دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۰

نظر بی‌مغز حمید دباشی: اشاره‌ای به مقاله‌ی او در وبلاگ ملکوت

توضیح:
من نخست سعی کردم این یادداشت را که در واقع پیامی وبلاگی است، در زیر نوشته‌ای که لینک شده بفرستم، اما پیامگیر وبلاگ ملکوت رخصت نداد، یا شاید عیب از سرور یا کامپیوتر من یا دیگر دلایل فنی بود که ... نمی‌دانم! به هر حال، این‌جا می‌گذارم‌اش.


جناب محمدپور! از بابت ترجمه‌ی مقاله‌ی دکتر دباشی به نوبه‌ی خودم سپاسگزاری می‌کنم، هرچند دریافت من و نظرگاه شما دوگونه است. به دید من، مقاله‌ی دکتر دباشی، گذشته‌ از این‌که هتاکانه و پرخاشگرانه قلمی شده، در مغزه‌ی خود آگاهی جدید و جدی‌ای برای عرضه ندارد و تنها یادآور جدل‌های بی‌پایان رایج اکتیویست‌های داخل چارچوب دانشگاه‌های آمریکاست و نه بیش. این جدل‌های پست کلونیالیستی و ادوراد سعیدوار هم که می‌دانیم حکایت‌شان؛ دو چهارراه آن‌طرف‌تر از دانشگاه خاموش و حتا از ذهن دانشجویان سابق نیز محو می‌شوند!

اگر آدمی چون دکتر حمید دباشی نتوانسته و نمی‌تواند در مردم اثر کند و به بدنه‌ی روشنفکری موجود ایرانی وصل شود و وزنی پیدا کند (منظورم دانشگاهیان آمریکا یا انگلیس نیست)، به‌دلیل "نثر ضعیف فارسی یا نااگاهی روشنفکری ایرانی از گفتمان‌های عالمانه و موشکفانه‌ی علوم سیاسی آکادمی‌های غربی یا پی‌گیری‌نکردن ارجاعات جدی مقاله‌ی ایشان توسط خواننده‌ی شتابزده و برانگیخته یا"... دیگر دلایلی که عرق‌ریزان فهرست کرده‌اید نیست، بل دلیل ساده‌تری دارد: دیدگاه‌های ایدئولوژیکی از این جنس اصولاً نمی‌تواند بردی بیش از قلمرو دانشگاه داشته باشد (دانشجوها محکوم‌اند به مخاطب‌بودن) و تنها قادر است به بخش کوچکی از دانشجویان همفکر خوراک بدهد و خلاص.

برای گلاویزشدن با خطر جنگ، ناسزاگفتن به زمین و زمان چاره‌ساز نیست. نیز ناسزانامه‌ای سطحی و تکراری را نمی‌شود به سبک حوزوی و چون متنی فقهی تفسیر و حاشیه‌نویسی کرد.

ذهن دشمن‌ساز و دشمن‌شناس دباشی -که سراسر گرفتار شعارزدگی چپ نو است- قادر به درک پیچیدگی‌های موضوع نیست، زیرا با طرفین دعوا -موافقان جنگ یا مخالفان‌اش- درد مشترک و بستر فکری مشترک و کلاً دغدغه‌ی مشترک ندارد. از این‌روست که مخالفت او با جنگ از جنس مخالفت آدمی چون من یا شما نیست. دغدغه‌ی دباشی، پریدن باجا و بی‌جا به "امپریالیسم جهانی" است و دیگر اوهامی از این دست، بدون شناختی ریشه‌ای و به‌روز از ماهیت امپریالیسم.

ما برای این‌که با جنگ احتمالی مخالفت کنیم، نخست باید گفته‌ها و ناگفته‌های طرفداران گویا یا خاموش مداخله‌ی نظامی را بشناسیم و ذهنیت‌شان را کشف کنیم؛ بایستی فشاری که آنان را به این صف‌آرایی کشیده درک کنیم تا بتوانیم استدلال قانع‌کننده ارائه دهیم؛ نه این‌که مثل حضرت‌اش چوب برداریم و با دهانی کف‌کرده و فرصت‌طلبانه و خود-مطرح-گرانه به گردن هر کس با مذاق فکری‌مان سازگار نیامد، مدال سیاه خیانت آویزان کنیم! این آدم چطور به خودش حق می‌دهد به مردمی جان‌به‌لب رسیده و گرفتار که از روی لاعلاجی -یا نقطه‌ی آخر ناآگاهی یا حتا فرصت‌طلبی- دل و چشم به "نیروهای آزادی‌بخش ناتو" دوخته و سپرده‌اند خائن خطاب کند، بدون دقیق‌شدن در ریشه‌های این سمت‌گیری؟ انصافاً ریشه‌یابی برای کسی که واژه‌ی "خائن" بنیاد نوشته‌اش را تشکیل می‌دهد اهمیتی تواند داشت؟ این کجای‌اش رسم آکادمیک است؟ کجایش اصلاً رسم انسانیت و شعور معقول است؟

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

معیارهای ارزشی و اخلاقی در ساختار فکری ما

مسعود برجیان زیر عنوان "رایج‌ترین دروغ!" می‌نویسد:
«شما الان تقوا پیشه کن... رعایت کن... خودت رو نگه دار... سراغ کسی نرو... خدا موقع ازدواجت جبران می‌کنه...! (رایج‌ترین دروغی که به پسران جوان گفته می‌شود)»
و در فیسبوک زیر همین یادداشت اضافه می‌کند:
«... عین همین چیزی که در این استاتوس نوشته شده در مورد شخص من اتفاق افتاده. یعنی دقیقاً با این تفکر خام و دروغ، من فریب خورده‌ام. فریب نه از باب اینکه زمانی که می‌توانستم صرف لذت کنم، نکردم (که البته در جای خودش مهم و پراهمیت است) بلکه دقیقاً به دلیل همین تفکر القاشده‌ی غلط، حتی به آن طرف گام هم برنداشتم و از ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین روابط هم پرهیز کردم و نتیجه‌ی ناشناخته ماندن مطلق دنیای زنان برای من...»


من می‌پندارم در این مسئله، آن‌چه کانونی است، مقوله‌ی "معیارهای ارزشی" است؛ معیارهای ارزشی فرد و جامعه که در یک اینهمانی، شانه‌به‌شانه‌ی هم حرکت می‌کنند و از هم اثر می‌گیرند. باید بازوهای آموزشی و تربیتی یک جامعه را شناخت و دید چطور عمل می‌کنند.
دین و مذهب و سنت ریشه‌‌ در آن، در جامعه‌ای مثل ایران امروز، یکی از مهم‌ترین مراکز تبلیغات اصول تربیتی هستند. مهم‌تر از آن اما رژیمی است که ضامن اجرای این دستورات است. همین موضوع به اجرای آهنین شئون اسلامی و جریان دائمی آن رسمیت می‌بخشد.
و اما کارکرد دین اسلام ایرانی که به واقع مذهب شیعه است، تنها عینی نیست. رشد و نمو در ساختار جامعه‌ی مذهبی با حضور حکومتی مذهبی، به شکل‌گیری "ذهنیت مذهبی" می‌انجامد، حتا اگر فرد چندان به اجرای فرایض دینی پایبند نباشد. من شخصاً با افرادی برخورد داشته‌ام که در عین ادعای بی‌قیدی به اصول دین یا حتا بی‌دینی، پای عمل که رسیده، از یک آخوند متعصب‌تر بوده‌اند! این اشاره درست چکیده‌ی همان "دین‌خویی" مورد نظر آرامش دوستدار است که چهار جلد کتاب سنگین صرف توضیح‌اش کرده است.[1] ما این‌جا با رسوبات فرامین مذهبی در ساختار ذهنی و روحی افراد سروکار داریم، نه با حدود اجرای فرایض دینی، تعلقات مذهبی یا سطح سواد آکادمیک آن‌ها.


از طرف دیگر، اگر نظام حکومتی یک کشور روحیه‌ای سکولار و لیبرال به‌خود گیرد، با تغییر در نظام آموزشی، نظام‌ ارزشی جامعه -و به تبع آن فرد- نیز دچار تغییر می‌شود. نمونه‌ی این روند را  می‌شود در حکومت نسبتاً لائیک رضاشاه و متعاقب آن محمدرضا شاه سراغ گرفت. با اهدای حق تحصیل و حق رای به زنان و مشارکت‌دادن‌شان در بازار کار و در کل وزن‌دادن به نقش زنان در جامعه، به ایجاد فضای باز اجتماعی کمک‌های شایان توجهی شد. این مثال زمانی بهتر عینیت می‌یابد که به زندگی و تغییرات عقیدتی مهاجران ایرانی در جهان غرب نظر کنیم. قریب‌به‌اتفاق این افراد، با هر ایده و زمینه‌ی فکری که داشته باشند، با هر سفرشان به ایران خود متوجه تغییرات ژرفی که در نظام ارزشی‌شان پدید آمده می‌شوند.
در نظام جمهوری اسلامی نیز زن در دانشگاه یا محل کار حضور دارد، اما عملاً زیر سایه و سلطه‌ی نظام مردسالار، با کارکرد مذهبی‌اش. در چنین نظامی، زن هویت فردی مشخصی ندارد و هویت‌اش را از تشکیل خانواده و در واقع از مرد می‌گیرد.

دیگر این‌که با حضور اینترنت در زندگی مردم و نزدیک‌ترشدن روزافزون انسان‌ها به هم و شکستن مرزها و شاخصه‌های تربیتی منطقه‌ای، نوعی اخلاق جهانی ایجاد شده است که انسان ایرانی نیز -چه زن و چه مرد- از آن اثر می‌گیرد. انسان‌ها -حتا در جوامع بسته- دیگر از دستگاه تبلیغات حکومتی و ارزش‌های مذهبی یا خانوادگی و جامعه -به‌طور کامل- خوراک نمی‌گیرند، چه منبع متنوع و جدیدی به نام اینترنت پا به میدان گذاشته است.

ناگفته نگذارم که تغییر در یک جامعه، شاید به گذشت چند نسل زمان می‌برد و نیازمند مولفه‌هایی است خارج از مدار بسته‌ی نظام سیاسی ارزش‌مدار مذهبی. از میان این مولفه‌های رنگارنگ، می‌شود از حضور هنر (در زمینه‌های مختلف چون سینما و ادبیات) و سیستم سیاسی دموکراتیک (در بارورکردن و پذیرفتن چندرنگی و احترام و پذیرش گوناگونی در انسان‌ها) یاد کرد. دیگر مولفه‌ها نیز در کار است مثل کتاب‌های آموزشی مدارس و رادیو-تلویزیون و ... که لابد خود بهتر خبر دارید!

1- آثار آرامش دوستدار به ترتیب نشر: ملاحضات فلسفی در دین و علم، درخشش‌های تیره که اساس تز دوستدار در آن شرح می‌شود، امتناع تفکر در فرهنگ دینی که شرح مبسوطی است بر درخشش‌های تیره و در آخر، خویشاوندی پنهان که مجموعه‌ای است از مقالات در زمینه‌های مختلف فلسفی. 

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

پس‌گرفتن "دکترای افتخاری" از علی‌میرفطروس!

شوربختانه رفتار حذفی و توهین‌آمیز آقای صمدانی -که عنوان دکتر و ریاست دانشگاه آمریکایی گلوبال را یدک می‌کشد-، به صرف یک اختلاف عقیده، نه نشانی از خردورزی آکادمیک دارد، نه احترام به آزادی بیان و اندیشه. به قول معروف: "هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک"!
دستپاچگی شعارگونه دکتر صمدانی را می‌شود در یادداشت ارجمند دکتر نوری‌علا مصداق یافت که به قولی، صرفاً مسئولیت از سر بازکردن است و بس. در این بازی مسئولیت‌گریزی البته، آقای صمدانی بر دیگر هم‌وندان خود پیشی گرفته، سعی در تخریب وجهه‌ی روشنفکری بلندآوازه‌ دارد که نیازش به القابی چون "دکترای افتخاری" فلان دانشگاه در حد "هیچ" است. به‌واقع اگر قرار بر اعتبارگیری از طرف مقابل باشد، این دانشگاه "افتخاری" آمریکایی گلوبال (اینترنتی) جناب صمدانی است که از نام بزرگی چون علی میرفطروس بهره برده، نه به‌عکس.

در این باره پاسخ علی میرفطروس خواندنی است:
«برطبق اطلاعیه ای که در روزنامهء انقلاب اسلامی آقای «دکتر» ابوالحسن بنی صدر منتشرشده، گویا مسئول «دانشگاه؟ گلوبال یونیورسیتی»، آقای صمدانی، به اتهام واهی ِ«حمایت من ازحملهء نظامی به ایران!!!»،خواستار سلب «تیتر دکترای افتخاری» این «دانشگاه ؟» ازمن شده است!
براین مژده گرجان فشانم رواست!
من همواره به پشتوانهء کتاب ها و تحقیقاتم (که خوشبختانه بخاطر استقبال و عنایت عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران، هریک، به چاپ‌های متعدّد رسیده)، هیچگاه به اینگونه «دانشگاه» ها و«تیترها»، اعتنائی نداشته یا اعتباری نداده ام وبدون فروتنی، معتقد بودم که :این تیتر ِ دکتری است که باید به من افتخارکند نه برعکس!، ولذا، هیچگاه و درهیچیک از کتاب هایم ،ازاین «تیتر» استفاده نکرده ام...ِ»[لینک]



یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (3)

گوشه‌ای به گرفتاری اقتصادی یونان و ...
وام‌گرفتن از بانک‌های مرکزی (مثل بانک جهانی یا بانک مرکزی اروپا) و دیگر وام‌دهندگان بی‌مرز، پیامدهایی دارد درست مثل تسخیر و به‌بردگی‌گرفتن یک کشور. آن‌چه در یونان در حال اتفاق است، البته بدون خونریزی، شباهت عجیبی دارد به حوادث مصر یا تونس. با تزریق وام مابه‌ازا (Bail Out) به بدنه‌ی اقتصاد یونان، اداره‌ی تمام ساختمان اقتصادی این کشور، به‌طورعملی، از بانک‌ها گرفته تا صندوق بازنشستگان، به وام‌دهنده (اتحادیه) منتقل می‌شود. تصمیم‌گیری‌های کلان اقتصادی و تا حدی کوچک نیز بدون اذن وام‌دهنده ممکن نخواهد بود. حضور پایاپای کشوری با بنیه‌ی ضعیف اقتصادی در کنار کشوری قوی اصولاً معنی‌ای جز این ندارد! درست با علم به این واقعیت بود که مردم و روشنفکران یونانی ماه‌ها بر علیه این طرح تظاهرات کردند (گاهی حتا خونین)، اما مدیای مسلط با بی‌توجهی به آن و صرفاً پوشش‌دادن "بهار خودساخته‌ی عربی"، راه را بر پس‌زدن طرح بست.
 آیا یونان قادر خواهد بود ساختمان اقتصادی خود را به حد کشورهای اصلی اتحادیه ارتقا دهد؟ پاسخ به این سئوال البته سخت نیست، چون ماهیت اقتصاد غیر صنعتی یونان را همگان می‌شناسند. پس، سیر فرورفتن در قرض و پیروی از "اراده‌ی مرکزی اروپا" به‌قوت خود ادامه یافته و تشدید خواهد شد.
نکته‌ی حاشیه‌ای و اما قابل تامل این است که بانک مرکزی اروپا با کدام پشتوانه می‌خواهد به یونان یا  مهم‌تر از آن ایتالیا وام بدهد؟ سرمایه‌گذاران اصلی این بانک‌ چه ارگان‌ها یا کسانی هستند؟ شاید فکر کنید دولت آلمان یا فرانسه! پاسخ به این پرسش، تحقیقی همه‌جانبه بر مبنای مدارک و شواهد غیر رسمی را می‌طلبد که در اینترنت به وفور یافت می‌شود.

  آن‌طور که می‌گویند، طراح اصلی و سازمان‌دهنده‌ی اقتصادی یونان در سال‌های گذشته GS بوده است که یکی از ابرقدرت‌های بورس است. جالب این‌جاست که بلافاصله بعد از یونان -یعنی به‌فاصله‌ی یک‌روز-، قضیه‌ی بدهی نجومی ایتالیا (هزار و نهصد میلیارد یورو) در صدر قرار گرفت و متعاقبش، ماریو مونتی نخست وزیر "عبور از بحران" شد که خودش ‌سال‌ها از مشاورین ارشد GS بوده است! یعنی اگر قبلاً بانک‌های جهانی و بورس از راه دور این کشورها را کنترل می‌کردند، امروز دیگر لزومی نمی‌بینند که در سایه عمل کنند؛ خود وارد گود شده‌اند و "دولت تعیین می‌کنند"!
عده‌ای معتقدند که گرفتاری یونان به‌خاطر تنبلی مردم یونان است! یعنی یونانی‌ها و احتمالاً ایتالیایی‌ها و اسپانیایی‌ها... عرضه‌ی بالاکشیدن خود به حد استانداردهای اروپا را ندارند. اگر این کشورها بی‌عرضه‌اند، پس چرا اصولاً به اتحادیه دعوت شده‌اند؟ آیا نباید فکر کرد که دعوت شده‌اند، تا به دست خود ویران شوند؟ در ثانی، طبق مشاهدات خود من، از حدود دوازده سال پیش به این سو، قیمت کالاها و سرویس‌ها در سرآمد کشورهای اروپایی یعنی آلمان، تقریباً یک برابر و نیم تا دو برابر شده است. آیا فرمول تنبلی در مورد مردم آلمان هم صادق است، یا این‌که طراحان بازی مالی در اروپا برای‌شان فرق نمی‌کند کدام مردم با چه ملیتی تحت فشار باشند؟

رسم امروز دنیا
دنیای ما، دنیای غرامت‌دهی و غرامت‌ستانی است. به‌واقع تمام اتفاقات بزرگ زیر سایه‌ی همین چتر رخ می‌دهند. کشورها در اروپا (یونان، ایتالیا، پرتقال، ایرلند، اسپانیا و...) درگیر طرحی می‌شوند و تعهداتی را می‌پذیرند که خود بهتر می‌دانند عمل به آن‌ها ممکن نیست . به واسطه‌ی عضویت در یک جمع قاره‌ای، تا گلو در قرض فرو می‌روند و دیگر امکانی پیش نمی‌آید که به استقلال مالی/ملی نسبی قبلی خود برگردند.
در شرق، نظام سیاسی کشورها نابود می‌شود و بنیاد ساختمان ثبات‌شان ترک برمی‌دارد تا درآمدهای‌شان صرف بدهی‌های روزافزون و بازسازی‌های بی‌پایان بشود. به‌چشم دقت، یک جور اینهمانی وجود دارد بین همه‌ی این اتفاقات، در چند دهه‌ی گذشته. در دگردیسی امروز جهان، بحث دارا و ندار از حوزه‌ی جغرافیا و بُرد دید خارج شده، به ماورای تخیل و گمان پرکشیده است. به‌خاطر پیچیدگی و شتاب مشکلات امروز جهان، شناسایی بانیان اصلی این تحولات تاریک ساده نیست، چرا که در قید و زیر نام و جغرافیا و پرچم ملی نیستند. با این وجود، سخت نیست که دست طراحانی را در سرنوشت بسیاری از کشورها ببینیم، به‌خاطر عاقبت مشابه.
آن‌چه دارد در دنیای فعلی اتفاق می‌افتد، محصول روندی‌ست زنجیروار که سر نخ این روند، به‌دست عده‌ی مشخصی است، فارغ از هر نژاد و ملیت.

بخش پایانی این یادداشت را، به‌زودی خواهید خواند.

:: دیگر بخش‌ها: [یک][دو]

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰

بمبی که علیا ماجده مصری ترکاند!


گرفتاری عمده‌ی تحلیل‌های روان‌شناختی، فمینیستی، اخلاقی و کلاً معنی‌شناسانه‌ی اصحاب اینترت بر عملکرد علیا ماجده المهدی مصری این است که آن‌ها را از حالت ناظر، به میدان و معرکه‌ای می‌کشاند که متعلق به آن‌ها نیست و مجبورشان می‌کند که بر علیه یا به‌نفع یک‌طرف موضع‌گیری کنند. بی‌توجهی اصلی ما به جوهر شوکی است که این زن جوان وارد کرده تا ذهن‌های خموده را به سمت روند ویرانگر "اسلامیزه‌شدن دموکراتیک" که دارد مصر را می‌بلعد متوجه کند.

آن‌چه علیا کرده، یعنی ترکاندن بمب اینترنتی، شناخت و استفاده از ابزار "عریانی تن" بوده برای تبلیغ ایده‌‌ی سیاسی‌اش. در زمانه‌ای که "رسانه‌ی مسلط" اجازه‌ی فکرکردن به کسی نمی‌دهد و با ساخت افکار عمومی، کشورگشایی‌های اخیر در شمال آفریقا و احیاناً در سوریه و ... را "توجیه دموکراتیک" می‌کند، علیا با سنت‌شکنی آگاهانه‌ی خود، خواب را سرهایی پرانده که هم‌چنان دل به "ارتش آزادی‌بخش ناتو" و "مداخله‌ی نظامی یا غیر نظامی دموکراتیک‌ساز قدرت‌ها" بسته‌اند. او با هدف‌گرفتن مشخص فناتیک‌های اسلامی در مصر و طراحان جهانی پشتیبان‌شان، به مخاطب توجه داده که مسیر گذار مصر به قعر فلاکت فاندامنتالیسم است نه ساحل عافیت آزادی.

این‌که خیلی‌ها آمدند تا تن لخت او را ببینند نه پیام او را بشنوند و این‌که اگر جوان و زیبا نبود، با چنین اقبالی روبه‌رو نمی‌شد، تماماً گمانه‌های حاشیه‌ای بمب تبلیغاتی علیا هستند. من شک دارم که او قصد داشته نامی ماندگار شود یا مانیفستی فرموله‌شده برای استفاده‌ی آیندگان ارائه بدهد! این‌گونه برداشت‌ها، نشانه‌ی درک ضعیف از کارکرد رسانه در دنیای امروز است. نقطه‌ی مقابل‌اش علیای جوان است که با شناخت کانونی از رسانه‌ی اینترنت، شادابی تن را آیینه‌ای کرده به آفتاب، تا برق‌اش چشم سودازدگان احیای خلیفه‌گری اسلام در قرن بیست‌ویکم را بزند و آتشی به جان‌شان بیاندازد که ضجه‌ها و "وا اسلاما"ی‌شان، ما پیرامونیان حواس‌پرت را به خود آورد که ببینیم: چطور دارند آزادی را زیر حجاب دموکراسی خفه می‌کنند و به مسلخ می‌برند.

   :: طرح از مانا نیستانی

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (2)

سیر حرکت جهان رو به جلو است، اما زیاد به چپ و راست می‌پیچد.
ما در این پیچ‌وخم‌ها است که ویران می‌شویم و به مقصد نمی‌رسیم...

تبعات دخالت نظامی و حواشی پس از آن
بدون ورود به تحلیل‌های ژئوپلتیک -که در آن تخصصی ندارم-، تنها بر اساس نگاهی حتا گذرا به شواهد زنده و اتفاقاتی که همین روزها افتاده یا می‌افتد، می‌شود گفت که ورود نظامی به ایران، دخالتی درازدامنه و طولانی‌مدت خواهد بود؛ لااقل صدمات مالی و روانی آن سال‌ها بر تن و ذهن میهن ما حضور خواهد داشت. حال فرض را بر این بگذاریم که این مداخله اتفاق بیافتد (مثل نمونه لیبی) یا که ایران از خاکستر جنگی داخلی بیرون بیاید (مثل سوریه). بعد چه می‌شود؟

نخست، تمام درهای سری تاریخی ایران به جهان باز می‌شود و در دسترس نامحرمان قرار می‌گیرد: تمام آرشیوها، اسرار و اسناد رسمی و اداری، اسناد حکومتی و سیاسی، نظامی، امنیتی، اقتصادی، اموال موزه‌ها، اموال ارتش و سپاه، تاسیسات نفتی و صنعتی مثل ذوب آهن و بقیه... بدتر از آن، اداره‌ی تمامی ارگان‌های رسمی و غیر رسمی کشور نیز به دست دخالت‌گران نه‌چندان صالح می‌افتد. 
به دلیل شتاب حوادث و فضای هیجانی و هرج‌ومرج، عملاً امکان سامان‌‌دهی به انتخاباتی سالم و مردمی منتفی خواهد بود. این فرصتی است تا "مدیای مسلط" به میدان بیاید و مسیر را به سمتی هموار کند که اتوماتیک‌وار و البته "کاملاً دموکراتیک"، دولتی ضعیف (حالا با خوشبینی، نمی‌گوییم خائن) روی کار بیاید. این وضع ایران را به دوران تسلسل سیاسی و تغییر پشت تغییر می‌کشاند، یعنی بی‌ثباتی فراگیر و درازمدت. در فضای بی‌ثباتی، افق‌ها به برنامه‌ریزی‌های درازمدت کور می‌شود، فساد اداری رشد کرده دست‌اندرکاران به فکر منافع لحظه‌ای خود خواهند بود، چون آینده‌ای برای خود نمی‌بینند. گذشته از فقر و پایین‌آمدن استاندارد زندگی، کنترل رشد بی‌رویه‌ی جمعیت نیز ناممکن خواهد شد، یعنی بالارفتن گرفتاری و هزینه‌ها. هم‌چنین  نبود دولت مرکزی مقتدر یعنی نبود امنیت مردم. سپس درگیری‌های قومی و داخلی -یکی پس از دیگری- از اقصانقاط کشور شعله خواهند کشید. حکومت‌های سست فاقد قدرت اداره‌ی مالی/اداری کشور، به وام‌ها و مدیریت خارجی (حال در ردای بانک جهانی، سازمان ملل و ناتو) روی می‌آورند و با دست‌به‌دست گشتن حکومت، این وام‌ها بر هم تلنبار خواهند شد و کشور را به ورشکستگی خواهند کشاند. آغاز ورشکستگی اقتصادی، پایان حمیت ملی است: آغاز بحث شیرین ایران کثیرالمله و تقسیم کشور...
در چنین وضعی، در سرایی که امنیت و اقتصاد و آبادانی نیست، دموکراسی چیزی نیست جز "دل‌خوش‌کنک"!

ادامه‌ی این یادداشت را با عنوان‌هایی چون "جنگ روانی"، "راه حل خروج از بحران"و الخ خواهید خواند.

بخش نخست همین یادداشت: [+]

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (1)


پس از رخ‌دادن "بهار عربی" و بازشدن پنجره‌ای به افق تغییر، بعضی از ایرانیان تحت فشار و دچار هیجان، دل به دخالت نظامی غرب بسته‌اند. خیلی‌شان البته فاش نمی‌گویند؛ از لحن گفتار و نانوشته‌های بین سطرهای‌شان اما این هم‌دلی پیداست. برخلاف این عده، من معتقدم اگر چنین دخالتی اتفاق بیافتد، آن کورسوی تغییر سالم به آزادی نیز مسدود شده، ملت ما به ته چاه ویل بی‌سرنوشتی پرتاب خواهد شد.

دلایل رد گزینه‌ی دخالت نظامی
ایجاد هیجان باعث می‌شود که ما حواشی این‌گونه تغییرات با کمک نظامی ناتو را نبینیم. این دقیقاً "چشم اسفندیار" قضیه است. پیشنهاد من این نیست که مردم جان‌به‌لب و رسیده به مرز ناامیدی ما، با همین نظام فعلی بسوزند و بسازند؛ یک‌قدم به‌پیش حتا معتقد نیستم که نظام جمهوری اسلامی بهتر از نیروهای نظامی ناتو است؛  آن‌چه مد نظر من است، توجه دقیق به تبعات پس از این‌گونه دخالت‌های نظامی است. به واقع من، با نفس دخالت نظامی مخالفم به دو دلیل: یکی آن‌را تنها راه حل مسئله نمی‌دانم و دوم، اثرات جانبی آن‌را بسیار مهلک‌تر از حتا تلفات جانی و مالی آن می‌پندارم.

 درس تجربه: طرح بی‌ثبات‌کردن کشورها
در لیبی، یعنی در کشوری که بالاترین رشد سرانه‌ی کشورهای افریقایی را داشت، جنگ داخلی به‌راه افتاد و این‌قدر ادامه پیدا کرد که از آن کشور ویرانه‌ای بیش باقی نماند.  ثمره‌ی انباشت خشونت در این جنگ نیز ویدئوهایی بود که از کشتن قذافی دیدیم (به‌عنوان نمونه‌ای کوچک از کل) و قتل‌ها و جنایت‌های مخوفی که به‌وسیله‌ی رسانه‌های مستقل گزارش شدند.
این‌بار با تجربه‌ای بیش‌تر و با کمک تسلیحاتی/تبلیغاتی به مخالفین، در سوریه اما جنگ فرسایشی داخلی ایجاد کردند تا کشور در شعله‌های آن به‌آرامی بسوزد و دیگر هیچ قدرتی از خاکسترش برنخیزد. کار که با کم‌ترین هزینه‌ای برای "قدرت‌ مرکزی جهانی" تمام شد، مردم حیران سوریه خود با التماس به پای نیروهای سازمان ملل و ناتو می‌افتند تا در کشورشان نظم را برقرار کند و ناظر به‌اصطلاح انتخابات باشد. به این می‌گویند کشتن هر امکان بازسازی! در کشوری که نه حزبی فعالیت داشته ، نه ان جی او یا نهاد مردمی مستقل و قوی وجود دارد، نه خرد جمعی بر مبنای توجه به منافع ملی شکل گرفته، نه شناخت کافی از کاندیداها و نمایندگان آتی وجود دارد، در چنین فضای سرسام‌آور هیجانی و سردرگمی پس از جنگ داخلی، از انتخابات آزاد چه نتیجه‌ای بیرون خواهد آمد؟  در چنین وضعی، قدرت مرکزی خارجی با سیطره‌ی کامل خود و با ابزار رسانه،  در شکلی کاملاً  انتخابی و"دموکراتیک"، آب را به سمت منافع خود هدایت خواهد کرد که مردم  سوار بر آن خودخواسته به چاه فلاکت سرازیر شوند!

این گفتار ادامه دارد...

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰

"جهان غرب" یا سرکردگان اقتصاد؟

اشاره‌ای به "بهار عربی"!
مسعود برجیان به بهانه‌ی نوشته‌ای از علی افشاری، یادداشت ارجمندی منتشر کرده که مفاد آن سخت تأمل‌برانگیز است. من از ورود به یادداشت آقای افشاری می‌گذرم که گفتنی‌ها را مسعود گفته؛ دوست دارم اما -در مختصرترین شکل ممکن- بر یادداشت‌ مسعود نکاتی را بیافزایم یا از ظن خود صیقل بدهم، تا شاید متن اصلی بازتر و خواناتر بشود.
اگر بخواهیم در کوتاه‌ترین تعریف، آن‌چه در لیبی اتفاق افتاد را مغزه‌شکافی کنیم، بایستی بگوییم که حکومت قذافی، بر اساس مصالح و به امر تشکیلاتی که جهان را اداره می‌کند [+] (بانک‌های جهانی، بازار سهام، الخ)، توسط نیروی ناتو و با همکاری بعضی از مردم داخل لیبی، واژگون شد. با راهنماقراردادن این تز، حال باید رفت سراغ یادداشت غسل طهارت «دخالت بشردوستانه» .

دنیای غرب چیست؟
نکته‌ای که  بهتر است به آن بیش‌تر توجه شود، طرز استفاده از عبارت "دنیای غرب" است. مسعود در نوشته‌اش از "منافع غرب" یاد می‌کند که منظور منافع مشترک همان کشورهای اتحادیه‌ی اروپا (به‌ویژه اروپای غربی) و آمریکا و کانادا است. این طرز تلقی از جهان سرمایه‌داری، با آن‌چه به‌واقع جهان سرمایه‌داری کنونی را می‌گرداند اختلافی پدیدارشناسانه دارد.
تصور کلاسیک از جهان سرمایه‌داری غرب این است: تعدادی کشور در اروپا به‌علاوه‌ی کانادا و در راس همه آمریکا با درنظرگرفتن منافع ملی خود، در موضوع اقتصاد با یک‌دیگر اتفاق نظر دارند و بر همین اصل، دست به تحرکاتی مشترک می‌زنند. می‌شود باقی کشورهای توسعه‌یافته چون استرالیا، نیوزیلند، ژاپن و غیره را هم به این فهرست اضافه کرد.  این تعریف با چند ایراد جدی روبه‌روست:
با رکود شدید و گسترش نابرابری اقتصادی در آمریکا و سپس اروپا، متوجه شدیم که تمرکز بر "منافع ملی" چندان در دستور کار کشورهای غربی نیست، یا لااقل مثل دهه‌های قبل در ارجحیت نیست.  در کنارش، با وضعیت خودساخته و ویرانگری که برای یونان به‌وجود آمده و احتمالاً دامنه‌اش به پرتقال، اسپانیا و ایرلند نیز سرایت می‌کند، شاهدیم که اتحادیه‌ی اروپا -با نگاهی "فراگیرتر" از چارچوب ملی، بی‌توجه به لب پرتگاه بودن "شریک اقتصادی خود"، چطور از او یک مستعمره‌ی تا گلو زیر قرض می‌سازد و شرکا را  بر اساس سلسله‌مراتب و "اولویت‌هایی" طبقه‌بندی می‌کند. مدیای مسلط نیز آن‌طور که باید اعتراضات و درگیری‌های فراگیر در یونان را بازتاب نداد که طبعاً اتفاقی نبود. و اما جالب‌تر از همه این است که اروپای متحد، ابتدا با ایجاد واحد پولی یکسان (یورو) و بدیلی برای ارز جهانی دلار آمریکا، با آن [در ظاهر] به رقابت برخاست. همین اروپا اما در مسائل استراتژیک جهانی در کنار آمریکا حضور جدی دارد (مثل "بهار عربی").  هر دو ارز نیز هر روز ضعیف‌تر می‌شوند.  آن‌طور که از قرائن پیداست، با ضعیف‌کردن یورو و دلار (شاید عمدی) و ادغام هر دو، ممکن است یک واحد پولی یکسان و جهانی سربرآورد. در این راستا دیدیم که پس از رکود اقتصادی و درست در موسم بهار عربی،  بازار سهام برلین و نیویورک و نیز لندن و کانادا در هم ادغام شدند و مرزها برداشته شد.  به‌راستی این تضادها را چطور می‌شود تبیین کرد؟  چه نیروی خارج از مرکز و نامرئی، بی‌تعهد به مرزبندی‌های جغرافیایی و سیاسی داخل دنیای غرب، بانی تصمیم‌گیری‌های کلان می‌شود؟  آیا قائل هستیم که چنین نیرویی وجود دارد، یا که زاده‌ی تئوری توطئه است و نباید بدبین بود! 

موضوع نفت
مسعود به‌درستی اشاره می‌کند:
ساده‌انگاری تحلیل‌گرانی که موضوع نفت را تنها انگیزه یا انگیزه‌ی اصلی ناتو برای دخالت در لیبی می‌دانند و کسانی که با ردیف کردن این اعداد و ارقام، از در مخالفت با آنها بر می‌آیند، در همین‌جا روشن می‌شود. این موضوع در مورد حمله‌ی آمریکا و انگلیس به عراق نیز مطرح می‌شد.
و سپس دلیل می‌آورد:
 آمریکا در سند استراتژی امنیت ملی خود که سال‌ها پیش از حمله‌ی آمریکا به عراق، تدوین شده و دورنمای سیاست آمریکا را تا سال ۲۰۲۵ معین کرده، یکی از اهداف خود در خاور میانه را استقرار موشک‌های دوربرد خود در یکی از کشورهای ایران یا عراق عنوان می‌کند. دلیل مطرح‌شده در این سند، مرکزیت ایران و عراق در منطقه‌ی خاور میانه است که به آمریکا امکان می‌دهد از این طریق، کل منطقه را زیر بُرد موشکی خود داشته باشد. بنابراین نه تنها موضوع نفت، تنها انگیزه‌ی آمریکا برای حمله به عراق نبوده است که حتی انگیزه‌ی اصلی هم نبوده است. همین موضوع در مورد لیبی نیز صادق است. موقعیت ژئوپلیتیک لیبی از نظر تسلط بر کل شمال آفریقا و جنوب اروپا و به عنوان یکی از شاهراه‌های اتصال آفریقا و اروپا، وضعیتی بسیار ویژه است.
 موضوع این است که ما وقتی از نفت صحبت می‌کنیم، نخست باید بدانیم که اصولاً نفت چی هست؟ این پرسش  در ظاهر بدیهی، در واقع یکی از کلیدهای حل معمای "اتحاد نامرئی" است.  نفت صرفاً آن‌ ماده‌ی سیاهی که در بشکه می‌ریزند و می‌فروشند نیست. علاوه بر آن، نفت یکی از شاخصه‌های اصلی بازار سهام است.  بازار سهام نیز دنیای اقتصاد در بطن دنیای اقتصاد است، درست مثل اینترنت که دنیای مجازی در دنیای واقعی است. جالب این‌که تبادلات در سهام نفت به مراتب بیش‌تر از خود نفت است.  این چیزی است که از دیده‌ی تحلیل‌گران ما دور مانده، چون سررشته‌ای از دنیای سهام ندارند. شاخصه‌ی نفت در بازار سهام تابع یک‌سری نوسانات لحظه‌ای و بیرونی است. این نوسانات، تماماً  مربوطه به تحرکات سیاسی هستند. برای همین، نفت علاوه بر این‌که مهم‌ترین سوخت حال حاضر جهان است، سلاحی کاملاً استراتژیک نیز هست.  فهم ما موقعی از مسئله‌ی استراتژیک نفت جامع‌تر می‌شود که بدانیم نفت، در بیش‌تر مواقع نه توسط صاحبان ذخایر، بل‌که به‌وسیله‌ی شرکت‌های نفتی و طی قراردادهای چندین ساله استخراج، تولید، صادر و به‌فروش می‌رسد. حال باید دقت کرد که چه تشکیلاتی این چرخه‌ی اقتصادی را می‌گرداند؟
قذافی قرار بود اواخر امسال، قراردادهای نفتی‌اش را  با شرکت‌های نفتی غرب تجدید نکند و با شرکت‌های چینی وارد معامله بشود.* شاه نیز قرار بود در سال 58، یعنی تاریخ انقضای قراردادهای نفتی ما، دیگر با شرکت‌های انگلیسی و آمریکایی قراردادی منعقد نکند و نفت ایران را با قیمت‌گذاری اوپک توسط شرکت ملی پارس استخراج و صادر کند. ایجاد پالایشگاه‌ها در ایران نیز پیرو همین تفکر درازمدت بود. البته ما که دایی‌جان ناپلئون‌ نیستیم که زبانم لال فکر کنیم  این وسط توطئه‌ای در کار بوده است!

آمریکا به مثابه دفتر کار و بازوی نظامی اقتصاد جهانی
پیرو آن‌چه در ابتدای این یادداشت گفته شد، این‌روزها زیاد نمی‌شود از "استراتژی بلندمدت امنیت ملی آمریکا" صحبت کرد، زیرا استراتژی‌ها از بلند‌مدت و ملی، به کوتاه‌مدت و گلوبال تغییر شکل داده‌اند.  برای مثال، اگر آمریکا بخواهد سیستم کشوری را تغییر بدهد، دیگر مثل نیکاراگوئه عمل نمی‌کند و این دخالت، حتماً با همکاری شرکای اقتصادی/استراتژیک انجام می‌شود. همین است که در سی سال گذشته -به‌ویژه در ده سال گذشته- به اندازه‌ی چند قرن اتفاقات عجیب و غریب در دنیا رخ داده است.  این استراتژی‌های کوتاه‌مدت و لحظه‌ای البته بر بنیان نوعی مانیفست نانوشته (شاید هم نوشته) پی ریخته می‌شوند و عمل می‌کنند. آن‌چه در این مانیفست می‌خوانیم این است: «ساخت حکومتی جهانی و در کل تسخیر جهان نیازمند ایجاد بی‌ثباتی در خارج از قلمرو خود و از آن سمت، ناآگاه نگه‌داشتن و مشغول‌کردن مردم داخل قلمرو خود است.»[+] به‌راستی کدام طرح نامرئی  یک‌باره تعدادی از کشورهای در ظاهر نه‌چندان دوست را در موضوعی مثل فتح لیبی کاملاً هم‌قول می‌کند؟  پاشنه‌ی آشیل "قذافی باید برود" و "کاسترو مهم نیست برود" در کجاست؟
با توجه به دلایل متفاوت از جمله ناعادلانه‌ترشدن وضعیت توزیع در آمریکا و کم‌توجهی به وضع مردم و نیز شراکت آمریکا با ناتو در مسائل شمال آفریقا، عبارت کلاسیک "امپریالیسم آمریکا"** دیگر از معنی تهی شده است. تعریف ساده‌ی آمریکای کنونی، عنوان این پاراگراف است.

در این باره هر چه نوشته شود باز کم است. شاید وقتی دیگر...

پی‌نوشت:
*علاوه بر آن، قذافی می‌خواست نفت را به "یوآن" (واحد پول چین) به چین بفروشد نه به دلار. این‌ کار دهن‌کجی آشکار به قاعده‌ی بازی نفت و واحد پولی مبادلات بین‌المللی و آتوریته‌ی آن (نظام پولی) بود. دوم، قذافی یکی از معدود ذخیره‌کنندگان طلا (شمش) در جهان بود؛ چیزی بالغ بر 144 تن طلا در خزانه‌داری خود داشت. جمع‌آوری شمش طلا یکی از برهم‌زننده‌های قاعده‌ی پولی و مبادلاتی جهانی به‌ویژه مبادلات با دلار یا اعتباری است، زیرا از دهه‌ی هشتاد به این سو و با فشار بانک‌های جهانی، طلا دیگر پشتوانه‌ی پولی جهان شناخته نمی‌شود. از این طریق، سیستم کردیتی به‌وجود آمد و نتیجه‌اش را نیز در رکود سال 2008 شاهد بودیم ... و بدتر از آن‌را شاهد خواهیم بود. قذافی قصد داشت با پشتوانه قرار دادن طلا، بانکی اعتباری در کامرون ایجاد کند که این کار، سرپیچی کامل از نظام بانکی و پولی جهانی بود، زیرا از سلطه‌ی IMF (یعنی International Monetary Fund) و پدرخوانده‌ی بانک جهانی و صندوق بین‌الملل و بانک مرکزی اروپا (مثل خانواده‌ی رادچایلد) عملاً خارج می‌شد و به آن حساب پس نمی‌داد.
دیگر این‌که قذافی قصد داشت به کمک چین، ماهواره‌ی مخابراتی آفریقا را تا سال 2012 به فضا بفرستد. این کار نه‌تنها باعث مختل‌شدن درآمد سنگین غول‌های مخابراتی می‌شد، بل از لحاظ اطلاعاتی، کنترل دنیای مسلط بر آفریقا و کشورهای ثروتمندی چون لیبی را با مشکل جدی مواجه می‌ساخت. مخابرات که می‌دانیم ابزار بی‌بدیل تسلط است و سرش نیز معلوم است که دست کیست و ابداً علاقه‌ای به شراکت با دیگری ندارد.
علاوه بر طلای سیاه، لیبی صاحب بزرگ‌ترین منابع آب زیرزمینی در آفریقا بود و همین موضوع، این کشور را در صدر کشورهای استراتژیک آفریقایی می‌نشاند.
**برای فهم مفهوم "امپریالیسم نو" بایستی در کاوش منابع مالی‌ای بود که نقش پشتوانه‌ی بانک‌های مرکزی جهان را بازی می‌کنند و به کشورها و دولت‌ها وام می‌دهند و بر بورس مسلط‌اند و نوسانات اقتصادی کلان را فراچنگ دارند. همین‌ها، علاوه بر در اختیارداشتن بخش عمده‌ی طلا و پول در جهان، در نقش "پایان جهان" نیز نقش‌آفرینی می‌کنند. توضیح این‌که یک شرکت نفتی هر چقدر که بزرگ باشد، باید پولش را جایی ذخیره یا سرمایه‌گذاری کند. از این رو، باز باید جلوی این غول‌ها -که تعدادی خانواده و شرکا هستند- دوزانو بنشیند! چنین قدرت‌هایی، با استیلا بر بخش عمده‌ی سرمایه‌ی ارزی و اعتباری، انرژی، سیستم‌های ارتباطی چون اینترنت و مخابرات و اخیراً آب آشامیدنی، بر کار دولت‌ها مسلط‌اند و درست به همین خاطر است که در مسائلی جهانی، بسیاری از دولت‌های غربی، بی‌توجه به اختلافِ نظرهای جدی و حتا بی‌توجه به افکار عمومی خود، به‌طوری هماهنگ عمل می‌کنند. به‌راستی چه نیرویی باعث این هماهنگی عجیب می‌شود؟ 

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۰

اعراب رنگ ترقی را نخواهند دید!

بعضی از دوستان از اسلامی‌شدن "دموکراتیک" تونس [و احتمالاً مصر در آینده‌ی نزدیک] و آزادی چند همسری و ایجاد بانک اسلامی در لیبی چنان ابراز شگفتی می‌کنند که تو گویی قرار بوده از مخرج مشترک این کشورها سوئیس بیرون بیاید! غرب مگر خوابنما شده که با تحمل این‌همه هزینه و سختی، برادران مسلمان‌ را مفتی برساند به نظامی رو به رشد و مترقی، تا با فهمیدن حقوق خودشان، بلافاصله نان غرب را آجر کنند؟
اعراب برای نان که انقلاب نکرده‌اند؛ انقلاب کرده‌اند که موازین اسلام در جامعه پیاده بشود. در این انقلاب‌ها، با ایجاد فضای ممنوعه‌ی پرواز، حمایت‌های سنگین دولتی و رسانه‌ای، رساندن اسلحه به شورشیان و دست آخر لشکرکشی نیروهای آزادی‌بخش ناتو، کمی هم البته به‌شان کمک شد!

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

جهان سرگردان بر مدار تکرار!


امروز
درون دفتر مرده‌ی زندگی‌ام جاری شدم
و هر برگ را دوباره زيستم.
...
امروز،
بر بام کوتاه زندگی‌ام
بر مدار تکرار
بی‌انتها وزيدم...[+]
حدوداً ده‌سالِ پیش، وقتی آمریکا و متحدان‌اش به افغانستان و سپس عراق حمله‌ کردند، بسیاری در نقاط مختلف جهان و بیش‌تر در اروپا، در ضدیت با جنگ به تظاهرات پرداختند. آن‌موقع اسم این یورش را "جنگ با تروریسم" گذاشته بودند. پس از نه سال، وقتی باز آمریکا و متحدان‌اش -این‌بار با ظاهری متفاوت- در کشورهایی نظیر تونس، مصر، لیبی، سوریه (ادامه دارد) انقلاب و جنگ داخلی به‌راه انداختند و علناً نیروی نظامی پیاده کردند، همان‌ها که مخالف جنگ بودند به پشتیبانی از آن پرداختند، زیرا نام این یورش دموکراتیک‌ساز، به "به‌زیرکشیدن دیکتاتور" تغییر کرده بود.

خوب که دقت کنیم ، می‌بینیم که گردانندگان صحنه‌ی جنگ هیچ تغییری نکرده‌اند. همان‌ها که در جنگ عراق بودند، امروز نیز -البته زیر نامی دیگر- در لیبی حضور دارند. این نشانگر واقعیتی کلیدی است: این سلسله عملیات، بر پایه‌ی هدفی یگانه توسط تیمی یگانه طرح‌ریزی و اجرا شده است.

این هنر گردانندگان جهان است که ایرادهای کار خود را در مسیر تاریخ، شناسایی و رفع می‌کنند. گردانندگان جهان، مسلح به پراگماتیسم، نیک می‌دانند که عامه‌ی مردم، به بازکردن پوسته‌ی حوادث علاقه‌ای ندارند و ساده می‌شود ذهن‌شان را توسط "رسانه‌ی مسلط" ساخت و به‌کار گرفت.

جهان امروز هم مثل جهان دیروز، تابع مد است. روزگاری جنگ چریکی مد بود و امروز "دموکراسی‌خواهی"!  روزگاری فلسفه‌ی "خوش‌باشی" و هیپی‌ایسم طالب داشت و امروز، "امنیت ملی" و جنگ با برهم‌زنندگان آن. امروز نیز -مثل هر روز- هیجان کارسازتر است تا تحلیل منطقی به‌دور از هیاهو. هیجان خوراک روان آدمی‌ست و به دل لذت می‌دهد؛ کار فکری و تامل موشکافانه اما طاقت‌فرساست و حوصله‌سربر. از آن گذشته، انسان امروز -از نوع غربی‌اش تا دورترین نقطه‌ی شرق- این‌قدر در زندگی غرق است و گرفتار، که سعی می‌کند به دم‌ دست‌ترین راه حل چنگ بزند. همین واقعیت رمز موفقیت رسانه‌ی مسلط و ارباب آن است که باب روز تولید و توزیع می‌کنند.

برای کسانی که  خود را در قبال زندگی خویش و آیندگان مسئول می‌دانند، تحقیق کافی و تامل مضاعف در رخدادهای روز اجتناب‌ناپذیر است. این یک وظیفه‌ی عمومی‌ است با هر تعلق خاطر و دیدگاه سیاسی‌ای که داریم. اینترنت خانه‌ی دگراندیشی‌ است. از آن، بایستی آن‌طور که شایسته است بهره گرفت و فکر را ورزش داد تا نتوانند به‌سادگی بر موج‌های خودساخته سوارمان کنند.

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۰

چرا قذافی را کشتید؟

نوشته‌ای که در زیر می‌خوانید، طرح چند پرسش جدی در ابهام‌زدایی از "قتل انقلابی" قذافی است که مصطفی لطفی‌کیان در فیس‌بوک منتشر کرده است. البته فهرست این پرسش‌ها را در زمینه‌های مختلف می‌توان گسترش داد و دنبال کرد.


قذافی طراح و مجری یا شریک بسیاری از حوادث شوم سرزمین‌های ثروتمند و استراتژیک مسلمان‌نشین بود، حوادثی که از کودتا در کشور نفت‌خیز لیبی آغاز می‌شد و از افغانستان و ایران می‌گذشت و به عراق و لبنان و فلسطین و چچن می‌رسید. نسلی که امروز موی سپید بر سر و روی دارند، آمد و شد سعد مصطفي مجبر نخستین سفیر لیبی پس از واقعه 1357 در تهران که نسبت به ایرانیان به شدت کینه‌توز بود، عبدالسلام جلود نخست‌وزیر وقت دولت انقلابی لیبی که با دیدن نظم و توان ارتش شاهنشاهی ایران حقد و حسد از چشمانش شراره می‌زد و معمرالقذافی که به دنبال حق‌الزحمه تربیت چریک و تروریست انقلابی در خاک لیبی بود را، به ایران به‌خاطر دارند.   
آن نسل به یاد می‌آورند دفتر انقلابی لیبی را در تهران که جدای از سفارتخانه لیبی بلافاصله پس از 22 بهمن 57 برپا شد و انقلابیون رنگارنگ وطنی با بهره‌گیری از رهنمودهای قذافی و کتاب سبز انقلابش به تاراج و ترور می‌پرداخت. رزمندگان ایرانی طی جنگ 8 ساله اسرای لیبیایی را در میان دیگر اسرای عرب دیدند. در افغانستان نیز لیبیایی‌ها نقش فعالی در جلوگیری از بازگشت ظاهرشاه و به قدرت رسیدن احمدشاه مسعود ایفا کردند. در لبنان و فلسطین نیز امکانات دولتی و عوامل اطلاعاتی این کشور همواره کانال ارتباطی امن برای انتقال اسلحه و پول و تروریست بوده‌اند. بعید نیست که این کانال در اروپا نیز در خدمت عملیات‌های تروریستی ضد ایرانی بوده باشد. در سال‌های اخیر هم عوامل قذافی در چچن نقش مهمی در تبدیل یک مبارزه آزادی خواهانه و استقلال طلبانه به یک مجاهدت مذهبی و تروریسم ویرانگر و ضد مردمی بازی کردند. قذافی و حلقه یاران انقلابی‌اش طی 42 سال حکومت بر کشور کم‌جمعیت و نفت خیز لیبی میلیاردها دلار پول نفت لیبی را روانه بانک‌های همان کشورهایی کرد که آن‌ها را دشمن مردم لیبی می‌خواند و با کشتن او بخش بزرگی از این ثروت و پشت پرده‌های آنچه بر میهن ما و دیگر سرزمین‌ها رفت برای همیشه از دسترس خارج شد و آن شیوه‌های افشا نشده هم‌چنان قابلیت اجرا علیه جهان سومی‌ها را خواهند داشت. این‌گونه است که برای سران حکومت 12 ساله نازی در آلمان پس از شکست در جنگ بلافاصله دادگاه نورنبرگ تشکیل می‌شود و متفقین پیروز مو را از ماست بیرون می‌کشند ولی معمرالقذافی، حکومتش 42 سال به درزا می ‌شد و پس از دستگیری بلافاصله کشته می‌شود.
اتفاقاً همین اتفاق نیز برای صدام افتاد تا او نتواند شرحی از تجربیات پشت پرده‌ی سال‌های گذشته -حال از ظن خودش- منتشر کند. کسی از میلوسویچ نیز پس از دستگیری چیزی نشنید. شاید آوردن نام هویدا در این لیست چندان مربوط نباشد، ولی او با این‌که تقاضای وقت کرده بود تا کتاب خاطرات‌اش را در یک سال بنویسد و منتشر کند، اما بالافاصله ساکت‌اش کردند. و این لیست را می‌شود همین‌طور ادامه داد...
بحث این است که می‌خواهند ما از واقعیات پشت پرده مطلع نشویم. می‌خواهند از رازها پرده برداشته نشود. می‌خواهند نسل نو از گذشته عبرت نگیرد و فقط  "رسانه‌ی رسمی" را دنبال کند و "تاریخ رسمی" را بخواند. می‌خواهند تاریخ رسمی‌ای برای‌مان بنویسند که هیچ صدای مخالفی در آن حضور نداشته باشد. می‌خواهند خاطرات و پیشینه‌ی ملت‌هایی نظیر ما را پاک یا محدود کنند. 

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۹۰

سواری بر موج افکار عمومی؛ بردگی از نوع جدید!

شخصیت‌‌های تاریخی منفور یا محبوب می‌شوند. یکی در محکمه‌ی تاریخ می‌برد، یکی نیز می‌بازد. حال باید دید تا چه حدود نگاه ما به یک شخصیت تاریخی، ساخته‌ی تولیدات رسانه و جوسازی عمومی است و تا کدام حد ساخته‌ی بررسی‌های تاریخی با اتکا به اسناد واقعی و داده‌های تجربی و عینی؟
آیا ما همان‌ها را تکرار نمی‌کنیم که "فاتحان" توی دهن‌مان گذاشته‌اند؟


  مردمی که یکروز زنده‌باد مصدق می‌گویند و درست فردایش مرگ او را در خیابان‌ها طلب می‌کنند، به‌راستی رای و افکار عمومی‌شان تا چه حد قابل اتکاست؟

ما به مقوله‌ی افکار عمومی بیش از حد بها می‌دهیم و به دام پوپولیسم تاریخی می‌افتیم، چون برای‌مان سخت است در باورهای‌مان -که خود ساخته‌ی افکار عمومی است- بازاندیشی منصفانه کنیم. سوارشدن بر موج ساده است؛ برخلاف جریان آب شناکردن اما نه!


مردم امروز جهان، وحشت دارند از فکر‌کردن! در ذهن‌شان را به هر ندای متفاوتی کاه‌گل گرفته‌اند. ذهن مردم را "قدرت مسلط" از طریق بازوی خود "رسانه‌ی مسلط" پر می‌کند. مردمی که چسبیده‌اند به زندگی پرمشغله‌ی خود، طبیعی است که راه ساده‌تر را انتخاب کنند: دنباله‌روی از رسانه‌ی مسلط؛ راهی کاملاً دموکراتیک. این وضعیت، حاکم است بر شبکه‌ی ذهن‌های نه‌چندان پیچیده‌ی  دنیای معاصر...
البته و خوشبختانه دنیای تبادل اطلاعات یک‌دست نیست و کسی اگر جوینده باشد و اهل فکرکردن، آن‌چه را که باید خواهد یافت.

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰

حکایت لیبی!

با سربه‌نیست‌کردن قذافی، لیبی هم به جمع کشورهای بی‌ثبات پیوست. حالا مردم‌اش باید همینطور در یک گردونه‌ی  ناامنی و بی‌سرنوشتی... و کلاً فرسایشی دست‌وپا بزنند تا خودشان را [اگر] پیدا کنند. منابع‌اش البته بی‌کم‌وکاست و مثل همیشه -و شاید بیش‌تر از قبل- به چوب حراج می‌رود. خب اما صاحب دموکراسی شدند؟!

واقعیت این است که خیلی از کشورهای دموکراتیک امروزه هستند که به وضع حیرانی در گردونه‌ی سرنوشت دچارند. مثال‌اش: کشورهای اروپای شرقی چون بلغارستان و اقمار بالکان و رومانی و مجارستان و همین افغانستان و عراق بغل گوش‌مان.  یونان هم  با فروپاشی اقتصادش دارد به آن‌ها می‌پیوندد. این‌جاست که می‌‌بینیم هدف غایی بهروزی مردم نیست و "گردانندگان اصلی" مسیر را به سمت دیگری هموار کرده‌اند.
در کشوری به‌هم‌ریخته و غیر منسجم، کسی به فکر منافع ملی و آینده‌‌ای بهتر نیست. مردم سردرگم مشکلات روزمره‌شان هستند.

شعار البته خوش‌بو و رنگین است: رسیدن به دموکراسی! اما آیا دموکراسی همه‌چیز است؟ آیا دموکراسی بدون پایه‌ی فرهنگی و از آن مهم‌تر، زیربنای اقتصادی قوی ارزش پیاده‌کردن دارد؟
دایه‌گان مهربان‌تر از مادر که نام‌شان گردانندگان بازار سهام است، با برجسته‌کردن بدی‌های سیستم‌ها، در واقع دکترین خود را توجیه و اهداف اصلی خودشان را در پشت ردای دموکراسی مخفی می‌کنند.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

تظاهرات در وال استریت

این تظاهراتی که در وال استریت و دیگر جاها در جریان است، برخاسته از درکی مشترک است؛ درکی که از ویرانی جهان به‌دست عده‌ای بسیار معدود عمیقاً‌ نگران است. همان‌طور که برای ملا حسنی نوشتم:
کسانی که به گردانندگان بازار سهام و بورس اعتراض می‌کنند و در وال استریت و باقی جاها تظاهرات کرده‌اند و می‌کنند، اکثراً آدم‌های آگاه و تحصیل‌کرده‌ای هستند که نزول کیفیت زندگی و ویرانی اقتصاد را به شکلی عمیق و علمی می‌بینند و در زندگی خودشان حس می‌کنند. عوامل آن‌را هم خیلی خوب تشخیص داده‌اند و زده‌اند به ریشه. این تظاهرات، با تظاهرات نقل‌علی‌هایی که با خواندن دو تا مقاله‌ی پر از غلط، شده بودند انقلابی و در ایران و مصر و باقی جاها خودزنی کردند، حسابش فرق می‌کند.
این یک حرکت فارق از بینش سیاسی خاص است و فراگیر است و هر کس که به منافع آینده‌ی انسان در کره‌ی خاک فکر می‌کند را همراه خود کرده است
. [پیوند]
گذشته از این‌که شعبده‌بازان حرفه‌ای، چه در سیستم حاکم و چه حقوق بشری‌های چپ متنفر از آمریکا که با چشم‌ها و مغزهای بسته همیشه آماده‌ی یورش هستند، طبعاً سعی در منحرف‌کردن جریان خواهند کرد، اما نفس حرکت از هر چیزی مهم‌تر است. این از معدود اعتراض‌هایی است که اکثر جریان‌‌های سیاسی را در صف خود کنار هم ایستانده و نقطه‌ی خطر را به درستی نشانه گرفته است.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

نگرانی برای ایران

در چند روز گذشته، رسانه‌های غربی -در حجم سنگینی- روی مسائل مختلف ایران تمرکز کرده‌اند؛ طبیعتاً با موضعی منفی. اول بی‌بی‌سی فیلم خامنه‌ای را اکران کرد، بعد دسته راه انداخت برای افشاگری اختلاس میلیاردی و متعاقبش قضیه‌ی خاوری در تورنتو، بعد آمریکا طرح ترور سفیر عربستان توسط ماموران ج‌ ا را رو کرد، بعد... انواع و اقسام اخبار نقض حقوق بشر در اینترنت و شبکه‌های دیداری و شنیداری.
گفتن ندارد سیستم حاکم در غرب نخست افکار عمومی را آماده می‌کند و سپس دست به اقدام می‌زند. حماقت روزافزون رژیم هم که همیشه بهانه‌ساز بوده. از این رو جا دارد نگران باشیم. و چه کاری بیش از نگران‌شدن از دست‌مان برمی‌آید؟
... 

چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰

دوستی (18)

بدترین صدمه‌ای که می‌شود به يک دوست زد اين است که به او بيش از آن‌چه هست بها بدهی؛ با تعريف‌های گزاف از دانش و مرتبه‌ی او، دنيايی فانتزی چون والت‌ديسنی برايش بيافرينی؛ چنان او را از لذّت کاذب و کِبر لبريز کنی و چنان شخصيت پوشالی‌ای برايش بسازی که خودش هم باورش شود چنين است. وقتی کذب جای واقعيت نشست، بلندکردن‌اش به اين سادگی‌ها نيست!

تعريف‌شنيدن، حتّا با این آگاهی که سراسر دروغ است، آدم را در خلسه‌ا‌ی پرلذّت فرو می‌برد و گوش‌ را به شنيدن کلام راست سنگين می‌کند. کسی که مدّتی در کاخ زندگی کند، حتّا اگر آن کاخ پوشالی باشد، ديگر به آپارتمانی کوچک برنمی‌گردد؛ می‌ماند و در شعله‌های پوشال می‌سوزد...

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰

یک کامنت: اشاره‌ای جسته‌گریخته به عقب‌ماندگی ایران

ایران، چهارراه سرنوشت
در باره‌ی علل عقب‌ماندگی ایران، چند پژوهشگر ایرانی حرف‌های جدی‌ای زده‌اند مثل جواد طباطبایی، آرامش دوستدار (تز دین‌خویی)، علی میرفطروس (تز چهارراه سرنوشت)، جمشید بهنام، ماشاالله آجودانی... و فراوان مقاله‌هایی که در این باب از سوی دیگران نگاشته شده. گذشته‌ از شرایط روانی ملت‌ها و موقعیت‌های اقتصادی و ضمناً نوع حکومت‌های وقت با گرایش به هجوم و تسخیر، موقعیت استراتژیک ایران و "چهارراه" بودن آن هم اهمیت دارد. ایران سرزمینی بوده در حد فاصل قلمرو اعراب مسلمان، ترک‌ها، مغول‌ها و اینان برای یورش، مجبور بوده‌اند اول از خاک ایران بگذرند.

افسانه‌سازی تاریخی
 در باره‌ی دیدگاه زیباکلام هم می‌شود گفت چیزی است در حد "خود کم بینی" و خودزنی فرهنگی. متاسفانه تحقیر خود در بین ما مردم فراگیر است که خود از تبعات فرهنگ شهیدساز و سوگوار شیعی‌ست، با تلاش موازی تفکر مارکسیستی حزب توده. طبعاً تاریخ باستان ایران -مثل تمام ممالک-  تا حدی آلوده به خرافات است، اما برای ایجاد پایه‌های تاریخی و بنای نظامی استوار و ملی، تمام ملت‌های دنیا دست به افسانه‌سازی‌هایی زده‌اند، چه بسا بسیار اغراق‌آمیزتر از ایرانیان. نمونه‌اش تاریخ انگلیس و فتوحات سرکار ملکه ویکتوریا است که در تمام طول حکومت‌اش، لحظه‌ای شمشیرها پایین نیامد، ولی او را پایه‌گذار تمدن انگلوساکسون امروزی می‌نامند، بدون این‌که به خونریزی‌هایش یا به این‌که او بنیان‌گزار اصلی استعمار انگلیس و فتح کشورها بود اشاره‌ای شود.

تاریخ را فاتحان می‌نویسند
پیرو توضیح بالا، تاریخ همیشه "آب پاکی" را بر عملکرد فاتحان ریخته است. برعکس، مغلوب در تاریخ سراسر شرمساری‌اش، درگیر چرخیدن در مدار تکرار و پاسخگویی به پرسش‌های تاریخی است که فاتح برای او طرح کرده است. در محکمه‌ی این پرسش‌ها، در انتها، مغلوب همیشه محکوم می‌شود و مدعی‌العموم او، همان فاتح است!

شکست نهضت‌های اجتماعی
هما ناطق معتقد است نطفه‌نبستن نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل بهایت در ایران، بر خلاف فراگیری نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل پروتستانیسم/لوتریسم در اروپا، به ایستایی فرهنگی ایران انجامید (در رگ تاک، پاریس: بهار 2002، چاپ چهارم). عیارسنجی این نظر دست پژوهشگران را می‌بوسد؛ نکته‌ی کوچکی که اما جا دارد به آن اشاره شود این است بهاییت و بابی‌گری در هسته‌ی خود، تفکری بسته و ضد پیشرفت علمی/اقتصادی است و گمان نکنم انرژی و مایه‌ی تغییری مثبت و سریع در فرهنگ ایران را داشته باشد.  البته شک نیست که استیلای دستگاه روحانیت بر تمام شریان‌های هستی ایرانی و سرکوب دگرااندیشی و پاگیری تفکرات مترقی، خود عاملی جدی در عقب‌ماندگی ما بوده است.

موضوع چین
بحث روانکاوی اجتماعی/ فرهنگی در گفتمان علل عقب‌ماندگی خود از کلیدهای گشایشگر است. در مقام قیاس، من همیشه به سرنوشت چین دقت کرده‌ام که هم از لحاظ ثروت و هم جمعیت، کشوری به مراتب سنگین‌تر از ایران بوده است و پیشینه‌ی تاریخی‌اش نیز از ما کم ندارد. چرا چین خود از مغولان شکست خود و چرا هیچ‌وقت در پی کشورگشایی برنیامد؟

:: این یادداشت موقعی در من جوانه زد که مطلب فیسبوکی شبنم را خواندم.

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

دزدهای اقتصادی وارد کانادا می‌شوند!

ملاحسنی در نوشته‌اش به دزدهای اقتصادی‌ای اشاره می‌کند که این‌روزها  از ایران کرور کرور به کانادا می‌آیند. البته حرف در اساس درست است، اما حواشی‌‌ای دارد. اول کامنت من را پای آن یادداشت بخوانید:

ایرانی‌هایی که این‌روزها به کانادا می‌آیند، اغلب با پول‌های سنگین وارد می‌شوند. پل‌های اقتصادی پشت سر را هم هم‌چنان حفظ می‌کنند و مرتب در رفت و آمدند. کانادا البته کاری ندارد در کشوری مثل ایران که نظام اقتصادی از پایه فاسد است و برای رشد هم باید حق را ناحق کرد، هم رشوه داد؛ هم مالیات نداد... چه موجوداتی پرورش پیدا می‌کنند. آنچه برای اقتصاد کانادا مهم است، تزریق پول توسط تازه‌واردین است. این پول‌های گنده و تحقیقاً بادآورده فقط منحصر به ایرانیان نیست. اتفاقاً عامل مهمی که کانادا را از افتادن در چاه عمیق رکود نجات داد و می‌دهد، همین ایمیگرنت‌های "عزیز" هستند!
دو پرسش مطرح است: اول این‌که آیا کانادا از وجود این افراد در خاک خود بی‌خبر است؛ و دوم، آیا این اختلاس‌کنندگان منحصر به ایرانیان هستند؟

کسانی که وارد کانادا می‌شوند، منظورم پولدارهای‌شان، اکثراً از کشورهایی می‌آیند که نظام سالم اقتصادی ندارد. در چنین کشورهایی، اگر شخص چم‌وخم کار را -که رشوه، کلاه‌برداری، زدوبند و الخ. است- یاد بگیرد، خیلی زود چاق می‌شود. سیستم سیاسی کانادا طبعاً می‌داند در این‌جور کشورها، از راه سالم نمی‌شود پول‌دار شد، چون ساختار تعریف‌شده‌ی اقتصادی‌ای وجود ندارد. اما باز به آن‌ها خوش‌آمد می‌گوید!
مسئله‌ی مهم برای کانادا -که کشوری عمیقاً اقتصادی و از بازیگران مهم این صحنه است- ورود پول است. وقتی به این راحتی و بدون زحمت سرمایه‌های سنگین را می‌شود جذب کرد، چرا که نکنند؟ مگر از این راحت‌تر می‌شود اقتصاد را رشد داد؟

البته من طرفدار این نظریه نیستم؛ فقط خواستم به آن‌چه که "واقعیت اقتصادی" این کشور و جهان امروز است اشاره‌‌ای کرده باشم.

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۰

جهان را چه کسانی می‌گردانند؟

این‌روزها، من زیاد در پی پافشاری بر عقاید سیاسی خودم نیستم به چند دلیل:
نخست این‌که نفس متقاعدکردن دیگران برایم چندان ارجح نیست.
دوم، آن‌چه به آن رسیده‌ام، در مغزه‌ی خود "بی‌باوری به سیاست" است. حال حساب کنید کسی که به قدرت و تاثیر سیاسی کشورها چندان باور ندارد، چطور می‌تواند پیچیدگی موضوع را توضیح و بسط دهد؟
و بعد، رسیدن به باوری که امروز دارم، حاصل تجربیات، پی‌گیری‌ها و مطالعاتی فردی است. کسی تا این راه را نرود، به آن‌چه من می‌گویم اعتنا نخواهد کرد.
و مهم‌تر از همه، طرفداری از "تئوری توطئه" در نزد غالب جامعه، جنگی دائی‌جان ناپلئون‌وار در ردای دون کیشوت تعبیر می‌شود! چه غم‌انگیز...
همین چهار دلیل کفایت می‌کند که به آن‌چه در ذهنم رسوب کرده زیاد نپردازم. اما این به‌آن معنی نیست که هیچ نگویم...

من مثل خیلی‌ها، به قضیه‌ی "تئوری توطئه" در امور بین‌الملل و سیاست کلان جهانی باورمندم، ولی فقط تعداد معدودی از ما این جرات را دارد که آن‌را فاش بگوید. ‌آن‌چه که البته من "تئوری توطئه" می‌نامم، ابداً از جنس باور کانونی چپ و مارکسیسم به "استعمار غرب" نیست. به دید من، خود غرب و مردم‌اش نیز قربانیان این توطئه‌اند.


جهان بر چه مداری می‌چرخد؟
از اواخر دهه‌ی پنجاه، جهان دچار دگردیسی شد. مسیری آغاز شد که سیاست، از شکل کلاسیک "کشورهای قوی" و وزنه‌های سیاسی (مثل آمریکا، انگلیس، شوروی) به نقطه‌ای "اقتصادی"تر برسد.  تنیدگی اقتصادی مایه‌ی این تغییر بود. با دوقطبی‌بودن جهان و موازنه‌ی برآمده از آن، این شکل جدید نمی‌توانست آن‌طور که باید تکثیر و نمود کند. بعد از فروریختن پایگاه کمونیسم، میدان برای "قدرت‌های فرای سیاسی" هموار شد.


قدرت‌‌های فرای سیاسی
در واقع بورس جهانی کانون عمده‌ی تغییرات سیاسی در جهان امروز است. تغییرات آنی در کشورها، به‌منزله‌ی شوک‌هایی هستند به بدنه‌ی بورس و بالا و پایین رفتن چند شاخصه‌ی اصلی آن. این زمینه‌ای است برای سرمایه‌اندورزی‌های بی‌شمار عده‌ای کم‌شمار که ابداً هیچ اعتقاد، وابستگی و التزامی به ملیت و مردم ندارند. از سوی دیگر، ایجاد بی‌ثباتی در کشورهای صاحب ذخایر، باعث می‌شود که کنترل تولید و صدور ذخایر آن‌ها به همان شکل سنتی ناعادلانه -که در واقع دزدی علنی است- ادامه یابد.[بیش‌تر] خود آن‌ها نیز در حد مصرف‌کنندگان صرف باقی بمانند. واقعیت این است که سیر تاریخ در این کشورها یخ زده است...

"همين‌که رهبر ليبی
به پرتگاه «سقوط» رسيد،
«بورس»
_خون زندگی و زمانه_
ناگهان «صعود» نمود .

همين‌که رهبر ليبی
به پرتگاه «سقوط» رسيد،
ديوار «بای‌کوت» فرو ريخت و
ميلياردها دلار، رها شدند.

همين‌که رهبر ليبی
به پرتگاه «سقوط» رسيد،
«وال استريت» تکان خورد و
سرمايه،
راه تازه‌ای گشود.
..." [لینک]
هر دولتی که بخواهد حرفی خارج از قواعد نظم نوین جهانی (New World Order) بزند یا وزنی داشته باشد، از میان خواهد رفت. سیستم نظم نوین جهانی حتا به هم‌پیمانان و دوستان صمیمی آمریکا مثل حسنی مبارک و بن‌علی نیز رحم نکرد، چرا که آن‌ها با ایجاد ثبات در کشورهای خود، به دکترین نظم نوین جهانی -که به‌واقع بی‌ثباتی است- پشت کرده بودند. هیچ کشوری در شرق نباید دولتی در حال گردش و با چهارچوب داشته باشد. شکل ایده‌آل در این کشورها، درگیری داخلی و تعویض حکومت بعد از حکومت است.

وضعیت در غرب
رکود اقتصادی و سخت‌ترشدن هرروزه‌ی زندگی در اروپا و آمریکا، گویای نتیجه‌ی سیاست‌های بورس جهانی است.  موج مهاجرت به غرب چنان بالاگرفته که بافت بومی را تحت‌الشعاع قرار داده است. وقتی دولت‌های غرب توسط لابی‌های بورس، در قالب اهرم‌های استاک‌مارکت عمل کنند و سیاست‌های آن‌را پیش ببرند، محلی برای رشد رفاه مردم باقی نمی‌ماند. باید دید عاقبت دنیا در مسیری که افتاده چه خواهد شد... 

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

دوستی (17)

ساده‌ترین راه محک‌زدن انسان‌ها

کارآگاه‌ها و جرم‌شناس‌ها، برای کشف و شناسایی جانی در یک جنایت، فرمول ساده‌ای دارند: می‌گردند ببینند این وسط چه کسی بیش‌تر نفع می‌برد. این فرمول ابتدایی که اولین گام است، قریب‌به‌اتفاق جنایت‌های مهروموم را رمزگشایی می‌کند. برای شناخت سلامت روح و انسانیت افراد نیز راه‌های مختلفی وجود دارد که ساده‌ترین‌اش این است:
هنگامی که پای منافع طرف به‌میان آمد، دقت‌کنیم که تا چه حد حاضر است به حقوق دیگران احترام بگذارد.

اشتباه نشود: احترام به حقوق دیگران به‌منزله‌ی گذشتن از حقوق خود نیست. منافع ما همیشه در تضاد با منافع دیگران نیست؛ گاهی هم‌سو است. ولی عده‌ای هستند که نفع خود را در پای‌‌مال‌کردن نفع دیگری می‌بینند. وقتی زمان اعاده‌ی حیثیت و دفاع از حق دیگران رسید، قبل از هر اقدامی، فرصت‌طلبانه می‌سنجند که آیا ورود آن‌ها به میدان "به‌نفع"شان است یا "به‌ضرر"شان. همین است که در خیلی مواقع، خردشدن شخصیت و زیر-پا-گذاشته‌شدن حقوق اطرافیان را زیرسیبیلی رد می‌‌کنند و به روی مبارک هم نمی‌آورند! چنین افرادی، نه قابل اعتمادند و نه احترام.

:: باقی "دوستی"ها: [+]

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۰

پیش‌کش به روز وبلاگ فارسی؛ خاطره‌ای از اولین وبلاگ‌ها

من چون تقریباً و از ابتدا با تولد وبلاگ فارسی مشتری آن بوده‌ام، با فشار به حافظه‌ی این‌روزها نه‌چندان دقیقم می‌توانم تعدادی از نسل اولی‌ها را اسم ببرم که در واقع سکه‌ی این عمارت را ضرب کردند: وبلاگ سلمان، احسان، سردبیر خودم، پسرک شیطان، سایه‌ی بی‌سر، حسن آقا، شبح، عجب، دکتر سکس، انگوری، فضول، امید میلانی، خلبان کور، پینکفلویدیش، خورشید خانوم، عبور از حلقه‌ی آتش (رضا قاسمی)، کلمات (اکبر سردوزامی)، لیلای لیلی، گل‌کو، وبلاگ قدیمی حسین نوش‌اذر که اسم‌اش یادم نیست، و تعدادی دیگر... من این وبلاگ‌ها را تا آن‌جا که امکاناتم اجازه می‌داد پیگیری می‌کردم و خود تک‌نفره‌بودن وبلاگ برایم سخت خوش‌آیند بود. من آن زمان کامپیوتر نداشتم و تازه به کانادا مهاجرت کرده بودم، برای همین، بعد از کار مستقیم می‌رفتم به کافی نت برای وبلاگ‌گردی.

اما وبلاگ‌هایی که شعاع سبک نوشتارشان خیلی زود به درون من تابید و عشق راه‌انداختن وبلاگ شخصی را در عمیق من جوانه زد دو وبلاگ بودند: پرواز 3000 (آزاده سپهری) و افکار پراکنده یک زن منسجم (ندا حریری). من این واقعیت را هیچ‌وقت هیچ‌کجا نگفته بودم، اما امروز -که روز وبلاگ فارسی است- جا دارد که گفته شود. این‌دو وبلاگ به هم شباهت‌های عجیبی داشتند، البته با کمی تفاوت. تفاوت‌شان این بود که پرواز 3000 عمدتاً سیاسی و یک زن منسجم اجتماعی و زنانه بود. گذشته از شباهت‌های فراوان، اما شباهت عمده‌شان این بود که دو زن جوان در حال رشد با کله‌هایی داغ، روزنه‌ای یافته بودند برای ابراز بی‌پرده‌ی عقایدشان. من تا قبل از آن، این‌طور نوشته‌های باز و لخت را کم‌تر دیده بودم، آن‌هم یادداشت‌هایی کوتاه، با سوژه‌های جالبی که همه‌روزه منتشر می‌شدند و احساس می‌کردی آدمی پشت آن‌هاست که نفس می‌کشد و حتا می‌توانی او را لمس کنی. این درست تفاوت وبلاگ و دیگر سبک‌های انتشار مثل روزنامه و کتاب و الخ بود. کششی که این وبلاگ‌ها در من ایجاد کردند، برانگیختگی من برای پی‌گیری روزانه‌ی وبلاگ و سرانجام راه‌انداختن صفحه‌ی شخصی خودم بود.

این هم خاطره‌ی کوتاهی بود از نخستین روزهای وبلاگ فارسی.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰

در باب نتیجه‌ی انتخابات کانادا

انتخاب مجدد حزب آبی محافظه‌کار (به رهبری استفن هارپر) و نیز بالاآمدن بی‌سابقه‌ی حزب نارنجی چپ NDP، قبل از هر چیز پی‌آمد ضعیف‌شدن حزب قرمز لیبرال هستند. به‌واقع، رای‌دهندگان همیشگی حزب لیبرال ریختند و به گرد دو حزب دیگر حلقه زدند. حتا حزب سبز (الیزابت می) نیز -برای اولین بار در تاریخ‌اش- در مجلس صاحب کرسی شد.

البته شخصیت رهبری احزاب نیز در این بین بی‌تاثیر نبود. برای مثال، اگر شخصیت کاریزماتیک جک لیتون (NDP) نبود، این حزب رکورد تاریخی خود را در این انتخابات نمی‌شکست. از آن سو، عرضه‌ی ضعیف مایکل ایگناتیوف از حزب لیبرال بر آن حزب سخت تمام شد. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، وسیع‌شدن جوامع مهاجر در کانادا -که اغلب طرفدار NDP هستند و هم‌چنین افزایش تعداد افراد مسن که آن‌ها نیز سخت وامدار طرح‌های خدمات اجتماعی چپ هستند، خود مزید بر علت‌اند.

من در این بین اما بر دلیل اول بیش‌تر مصر هستم. دیدن رادیکالیزه‌شدن جامعه‌ی کانادا -بین راست و چپ و کمرنگ‌شدن میانه- چندان سخت نیست. ممکن است این موضوع از رکود اقتصاد جهانی پس از 2008 مایه بگیرد؛ شاید هم به‌خاطر هیجانی که در دهه‌ی گذشته از جنگ‌ها و انقلاب‌ها در دنیا فراگیر شده... هر چه هست، روان جامعه به حد قابل توجهی تیز و موضع‌گیر شده و آن آرامش و میانه‌روی معروف کانادایی را کنار زده است.

:: کاندیداها را بهتر بشناسیم: [+]
:: اخبار انتخابات: [+]

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۰

انتخابات فدرال کانادا

من در انتخابات این دوره‌ی کانادا هم مثل سری قبل شرکت نخواهم کرد، چون به راه‌وروش احزاب موجود چندان اعتماد ندارم. شناختم هم نتیجه‌ی یک دهه زندگی در کانادا -با همه‌ی فراز و نشیب‌هایش- است. ولی وقتی می‌بینم آمار قبل از انتخابات به سمت حزب چپ NDP کج شده، یک‌جورهایی ته دل شاد می‌شوم...
ضمناً معتقدم استفاده از حق رای همان‌قدر مهم است که استفاده‌نکردن از آن. یعنی رای‌ندادن خودش گاهی عین انتخاب است. حیف است که آدم ندیده و نشناخته، خودش را تبدیل کند به ماشینی که اتوماتیک می‌رود پای صندوق رای؛ حالا نخواستم بگویم "گوسفند رای‌ده" که یک‌وقت به قبای دوستان آگاه ما برنخورد!

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

بیژن پاکزاد درگذشت


در روزگاری که نام ایران در اخبار همراه است با تروریسم و کشتار و سرکوب، تک‌ستاره‌هایی نیز هستند که بر این نام افتخارآفرین‌اند. یکی از آن‌ها بیژن پاکزاد -طراح به‌نام مد- بود که دیروز در سن 67 سالگی بر اثر سکته‌ی مغزی درگذشت.
بیژن -که بسیاری او را از روی ادکلن‌هایش می‌شناختند- دلی داشت سخت در گرو ایران. این اواخر که پایش به تلویزیون‌های ایرانی خارج از کشور باز شده بود، این عشق را در هر فرصتی بیان می‌کرد. او می‌گفت که به دبی می‌رود تا بتواند از ورای خلیج همیشه فارس، در فضای ایران تنفس کند. آرزو داشت که برای یک‌بار هم که شده، باز میهن‌اش را ببیند و بر خاک‌اش بوسه زند، ولی...

یاد بیژن پاکزاد، یار همیشه عاشق میهن پایا باد!

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

توجیه تنهایی

بزرگ‌ترین مانع در ارتقادادن سطح زندگی، "توجیه" است؛ توجیه‌کردن خطاها و ایرادهای گونه‌گون خود. انسان وقتی راهِ حلی برای مشکلات خودش ندارد، به‌راه توجیه می‌افتد. ما وحشت داریم که بپذیریم ناتوانیم؛ بیزاریم با ناتوانی‌های خود روبه‌رو شویم و آن‌ها را جزئی از پهنه‌ی ضعف درونی خود بشماریم.

انسان‌های تنها، انسان‌های ناراحتی هستند. علت ناراحتی‌شان اصولاً همین تنهایی است. خودشان بهتر از هر کسی این را می‌دانند. ولی همین انسان -که محکوم است به اجتماعی‌بودن- وقتی تنها شد، شروع می‌کند برای تنهایی‌اش دلیل تراشیدن. او که از مواجهه با واقعیت می‌ترسد، ناگزیر به این باور می‌رسد که "تافته‌ای جدا بافته" است، برای همین نمی‌تواند با دیگران بجوشد. برای خودش محاسنی اخلاقی فهرست می‌کند (مثل صراحت، شجاعت اخلاقی و الخ) تا بگوید مردمی که به تعارف عادت دارند، نمی‌توانند با این خصوصیات او کنار بیایند. پیرو همین اصل، برای جامعه شناسنامه‌ی "فساد اخلاقی" جعل می‌کند... و همه و همه برای جداکردن حساب خود از جامعه‌ای است که به خیال‌اش او آن را طرد کرده... و طبعاً تقصیر از جامعه است!

انسانِ تنها -با هر چه دم دست‌اش است- وقت خودش را پر می‌کند تا به‌اصطلاح تنها نباشد، غافل از این‌که فقط دارد صورت مسئله را پاک می‌کند، به‌جای یافتن راهِ حلی اصولی. او که توان لذت‌طلبی اجتماعی را ندارد، تمام نیروی خودش را جایی صرف می‌کند که هر نامی می‌شود بر آن گذاشت جز لذت. او مسیر عادی زندگی را -که سرشارشدن از زندگی اجتماعی است- طی نمی‌کند؛ او با حضور تحمیلی در محیط‌ها و جمع‌هایی که دلیل موجهی برایش ندارد، فقط تنهایی‌اش را با خود به این‌جا و آن‌جا می‌کشد. او به‌جای این‌که از ماده‌ی زندگی که "وقت" است برای زندگی‌کردن استفاده کند، با وقت‌گذرانی این ماده را دور می‌ریزد. او از مرکز دایره‌ی تنهایی پیرامونی‌اش، به اطراف می‌نگرد، اما دوردست دیدش چیزی نیست جز جداره‌ی همان دایره. او قهرمان تباه‌کردن عمر است!

عبور از دنیای سرد تنهایی، راهی ندارد جز شک‌کردن در رفتارهای خود. ما اگر تنهاییم، پس ایراد داریم. باید دید که ایراد کار ما کجاست و دمِ دست‌ترین جا برای شروع، از خودمان است. به‌جز بازنگری در رویه‌ی زندگی شخصی و اِعمال تغییرات لازم در اصول اخلاقی خویش، فقط در ژرفای تنهایی بیش‌تر فرو می‌رویم.

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۰

عاقبت لیبی

دقیقاً می‌شود سناریو لیبی را پیش‌بینی کرد: ناتو آمده تا از درون و مستقیماً بر جنگ کنترل داشته باشد. به این خاطر، سرانجامِ جنگ از دست مخالفان و هم قذافی خارج می‌شود و جنگ تا آن‌جا ادامه پیدا می‌کند که ناتو بخواهد. شک نیست که قدرت‌های جهانی صاحب بورس، تولید‌کننده‌ی اسلحه و کلاً طالب بی‌ثباتی منطقه، این‌قدر جنگ را در منطقه می‌دوانند که بنیان کشور ترک بردارد و زیرساخت‌های‌اش در حد قابل توجهی ویران شود. در این حالت است که دوام بی‌ثباتی در یک کشور (یا چند کشور بعد از تقسیم) تضمین شده است و ملتی به‌جای مانده است با خیل مشکلات درونی لاینحل، بی هیچ افقی به آینده‌ی بهتر. چنین ملتی نمی‌تواند بازیگری قابل در قواعد جهانی باشد؛ به‌جایش می‌شود دنباله‌رو قائد جهانی...

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۰

نوروز و سال نو شادان باد!

به علت سفر نتوانستم به‌موقع برای دوستان تبریک نوروزی بفرستم و تبریک‌های‌شان را پاسخ بدهم. از این بابت پوزش می‌خواهم.
سفر هر چقدر طولانی باشد باز هم کوتاه است! با چند نفر از دوستان در آلمان، سوئد و فرانسه قرار ملاقات گذاشته بودیم که به‌خاطر فشردگی سفر، به‌جز دیدار شبنم فکر و رضا ت. در آلمان، هیچ‌یک میسر نشد. امیدوارم در سفرهای آتی امکان دیدار دست بدهد.
دیدار شبنم -این انسان فرهیخته، تحصیل‌کرده و دوست‌داشتنی- برایم واقعاً مغتنم بود. او در حد قابل توجهی همانی بود که در ذهن و از روی نوشته‌هایش تصور کرده بود. کم پیش می‌آید که این‌طور بشود. رضای نازنین که دوست دوران کودکی‌ام است و هفت سالی می‌شد که ندیده بودم‌اش... و دیدارش همیشه برایم لذت‌بخش و آموزنده است.

سال نو و نوروز باستانی‌مان را به همه‌ی یاران، آشنایان و خوانندگان بزرگوار این صفحه شادباش می‌گویم!

یکشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۹

آمریکا به مثابه یک هالیوود درندشت!

من اوایل فکر می‌کردم هالیوود جایی است در کالیفرنیا کنار لس‌آنجلس، اما تازگی‌ها فهمیده‌ام روح هالیوود -مثل یک بختک نامرئی- بر سرتاسر آمریکا پهن است! در آمریکا افراد در هر پستی که باشند، انگار دارند در فیلم نقشی بازی می‌کنند؛ از رئیس جمهورش بگیر تا شرکت‌کنندگان در برنامه‌ی کانال‌های مذهبی و شفادهنده. حتا وقتی با رهگذران خیابان مصاحبه می‌شود، فیگور هالیوودی به خودشان می‌گیرند.
"رویای آمریکایی" بیش از آن‌که واقعیت داشته باشد، یک تخیل هالیوودی است. البته این به معنای پایین‌بودن کیفیت زندگی در آمریکا نیست، ولی به هر حال یک‌جور دل‌خوش‌کنک است به تخیلی پوچ.
من شنیده‌ام که تخیل آمریکا را ساخته است. یعنی مهاجرین جسوری که آرزوهای بزرگ در سر داشتند، این تخیل را پایه‌ای کردند برای ساخت کشوری پیشرفته‌تر و قوی‌تر از هر کجای دیگر کره‌ی خاک. آن‌ها البته هالیوود را هم ساختند که بزرگ‌ترین تولیدکننده‌ی تخیل زمین است. بعضی هم معتقدند این هالیوود است که آمریکا را شکل داده و می‌گرداند، درست مثل قضیه‌ی خدا که انسان او را آفرید و بعد اسم‌اش را گذاشت خالق!

خب این قضیه‌ی آمریکا بود. ولی اگر نگاهی بیاندازیم به باقی نقاط دنیا، خواهیم دید که بسیاری از رویدادهای جدی هم سر نخ‌شان یک‌جورهایی دست کس دیگری است. آیا هالیوود مخزن ساخت افکار عمومی نه‌تنها آمریکا که جهان است؟ آیا همه‌ی ما مردم فیلم شده‌ایم یا به هر حال سعی می‌کنند که فیلم‌مان کنند؟ این بستگی دارد به ظرفیت افراد. ولی من اگر مجبور باشم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم، ترجیح می‌دهم در فیلم نقشی ایفا کنم و از خودم خلاقیت نشان بدهم تا این‌که بشوم عروسک خیمه‌شب‌بازی بی‌اراده و بی‌جیره‌مواجب!

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

طرز برخورد غرب با موضوع لیبی... و سپس ایران

این روزها که لیبی دارد در آتش ائتلاف قذافی و "نظم نوین جهانی" (New World Order) می‌سوزد، خیلی‌ها در این فکرند که چرا زعمای قوم کشورهای غربی، آن‌طور که باید از انقلابیون لیبی حمایت نمی‌کنند. صحبت از احتمال دخالت نظامی است، اما این موضوع صرفاً در حد یک "احتمال" است نه بیش. لیبی عملاً به دو بخش تقسیم شده است، شهرها زیر بمباران خودی هستند، مردم حیران‌اند که چه دارد بر سرشان می‌آید و... رسانه‌های غربی، به پخش اخبار اکتفا کرده‌اند!
مردم متحیرند که چرا آمریکایی که درست در دومین روز تظاهرات چند صد نفری مصر از مبارک خواست تا بساط‌اش را جمع کند و برود، هم‌چنان دارد لیبی قذافی را -با آتشی که هر لحظه بیش‌تر زبانه می‌کشد- تحمل می‌کند. همین مردم یادشان هست که سال پیش، جهان غرب عملاً مردم ما را زیر ضرب رژیم، به حال خود رها کرد و به مراسم ختم مایکل جکسون پرداخت! بی‌تفاوتی اروپا البته کمرنگ‌تر از آمریکا نیست...

اما موضوع ایران، دو زاویه دارد: یکی نگاه ما به برخورد جهان غرب با مسئله‌ی ایران، و یکی هم نگاه جهان غرب به ما. همین تقسیم‌بندی را آزاده سپهری دستمایه‌ی یادداشتی کرده است، با طرح پرسش‌هایی. او می‌نویسد:
این روزها در هر جمع ایرانی می بینید که کسانی به کشورهای غربی و در راس آنان آمریکا، انتقاد دارند که چرا اینها از مردم ایران و جنبش اعتراضی آنان حمایت نمی کنند. سوال اینجاست که کشورهای خارجی چه باید بکنند تا انتظارات ایرانیان برآورده شود و چگونه باید حمایت خود را نشان دهند. اگر سکوت کنند، به همدستی با رژیم متهم می شوند... [ادامه...]
بدون هرگونه داوری، دوستان را به خواندن‌اش فرا می‌خوانم... که پرسیدن، خود جرقه‌ای است برای یافتن راه حل.

پی‌نوشت:اگر انگلیسی می‌دانید، این تحلیل هم شنیدنی‌ست: James Corbett: Essays on The New World Order

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

جمعیت نسوان وطن‌خواه و یک توضیح


شاید عجیب باشد، ولی یکی از پیشروترین کشورها در راه بازیابی حقوق زنان همین ایران خودمان است. مبارزه برای رهایی زن از چنگال عقب‌ماندگی جامعه‌ی مردسالار، در ایران بیش از صد سال قدمت دارد.
یکی از پیشروترین انجمن‌های احقاق حقوق زنان، جمعیت نسوان وطن‌خواه بود. در ویکی‌پدیا، پای "جمعیت نسوان وطن‌خواه" این توضیح نقش بسته است:
جمعیت نسوان وطنخواه (۱۳۰۱–۱۳۱۲) یکی از سازمان‌های رادیکال شناخته شدهٔ زنان در تهران بود که در سال ۱۳۰۱ توسط تعدادی از زنان روشنفکر ایرانی به اهتمام محترم اسکندری تشکیل شد. هدف جمعیت نسوان وطنخواه ترویج حقوق زنان و بهبود شرایط دختران بود. این سازمان نشریه نسوان وطنخواه را منتشر می‌کرد و فعالیت‌هایی مانند برگزاری کلاس‌های تحصیلی دختران و اکابر، تاسیس بیمارستان برای زنان فقیر، برگزاری جلسات سخنرانی و راهپیمایی داشت و نمایشی به نام آدم و حوا اجرا کرد.[۲][۳] این جمعیت میزبان دومین کنگره نسوان شرق در سال ۱۳۱۱ در ایران بود.[۴]

جمعیت نسوان وطن خواه آخرین انجمن زنان بود که در دورهٔ سرکوب نشریات و احزاب کشور به‌دست رضاشاه، در سال ۱۳۱۲ بسته شد.[۲]
واحیرتا که نفرت از رضاشاه، راه قضاوت بعضی را چطور کج‌ومعوج کرده‌ است!
این "رفیق" فراموش کرده است که: اصولاً این جمعیت، در دوران سردار سپهی رضاشاه بنیاد گذارده شد (با وجود مخالفت شدید علما)؛ در دوران سلطنت رضاشاه جان گرفت و بالید (باز با وجود کارشکنی علما) و بالاخره، به‌خاطر انشعاب و فضای شدیداً سنگین اجتماعی به پایان خط خود رسید. واقعیت این است که یکی از علل اصلی برانگیختن فکری رضاشاه در کشف حجاب، همین انجمن بود. و در پایان گفتنی‌ست که این جمعیت، بدون مراقبت و پشتیبانی آهنین رضاشاه، در جامعه‌ای که علما در آن هم در حکم قانون بودند و هم قانون‌گزار، نمی‌توانست حتا هفته‌ای دوام بیاورد، چه رسد به دوازده سال پیکار بی‌وقفه برای ارتقا سطح زن ایرانی و آزادی‌اش از بند تحجر فرهنگی-مذهبی.

امید که شادباش روز زن، ما را در نگاه‌مان به تاریخ و شخصیت‌هایش منصف‌تر کند.

دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۹

شجریان و گفت‌وگوهایش

گفت‌وگوهایی که از شجریان در جای‌جای می‌بینم، اخیراً من را به این مرد علاقمند کرده است. حرف‌هایی که می‌زند، دقیقاً خلاف آن‌چه است که به او بسته‌اند: آدمی قرآن‌خوان و متعصب... که نیست.
همین علاقه باعث شده که کارهایش را این‌روزها گوش بدهم، با این‌که سلیقه‌ی من نیست. اگر بدون توجه به سبکی که در آن می‌خواند به آن‌ها گوش کنیم، کلاه از سر به احترام قدرت و احاطه‌اش به آواز برمی‌داریم.
یک استاد، استاد است. حالا ممکن است رشته‌ای که او در آن بر قله نشسته باب دل ما نباشد، اما این دلیلی بر فروکوفتن کار حرفه‌ای او نباید بشود.

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۹

نقش بی‌بی‌سی در برانداختن رضاشاه

رادیو و جابه‌جایی قدرت در شهریور ۱۳۲۰ نوشته‌ی مسعود لقمان، یادداشتی است که به تأثیر تعیین‌کننده‌ی رسانه در عرصه‌ی سیاست می‌پردازد. موضوع مشخص مقاله، پرداختن به موضع‌گیری بی‌بی‌سی و نقش آن در سقوط رضاشاه است.

ای کاش موضوع این یادداشت، پایه‌ی یک رساله‌ی همه‌جانبه بشود که تاریخ ما سخت تشنه‌ی بازخوانی این رویداد است.

جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹

قضیه‌ی هم‌وطنان تحلیل‌گر ما!

حکایت:
یک‌روزی آقا سگه دید که روباهه داره تندی فرار می‌کنه. ازش پرسید چی شده؟ گفت تو شهر هر کی سه تا تخم داشته باشه رو می‌گیرن دار می‌زنن! گفت: تو که دو تا تخم داری؟ روباهه جواب داد: آخه اول دار می‌زنن، بعد نگاه می‌کنن!

خاستگاه:
حالا حکایت بعضی از رفقای تحلیل‌گر غالباً چپ ماست: بی‌توجه به این‌همه شواهد و تجربه‌های دستِ اول و روشن‌تر از خورشید، و روشن‌تر از همه تجربه‌ی تاریک انقلاب اسلامی خودمان، اول برای رفتن "دیکتاتور" سینه چاک دادند و هورا کشیدند، حالا که رفته است، برای این‌که در آینده یک‌وقت کسی انگشت اتهام را سوی‌شان نگیرد "که شما هم در فلاکت مردم مصر نقش داشته‌اید"، می‌گویند: "امیدواریم" اسلامی‌ها روی کار نیایند!

خودمانیم: این حرکت‌های پوپولیستی عجب هیجانی تولید می‌کند، طوری که حتا گاهی عاقله‌مردان و زنان را هم سِحر می‌کند...

پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۹

موضع‌گیری متفاوت مدیای جهانِ غرب در قبال مصر و ایران

در وقایع اخیر مصر، هنوز دو روز از شورش تعدادی در خیابان‌ها نگذشته بود که وزیر امور خارجه‌ی آمریکا (هیلاری کلینتون) وارد صحنه شد و از پرزیدنت مبارک خواست به حرف تظاهرکنندگان گوش کند (یعنی از قدرت کناره بگیرد). یکی-دو روز بعد، این‌بار خود رئیس جمهور آمریکا به میدان آمد و می‌شود گفت علناً خواستار کناره‌گیری مبارک شد. سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، با آوردن میهمانانی که "همگی" خواستار براندازی نظام حاکم در مصر و ایجاد سیستمی کاملاً نو بودند، شمشیر را از رو بستند و شدند سخنگوی مخالفان رژیم. دیگر کشورهای اروپایی نیز -البته نه با این شدت- با تفکر آمریکا-انگلیس همراه شدند.

در جریان نهضت سبز، هنگامی که گلوله به قلب ندا و نداها می‌زدند، همین رسانه‌ها، با دعوت از "اصلاح‌طلبان کراواتی"، نظریه‌ی "اصلاح از درون" را مطرح می‌کردند. رسانه‌های غربی -با جاانداختن اصلاح‌طلبان حکومتی مثل کروبی و موسوی-، حرکت خودجوش و آزادیخواهانه‌ی مردم جان-به-لب-رسیده را در محتوا مسخ کردند. طرفه این‌که هیچ‌یک از رهبران غربی خواستار براندازی رژیم نشد. حتا بعضی از رسانه‌ها، با مقایسه‌ی اپوزیسیون برانداز جمهوری اسلامی با اپوزیسیون کوبایی ساکن میامی، ما را به ریشخند گرفتند! بعد هم که با مرگ مایکل جکسون، کسی دیگر سراغی از آن‌چه در ایران می‌گذرد نگرفت و آتش به خاکستر نشست...

من به عنوان یک شهروند این جهان، معتقدم که برای درک و تحلیل آن‌چه دارد در جهان با سرعتی سرسام‌آور رخ می‌دهد، بایستی معادلات و اهرم‌های قدرت جهانی را شناخت و "تئوری‌های توطئه" را به‌دقت بازخوانی کرد.

دوشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۹

ثروت حسنی مبارک!

سی‌ان‌ان مدعی است که ثروت پرزیدنت مبارک بالغ بر 75 میلیارد دلار است! به رقم خوب دقت کنید: $75,000,000,000.
البته دلیلی ندارد که در صداقت سی‌ان‌ان شک کنیم(!)، ولی ما که بیست‌وچهار ساعت تحت بمباران این‌گونه افشاگری‌ها هستیم، این حق را برای خود قائلیم که از سی‌ان‌ان بخواهیم منابع‌اش را -برای آگاهی افکار عمومی- رو کند و دلیل قانع‌کننده بیاورد. مگر غیر از این است که بدون دلیل به کسی اتهام‌زدن پیگرد قضایی دارد؟
اگر هم می‌گوید از معرفی منابع خود معذور است -که در واقع عذری است بدتر از گناه-، چه کسی جز خود بانک‌ها و جاهایی که مبارک احتمالاً‌ در آن‌ها یا از طریق آن‌ها سرمایه‌گذاری کرده، صلاحیت چنین افشاگری‌ای را دارند؟
حال فرض را بر این بگیریم که موضوع صحت دارد و بانک هم خودش پشت این افشاگری است. حالا پرسیدنی‌ست: بانک که پیشِ پا افتاده‌ترین وظیفه‌اش حفظ اسرار مشتری‌هایش است، چرا این اسرار را رو کرده؟ آیا بانکداری جهانی از این قضیه نفع می‌برد؛ آیا بانک‌داری جهانی دارد با سی‌ان‌ان همکاری می‌کند، زیرا اصولاً خودش پای اصلی قضیه است؟ این کدام تشکیلات است که بزرگ‌ترین بانک‌ها و مدیا را در اختیار خود دارد؟
از نگاه دیگر، آیا این‌گونه افشاگری‌ها برای بی‌آبروکردن و از ریشه‌زدن مبارک توسط [...] نیست؟ حالا خودتان بگردید ببینید چه نامی را باید جای نقطه‌چین گذاشت!

در تاریخ سی‌ودو سال گذشته، از این افشاگری‌های به‌هم‌ریز کم ندیده‌ایم: از شاه بگیرید تا بن علی و این آخری هم مبارک. مبارک هم طبعاً آخری نخواهد بود. آدم بهتر است خودش کلاهش را قاضی کند، ببیند این وسط کی دارد گربه می‌رقصاند!

یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۹

ما از تاریخ خود شرمساریم

مخرب‌ترین اثر واژگونی آنی نظام‌های سیاسی در شرق این است که مردم را از تاریخ و گذشته‌ی خود شرمسار می‌کند و چیزی برای اتکا و افتخار باقی نمی‌گذارد. از خودمان بگویم که به کسی برنخورد: گروهی از ما ایرانیان از شاه متنفریم، گروهی‌مان از مصدق، گروهی‌مان از چپی‌ها و گروهی‌مان... به هر حال، برای ما سخت نیست که برای تنفر خود سوژه پیدا کنیم! این طرز نگاه به تاریخ از تبعات انقلاب است.

ما اگر به پاره‌هایی از تاریخ خود افتخار می‌کنیم هم حکایت دارد: یا این تاریخ -مثل هخامنشیان- این‌قدر دور از دسترس است که تجربه‌اش نمی‌تواند کمکی به زندگی امروز ما بکند، یا به شخصیت‌های تاریخی (مثل شعرا) افتخار می‌کنیم که در واقع اینان خود از رادیکال‌ترین منتقدین مردم و روزگار خویش بوده‌اند. تاریخ برای ما ارمغانی ندارد جز تازش تازیان، ایلغار مغولان، ترکتازی ترکان و جور شاهان... تاریخ ما مردم شرق، تاریخ ملت‌های مغلوب است.

قضیه را به اوضاع مصر ربط دهیم: بدون کم‌ترین قضاوتی در پیشینه و عملکرد حسنی مبارک، چیزی که واضح است، این است که او به آخر خط رسیده و خود نیز بازنشستگی سیاسی‌اش را پذیرفته و در واقع اگر انقلابی در مصر رخ داده، این انقلاب همین الان به پیروزی و هدف‌اش رسیده است. اما آیا تظاهرکنندگان و حامیان غربی‌شان به چیزی کم‌تر از برکناری فوری همراه با بدنامی مبارک رضایت می‌دهند؟ تکلیف حامیان غربی که البته روشن است. در ایران اوایل بهمن 57 نیز، با حضور بختیار، انحلال ساواک، آزادی زندانیان سیاسی و رسانه، پیروزی در کف انقلابیون بود، اما آن‌ها با کله‌هایی داغ از شور انقلابی، پیروزی را پس زدند و به شکست ملی خوش‌آمد گفتند.

من از خود می‌پرسم، در خاطره‌ی ملت مصر، بهتر است حضور مبارکِ بازنشسته به عنوان یک سیاستمدار کهنه‌کار و پدر معنوی نقش ببندد، یا دیکتاتوری خائن، امتدادی از یک سیستم نظامی سرکوبگر؟ اما نفرت از گذشته گویی اخلاق و ضمیر ناخودگاه ما شرقیان شده است. ما عزاداران دائمی، به گذشته‌ی خود نفرین می‌فرستیم و از آن شرمساریم. این شرمندگی باعث می‌شود که نقاط مثبت را هیچ نبینیم. ما از کنار آمدن با گذشته‌ی خود وحشت داریم، برای همین است که حساب خود را از آن جدا می‌کنیم و مدام در حال فاصله‌گرفتن از آن‌ هستیم، اما ذهن فراموش‌کار ما هیچ‌وقت اعتراف نمی‌کند که این گذشته ساخته‌ی خود ماست؛ پیشینه و پاره‌ای جدانشدنی از ماست. گذشته‌ی ما داغ ننگی‌ست بر پیشانی‌مان؛ نفرت‌انگیز اما ناگزیراً نازدودنی.

ملتی که به گذشته‌ی خودش افتخار نکند یا لااقل با آن کنار نیاید و نپذیردش، به جای ارتقادادن سطح زندگی خود، مدام در حال تغییر زیربنایی و بازتولید نواقص خویش است. ملتی می‌تواند به ثبات برسد و در آرامش زندگی کند که با اعتماد به نفس و بدور از خشم، دستاوردهای گذشتگان خود را قدر بشناسد.

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

بازتاب گزینشی مدیای غرب از حوادث مصر

مرور و دنبال‌کردن وقایع این‌روزهای مصر، دریچه‌ای است برای بهتردیدن سرگذشت خودمان. خیلی از اتفاقاتی که در مصر می‌افتد، پرده از ابعادی از تاریخ معاصر ایران برمی‌دارد. برای مثال، نخستین حرکت تبهکارانه‌ی اغتشاشات مصر، سرقت موزه‌ی ملی قاهره بود. صدایی هم از کسی درنیامد، چون حواس‌ها پرت جای دیگری بود. در ایران 57 هم موزه‌ی ایران باستان به‌سرقت رفت و تا امروز کم‌تر کسی از آن حرفی زده است.

مدیای غرب (مثل سی ان ان و بی بی سی)، درست دو روز پیش، با نشان‌دادن صحنه‌هایی خاص و منتخب (گروه اسب‌سوار که به تظاهرکنندگان حمله می‌کنند)، طرفداران حسنی مبارک را به سطح "لباس شخصی‌ها"یی فرومی‌کاهند که به‌وسیله‌ی دولت اجیر شده‌اند! امروز اما دیدیم که خیل طرفداران مبارک اگر در اکثریت نباشند، از مخالفین کم‌تر نیستند. و ما هم‌چنان معتقدیم که در 28 مرداد 32، تمام کسانی که از شاه طرفداری کردند چیزی جز فواحش، قداره‌کش‌ها‌ و لات‌ها نبودند! جالب‌تر از همه این‌که بعد از 50 سال، آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها "اعتراف" می‌کنند که بله، این آن‌ها بودند که بر علیه مصدق کودتا کردند! 50 سال دیگر نیز همین حرف را در باره‌ی مصر خواهند زد و کسی هم در صحت آن چون‌وچرا نخواهد کرد، چون‌که قدرت رسانه در دست مخالف است... و به همین سادگی تاریخ ملتی جهان‌سومی نوشته (جعل) می‌شود.

در سی‌ان‌ان، متخصص نمره‌دادن به رقاص‌های غیر حرفه‌ای و دیگر برنامه‌های در پیتی Reality Show می‌شود تحلیل‌گر شماره‌ی یک انقلاب مصر، آن‌وقت رهبر اخوان‌المسلمین را می‌آورند تا به مخاطب غربی بقبولانند که این‌ زبان‌بسته کجا و تروریسم کجا! این‌ها انگار ترور انور سادات و هزار کثافت‌کاری دیگر این آدم‌خواران ماقبل تاریخی یادشان رفته... و یادشان رفته که در ده سال گذشته، خود همین آمریکا بوده که گروه‌های فناتیک اسلامی را -یکی بعد از دیگری- در لیست سیاه خود گنجانده است!

بحث بر سر بازکردن پرونده‌های کهنه نیست؛ می‌خواهم دقت کنیم که همیشه این فاتح است که تاریخ مغلوب را می‌نویسد. به این لحاظ، نباید دل خوش کنیم که "آیندگان خودشان قضاوت خواهند کرد". به‌راستی آیندگان بر اساس کدام اسناد و مدارک به قضاوتی درست خواهند رسید، با فیلم‌های مونتاژشده‌ی سی‌ان‌ان‌وار؟ تنها چاره این است که به جای مغلوب، فاتح بود؛ راه دیگری نیست.

چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۹

دلیل انقلاب در مصر

کارناوال انقلاب در مصر به‌‌راه افتاد تا خیال ابرقدرت بورس جهانی از بابت کنترل کانال سوئز راحت شود. تمام نوار عبور نفت از خلیج فارس تا دریای عمان و کانال سوئز باید بی‌ثبات باشد، تا احتمال برآمدن آدمی بااراده در رأس هر یک از این کشورها به صفر برسد. همین الان هم البته نفت آن‌طور که کارتل جهان‌وطن جهانی می‌خواهد صادر می‌شود، اما حضور دموکراسی‌های بی‌ثبات، این تسخیر و کنترل را بهتر تضمین می‌کند. خطرزدایی از سرمایه، شرط اصلی اقتصاد است.

در هنگام هشت سال جنگ بین ایران و عراق، جان و مال و زندگی هر دو ملت تمام مدت در حال متلاشی‌شدن بود، اما کم‌ترین خللی در صدور نفت وارد نشد؛ در جنگ فعلی عراق هم. البته جنگ هزینه‌ای هنگفت دارد و همین پول نفت، خرج تسلیحات و ... می‌شد و به همان جیب اول برمی‌گشت! به این می‌گویند گردونه‌ی بیزنسی کارتل جهان‌وطن...

بعضی معتقدند "در مصر مردم برای آزادی و دموکراسی دارند انقلاب می‌کنند و از دیکتاتوری خسته شده‌اند" و الخ. این‌گونه شعارها، همان‌قدر پوچ است که باور کنیم حاشیه‌نشین‌ها، مذهبی‌ها و چپی‌های ما -32 سال پیش- برای آزادی و دموکراسی به خیابان‌ها ریختند!

چند نکته برای اندیشیدن:1- به‌راستی "عنصر مردم" چه وزن و نقشی می‌تواند در معادلات و تحولات کلان داشته باشد؟ تا چه حد می‌شود افکار عمومی را در دست گرفت و به سمت دلخواه هدایت کرد؟ بازتاب خبر از میان مردم (مثلاً همین مصر) توسط مدیای جهانی آیا بدون تبعیض صورت می‌گیرد و نظر همه‌ی اقشار در آن منعکس است، یا این‌که فقط تعدادی دلخواه را از بین عموم دستچین می‌کنند تا به‌واقع دیدگاه سیاسی خود را تلقین کنند؟
2- در جریان قیام جنبش سبز، هنگامی که تمام دوربین‌های خبرگزاری‌ها روی خیابان‌های ایران زوم کرده بودند، به‌یکباره اتفاق غیر منتظره‌ای افتاد: بی هیچ دلیلی، مایکل جکسون مرد و نگاه مدیای جهانی را از ایران ربود: [+]
3- چه شباهت آزاردهنده‌ای بین بوراک اوباما و هیلاری کلینتون با دستگاه سیاسی کارتر دیده می‌شود! اصرار تیم سیاسی آمریکا و انگلیس برای برکناری مبارک هم جالب توجه است.
4- تنها کشوری که موضعی عقل‌مدارانه در مسئله‌ی این‌روزهای مصر گرفته اسرائیل است: [+]
5- این‌روزها در سی ان ان، چقدر لهجه‌ی انگلیسی زیاد شده!
6- هم‌پیمانان آمریکا باید از خود بپرسند: هنگام خطر ، تا چه حد آمریکا قابل اطمنیان است و از هم‌پیمانان خود حمایت می‌کند؟

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

آن‌چه دارد در تونس، مصر و... رخ می‌دهد!

چه خیمه‌شب‌بازی تهوع‌آوری است این به‌اصطلاح "دموکراتیک‌سازی کشورهای اسلامی"! دارند آخرین اقمار ترقی‌خواهی (حال ناچیز یا کمرنگ، ولی واقعی) را منهدم می‌کنند، و به جایش عقب‌مانده‌ترین بخش اجتماع -که طبعاً از لحاظ تعداد در اکثریت‌اند- را می‌نشانند. این روند، غالب کشورهای منطقه را خواهد بلعید.

وقتی شاه در پاسخ به تاریخ می‌گوید "شرکت‌های نفتی و بازار و بورس جهانی من را از اریکه‌ی حکومت پایین انداختند" (نقل به مضمون)، ممکن است حس "تئوری توطئه" مخاطب را ‌بگیرد، ولی این حرف چندان هم بی‌راه نیست. تا آن‌جایی که من اطلاع دارم، بیش از نود درصد بازار بورس جهانی در قلمرو کشورهای غربی و صنعتی می‌گردد، مثل آمریکا، اروپا و... آن‌چه به‌واقع خارج از مرز آن‌هاست، نفت خاورمیانه است؛ نزدیک به چهل درصد از ذخائر کل جهان. کنترل‌نداشتن بازار جهانی بر نفت -که در واقع مثل طلا بایستی یکی از باثبات‌ترین شاخصه‌های بورس باشد- به معنای فاجعه است. حال تصور کنید کسی خارج از این گود سروکله‌اش پیدا شود و اوپک راه بیاندازد و بخواهد در بورس خودش تعیین‌کننده باشد... و بالاخره سازی بزند که از لحاظ اقتصاد جهانی تا بخواهید خارج است!

نوسانات نفت در بازار سهام جهانی چیزی نیست که بشود از آن گذشت. جهان غرب می‌داند که ممالک بی‌ثبات و جوامع مستاصل را خیلی بهتر می‌شود کنترل کرد، برای این‌که آن‌ها منابع خود را از روی احتیاج و به هر قیمتی می‌فروشند و توان تصمیم‌گیری عمده ندارند. این سیاستی است که در چهل‌سال گذشته در دستور کار لیبرالیسم غربی قرار گرفته است؛ با پشتوانه‌ی جهان‌گرایی بورس.
تنها بحث نفت نیست؛ موضوع اصلی به‌واقع "برده‌داری نوین" است که کارتل‌های جهان‌وطن و تک‌‌مدار مثل Bilderberg در پی ایجاد آن‌ هستند. فلسفه‌شان هم این است: ساخت حکومتی جهانی و در کل تسخیر جهان نیازمند ایجاد بی‌ثباتی در خارج از قلمرو خود و از آن سمت، ناآگاه نگه‌داشتن و مشغول‌کردن مردم داخل قلمرو خود است.

در این باره می‌شود بیش‌تر نوشت... که شاید در فرصتی دیگر.

دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹

جریانات تونس و نگرش غرب به وضع کشورهایی از این دست

من نمی‌دانم باید از آن‌چه در تونس رخ داد شاد باشم یا نگران؟ این حالت دوگانه، کلنجاری‌ است درونی، برخاسته از تجربه‌ی سنگین سی‌سال گذشته‌ی ما، که مسرور است از رفتن دیکتاتوری و صد البته، از حاکمیت گروه و تفکر انقلابی سخت ترسان.

انگیزاننده‌ی من در نوشتن این یادداشت، دو یادداشت از محمد تاج‌دولتی است در فیس‌بوک که به ترتیب تاریخ، در زیر می‌آورم:
(1)زین العابدین خان بن علی و همسر محترمشان ،بانو لیلا طرابلسی، به گزارش سرویس‌های اطلاعاتی فرانسه با یک و نیم تن شمش طلا( به ارزش 45 میلیون یورو) به عربستان سعودی مشرف شده‌اند. البته می‌توان تصورکرد که پس از 23 سال حکومت مطلق بر یک کشور این مقدار پول باید "خرج سفر" باشد و برای روز مبادا دوراندیشی‌هایی شده باشد. بی‌خود نبوده که فلک‌زدگان تونسی بلافاصله پس از "بن علی رفت" چند تا از کاخ‌های لیلا خانم را به توبره کشیدند. وقتی هیچ "حاکم" جهان سومی از تاریخ درس نمی‌گیرد، تاریخ هم چاره‌ای جز تکرار ندارد. تا نوبت بعدی کجا و برای که‌ها باشد.[منبع]
(2)محمد بن کیلانی با یک تصمیم آنی دارد می‌شود قهرمان ملی تونس. این خلبان 37 ساله تونسی روز جمعه گذشته در حالیکه هواپیمای مسافری ایرتونس به مقصد شهر لیون در فرانسه را آماده پرواز می‌کرده دستوری از مقامات فرودگاه دریافت می‌کند که در آخرین لحظه 5 مسافر اضافه هم به تعداد مسافرانش اضافه خواهند شد. کاپیتان بن کیلانی به خبرنگاران گفته" در یک لحظه از ذهنم گذشت که این 5 مسافر آخرین لحظه باید اعضای خانواده و یا وابستگان نزدیک رئیس جمهور فرار کرده باشند، به همین جهت از هدایت و انجام پرواز خودداری کردم". کمک خلبان و تیم پرواز هم با حمایت از تصمیم خلبان پرواز را لغو میکنند. یک ساعت بعد هم نیروهای ارتشی فرودگاه را اشغال می‌کنند و همه پروازها لغو می‌شود و 5 وابسته نزدیک خانم رئیس جمهور حالا در حبس هستند. خلبان بن کیلانی گفته: دوست داشتم در تظاهرات مردمی شرکت می‌داشتم اما چون نتوانسته بودم با مردم باشم خودداری از پرواز تنها کاری بود که می‌توانستم برای مردم و وطنم انجام دهم
می‌شود 23 سال تلاش کرد و رهبر سیاسی منفوری چون زین العابدین بن علی شد و می‌توان در چند ثانیه تصمیمی گرفت و قهرمان ملی شد. زندگی انتخاب هم هست
.[منبع]

نخست، پرسش این است که گزارش خبرگزاری‌هایی مثل فرانسه یا انگلیس از زبان "سرویس‌های اطلاعاتی"شان، تا چه حد می‌تواند معتبر باشد؟ آیا با عقل جور-در-می‌آید که یک سرویس اطلاعاتی، گزارش‌های طبقه‌بندی‌شده‌ی خود را بلافاصله در اختیار رسانه‌ی رسمی بگذارد و در واقع بشود خبرنگار آن رسانه؟! من در اصل خبر چندوچون نمی‌کنم؛ با نحوه‌ی ارائه‌ی آن مشکل دارم.
در این‌جور به‌اصطلاح افشاگری‌های رسمی -که نظام سیاسی، سرویس اطلاعاتی و رسانه با هم همدست می‌شوند-، رد سلطه‌گری و "دخالت سیاسی خارجی" پررنگ‌تر از هر چیز دیگری است. لااقل ما مردم ایران، نمونه‌ی این‌گونه "افشاگری"های بی‌بی‌سی‌وار را در انقلاب اسلامی 57 به حد کافی دیده‌ایم.
دولت‌های غربی قبل و بیش از هر چیز، به بی‌ثباتی در کشورهای منطقه فکر می‌کنند، چه بی‌ثباتی، زمینه‌ی دخالت خارجی و به‌یغمارفتن منابع ملی را بهتر فراهم می‌آورد. با کشوری ضعیف و در-هم-شکسته بهتر می‌شود وارد معامله شد. کشورهای غربی هر اختلافی که با هم داشته باشند، در این موضوع به‌خصوص کاملاً هم‌رای و متحدند، برای این‌که نبض اقتصاد جهان در دست آن‌هاست و علاقه‌ای ندارند که دست زیاد شود و پیکر "نظم" ساخته‌وپرداخته‌شان ترکی بردارد... همین است که در هر جایی که صدایی بلند شود، به خشم انقلابی و بغرنجی فضای عمومی دامن می‌زنند. دیدیم که اگر از طریق رسانه زورشان نرسد، حتا به دخالت نظامی روی می‌آورند.

در مورد حرکت خلبان "انقلابی" جناب محمدبن کیلانی هم جز تبسمی تلخ چه عکس‌العملی می‌توان نشان داد؟ در باب این‌جور قهرمانی‌ها، فقط با رجوع به صفحات تاریخ دی تا بهمن 57 ایران خودمان می‌شود چند جلد کرنولوژی سیاه کرد! نتیجه و مزه‌‌ی این آش زبان‌سوز انقلابی را هم که البته دیدیم و با تک‌تک سلول‌های خود چشیدیم... به‌راستی کدام عدالت را در دستگاه قضای انقلابی می‌توان جست؟
موج انقلاب که آمد، همه را یا با خود همراه می‌کند، یا در-هم-می‌شکند؛ یا بر آن سوار می‌شوی، یا در مقابل‌اش می‌ایستی و خرد می‌شوی؛ در انتها، سیل انقلاب، بی توجه به سمت و جبهه‌ای که در آن قرار داریم، همه و همه را می‌برد و کشور را با جوی بی‌ثبات برجای می‌گذارد. این است شرایط ایده‌آل برای سلطه‌ی غربی‌ها.

من البته در پی انکار انقلاب نیستم. گاهی راه دیگری نمی‌ماند. حرف من این‌جا این است که زیاد به جوسازی و افشاگری‌های نوع غربی دل خوش نکنیم، چون قبل از این‌که نتیجه‌ی یک انقلاب برای حکومت‌های غربی مهم باشد، حضور جو نابسامان و بی‌ثبات مهم است.

پی‌نوشت:چند نکته و پرسش فهرست‌وار:
- تقریباً اکثر کسانی که از جریانات تونس خوشحال‌اند، به سکولاربودن حکومت ساقط‌شده بی‌توجه‌اند.
- در کشوری که بخش عمده‌ی مردم آن را مسلمانان متعصب تشکیل می‌دهد و تفکر ستیزه‌جو و فناتیک اسلامی در آن غوغا می‌کند، دموکراسی واقعاً چه معنایی دارد؟
- آیا دموکراسی غیر لائیک و غیر سکولار ارزشی دارد؟
- سقوط نظام سکولار تونس آیا سنگر فتح‌شده‌ای دیگر برای اسلامیون نیست؟
- قضیه‌ی تونس آیا به شعله‌ورشدن بیش از پیش جنگ‌های قومی-مذهبی در منطقه نمی‌انجامد؟

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

کلاف زندگی...

خیلی وقت‌ها، کلاف بازیگوش زندگی راحت از دست‌مان سر می‌خورد و ما را در پی‌اش می‌دواند. هر چه تند بدوی، او مارپیچان و با کرشمه خود به دست‌ات می‌مالد، و باز می‌گریزد! ... و روزی دوان از پس روزی دیگر... و باز، آغاز...