن زندگی می‌کنم.
اخيراً در تهران طرحی به مرحله‌ی اجرا درآمده، از سوی مجری قانون يعنی نيروی انتظامی. اين طرح، نقل به مضمون، "طرح مبارزه با لات‌ولوط‌ها" نام دارد. طرفه اين‌که ريخته‌اند در خانه‌ی عدّه‌ای -که لابد گردن‌کش بوده‌اند- و کشيده‌اندشان از رختخواب بيرون و تا خورده‌اند آن‌ها را زده‌اند. به خورد و خمير کردن‌شان کفايت نکرده‌اند؛ آفتابه‌ای از گردن‌شان آويزان کرده، نوک آن را در دهان‌شان کرده‌اند، و در محله گردانده‌اندشان. اين برخورد به‌غايت خشن و مشمئز‌کننده -که نامی جز مبارزه‌ی لات‌های دولتی با لات‌های محلی نمی‌تواند داشته باشد- مقبول بسياری‌ست و از سوی خيلی از اعضای جامعه‌ به دیده‌ی تحسین نگريسته می‌شود. اين يعنی نهادينه‌شدن خشونت در فرهنگ جمعی. اين وضع پايتخت ايران ماست؛ وضع کوره‌دهات‌ها را خود حدس بزنيد!

فاصله‌ها و گوناگونی‌ها
به خارج که آمدم، تازه به تفاوت‌های اصولی اخلاقی و نگرشی ايرانيان پی بردم. قبل از آن در ايران، مثل بقيه‌ی مردم، در حلقه‌ای زندگی می‌کردم که تا حد قابل ملاحظه‌ای خودم آن‌ها را انتخاب کرده بودم. در خارج از کشور، کسی که در خاک ايران متولد شده، از هر کجا و با هر مرام و موقعيت و سنت و طرز فکری که باشد، از تو سهم نزدیکی (هم‌وطن‌بودن) و دوستی (از نوع اجباری) می‌خواهد. اين در حالی‌ست که مثلاً منِ نوعی، در بسياری از اوقات و از خيلی جهات، با مليت‌های ديگر احساس نزدیکی بيش‌تری داشته‌ام. البته دوستان نزدیک من ايرانی‌اند، امّا آن‌ها را نيز خودم انتخاب کرده‌ام، نه اين‌که تحميلی در کار باشد.

تعصب مرز نمی‌شناسد
ساموئل هانتينگتون، نظريه‌پرداز سرشناس سياسی آمریکایی (دست راستی)، در کتاب Who we are خود، به تعريف هويت انسان آمریکایی دست می‌زند. نخستين شاخصه‌ای که برای آمريکايی‌بودن قائل می‌شود، باور به مسيحيت است. لازم نيست حتماً آدم خیلی دقیقی باشيم که دريابيم، هانتينگتون برای ديگر باورهای معنوی و بی‌باوران اجتماع، اصلاً حق شهروندی قائل نيست!

موضع ما در مقابل ذهنیت بنیادگرا و فناتیزم مذهبی

همین یک‌ماه پیش بود که مردی مسلمان، احتمالا پاکستانی‌تبار، در می‌سی‌ساگا -شهر کنار تورنتو- می‌زند دختر ‍پانزده‌ساله‌ی خودش را روی این حساب که روسری سر نمی‌کرده می‌کشد. بعد هم خودش زنگ می‌زند به پلیس که بله، بچه‌ام را چند لحظه پیش کشتم! لابد توقع داشته جایزه هم بهش بدهند!
این انگار جزو اولین قتل‌های ناموسی -بخوان بی‌ناموسی- در کانادا بوده. کسانی که در کانادا دل‌شان به حال تمدن انسانی و حقوق بشر می‌سوزد غوغایی کردند. جامعه‌ی مسلمانان هم چون به نفعش نبود، البته سکوت کرد.
من برای این‌جور آدم‌ها یک فرمول ساده دارم. می‌گویم کسی که به جگرگوشه‌ی خودش رحم نکند، دستش برسد، به دیگران هم رحم نخواهد کرد. در واقع آدم‌های آلوده به فناتیزم مذهبی -خصوصا از نوع اسلامی‌اش- خطرهایی متحرک برای جامعه‌ی بشری‌اند. بر این اصل، کسانی که می‌خواهند در دنیای متمدن زندگی کنند، چاره‎ای ندارند جز این‎که در مقابل این‎گونه افراد بایستند. یعنی یک‌نوع درگیری اجتناب‌ناپذیر و غیر قابل انکار بین شهروندان این‌جهانی با هیولاهای مذهبی متعلق به عهد دقیانوس وجود دارد که هیچ‌ کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. همه‌ی ما نیز به نحوی در این درگیری حضور داریم، چه بخواهیم، چه نخواهیم یا خودمان را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنیم! آن‌هایی که سکوت می‌کنند البته رفیق دزد و شریک قافله‌اند.
اگر عقل را فراراه خودمان قرار بدهیم، هر کسی که با فناتیزم مذهبی به نبرد برخیزد، با ما در یک سنگر واحد قرار می‌گیرد. منظورم البته از "ما" کسانی هستند که مثل من فکر می‌کنند. این ناگزیری جهان امروز ماست.