چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۳

خود باش، نه انعکاسی از پیرامون!

انسان‌هایی که همیشه می‌خواهند بی‌نقص جلوه کنند و مورد پسند همگان باشند، عملاً اختیار عمل را از خود می‌گیرند و به برده‌گان خواست دیگران تبدیل می‌شوند. آن‌ها به هر کاری که می‌خواهند دست بزنند، نخست با احتیاط می‌سنجند که "آیا با خواست اطرافیان هماهنگ هست؟" این‌گونه انسان‌ها عملگرا نیستند، بلکه "عکس‌العمل‌گرا" هستند، چه هر کاری که می‌کنند، تنها بازتابی از خواسته‌ی دیگران است.
قرار نیست که ما همیشه خوب به‌نظر بیاییم! از نگاهی کثرت‌گرا، این خیلی طبیعی است که بعضی از افراد، از افکا...ر و کنش‌های ما چندان خوش‌شان نیاید یا حتا در مقابل آن‌ها موضع بگیرند. این حق آن‌هاست؛ و این هم حق ماست که آن‌چه را خود با شعور خویش درست تشخیص داده‌ایم انجام بدهیم. ما برای مردم زندگی نمی‌کنیم، بلکه با مردم زندگی می‌کنیم.
انسان اگر این فرمول را از قبل بداند و آن‌را به گونه‌ای درونی بپذیرد، دیگر دستش برای کارها نمی‌لرزد؛ دیگر خودش را بی‌جهت سانسور نمی‌کند؛ دیگر پای عمل خویش را لنگ نمی‌کند.
انسان باید خودش باشد، با هویتی مستقل و قابل تعریف، نه انعکاسی از پیرامون.

اصرار بر تغییر دیگران!

یکی از بیهوده‌ترین کارها، اصرار بر تغییر دیگران است. این کار اغلب نه ممکن است، و نه سازنده. انسان‌ها خمیر در دستان ما نیستند که بخواهیم آن‌ها را آن‌گونه که خود فکر می‌کنیم درست است فرم بدهیم! اگر قرار باشد تغییری ایجاد شود، آن تغییر از بیرون نباید هدایت شود.
کسی اگر از روی مسئولیت اجتماعی یا میل فردی، به این باور برسد که در افکار دیگری باید تغییری ایجاد کرد، سازنده‌ترین کار این است که بر او اثر بگذارد. اثرگذاری مثبت بر دیگری، زمینه‌ی اندیشیدن را برای او فراهم می‌کند؛ اجازه می...‌دهد که او، اگر خواست، با تصمیم خود تغییر کند. این‌که ما برای دیگری حق انتخاب قائل شویم، دنیایی فاصله دارد با این‌که بخواهیم به‌جای او فکر کنیم و تصمیم بگیریم.
کار ما تحمیل باورهای خود به دیگران نیست؛ کار ما تنها این است که تجربیات خود را با دیگران به‌اشتراک بگذاریم و آن‌چه زندگی ما را رنگین کرده است را به آن‌ها معرفی کنیم. با انتقال تجربه‌ها، معلومات و حس‌های مثبت است که می‌شود دیگری را برانگیخت و بانی اثر شد.

جایگاه "من" در تصویر درونی

بعضی از انسان‌ها بر اثر یک "اتفاق" در جایگاهی قرار می‌گیرند که مال آن‌ها نیست. بعد از مدتی اما، تقریباً در اکثریت موارد، خیلی زود این جایگاه را از دست می‌دهند و به نقطه‌‌ی اول خود برمی‌‌گردند! مثلاً کسانی که بلیط بخت آزمایی (لوتو) می‌برند، برای مدتی طعم ثروت را می‌چشند، اما به‌سرعت این ثروت را تباه می‌کنند و به همان وضع قبلی برمی‌گردند. یا کسانی که با ظاهرسازی، خود را در قالبی فروبرده‌اند که برازنده‌ی آن‌ها نیست، بعد از مدتی دست‌شان رو می‌شود. چرا این گردونه همیشه تکرار می‌شو...د و چه کسی مسبب این وضع است؟
انسان هنگامی می‌تواند در جایگاهی جا بیافتد، که از لحاظ "تصویر درونی/ذهنی" خود را در آن ببیند و با اجزایش همخوانی داشته باشد. این فرمول در ظاهر ساده، بنیاد زندگی بشر را ساخته است. تصویر درونی باوری است که ما از قابلیت‌ها و استعدادهای خود داریم؛ آن جایگاهی است که برای خود تصویر کرده‌ایم. تمامی اضلاع زندگی، از اقتصاد بگیرید تا روابط انسانی، مشمول همین فرمول می‌شوند.
انسان خود را با کسانی محشور می‌کند که تصویر ذهنی او آن‌ها را مناسب رابطه تشخیص داده باشد. اگر بر اثر "اتفاق"، فرد با کسانی مرتبط شود که از مرتبه‌ی او بالاتر هستند، پس از زمان کوتاهی و به هر ترتیبی که شده، خود او اسباب به‌هم‌خوردن رابطه را فراهم می‌کند و به جمع دوستان قبلی‌اش برمی‌گردد. اگر کسی بیش از ظرفیتش توجه و احترام ببیند، نمی‌تواند آن‌را تحمل کند و با پرخاش، آن‌ را پس خواهد زد.
درآمدزایی در زندگی نیز کاملاً مرتبط با تصویر درونی است: ما به میزانی دنبال پول می‌رویم که خود را در آن حد ببینیم. کوچک‌بینی انسان از خودش او را در نقطه‌ای نازل نگه می‌دارد؛ آن نقطه‌ای که او فکر می‌کند شایسته‌گی‌هایش در همان حد است.
آیا شایسته‌گی انسان در همین حدی است که او در آن قرار دارد؟ بسیاری همین اعتقاد را دارند و مرتبه‌ی افراد را از جایگاه آن‌ها شناسایی می‌کنند. من شخصاً موافق با این نظر نیستم. معتقدم انسان می‌تواند تصویر درونی و باور خویش از خودش را ارتقا بدهد. با ارتقای تصویر درونی، ما به جایگاهی مرتفع‌تر صعود می‌کنیم که آن جایگاه، نمایانگر شایسته‌گی‌های "فعلی" ماست. هر چه تصویر درونی را ارتقا دهیم، کنش خود را ارتقا داده‌ایم و به تبع آن، موقعیت ما نیز ارتقا می‌یابد.
مهم نیست که دیگران چه قضاوتی راجع به شما دارند. مهم این است که خود شما چگونه خود را قضاوت می‌کنید و چه جایگاهی به خود می‌دهید. ما انسان‌ها نخستین ارزیاب خویش هستیم و حق داریم این ارزیابی را با توسعه‌ی درونی خویش و گسترش استعدادها و قابلیت‌های‌مان بهینه‌سازی کنیم.

افسوس‌ها را به باد بسپار!

این تکلمه از پاول بولز اغلب در گوشم زنگ می‌زند:
«همیشه می‌خواستم تا آن‌جا که می‌شود از محل تولدم دور شوم؛ دور، چه جغرافیایی و چه معنوی. تا پشت سرش بگذارم. احساس می‌کنم زندگی خیلی کوتاه است و جهان آن‌جاست تا دیده و تا آن‌جایی که ممکن است شناخته شود. فرد به تمام جهان تعلق دارد، نه فقط بخشی از آن
شاید همین نگاه دلیل کوچ‌ِ من شد؟ شاید هم دلیلی بود از دلایل. هر چه هست، هنوز با من است. بسیاری نیز با این نگاه زندگی می‌کنند، ولی هیچ‌وقت به آن عمل نمی‌کنند. بعضی نیز به آن عمل می‌کنند و باز احساس می‌کنند که به آن‌چه می‌خواسته‌اند نرسیده‌اند.
زندگی گردونه‌ی افسوس‌هاست. هر چه برویم، باز انگار نرفته‌ایم! و بعد افسوس می‌خوریم و خود را مقصر می‌دانیم...
شاید نگاه تمثیلی پاول بولز به ما می‌گوید: "باید افسوس‌ها را پشت سر گذاشت و این‌قدر رفت تا اثری از آن‌ها در ما نماند؟" در این سفر که زندگی نام دارد، باید افسوس‌ها را از پشت خود برداشت و کمر تا شده را راست کرد. هر جا که خود را و گذشته‌ی خود را ببخشیم، نقطه‌ی رهایی آن‌جاست...

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

کتاب خوب را باید به‌دفعات خواند

بعضی از کتاب‌ها را هر بار که می‌خوانی، نکته‌ی جدیدی به تو می‌آموزند. بعد شگفت‌زده می‌شوی که چطور تا به حال متوجه این نکته‌ نشده بودی! این خاصیت کتاب‌های ارزشمند است.
من اعتقاد راسخ دارم که لحظه‌ای را نباید روی کتاب‌های بد و بی‌ارزش تلف کرد، در مقابل معتقدم کتاب‌های عالی را هر چند وقت یک‌بار باید از نو دست گرفت. ذهن ما -بسته به روحیه‌ و دغدغه‌های همان لحظه- با نکاتی در این کتاب‌ها گره خواهد خورد که در مطالعه‌ی قبلی، با کم‌توجهی از روی آن‌ها رد شده بودیم.
یکی از این کتاب‌ها که حکایت برنامه‌ریزی مالی پایه است، نوشته‌ی خانم Gail Vaz-Oxlade است به نام "بدون بدهی برای همیشه" (Debt-Free Forever). آگاهی‌های این کتاب برای امروز من شاید خیلی ابتدایی باشند، اما با هر بار مراجعه، نکاتی را در ذهنم زنده می‌کند که دارند رو به کمرنگ‌شدن می‌روند. مثلاً این نکته‌ی پایه که "شیوه‌ی خرج‌کردن مهم‌تر از میزان درآمد است" را گاهی ما بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم فراموش می‌کنیم!
این کتاب بیش‌تر برای مخاطب کانادایی و آمریکایی نوشته شده و با سیستم مالی این کشورها سازگاری دارد، ولی آموزه‌ی محوری آن -که برنامه‌ریزی مخارج و شیوه‌ی خرج‌کردن است- موضوعی جهانی است و هر جا که زندگی کنیم، به‌‌ کار ما می‌آید.
تارنمای نویسنده:
http://www.gailvazoxlade.com/index.html
See More

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

باورها یک‌دیگر را پوشش می‌دهند

بسیار می‌شنویم که "عقاید در کنار هم معنی می‌دهند" و "از برخورد آرا و چیدن دیدگاه‌ها کنار هم می‌شود به درکی جامع از حقیقت رسید" یا این‌که "قطعه‌ای از حقیقت نزد هر کس است و حقیقت نزد همگان است"... این‌ حرف‌ها همه درست هستند و حتا بدیهی هستند. اما باید دید این "حرف‌های درست" تا چه میزان در زندگی بشر امروز موضوعیت دارند؟
به باور من، خیلی بیش از این‌که عقاید در کنار هم معنی بدهند، عقاید یکدیگر را پوشش می‌دهند و استتار می‌کنند. یعنی دیدگاهی که با درکِ ما بهتر سازگار باشد، دیگر دید...گاه‌ها را پس می‌زند و به باور ما تبدیل می‌شود. این باور اما تا زمانی باور ماست که دیدگاهی قوی‌تر جای آن را نگیرد. این‌جاست دقیقاً نکته‌ی تمرکز.
ما نمی‌توانیم به واسطه‌ی این‌که "حقیقت نزد همگان است" به آن‌چه باور داریم با تردید بنگریم. ذهنی مردد، ذهنی است غیر قابل اتکا. چگونه می‌شود دیدگاهی شک‌آلود را به عمل تبدیل کرد؟ وقتی ما به دیدگاه خود باوری راسخ نداریم، چرا باید دیگران داشته باشند؟ چگونه می‌توانیم دیدگاهی معلق و شک‌آلود را تبلیغ کنیم یا از آن دفاع کنیم؟
انسان لازم است به باورهای خود اعتماد کند، اما نسبت به عقاید جدید نیز ذهنی باز داشته باشد؛ چه بسا دیدگاهی نو و بهتر بتواند دیدگاه پیشین او را پوشش بدهد. این‌گونه نگاه علاوه بر این‌که موتور حرکت در ما را روشن نگه می‌دارد، جلوی دچارشدن ما به جزم‌گرایی و تک‌سونگری را نیز می‌گیرد.

بزرگی مشکلات

شما وقتی می‌خواهید جنسی را بخرید و پول کافی در جیب دارید، خیلی ساده خریدتان را می‌کنید. وقتی می‌خواهید کاری را که مورد علاقه‌تان است انجام بدهید، مثلاً ورزش، اگر وقت و توان بدنی کافی داشته باشید، انجامش می‌دهید. اما اگر چنین امکانی نداشته باشید چطور؟ هیچ‌یک از این کارها برای‌تان ممکن نیست. این‌جا ماهیت مسئله یکی‌ست، اما موقعیت و جایگاه شما دوگانه است؛ و همین جایگاه است که تعیین می‌کند شما قادر به انجام کاری هستید یا نیستید.
ما هنگامی نام یک عمل یا خواسته را "مشکل‌" می‌گذاریم ...که نتوانیم از عهده‌ی انجام آن برآییم یا فکر کنیم که نمی‌توانیم. مثلاً پدری که توانایی مالی ندارد فرزندش را در مدرسه‌ای دلخواه ثبتِ نام کند، به ثبت نام به شکل یک مشکل می‌نگرد. اما اگر توانش را داشت چه؟ آن‌را موردی قابل حل می‌بیند.
کوچک یا بزرگی مشکلات بسته به کوچک یا بزرگی توانایی‌های ما است. مشکل هنگامی بزرگ است که ما کوچک‌تر از آن باشیم. انسان هنگامی که از مشکلاتش بزرگ‌تر شود، اساساً آن‌ها را دیگر "مشکل" نمی‌بیند.

تصمیم از سر عصبیت

بدترین نوع تصمیم‌ها زمان عصبانیت گرفته می‌شوند! بی‌اغراق صدی-نود تصمیم‌های از روی عصبانیت آدم را دچار گرفتاری‌های بعدی می‌کنند. فوران احساسات عقل را زایل می‌کند و قادر است یک سوء تفاهم کوچک را به دشمنی‌ای آتشین تبدیل کند...
هر تصمیمی -حتا کوچک- حتماً بایستی همراه با دوراندیشی باشد. یعنی انسان اول باید به عواقب عملش فکر کند، بعد دست به کار شود.
در هنگام عصبیت -که کم‌و‌بیش گریبان هر انسانی را می‌گیرد- بایستی تا آن‌جا که می‌شود خوددار بود و دست به هیچ کاری نزد. شکیبایی در این لحظات تضمینی است برای درنغلتیدن در گرفتاری‌های بعدی. بعد که خون از جوشیدن افتاد، عاقلانه‌تر می‌شود اقدام کرد..

نیروی انجام

بیل کازبی جمله‌ی مشهوری دارد به این شکل:
"In order to succeed, your desire for success should be greater than your fear of failure."
ترجمه‌اش:
«برای این‌که موفق شوید، جوشش درونی شما برای موفقیت باید بزرگ‌تر از ترس شما از موفق‌نشدن باشد.»
این آموزه تنها یکی از نشانی‌های جاده‌ی موفقیت نیست، بلکه چراغی است که تمام مسیر بالارونده‌ی زندگی را روشن می‌کند. اگر انسان از انجام آن‌چه لازم است واهمه داشته باشد، از مسیر طبیعی زندگی‌اش واپس خواهد ماند و همین‌طور در سراشیبی سقوط سرعت خواه...د گرفت.
ما اگر از انجام کاری که باید انجام شود بیم داریم، باید آن‌را چالشی برای خود قرار دهیم و به خود بگوییم: هر طور که شده، باید انجامش بدهم! مثلاً اگر باید در جمعی حاضر شوید که به‌خاطر یک‌سری رودربایستی‌های فامیلی از حضور خود شرم دارید، باید شرم بی‌مورد را کنار بگذارید و مخصوصاً آن‌جا بروید. اگر بر اساس معذوریتی اخلاقی، نمی‌توانید شخصی را که مزاحم زندگی شماست از صحنه‌ی زندگی خود بیرون کنید، بی‌مدارا باید این کار را انجام دهید. اگر کسی در فهرست فیسبوک به اعتبار شما صدمه می‌زند اما با این وجود دست‌تان به حذفش نمی‌رود، باید مصمم و بدون لحظه‌ای تردید این کار را بکنید. اگر عاشق کسی هستید و خجالت می‌کشید پیام عشق خود را به او برسانید، بدون کشتن وقت باید عشق خود را ابراز دارید.
چه کسی در زندگی‌اش از این‌گونه موارد ندارد؟ بهترین زمان همین الان است که بر ترس‌هایی که شما را از حرکت به جلو وا می‌دارد چیره شوید و گام اول را بردارید. وقتی این گام را برداشتید، یک مرحله از قبل بزرگ‌تر شده‌اید و هیچ‌گاه به مرحله‌ی قبلی باز نخواهید گشت.

راهِ به‌دست آوردن

برای به‌دست‌آوردن هر چیزی، کوچک یا بزرگ فرقی نمی‌کند، باید از یکسری چیزها گذشت. یعنی مثلاً اگر می‌خواهیم در فلان رشته تحصیل کنیم، باید زمان کافی و تلاش کافی روی آن بگذاریم. حال می‌شد این وقت را روی چیز دیگری گذاشت، اما چون آموختن آن رشته برای ما "مهم‌تر" است، ترجیح می‌دهیم وقت خود را صرف آن کنیم. این معادله‌ی دووجهی در تمام ابعاد زندگی جاری است.
برای این‌که به فلان نقطه سفر کنیم، باید وقت بگذاریم، بنزین مصرف کنیم، از کار خود بگذریم و ... هزینه‌هایی از این دست را متحمل شویم. و...قتی در یک جمع حضور داریم و می‌خواهیم با فرد ویژه‌ای هم‌کلام شویم، تبعاً این کار باعث می‌شود که هم‌صحبتی با دیگران را از دست بدهیم. این اتفاق در هر کاری که فکرش را بکنید می‌افتد؛ چه متوجه‌اش باشیم، چه نباشیم.
دانستن این واقعیت به ما کمک می‌کند که بدانیم برای به‌دست‌آوردن آن‌چه برای ما باارزش است، باید هزینه‌‌اش را نیز بپردازیم و از خیر چیزهای دیگری که می‌شد به‌دست آورد یا همین الان داریم بگذریم. وقتی اول کار این‌را بدانیم، راحت‌تر می‌توانیم با موضوع کنار بیاییم.
نکته‌ی دیگر این است که انسان باید بفهمد برای رسیدن به نقطه‌ای مرتفع‌تر و به‌دست‌آوردن چیزی که در مغزه ارزش بیش‌تری دارد، باید از چیزهایی که ارزش کم‌تری دارند بگذرد. این رویه، ترجمان از خود گذشتگی و فداکاری است.
سر فرصت بیش‌تر به این موضوع خواهم پرداخت.

بن‌بست و راه خروج از آن

انسان‌هایی که به بن‌بست رسیده‌اند، خودآگاه یا ناخودآگاه، اطرافیان خود را نیز به بن‌بست می‌کشانند. آدمی خودخور و تماماً گرفتار، کارش تولید گرفتاری است. در مقابل، انسان‌هایی که در مسیر درست زندگی هر روز بیش‌تر شتاب می‌گیرند، خودآگاه یا ناخودآگاه برای اطرافیان خود مولد حرکت می‌شوند.
انسان‌هایی که در زندگی‌ای ایستا دارند درجا می‌زنند، اطرافیان خود را نیز به فرسایش می‌کشانند. پژمردگی و روح کسالت‌بار فرد، آن‌که به این روحیه خو گرفته و به آن هم‌چون "ارزشی انسانی" می‌نگرد، ارتعاشش فضای اطراف را دربر می‌گیرد. نقطه‌ی دیگر آن‌هایی هستند که هر روز چیز جدیدی می‌آموزند و اندوخته‌ای به کوله‌بارشان افزوده می‌شود. آن‌ها حتا اگر خود ندانند، تشویقی می‌شوند برای اطرافیان‌شان که در همین مسیر گام بردارند.
این‌، دو سو از خصلت انسان‌ها است و تبعات همنشینی با افرادی از هر گونه. زندگی ما که در بیش‌تر مواقع تابعی است از زندگی اجتماعی‌مان، همین‌گونه جلو می‌رود یا پس می‌نشیند. انتخاب هم‌نشین مناسب، تا به این میزان اهمیت دارد.

تا کجا می‌شود امیدوار بود؟

همه‌چیز که خوب پیش می‌رود، امیدوار‌بودن خیلی طبیعی است، اما وقتی پای گرفتاری به زندگی ما باز شد، تا کجا این روحیه‌ی امیدوار را با خود همراه داریم؟ وقتی همه چیز خوب پیش برود، انسان نیز مسیر طبیعی زندگی‌اش را می‌پیماید. اما وقتی مشکلات یکی از پس از دیگری ما را با خود درگیر کردند، تازه آن‌گاه است که آزمون "توسعه از درون" آغاز می‌شود. در این هنگام، انسان‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهی راهِ حل اندیش که مشکلات را از پیش پای خود برمی‌دارند و به‌پیش می‌روند و گروهی که زیر تلنبار مشکلات کمر تا می‌کنند. گروه نخست امیدواری خود را نمی‌بازند؛ گروه دوم اما، شکوه‌کنان و زانوی غم بغل بگیرانی هستند که با چند باد پیاپی، بادبان‌شان می‌شکند.
تا زمانی که انسان راهِ مقابله با مشکلات را نیاموزد و در این میدان پا نگذارد، رشد واقعی را تجربه نخواهد کرد. هر مشکلی را باید چالشی دید برای بزرگ‌شدن.

نوشتن از سر آزرده‌گی

نوشتن از سر آزرده‌گی همیشه مایه‌ی پشیمانی است. حتا اگر بهترین مفاهیم زندگی در نوشته‌ای از سر آزرده‌گی گنجانده شود، باز نیرویی در آن نیست که کسی را برانگیزد. نوشته از روی آزرده‌گی پلی می‌سازد برای انتقال آزرده‌گی به مخاطب. این‌که "مفهوم مهم‌تر است یا روحیه‌ی نوشته"، چالشی است که اهل نظر سر آن بحث‌های فراوان کرده‌اند. آن‌چه اما مسلم است این است که خروج از روحیه‌ی سرخوش به‌آنی ممکن است، اما خارج‌شدن از حال‌وهوای یاس بسی سخت است.
علم می‌گوید: شوک خبر منفی شانزده‌بار قوی‌تر از خبر مثبت است! وقتی این واقعیت را می‌دانیم،‌ چرا به‌جای آگاهی‌رسانی و انتقال حس امید و شور زندگی، مخاطب خود را به "سنگ صبور" دلمرده‌گی‌های‌مان تبدیل کنیم؟

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۳

برد کوچک، باخت بزرگ!

در زبان انگلیسی مثالی داریم که اگر آن‌را بفهمیم و به‌کار بندیم، از دچارشدن به بسیاری دردسرهای احتمالی پیش‌گیری می‌شود. You may win the battle, but lose the war!
 یعنی:«ممکن است این پیکار را ببرید، اما نهایتاً در جنگ خواهید باخت!»
 این عبارت به ما می‌آموزد که در بسیاری از کارزارها اساساً نباید وارد شد، چون خاتمه‌اش چیزی جز باخت نیست. معلوم نیست پیشینه‌ی این عبارت چیست، اما هر چه هست، در دنیای اینترنت مصداق جدی دارد!
با اطمینان و از روی تجربه می‌گویم: محال است کسی از درگیری اینترنتی پیروز بیرون بیاید. شاید در ظاهر امر بتوانید طرف را ضربه‌فنی کنید، اما نفس درگیری برای شما عواقبی خواهد داشت که تا مدت‌ها از ذهن شما و اطرافیان‌تان پاک نخواهد شد و به نام و حیثیت شما آسیب جدی خواهد زد. شاید پیش بیاید که بر اثر عصبیتی لحظه‌ای یا چیره‌شدن احساسات بر خود،‌ ناخواسته پای شما به یک درگیری باز شود. توصیه‌ی صریح من این است که تا دیر نشده، بلافاصله از آن بگریزید! در این صورت، باقیمانده‌ی کلاس و اعصاب شما حفظ خواهد شد.
 با جدل‌های انتقادی، به هیچ‌کس نمی‌شود چیزی یاد داد، چون این جدل‌ها بخش عصبی فرد را تحریک می‌کنند و او را ناخودآگاه به موضع‌گیری وا می‌دارند. اعضای درگیر در یک جدل، تنها بر باورهای درست یا غلط خود متعصب‌تر می‌شوند. به همین روست که از آغاز،‌ باید از ورود به جدل‌های اینترنتی پرهیز کرد. قدر مرتبه‌ی خود را بدانید و از آن محافظت کنید.

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۳

در ارزیابی خویش

بسیاری از انسان‌ها در زندگی خود، چشم به قضاوت دیگران دوخته‌اند و از آن اثر می‌گیرند. زندگی بسیاری حتا از روی قضاوت دیگران شکل می‌گیرد. کافی است کسی در باره‌ی مقوله‌ای در زندگی آن‌ها نظری بدهد، از آرایش مو بگیرید تا سبک زندگی و فکرکردن، بلافاصله آن‌را تغییر می‌دهند!
چرا بسیاری از انسان‌ها این‌قدر تحت تاثیر محیط هستند؟ چرا بعضی بیش از حد به نظر دیگران بها می‌دهند و از اطرافیان -حتا تلویزیون- خط می‌گیرند؟ دلیلش روشن است: فقدان خودباوری.
باور به خود به این معنی نیست که هر چه ما امروز هستیم درست و کامل است! منظور این است که بدانیم این سازه و روانی که در آن زندگی می‌کنیم را می‌شود بهتر کرد، از این رو می‌شود به آن متکی بود. باور به خود، از اتکا به خویش می‌آید.
طرز تلقی انسان‌هایی که عقاید دیگران را به‌کل نادیده می‌گیرند روی دیگر سکه‌ی کسانی است که چشم‌بسته از دیگران پیروی می‌کنند. به نظرگاه دیگران اگر درخور است باید توجه کرد و اگر فایده‌ای در آن هست، باید درونی‌اش کرد؛ دستِ آخر اما، سکان‌دار این "من" باید خود فرد باشد. از این رو، در هیچ شرایطی نباید اجازه داد که قضاوت دیگران، به واقعیت وجودی ما تبدیل شود. ما باید خود ارزیاب خویش باشیم و بس.

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۳

جایگاه انسان در مقابل مشکلات

بزرگی یا کوچکی مشکلات در مقایسه با جایگاهی که انسان در آن قرار دارد معنی می‌دهد. از این رو، یک مشکل می‌تواند برای کسی کمرشکن، و همان مشکل برای دیگری اصلاً مشکل نباشد. قبض آب صد دلاری چهار ستون کسی را که تنها پنجاه دلار در جیبش دارد می‌لرزاند، اما برای کسی که صد هزار دلار در حساب پس‌اندازش موجود است، مثل مگسی است که با پشت دست آن‌را می‌تاراند!
 فکرکردن مدام به مشکلات و تمرکز روی آن‌ها عایدی‌ای ندارد جز سرخوردگی و باختن ته‌مانده‌ی شهامت ذخیره در خود. زانوی غم بغل کردن و نالیدن چه سودی دارد؟‌ در هنگام رویارویی با مشکلات، تنها فکری که باید در سر داشته باشیم یافتن راهِ حل برای برون‌رفت از آن وضعیت است. بهترین راه رفع مشکلات این است که خود از آن‌ها بزرگ‌تر شویم. چگونه؟ با افزایش آگاهی خود، تلاش بیش‌تر و عاقلانه‌تر، استفاده‌ی بهتر از زمان، بهتر فکر کردن و کلاً کارکردن روی زندگی خود از درون وسیع شویم؛ هر چقدر ما وسیع‌تر شویم، مشکل کوچک‌تر خواهد شد.

خود گو که کیستی!

پاره‌ای از ضرب‌المثل‌ها که نمودار باورهای عام است را بایستی مورد بازنگری قرار داد. برای نمونه:
«مشک آن است که خود ببوید
 نه آنکه عطار بگوید!»
این مثل در لفافه می‌گوید: اجازه بده دیگران بگویند تو کیستی! به‌عبارتی، در فرهنگ عامه‌ی ما، تشخیص بودِ انسان (میدان کیفیت‌ها، استعدادها، قابلیت‌ها، اثرگذاری‌ها...) به قضاوت دیگران است نه خود فرد.
در جوامعی که عامه یک فرد را تعریف می‌کنند، فردیت وجود ندارد. فردیت مجموعه‌ای از شاخصه‌هایی است که در یک فرد جمع‌اند. این شاخصه‌ها در خیلی از مواقع منحصر تنها به یک فرد هستند. در جوامع فردگرا، فرد موظف به کشف خویش است و می‌داند این راهی است که یک‌تنه باید بپیماید. در جوامع توده‌وار، از آن‌جایی که فردیت فرد سرکوب می‌شود، هیچ‌گاه یک انسان به شکلی مستقل چهره و نام‌آور نمی‌شود.
رخ‌کردن انسان در بستر جامعه منوط به شرایطی است که زوایای یکتای شخصیتی و سلایق خاص آن فرد در شیوه‌ی گفتار/شنیدار/اندیشیدن را به‌رسمیت بشناسد. این شرایط در یک جامعه‌ی فردگرا که انسان شانی دارد چنین نمود می‌کند: فرد می‌تواند نظری بدهد که حتا با بافت فکری جامعه نخواند؛ سیاق زندگی‌اش را خود سازمان دهد؛ موضوعات مورد علاقه یا منفور را بسته به خواستِ خودش انتخاب ‌کند یا دوری ‌گزیند، نه دیکته از سوی قدرت برتر جامعه؛ به شهر/کشورش و جامعه‌اش احساس تعلق داشته باشد و برای بهترکردن آن بکوشد و مهم‌تر از همه او خود، خود را تعریف کند. انسان‌هایی که خود خالق زندگی خویش هستند، نه تنها در بهترکردن زندگی خویش، بل در همکاری با دیگر شهروندان نیز کوشا هستند. فرهنگ همکاری و همزیستی مسالمت‌آمیز و بی‌تنش از فردیت می‌آید.
در جامعه‌ی توده‌وار، فرد به جامعه و شهر/کشورش تنها "نوستالژی" دارد که در اکثر مواقع با "احساس تعلق" به‌اشتباه یکی گرفته می‌شود! هویت فردی در این جامعه در فراچنگ نیست، از این رو کسی برای به‌دست‌آوردن آن تلاشی نیز نمی‌کند. کسی به‌دنبال مطرح‌شدن نیست، چون مطرح‌شدن شاخصه‌ای عمیقاً منفی تلقی می‌شود.
آیا دقت کرده‌اید در جامعه‌ی ایرانی، هر کس تا می‌آید تلاش مستقلی بکند تا راه‌کاری ارائه دهد یا به زندگی را از نمایی دیگر بنگرد و حرف تازه‌ای بزند، بلافاصله با انگ "فلانی بدجوری می‌خواد خودش را مطرح کنه" روبه‌رو می‌شود؟ در جامعه‌ی توده‌وار، نخبه‌کشی به‌شکلی فراگیر صورت می‌گیرد، چون از سوی لایه‌های اجتماع پذیرفته شده است و پشتیبانی می‌شود و تنها نمی‌توان آن‌را مربوط به آتوریته دید. در چنین جامعه‌ای، مرزهای حقوق فردی را جامعه تعیین می‌کند که این مرزها، بسیار نیز تنگ هستند.
تنها راه به فردیت رسیدن، مبارزه با این هجمه‌ی ویرانگر است. انسان آن‌چه هست را باید با شجاعت اخلاقی فاش گوید. از تلاش‌ها، سلیقه‌ها، ایده‌آل‌ها و افکارش سخن بگوید، هر چند با ملاک خیلی‌ها نخواند. نگران انگ جامعه‌ی توده‌وار نباشد و در راه تعریف خود بکوشد. زندگی سفری است برای کشف "من". حل‌شدن در "ما"، جدی‌ترین تباه‌کننده‌ی "من" است. باید خود بود و خود زندگی کرد؛ آزادِ آزاد.

ذهن؛ خانه‌ی همه‌ی درگیری‌ها

خانه‌ی همه‌ی درگیری‌ها ذهن انسان است. با هر کس یا موضوعی که درگیر شدید، شک نکنید که پیش‌درآمدش نطفه‌ای است که قبلاً در ذهن شما بسته شده است.
انسانی که ذهنش مدام درگیر با دیگران است، آسایش روانی را هیچگاه تجربه نخواهد کرد. کلاف اراده‌ی او در دست درگیری‌هایی است که هر جا خواستند او را با خود می‌برند. عادت به درگیری ذهنی، آغاز فراموش‌کردن خود است.
رهایی موضوعی عمیقاً درون‌نهاد است. برای رها شدن،‌ نخست باید از درگیری‌های بیهوده‌ی ذهنی رها شد؛ باید از آن‌ها گریخت و در برخوردهای ناگزیر روی برگرداند. آزادی را تنها می‌شود با ذهنی پالوده از درگیری در آغوش کشید.

سه‌شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۳

آدم‌هایی که یک‌ریز پی‌گیر اتفاقات پیش پا افتاده هستند و آناً به خبرهای پراکنده در ناکجاآباد اینترنت عکس‌العمل نشان می‌دهند، بی‌تردید از کارهای بزرگ‌تر و جدی‌تر وامی‌مانند. در هر مکان و موقعیتی که زندگی کنیم، حکایت یکی‌ست: زمان سخت تنگ است و فرصت‌ها یک‌یک در گذرند و فریادرسی هم نیست... فریادرس تنها خود ماییم.
بدترین بلایی که ممکن است سر آدم بیاید این است که خرده‌ریزهای پیرامون جلوی پرداختن به موارد مهم زندگی را بگیرند. شب‌هنگام که گذشتِ روز خود را مرور می‌کنیم، با خود باید چرتکه بیاندازیم که فرآورده‌ی تلاش روزانه‌مان چه بوده است. آیا اصلاً تلاش و فایده‌ای در طول روز داشته‌ایم؟ از وقت‌گذرانی تا ثمربخش‌بودن فاصله از زمین تا آسمان است!
انسان باید به تاثیرگذاری ژرف و کارهای بزرگ بیاندیشد و به فراسوی روزمره نظر کند. بایستی دید چه چیز مهم‌تر است و اولویت‌ها چیستند. اولویت‌ها را نخست باید فهرست کرد و از مهم‌ترین به بعد را با خویش‌کاری پوشش داد. پرداختن به دغدغه‌های کوچک را بهتر است به آدم‌های کوچک واگذاشت...

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۳

خود را جدی بگیرید

جایی از یک متفکر انگلیسی نقل شده بود که "افکارت را جدی بگیر، نه خودت را"! من معتقدم انسان هم خودش را و هم افکارش را باید جدی بگیرد. اگر کار خودتان را جدی نگیرید، اطمینان داشته باشید که هیچ‌کس آن‌را جدی نخواهد گرفت. وقتی مردم ببینند شما خودتان به افکار خود با دیده‌ی تردید می‌نگرید و شخصیت خود را جدی نمی‌گیرید، واقعاً چه دلیلی وجود دارد که آن‌ها شما را جدی بگیرند؟ بخش عمده‌ای از افرادی که دیگران را دستِ کم می‌گیرند، همان‌ها هستند که به خودشان هیچ اعتقادی ندارند. برای درست انجام دادن هر کار لازمه‌ی اصلی این است که به آن‌چه انجام می‌دهیم اعتقاد داشته باشیم. برای حرکت درست در مسیر زندگی، باید به تک‌تک گام‌هایی که برمی‌داریم اعتماد کنیم، مگر این‌که خلافش ثابت شود. خلافش نیز که ثابت شد، کافی است که آن‌را تصحیح کنیم، نه این‌که یک خطا باعث شود تمام اندوخته‌ی دانش و طرز نگاه و بینش خود را زیر پرسش ببریم و به نقطه‌ی صفر بازگردیم. اعتقاد به خود، همان سوختی است که برای حرکت نیاز داریم. بدون آن‌، مسیر حرکت دایره‌وار است و گنگ و فرسایشی.

تمسخر افراد با مشخصه‌ی بدنی‌شان!

کسی را می‌شناختم که وقتی می‌خواست راجع به کسی حرف بزند، اول به مشخصات فیزیکی او اشاره می‌کرد. مثلاً، می‌گفت: "فلانی را می‌شناسی که قدش کوتاه است!" یا "بهمانی را می‌شناسی که لکنت زبان دارد یا لهجه دارد!" و از این دست. برای هر کس نیز، یک چیزی گیر می‌آورد یا اگر نداشت، می‌ساخت! جالب این‌که تمام شاخصه‌هایی که برای افراد برمی‌شمرد،‌ منفی بودند و در واقع عیب تلقی می‌شدند. حتا یک‌بار از من پرسید: "تونی ر...ابینز را می‌شناسی؟ همان که مثل هیولا می‌ماند؟" من تا به حال ندیده بودم کسی از شخصیتی محبوب و جهانی مثل تونی رابینز با پیشوند هیولا نام ببرد...
از لحاظ روانشناسی،‌ کسانی که از دیگران با عیب‌های فیزیکی‌شان نام می‌برند یا روی افراد عیب فیزیکی می‌گذارند، آدم‌هایی هستند که در کودکی و پس از آن، عمیقاً تحقیر شده‌اند و خانواده و اطرافیان آن‌ها را به باد تمسخر می‌گرفته‌‌اند. نوعی نفرت نهادینه در این افراد هست که در نقطه‌ای که به معرفی دیگران می‌رسد، بیرون می‌زند.
مسخره‌کردن، خصوصیت آدم‌های حقیر است. وقتی مسخره‌کردن دیگران به تفریح فرد و فرهنگ یک جامعه تبدیل شود، نشان می‌دهد که روان او و جامعه‌اش تا چه حد نژند و آسیب‌دیده است.
راه‌های سالمی برای تفریح وجود دارد. حتا هنگام مخالفت، نیازی نیست که مخالف خود را مسخره کنیم. آدمی که مسخره می‌کند، غیر مستقیم نشان می‌دهد که مسخره‌گی پاره‌‌ای از وجدانِ شخصیتی او گشته است. و این‌که، از رویارویی مستقیم و برابر با دیگران واهمه دارد.
من معتقدم در دوستی یا مخالفت، فرق نمی‌کند، آدمی باید از یک‌سری ارزش‌های رادمنشانه پیروی کند که نگذارد به مرزهای انسانی دیگران صدمه بزند.

چگونه بنویسیم که شرمسارش نشویم

گاهی به‌خاطر یک حس آنی، یادداشتی از قلم ما می‌چکد که به لحظه نکشیده، از کار خود پشیمان می‌شویم. احساس می‌کنیم که این یادداشت، معرف اندیشه‌ی ما نیست و با روحیه‌ و آن‌چه از خود می‌شناسیم نمی‌خواند. در درون ما،‌ افکار و روحیات مثبت و منفی در جریان است، اما تنها موقعی این افکار/حس‌ها تثبیت می‌شوند و اثرات‌شان به ما برمی‌گردد که آن‌ها را مکتوب کنیم. از این رو، وقتی چیزی می‌نویسیم، خودکار به آن متعهد می‌‌شویم. این جدال درونی همه‌ی ماست.
نوشتن یک حس یا فکر منفی، درست مثل نشاندن بذر بد در زمینی حاصلخیز است: بذر زنده می‌شود، هیولاوار بزرگ می‌شود و تمام سرزمین ذهن را تصرف می‌کند و هر چه ترد و ظریف است را می‌خشکاند.
یک نوشته‌، چه در عمیق ما جوانه زده باشد و چه از اندیشه‌ی دیگری تراوش کرده باشد، یک آفرینش است. هر چه را که بیافرینیم،‌ بخشی از ما می‌شود و با ما زندگی می‌کند؛ اگر منفی باشد چینی می‌شود بر ضمیر ما و اگر مثبت باشد، صورت ما از وجودش گل می‌اندازد. پیش از نوشتن هر بند و رهاکردن آن در دنیا، اگر این طرز نگاه را فراراه خود قرار دهیم، هیچ‌گاه از تولیدات قلمی خود شرمسار نخواهیم بود.

جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۳

ناراحت‌شدن نیز مثل خطاکردن، چیزی نیست که بشود از آن گریخت. انسان چون پی‌ریخته از مجموعه‌ای عصب است،‌ حتماً گاهی از بعضی چیزها ناراحت می‌شود. عواطف انسانی به‌سادگی خراش برمی‌دارند و حال آدمی دگرگون می‌شود.
با بالابردن ظرفیت و انعطاف‌پذیری خود می‌شود از مقدار ناراحتی کاست، اما نمی‌شود از دچارشدن به آن به‌طور کلی خلاص شد. از این رو، ناراحت‌شدن جزئی از طبیعت انسان است و اصلاً خصلتی منفی نیست.
ناراحت‌شدن در اساس خیلی مهم نیست؛ مهم این است که با چه سرعتی از شرایط روحی منفی آن خارج شویم و خود را بازیابیم. خروج سریع از شرایط غم و عصبیت نشانگر کنترل ما روی خود است.
کسی اگر فکر کند خطا نمی‌کند، یکی از قوانین جهانشمول زندگی را درنیافته است! انسان‌ها همه اشتباه می‌کنند، حال هر کس به مقادیری. هر کس نقطه‌ضعف‌هایی دارد و نقاطی برای لغزش. حتماً نیز در مکانی و زمانی دچار خطا می‌شود.
خود خطا خیلی مهم نیست؛ مهم این است که هر چه سریع‌تر صدمات وارده را جبران کنیم و از حال‌وهوای آن بیرون بیاییم. و مهم‌تر این است که چه درسی از آن بگیریم تا دیگر تکرارش نکنیم.
در چنین مواقعی، در شرایط خطاکردن، مضرترین کار ممکن سرزنش خویش است. ما وقتی بدانیم خطاکردن شاخصه‌ای انسانی است، به جای باختن خود و خودخوری، مسئولیت اشتباه خود را می‌پذیریم و ‌در صدد رفع آن برمی‌آییم.

دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۳

رفع پایدار اختلاف‌ها به بهانه‌ی نوروز

یکی از زیباترین مولفه‌های نوروز، کنارگذاشتن کدورت‌ها است. باورمندان به نوروز، با بزرگواری و انعطاف‌پذیری، چشم بر اختلاف‌ها می‌بندند و اگر از کسی دلخوری دارند، فراموش می‌کنند و دستش را به نشان دوستی می‌فشارند. بعد از مدتی کوتاه اما، وقتی که هیجان نوروز خوابید، باز دلگیری‌ها و گروکشی‌ها از نو شروع می‌شود... چرا در اغلب اوقات، مراسم آشتی‌کنان به این زیبایی دیری نمی‌پاید و باز دلخوری‌ها از گوشه‌ای سر باز می‌کند؟ ایراد کار واقعاً در کجاست؟‌ چطور می‌توان یک حرکت مثبت را بیمه کرد تا دائمی شود؟
بر اثر هیجانی که جشن نوروز با خود می‌آورد، احساسات‌ ما نیز رقیق می‌شود و می‌خواهیم در جهان زیبایی که در ذهن خود تجسم کرده‌ایم، هیچ گره و دست‌اندازی وجود نداشته باشد. یعنی ما، همراه با یک فوران احساسات، می‌خواهیم زیبایی متولدشده در ذهن‌مان را به بیرون از خود نیز امتداد دهیم: بیرون را با درون خود هماهنگ کنیم. برای این کار خیلی هم عجله داریم. این میان چیزی که فراموش می‌شود، توجه به ریشه‌ی اختلاف‌ها است!
باید توجه داشت که هیچ اختلافی بی‌دلیل به‌وجود نمی‌آید. قبول که جرقه‌ی شماری از اختلاف‌ها را "سوء تفاهم" زده است، اما این سوء تفاهم‌ها نیز قطعاً بستر ذهنی داشته‌اند، و الا شخص بی‌توجه به آن‌ها از کنارشان می‌گذشت. فراموش‌کردن ریشه‌ی اختلاف‌ها و نیافتن راه‌ حلی بابنیاد برای رفع آن‌ها، باعث می‌شود دوباره ظهور کنند و بساط قهر و آشتی همین‌طور فرسایشی ادامه یابد.
وقتی یک‌نفر سالی پنج بار رژیم می‌گیرد و باز وزنش به حالت اولیه بازمی‌گردد، دلیلش این است که او مشکل اضافه‌وزن خود را -که موضوعی عمیقاً روانی است- نتوانسته به‌طور ریشه‌ای حل کند و گرفتاری در او همچنان به قوت خود باقی است. وقتی کسی بارها سیگارش را ترک می‌کند و باز سیگاری می‌شود، درست به همین دلیل است. آدم‌هایی که مشکلات‌شان را دور می‌زنند و وقتی خانه را جارو کردند، خاکروبه را زیر فرش می‌ریزند، فقط گرفتاری‌های خود را عمیق‌تر می‌کنند.
هیچ مشکلی بدون ریشه‌هایش قابل بررسی نیست و برای رفع آن، باید علت پیدایش‌اش را وارسی کرد و برای آن راه حلی درخور یافت. هیچ کتابی را نباید باز روی میز رها کرد و بعدی را شروع کرد. پرونده‌ها را باید یک به یک بست و قبل از آغاز هر کار، کار قبلی را به سرانجام رساند.


:: من را در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۲

قهرمان چیست؟ بت چیست؟

فاصله‌ی میان "قهرمان" و "بت" از مویی باریک‌تر است که شوربختانه در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما مغشوش شده است. قهرمان و بت چند وجه تمایز دارند که اشاره به آن‌ها سودمند است.
نخست این‌که قهرمان را می‌ستایند، اما بت را می‌پرستند. هیچ‌کس دیده نشده که رو به یک قهرمان نماز بخواند و از او شفا بطلبد!
قهرمانان قطعات حرمت نفس و غرور یک ملت را می‌سازند، اما بت‌ها با به‌بندگی‌کشیدن و شکستن غرور انسان‌ها، آنان را از حرمت و اراده خالی می‌کنند. انسان بت‌پرست، گناهکار و حقیر است و انسانی که در پیشینه‌اش قهرمان دارد، از درون پر است و سرشار.
معتقدین به قهرمان، با الگوگیری از قهرمانان و اساطیر خود، عملگرا و به خود متکی‌ هستند. بت‌پرستان ایدئولوژیک یا مذهبی در دیگر سو، سخت ایمان دارند که بدون پشتوانه‌ی بت‌های‌شان، هیچ‌اند؛ از این‌رو، بی‌عمل و خموده‌اند. بت‌هاشان را که از آنان بگیری، به‌آنی فرو می‌ریزند.
سرگذشت شورانگیز قهرمان مایه‌ی انگیختن یک ملت است. باعث می‌شود ملت باور کند که "می‌تواند". حکایت بت‌پرستی اما در یک کلام، پذیرش ناتوانی خویش است. ملت بت‌پرست، با اقتدا به بت‌هایش نفس می‌کشد.
قهرمانان ضامن تداوم زیست یک ملت هستند، اما بت‌ها با لنگرانداختن در روان انسان‌ها، آن‌ها را از زیست درونی خالی می‌کنند و به بنده‌گانی دنباله‌رو فرومی‌کاهند. بت در زندگی یک بت‌پرست، اکسیر حیات او است.
در تمام بخش‌های زندگی و تصمیم‌گیری‌های بت‌پرستان، بت آنان به نحوی حضور دارد. فردیت در جهانبینی بت‌پرستی به هیچ گرفته می‌شود. ملت صاحب قهرمان اما توانایی‌های فردی خود را می‌آزماید و به آن‌ها می‌بالد، چون قهرمانان او قبلاً این توانایی‌ها را در سرگذشت خویش ثابت کرده‌اند.
 هم قهرمان و هم بت می‌توانند در هاله‌ای از ابهام فرو روند و رنگ اساطیری به خود گیرند، با تمام این وجود اما، قهرمان همچنان قابل لمس است اما بت دور از دسترس. رستم دستان با وجودی که شخصیتی خیالی است، اما می‌شود با او همدل بود و از شخصیت، گفتار و رفتار و ظاهر او الگو گرفت. رگه‌های ماهیتی رستم، در لایه‌های روانی و جهان‌بینی یک ملت حضور دارد. در مقابل، حتا تصور نشستن در جایگاه یک بت کفر تلقی می‌شود، چه باید فاصله‌ی خود را با بت‌ها حفظ کرد تا استیلای همیشه‌گی آنان بر ذهن‌ها و دل‌ها حفظ شود.
ملت‌هایی که بت می‌سازند و می‌پرستند، هر روز چاه فلاکت خویش را ژرف‌تر می‌کنند؛ در مقابل، ملت‌های صاحب قهرمان، زیست خود را تداوم می‌بخشند. فردوسی با فرمول‌بندی و احیای قهرمانان اساطیری ایران‌زمین، وجود و حضور یک ملت را معنی بخشید و ادامه‌ی حیات تاریخی‌اش را میسر ساخت. در مقابل، ملت‌هایی که دین آن‌ها تغییر کرده، همان‌جا تاریخ‌شان نیز ایستاده است. روسیه وقتی کمونیستی شد، تاریخ‌اش نیز قطع شد و وقتی نظام شوروی پایان یافت، باز از نو تاریخ این کشور آغاز شد! این وابستگی مطلق به بت، نشانگر خالی‌بودن از زندگی و فردیت و تنها نفس‌کشیدن و زیست کماوار یک ملت تواند بود. ایران اسلامی شد، اما هویت ملی خود را از دست نداد، چون پیوندش با میراث تاریخی‌اش حفظ شد (حال با شدت و ضعف‌هایی).
هیچ ملتی بدون قهرمان زنده نخواهد بود و نبایستی ستایش قهرمان را با ماهیت سخیف بت‌پرستی همآورد گرفت. ملتی صاحب قهرمان، نامیراست.

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای به "نویسنده چیست؟" اثر میشل فوکو

برای بازخوانی یک متن، دیروز، مقاله‌ی معروف "نویسنده چیست؟" میشل فوکو را باز برگی زدم. این مقاله در سال 1969 به‌ فرانسه منتشر و ده سال بعد به انگلیسی ترجمه شده است. بعضی از نکات آن اما هم‌چنان می‌تواند موضوع اندیشیدن باشد. مثلاً این دو-جمله:
«چگونه می‌توان چند گفتمان را به یک نویسنده‌ی مشخص نسبت داد؟ چگونه می‌توانیم کارکرد نویسنده را برای پاسخ به این پرسش به‌کار گیریم که با یک فرد روبه‌رو هستیم یا چند فرد؟»

به زبان ساده، در این‌جا فوکو مطرح می‌کند که یک نویسنده دوره‌های مختلفی دارد که گاه این دوره‌ها، در تضاد با هم هستند. پس یک فرد با یک شناسنامه، می‌تواند در جوهر خود چند نویسنده باشد. نیز در جای دیگر مطرح می‌کند که دوران نویسندگی یک فرد با زمان حیات تاریخی او منطبق نیست، چه شماری از تلاش‌های قلمی همین فرد حاصل دوران "نگارنده‌گی" اوست که "اثر" نیستند و تنها بخش‌هایی از نوشته‌های او این فرد را "نویسنده" کرده است. یعنی بین "نگارنده" (Writer) که می‌تواند مثلاً یک اعلامیه‌ی دیواری بنویسد با "نویسنده" (Author) که با متن ارتباط ارگانیک دارد و آفریننده‌ی آن است فرق است. همچنین فوکو "مناسبات قدرت" را در متن رد می‌گیرد که موضوعی قابل اعتنا و از مباحث مورد علاقه‌ی نویسنده است، ولی به بحث ما این‌جا بی‌ارتباط است.
با خواندن این دیدگاه‌ها ما می‌فهمیم با آدمی پیچیده طرف هستیم که می‌داند چگونه در لالوی معانی مانور دهد و موی از ماست مفاهیم بکشد. از این متن چند صفحه‌ای، بهروز شیدا ترجمه‌ای به‌دست داده که بیش‌تر باید گفت چکیده و اقتباسی از متن اصلی است. با این وجود، شیدا با دقتی مثل‌زدنی، مفاهیم پایه در متن را  بدون دستکاری و با وفاداری به زبان فوکو، در ترجمه‌ی خود گنجانده است. طبق معمول، کنجکاو شدم که ببینم آیا ترجمه‌ی دیگری از این متن به فارسی موجود است؟
ظاهراً این جستار به فارسی نیز برگردانده شده است، زیر عنوان "مولف کیست؟" متن فارسی را نخوانده‌ام، اما همین‌که عنوان کلیدی مقاله غلط ترجمه شده، شاید بشود به فهم عمیق مترجم از متن شک کرد! عنوان مقاله‌ی فوکو (What is an Author?)  است که واژه به واژه‌ی آن با دقت انتخاب شده است.
 برای درک این مقاله، نخست باید به تفاوت دو واژه‌ی Author و Writer توجه کرد. این دو واژه هر چند این‌روزها در متن‌های انگلیسی نیز جابه‌جا به‌کار می‌روند، اما گویای مفاهیمی متفاوت هستند.  در زبان فارسی البته چنین تفکیکی وجود ندارد، ولی برای فهم نظریه‌ی فوکو، ما لازم است این تفاوت محتوایی را بشناسیم.
Author ایده‌ای را می‌آفریند و مناسبات معنایی آن‌را می‌سازد و ورز می‌دهد. او ایده را می‌آفریند، توسعه می‌دهد و به گفت‌وگو می‌گذارد.  از این رو او خالق اثر است. تئوری‌های ادبی یا علوم سیاسی همه حاصل کار Author هستند.
Writer کسی است که ایده‌ای را که دیگری خلق کرده به شکلی تحلیل و بیان می‌کند.  او خالق ایده نیست؛ تنها شرح‌دهنده‌ی آن است. روزنامه‌‌نویس‌ها یا زندگی‌نامه‌نویس‌ها از این جمله‌اند.
آثار ادبی‌ای که از لحاظ فرم یا محتوا یگانه هستند و در آن‌ها چیزی خلق می‌شود، Author دارند. آثار ادبی‌ای که موضوعی قبلاً آفریده‌شده را نوسازی می‌کنند و از سمتی دیگر شرح می‌دهند، حاصل کار Writer هستند.
نکته‌ی دیگر، تنها کسی Author خوانده می‌شود که اثرش منتشر شود (کاغذ یا اینترنت). ایده در حد گفتاری یا حتا شخصی‌نویسی‌های روزمره، فرد را Author نمی‌کند؛ ایده باید ثبت شود تا شناسنامه بگیرد.

با توجه به تعاریف بالا، آن‌چه فوکو در پی توضیح‌اش برآمده، ماهیت‌شناسی این‌دو واژه و تفاوت آن‌ها بوده است. بعنی جستار فوکو پدیدارشناختی است و از این رو آگاهانه What (چیست) را به جای Who (کیست) به‌کار برده است. فوکو در مقاله‌ی خود موفق می‌شود که این‌دو را از هم تمیز دهد و بازشناسد.
شوربختانه در فارسی، دو واژه‌ی "نگارنده" و "نویسنده" برابرنهاد مناسبی برای Writer و Author نیستند. امیدوارم توضیح من توانسته باشد از مراد فوکو رونمایی کند.

:: متن اصلی مقاله: What is an Author?

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

گذر واقعیت از صافی برداشت فردی

به قول دکتر رابرت انتونی: «انسان واقعیات را نمی‌فهمد، بل‌که فقط استنباط می‌کند.»[1] در دیگر سخن، تصویر انسان از واقعیت محدود به برداشت او است. از این روست که ما قادر به دیدن خیلی از مسائل نیستیم، بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم.
من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علاف‌ها را نمی‌دید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً این‌طور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئله‌ی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوه‌ی جفت‌وجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطه‌ی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیین‌کننده است و سرچشمه‌ی افکار و عمل او را شکل می‌دهد؟
پرسش این است که چرا قوه‌ی ادراک ما انتخابی عمل می‌کند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پس‌زمینه‌ی این قوه‌ی ادراک چیست؟ این پس‌زمینه خود چگونه شکل می‌گیرد؟ وقتی صحبت از "من" می‌کنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامه‌ای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
به گفته‌ی دکتر مکس‌ول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا می‌کند همیشه مطابق است با آن‌چه در باره‌ی خودش و محیط‌اش "واقعیت" تصور می‌کند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه می‌شود تبیین کرد؟

شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک می‌کند که خود را بشناسیم، و بعد کمک می‌کند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کرده‌ایم یا به ما تحمیل‌شده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیده‌های سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیق‌تر ببینیم و به شناخت وسیع‌تری از مغزه‌ی همگی آن‌ها برسیم.
پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آن‌چه به‌راستی پس‌زمینه‌های ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درون‌مایه‌ی خودش برسد و اگر بخشی از پهن‌دشت سازنده‌ی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینه‌ی آن‌را فراگیرد.


:: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
 
1- Anthony, Robert; Beyond Positive Thinking; Morgan James Publishing, 2005.
2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981
 

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۲

اشاره به رابطه‌ی بیزنس و کنش اجتماعی

هر کنش اجتماعی در نفس خود یک بیزنس است، برای این‌که در مغزه‌، از دو عنصر "عرضه" و "تقاضا" تشکیل می‌یابد. نوشتن برای مثال از مصادیق بیزنس است: نوشته عرضه می‌شود برای متقاضی‌ای که آن‌را می‌خواند. کسی اگر حتا برای دل خودش بنویسد، دارد چیزی را به مخاطبی که خودش است عرضه می‌کند.
پول اساس در بیزنس نیست، بلکه تنها وسیله‌ی مبادله است. از همین رو، ماهیت یک بیزنس را نمی‌شود از روی وجود پول در آن سنجید.
کسب شغل همه‌ی انسان‌هایی است که قطعه‌ای از زنجیر اجتماع را تشکیل داده‌‌اند. بعضی از واژه‌ی "کاسبکار" همچون ناسزا استفاده می‌کنند که به‌نظرم بهتر است در معارف خود زودتر تجدید نظر کنند!
کسی که کارمند است، دارد زمان خودش را به کارفرمایش می‌فروشد. ماهیت این زمان شامل معلومات آن فرد به‌همراه تلاشی است که برای بهره‌وری از آن معلومات ارائه می‌دهد. در این مبادله، کارمند مزد تلاشش را نخست با گرفتن "حس اهمیت‌داشتن" و سپس با "پول" می‌گیرد. پول اغلب نخستین عامل در کسب نیست، برای همین است که بسیاری بدون چشم‌داشت به پول، در امور خیریه، کارهای داوطلبانه و یا کمک به دلبستگان خود شرکت می‌کنند. هیچ‌کس فقط به‌خاطر پول کاری را انجام نمی‌دهد. انسان نخست از لحاظ عاطفی با یک کار درگیر می‌شود، بعد از لحاظ عقلی به آن فکر می‌کند. کسی که معتقد است دارد کاری را بی‌هیچ چشمداشت "مادی" و فقط برای منافع عامه انجام می‌دهد، تنها عامل پول را از بیزنس خودش حذف کرده است؛ اما رسیدن به منفعت -که حس اهمیت‌داشتن است- را نه.

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۲

هزینه‌ی صراحت

انسانی که می‌خواهد همه ‌را داشته باشد، نمی‌تواند باور واقعی‌اش را بگوید؛ همه‌اش ملاحظه‌ی این و آن را می‌کند. بعد، به‌طور ناخواسته، سراغ موضوعات جدی نمی‌رود، چون این موضوعات حساسیت‌برانگیز هستند. روند ملاحظه و تعارف در گفتار، به‌سرعت به افکار آدمی سرایت می‌کند و از او فردی خنثا و دنباله‌رو می‌سازد. چنین آدمی، نمی‌تواند مدعی داشتن فردیت و شناسنامه‌ی مستقل باشد.
باید توجه کرد که هر عقیده‌ی جدی‌ای، تعدادی را خوش نمی‌آید. عقیده‌ی جدی قدرت تغییر‌دهی دارد و از این رو، باورهای عده‌ای را به چالش می‌کشد. کسی اگر طالب جدی‌ اندیشیدن است، باید جدی گفتن را نیز با آن همراه کند که این‌دو، دو پاره‌ی جدانشدنی و مکمل هم هستند. این کار هزینه‌ای نیز دارد که آن، دلخورکردن یا حتا از دست دادن بعضی از دوستان/اطرافیان است که علاقه‌ای به تجدید نظر در افکارشان ندارند. در عوض، حسن این کار، ارتقای تفکر جمعی -که خود فرد نیز جزیی از آن است- و نیز یافتن دوستان جدیدی است که درک‌ و معلومات‌شان از پیرامون، گسترده‌تر از دوستان از دست رفته‌ی پیشین است. این‌گونه انسان به مرحله‌ای رفیع‌تر در زندگی صعود می‌کند.

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۲

نخستین گام در تغییر

تا حالا وضع آدمی را داشته‌اید که به یک پاساژ می‌رود و لباس‌های دلخواهش را در ویترین بوتیک‌ها یکی‌یکی نظاره می‌کند و کلی حظ می‌برد و بعد، دست که توی جیبش کرد و خالی یافتش،‌ راهش را می‌گیرد و می‌رود؟ یا آن‌که کلی زور زده تا خانواده‌اش را بعد از مدت‌ها به رستوران ببرد و تا لیست غذاها را باز می‌کند، بلافاصله چشم‌اش می‌رود سراغ ارزان‌ترین‌ها؟ در ایران امروز که خیلی‌ها وسع‌شان نمی‌رسد شکم خود و زن‌وبچه‌های‌شان را سیر کنند، مواد غذایی در سوپرمارکت‌ها، جایگاهی بس رفیع‌تر از آن لباس‌های زیبا و اثاثیه‌ی مجلل یافته است و مردم برای این‌که به چشم‌های خود لذتی بدهند، به‌جای پاساژها، به سراغ سوپرمارکت‌ها می‌روند!
 در چنین وضعیتی چه حسی به سراغ آدم می‌آید؟ سرافکندگی، خجالت، حقارت، شرمساری... یا همه‌ی این‌ها با هم؟ اما این حس‌ها هم مثل همه‌چیز دیگر در این جهان تاریخ مصرف دارند. یعنی وقتی این شرایط به "عادت" آدمی تبدیل شد، دیگر چشم‌ها آن پیامی را که باید به مغز بدهند نمی‌دهند و انعکاسی احساسی نیز بروز نمی‌کند. در این حالت، همه چیز عادی جلوه می‌کند، انگار باید این‌طور باشد.
انسان‌ها به‌سرعت عادت می‌کنند و به شرایط خو می‌گیرند. این خاصیتی نهادینه در آدمی است. چطور اما می‌شود این عادت را شکست؟ این دقیقاً رمز بازکردن بند‌ی است که دور فرد تنیده شده و دارد زندگی‌اش را تباه می‌کند. پاسخ به این پرسش، آدمی را از مرحله‌ی فرسایش، به مسیر ارتقا می‌آورد.
انسان وقتی به شرایطی عادت کرد و بخشی از زندگی‌اش شد، از خود علاقه‌ای به تغییر آن نشان نمی‌دهد. انسان‌ها در مقابل تغییر، بسیار مقاوم هستند. مجموعه‌ی عادت‌ها (پارادایم) شرایط روانی انسان را می‌سازند و ضرب‌آهنگ مکانیزم ذهنی فرد را تنظیم می‌کنند. ما انسان‌ها صرفاً از روی عقل زندگی نمی‌کنیم، بل‌که هر چه پنج دستگاه حسی اصلی (لامسه، بویایی، شنوایی، الخ) به چارچوب سیستم هدایت مغز ما وارد کنند، بلافاصله از صافی "برداشت ذهنی" ما می‌گذرد و در میان پارادایم‌های ما ترجمه می‌شود. از این روست که هیچ دو انسانی را در جهان نمی‌یابید که عیناً به درکی مشابه از یک موضوع برسند؛ ممکن است برداشت‌شان شبیه به هم باشد، اما فتوکپی هم نیست. به همین لحاظ است که آن‌چه تصمیم می‌گیریم با آن‌چه انجام می‌دهیم، همیشه در نقاطی فرق‌هایی دارند و عیناً منطبق نیستند. این ساده‌ترین تعریف سرشت رفتاری آدمی است. با آگاهی به این مکانیزم، اکنون چه باید کرد که نگاه ما به یک موضوع تغییر کند و عادتی نوین و بهتر جانشین عادت جاری در ما بشود؟
کودکی را تصور کنید که برای اولین بار به شهر بازی آورده شده است. اول از همه‌چیز متعجب می‌شود. گاه وحشت می‌کند. بعد که بازی‌ها را امتحان کرد و لذت‌اش در وجودش نشست، به مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌اش وارد می‌شود: عادتی که لذتی پشت آن است، به سیستم روانی‌اش وارد می‌شود. آن بچه‌ تا آخر عمر محال است که این لذت را از یاد ببرد. وقتی موضوعی بهتر و لذت‌بخش‌تر را به کسی نشان بدهید و به آن فرد کمک کنید که خودش را در آن قالب ببیند، به جان او آتشی انداخته‌اید که هر روز بیش‌تر شعله خواهد کشید. با نشان‌دادن آن‌چه آن فرد تا کنون ندیده و حس نکرده، و با وارد کردن او به میدانی جدید و دادن نقشی به او، آن فرد به مرحله‌ای تازه از زندگی‌اش وارد می‌شود و عادتی نو، بر جای عادت کهنه‌ی قبلی می‌نشیند. استاندارد انسان این‌گونه ارتقا می‌یابد.

:: من در فیسبوک: [+]


یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

دوستی (23)

اطرافیان ما را دو گروه عمده تشکیل می‌دهند: آن‌ها که ما را آدمی معتبر می‌بینند و به ما احترام می‌گذارند (حال به مقادیری)، و آن‌ها که گاه به گاه شخصیت ما را زیر پرسش می‌برند و چشم‌شان ما را نمی‌بیند. در این‌جا اصلاً بحث خوب یا بد بودن افراد نیست؛ کل بحث برمی‌گردد به موقعیت ما در نگاه اطرافیان.
در میان گروه اول ممکن است کسانی باشند که چندان ارادتی به ما نداشته باشند، اما جایگاه ما را همچنان برجسته ببینند. برای مثال، کسی که زیر دست شما کار می‌کند، ممکن است گاهی با برخی نظریات شما هم‌رای نباشد، اما در انتها مدیریت شما بر خودش را عمیقاً پذیرفته باشد.
در میان گروه دوم، ممکن است کسی در عین این‌که شما را دوست می‌دارد و با شما حس همدلی دارد، باز شما را قبول نداشته باشد. مثالی مشابه بزنم: ممکن است زیردست شما، قلباً شما را فردی شریف و دوست‌داشتنی بشمارد، اما شما را شایسته‌ی مدیریت خودش نداند. در این صورت، علاقه‌ی او به شما حالت "ترحم" دارد. این کشاکش درونی بالاخره جایی سر باز کرده در روابط شما اخلال خواهد کرد.
 
در توضیح بالا می‌بینیم که خوبی یا بدی افراد موضوعی ثانویه است و آن‌چه اولیه است و موضوعیت دارد، طرز نگاه افراد به ما است. در معادله‌ی ارتباط، دقیقاً همین طرز نگاه حکمفرما است و به ارتباط سمت می‌دهد. نمونه‌ی حساس آن ارتباط زناشویی است: یک زن می‌تواند در عین این‌که عاشق همسرش است، در عین حال او را شوهری شایسته نبیند و تمام مدت ایرادهای او را با کیفیت‌های مردهای دیگر مقایسه کند! به اطراف‌تان که نگاه کنید، نمونه فراوان می‌بینید!
قبول که در یک رابطه‌ی سالم بایستی قلب افراد را به‌دست آورد، اما صرفاً وجود علاقه نمی‌تواند رابطه را پایا کند. آن‌چه به یک رابطه اعتبار و تداوم می‌بخشد، درک و پذیرش جایگاه طرف مقابل است.

:: من را در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]


سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

زمین که خوردی، باز برخیز!

«شکست چیزی نیست جز فرصتی برای آغازی دوباره؛ این‌بار عاقلانه‌تر
هنری فورد

هیچ الگویی در زندگی، بهتر از نوباوه‌ای نیست که می‌خواهد راه‌رفتن بیاموزد. کودک که به چهار دست و پا رفتن افتاد، غریزتاً می‌فهمد که این تازه آغاز راه است. شروع می‌کند به گرفتن صندلی یا دیگر اشیای خانه و پاشدن. در همان تخت کودکانه‌اش که نشسته، ایستادن را تمرین می‌کند. زمین می‌خورد، نیمه‌کاره می‌ایستد، زمین می‌خورد، روی پایش بند نمی‌شود و باز زمین می‌خورد. چهار دست و پا حرکت می‌کند و باز به هوس ایستادن می‌افتد. روی پایش بلند می‌شود، با کمک دست‌هایش. زمین می‌خورد. در این زمین‌خوردن‌ها، گاهی دستش، پایش، سرش زخمی می‌شود. گریه می‌کند، باز اما وسوسه‌ی ایستادن دست از سرش برنمی‌دارد! و بالاخره روی پایش می‌ایستد. بعد با کمک والدین، راه‌رفتن را تمرین می‌کند. هزار بار زمین می‌خورد. والدین هم که کمک نکنند، او باز تمرین می‌کند؛ او هدف دارد: راه‌رفتن. کار خودش را بلد است. انگیزه و اراده‌‌ای دارد که شکستنی نیست. او زمین‌خوردن را بخشی از مسیر آموختن راه‌رفتن می‌داند نه بیش. زمین‌خوردن بیش از این هم نیست. آیا کودکی سراغ دارید که راه‌رفتن یاد نگیرد؟

زمین‌خوردن در زندگی، بخشی طبیعی از زندگی است؛ شاید طبیعی‌ترین بخش‌اش. اگر فکر کردید در همه‌ی کارها در همان گام اول موفق می‌شوید و هر برنامه‌ای که گذاشتید به نتیجه می‌رسد، بهتر است دوباره فکر کنید!  به دفعات زمین خواهید خورد؛ گاه به سختی. شکست پاره‌ای جدانشدنی از مسیر زندگی است. شکست اما فقط بخشی از مسیر است، نه انتهایش. با هر بار زمین‌خوردن، برای حرکت بعدی بایستی آماده شد. باید خیز برداشت و برخاست: قوی‌تر، باانگیزه‌تر، با‌اراده‌تر.

از توماس ادیسون پرسیدند "جطور شد که شما بعد از هزار بار آزمایش لامپ و شکست پشت شکست، از تلاش خود بازنایستادید؟ پاسخ داد: من هر آزمایش غیر موفقیت‌آمیز را تجربه‌ای یافتم که مرا به موفقیت نزدیک‌تر می‌کرد." برای آدمی موفق، موفقیت دست‌یافتنی است، چون خودش را در آن موقعیت می‌بیند؛ فقط باید راهش را پیدا و ابزارش را فراهم کند. برای یک کودک، راه‌رفتن قطعی است؛ بخشی از دنیای تکامل اوست. موفقیت را نه یک رویا، بلکه بایستی هدفی دست‌یافتنی و طبیعت زندگی خود بدانیم و برای رسیدن به آن، از سدهای مختلف بگذریم و ناملایمات را با انعطاف‌پذیری تحمل کنیم و از تجربیات بیاموزیم. همه‌ی ما لایق موفقیت هستیم.

:: این یادداشت در شماره‌ی 349 (هشتم بهمن 1392) روزنامه‌ی قانون منتشر شده است: [پیوند]

:: من‌را در فیسبوک دنبال کنید: [این‌جا]

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲

بر همنشین خود نور بتابان!

 «سعی کنید اول دیگران را بفهمید، قبل از اینکه بخواهید آن‌ها شما را بفهمند!»
  دکتر استفان کاوی



می‌گویند به‌جای این‌که خود را زیر نور نورافکن به‌نمایش بگذاریم، بهتر است بر همنشین خود نور بتابانیم. شرط اولیه‌ی همنشینی مفید، اهمیت‌دادن به طرف مقابل است. وقتی حضور خود را در اختیار مخاطب‌مان بگذاریم و تمام توجه‌ خود را به او تقدیم کنیم، به بهترین شکل ممکن به شخصیت او احترام گذاشته‌ایم. فرمول ساده‌ی رابطه‌ی انسانی چنین است: قبل از این‌که او را مخاطب خود بگیریم،‌ باید خود مخاطب خوبی برای او باشیم.

گاه تصور می‌شود بهترین راهِ تاثیرگذاری بر دیگری، حرف‌زدن است! راست این است که زیباترین و پرمحتواترین حرف‌ها، فقط تا مرحله‌ای شنیده می‌شوند و از آن مرز که بگذرند، مایه‌ی خستگی شنونده هستند و ملالش. در روابط انسانی لازم نیست که شخص فقط در صدد اثبات خودش باشد؛ او می‌تواند نشان دهد به حد کافی به طرف مقابلش اهمیت می‌دهد و همین اصل، او را به عضوی مفید برای یک رابطه‌ی سازنده بدل می‌کند.

در یک همنشینی دو راه در پیش روی ماست: خود را با اصرار در مرکز توجه قرار دهیم و یا در عین احترام به خویش، طرف‌ سخن خود را شمع مجلس گردانیم. کسی که بر صندلی سخنران می‌نشیند و یک‌بند خود را توضیح می‌دهد، ناخودآگاه طرف مقابل را به موضع‌گیری با خود وامی‌دارد. هم‌‌آوایی با دیدگاه‌های ما حدی دارد و هر کس تنها تا مرزی مشخص با ما همراه می‌شود، خصوصاً اگر با فردی صاحب‌نظر به‌گفت‌وگو بنشینیم. فشار بیش از حد به دیگری برای گوش‌دادن به ما و تمنای توجه، ثمری جز انزجار مخاطب ندارد. یک رابطه درست در همین نقطه ترک برمی‌دارد.

انسان‌هایی که به مخاطب خود هم‌چون "مواد خام آموزشی" می‌نگرند و با سخن یک‌طرفه و بمباران اطلاعاتی قصد فرم‌دادن به دیگران را دارند، نمی‌توانند در عمیق افراد تاثیر بگذارند. انسان تنها به شخصی دلبسته می‌شود که به دلش چنگ بزند، نه این‌که نادانسته‌هایش را به‌ رخ‌اش بکشد! ارتباط انسان‌ها موقعی درونی می‌شود که از برخورد طرف مقابل با خود احساس اهمیت و امنیت بکنند. هنگامی گفت‌وگو لذت‌بخش می‌شود که طرف ما احساس کند شنونده‌ای دارد؛ شنونده‌ای که سراپا گوش است؛ شنونده‌ای که به نظرگاه‌ او اهمیت می‌دهد؛ کسی که با احساسات او همراهی و همدلی می‌کند؛ کسی که او را می‌فهمد. حضور ما موقعی جذاب می‌شود که بتوانیم توجه مخاطب‌مان را بخریم و به آن‌چه او ارائه می‌دهد بها دهیم و با رفتار، گفتار و تمام وجود خود به او بگوییم "برای ما اهمیت دارد".

انسان در طلب گرفتن "رسمیت" از مخاطبش می‌سوزد. با رسمیت‌دادن به جایگاه مخاطب، به او شخصیت داده‌ایم و دلش را ربوده‌ایم. وقتی مخاطب ما ببیند سلایق او برای ما ارزشمند است، وقتی ببیند جمله از دهانش خارج نشده ما با ولع منتظر شنیدن جمله‌ی بعدی هستیم، وقتی ببیند تاثیر سخن‌اش بر درون ما ته‌نشین می‌شود، وقتی ببیند واقعه‌ای که بر او تاثیر گذاشته به همان اندازه نیز بر ما موثر است و همه‌ی این‌ها را با شیفته‌گی -و البته بدون اغراق- به او نشان دهیم، دل او به ما گره خواهد خورد. در چنین لحظه‌ و مکانی است که پیوند عاطفی نطفه می‌بندد. با طرح پرسش‌های کوتاه و در هماهنگی با سلایق مخاطب، می‌توان شور همنشینی را در او دوچندان کرد.

برای اثرگذاری مثبت و پایه‌ریزی رابطه‌ا‌ی پویا و پایا، لازم است سخن طرف مقابل را شنید و به او جایگاه داد و با رفتار خود حضورش را جشن گرفت. باید به او رساند که حضورش مجلس ما را چراغانی کرده است. هر چقدر نادیده‌انگاری فرد حاضر در یک رابطه ویرانگر است، رسمیت‌بخشیدن به او سازنده.

:: این یادداشت در شماره‌ی 341 روزنامه‌ی قانون مورخه‌ی 26 دی 92 منتشر شده است: [پیوند]
:: نویسنده را در فیسبوک دنبال کنید: [این‌جا]