سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

توی این گرفتاری و حساب-‌کتاب‌های آخر سال، با این برف نیم‌بند که هی می‌آید و نمی‌آید، با امیدواری‌ای که همراه عوض‌شدن سال می‌آید، با دیدارها و نشست‌های خودمانی آمدن سالِ نو... و این‌ها، حیف نیست آدم بنشیند درگیری‌های "خطه‌ی مقدس" را تحلیل کند؟!

  • این هم حرف حساب، از نوعی دیگر: [+]
  • شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

    موسیقی مدرن ما که حرفی برای گفتن دارد!

    سال‌ها پیش، توی عروسی پسرعمه‌ام که توی باغ بزرگی بود، با برادرهام کنار هم نشسته بودیم. لحظه‌ای شد که عروس و داماد وارد شدند: دست در دست هم، پشت‌شان دو-سه همراه، به‌علاوه‌ی سه‌نفر داریه-دنبک‌زن. حالا دقت کنید به این سه‌تا آخری: مردهایی مسن، بدجوری تریاکی، با داریه و دنبکی در دست، چیزی را خارج می‌زدند و نخراشیده باهاش می‌خواندند که کم‌ترین تناسبی با هم نداشت، ولی با پشتکاری باورنکردنی، همین‌جور دور زوج جوان می‌چرخیدند و ادامه می‌دادند و باک‌شان هم نبود! پسرعمه‌ام و خانمش که با مهمان‌ها می‌خواستند روبوسی کنند، این‌ها هی وسط می‌پریدند و حرکات و شکلک‌های عجیبی درمی‌آوردند (احتمالاً چیزی شبیه به رقص) و صداهایی... که بالاخره جناب داماد را -که قرار بود آن‌شب سنگین‌ترین شب زندگی‌اش باشد- مجبور کردند چندباری نگاهی تند و عاقل اندر سفیه بهشان بیاندازد شاید دست بردارند... ولی کو گوش شنوا! همین که به من رسیدند، از داماد پرسیدم قضیه‌ی این حضرات چیست؟ گفت: "این‌ها را آورده‌اند که مسخره‌بازی دربیاورند و اول مراسم، جماعت را کمی بخندانند".(نقل به مضمون) البته پسرعمه‌ام "گمان" می‌کرد که قضیه این است، چون دیده شد که قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست و این‌ها در واقع گروه موزیک مراسم عروسی او هستند!

    من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگ‌های محسن نامجو را می‌بینم، نمی‌دانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان می‌افتم!
    آدم بیرون را که نگاه می‌کند، باورش نمی‌شود که یک روز، این‌همه برف می‌تواند بیاید! حالا مرد می‌خواهد که پارو کند. البته مرد هم نباشد بایستی پارو کند، چون "شتری است که در خانه‌ی آدم خوابیده است" و باید یک‌جور از شرش خلاص شد.
    البته بدم هم نمی‌آمد کسی بود کمی برف‌بازی می‌کردیم:)

    چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

    شکستِ مرز وهم و واقعیت

    بعضی آدم‌ها این‌قدر در سرزمین اوهام پرسه می‌زنند که تخیل برای‌شان شکل واقعیت می‌گیرد. من و شما وقتی پای حرف این‌جور افراد می‌نشینیم، خیلی ساده به آن‌ها می‌گوییم "دروغ‌گو" یا "خیال‌باف"، در صورتی که آن‌ها دروغ نمی‌گویند؛ تنها اوهامی که در ذهن‌شان شکل واقعیت گرفته را بازگو می‌کنند.
    فرق این افراد با دروغگو‌های حرفه‌ای این است که دروغگو با منظور دروغ می‌گوید، اما این‌ها غریزی. دروغگو در پی فریب دیگران است، اما اینان همه‌مدت در حال خودفریبی.
    من مبلغین سینه‌چاکی را دیده‌ام که به رژیم‌ها و ایدئولوژی‌های مستبد سخت دلبسته‌ و ایمان‌دارند، بی این‌که خود متوجه حجم فریبی باشند که در آن غوطه‌ورند. این ناآگاهی، حاصل مغشوش‌شدن مرز واقعیت و اوهام است. انسان غرق در اوهام، واقعیت نمی‌شناسد؛ او دچار کورچشمی‌ست، آن‌هم در محضر واقعیت.

    سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

    خبرنگار عراقی و پرتاب نعلین!

    شناسه‌ی انسان عقب‌مانده‌ی جهانِ سوّمی نه آن شاخ فرضی روی سرش است، نه دمی در پسِ ماتحت‌اش؛ او را از اخلاق و روش زندگی‌اش است که می‌شناسند. انسان جهانِ سومی همان‌قدر که با گفت‌وگوی مداراگر بیگانه است، با برخورد فیزیکی خویشاوند.
    وقتی کسی که نام خود را خبرنگار گذاشته، یعنی کسی که تحقیقاً بایستی به جای چماق، قلم به دست داشته باشد، نعلین‌اش را به سمت سر رئیس جمهور کشوری دموکراتیک پرتاب می‌کند، انسان بلافاصله به یاد قضیه‌ی همان بوزینه‌ای می‌افتد که می‌خواست ادای امام جماعت درآورد! خبرنگار عراقی با عملش، بیگانه‌گی و دشمنی ریشه‌ای خود را با روش "اعتراض دموکراتیک و قانونی" فریاد زد.
    در دنیایی که خشونت روش شود، فرشته‌ی عدالت پرمی‌ریزد...

    دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

    در راستای نقدی به "پيرمرد و دريا"ی همينگوی

    در پی جست‌وجویی، چشمم به نوشته‌ای خاک‌گرفته خورد و کک انداخت به تنبان‌ام که پس‌نوشته‌ای برایش بیایم. این چند خط، حاصل کار است:

    من نمی‌دانم اين نقدنوشته‌ واقعاً کار بارگاسيوسا است، يا جناب مترجم محترم زحمت نوشتن‌اش را کشيده... آن‌چه که می‌دانم امّا اين است که ربط چندانی به پيرمرد و دريای ارنست همینگوی ندارد. بگذاريد از نوشته شاهد بياورم، با اضافه‌کردن توضیحاتی:

    نویسنده در باره‌ی شخصيت اصلی پيرمرد و دریا چنين می‌نویسد: «مردی با حریف کینه‌توزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری می‌کند و به آدم بهتری تبدیل می‌شود».
    ظاهراً اين "رفيق" کمال‌طلب، همينگوی را با اعضای متعهد حزب کمونيست اشتباه گرفته‌ است؛ همین‌طور پیرمرد خنزرپنزری داستان را با قهرمانان خلق! همينگوی شخصيتی خلق نکرده که بعد از يک نبرد به "آدم بهتری" تبديل شود و بشود به‌اصطلاح "انسان طراز نوین"... همينگوی نویسنده‌ی فرم مسخره‌ی "رئاليسم سوسياليستی" نبوده که به "نفس مبارزه" بهایی گزاف بدهد. اغلب داستان‌های همينگوی -به‌ويژه اين داستان‌اش- روايت شکست آدمی‌ست، در تقلا و نبرد بی‌حاصلی که زندگی نام‌اش است. در این نبرد، هیچ ارتقایی در انتظار نیست.

    اين تکه خواندنی‌ست: «... وقتی سانتیگو خسته و کوفته با دستان خونین به دهکده‌ی کوچکی که آن‌جا زندگی می‌کند برمی‌گردد، استخوان‌های بی‌خاصیت ماهی بزرگ را که کوسه ماهی‌ها آن را خورده‌اند با خود حمل کند و به نظرمان می‌رسد که این فرد بر خلاف تجربه بی‌حاصل اخیرش، از نظر روحی وضع بهتری پیدا کرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحی و هم جسمی توانایی‌های محدود یک انسان فانی را ارتقا داده است
    نویسنده نه‌تنها محتوای اثر هنری همینگوی را به پست‌ترین نقطه نزول داده، بل‌که با ناديده‌گرفتن سمبوليسم کليدی اين اثر، تن نویسنده را نیز در قبر لرزانده است!
    بگذاريد سخن را کوتاه کنم: پیرمرد و دريا در يکی از فرم‌های شناخته‌شده‌ی داستان کلاسيک، يعنی "داستان بر مبنای تقابل/جدال" (Conflict) نوشته شده است. تقابل در اين داستان -که اساس است- "جدال انسان با طبيعت" (Man Vs Nature) است. در دنیای داستان کلاسيک، در جدال با طبيعت، انسان شکست می‌خورد (با استثناهای تکنولوژيکی کاری نداريم). بر این اصل، قهرمان داستان همينگوی پی ريخته شده تا در بيهوده‌گی زندگی تقلایی بکند و بعد شکست بخورد. استخوان‌های ماهی نيز شمايل و تمثيل خود او است؛ آيينه‌ی تمام نمای او و ثمر زندگی‌اش. به هر رو این داستان هر چه هست، گمان نمی‌کنم توضیح "راه تجلی انسان" باشد!

    «داستان همینگوی غم‌انگیز است اما بدبینانه نیست. برعکس، همینگوی نشان می‌دهد که همیشه و در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد؛ رفتار انسان می‌تواند شکست را به پیروزی تبدیل کند و به زندگی‌اش معنا ببخشد.
    من می‌گویم اين داستان به معنای واقعی کلمه بدبينانه است. محتوای رئاليستی آن نیز -که تز داستان‌نویسی همينگوی است- اصولاً همين است. به‌عبارتی، همینگوی نویسنده‌ی ورشکستگی انسان است نه موفقیت‌اش. همينگوی هيچ‌کجا سعی نکرده خواننده‌اش را به زندگی خوشبين و اميدوار کند؛ لااقل من نخوانده‌ام.
    این درست که قهرمان داستان با زدن به دریا می‌خواهد به زندگی‌اش معنا ببخشد، اما نتیجه‌ی کارش چه می‌شود؟

    «سانتگو...مرد فروتنی‌است؛ در کلبه‌ی درب و داغانی زندگی می‌کند و تختواب‌اش را روزنامه‌ها تشکیل می‌دهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد
    معيارهای ارزشی‌ نویسنده‌ی محترم را می‌بينيد؟ فلاکت‌زده‌گی یک فرد را در کدام جهان‌بینی -به‌جز مذهبی (مخصوصاً اسلامی و صوفیستی آن) و نیز چپی- می‌شود به "فروتنی" او تعبیر کرد؟ واقعیت این است که سانتیاگو آدم بدبختی است که فلاکت از سر و روی زندگی‌اش می‌بارد. او در دايره‌ی بيهوده‌گی زندگی افتاده و دارد مثل بقيه دست‌وپا می‌زند، شاید به جایی برسد. او ته‌مانده‌ی امیدش را هم خرج می‌کند، ولی ته کار به آدمی باخته و تسلیم مبدل می‌شود. ماهيگری سانتیاگو تیر آخری است که می‌اندازد که اتفاقاً به سنگ می‌خورد. اين تصويری است که ارنست همينگوی در خیلی از کارهاش در صدد ارائه‌‌اش برآمده است.

    اين تکه را در دنباله‌ی توضیح قبل داشته باشید: «نبرد سانتیگو با نیزه‌ماهی او را تبدیل می‌کند به آدمی شگفت‌انگیز که به سادگی و با فروتنی تمام مثل قهرمان‌ها رفتار می‌کند و بی‌آنکه لاف بزند یا که مغرور شود؛ تنها به سادگی مسئولیتش را انجام می‌دهد
    جداً حال آدم از اين‌همه رمانتيسم بی‌محتوا به‌هم می‌خورد! کدام ساده‌گی، کدام فروتنی،... کدام مسئوليت؟ طرف رفته شکم‌اش را سیر کند، چيزی از آب بگيرد و بیاورد در بازار بفروشد دوزار گیرش بیايد؛ اين آخر چه ربطی به فروتنی دارد؟ مغروربودن یا نبودن یک پیرمرد بدبخت و در اعماق چه اهمیتی در دایره‌ی زندگی بشر دارد؛ کدام گره را از مشکلات بشر می‌گشاید؟ "مسئوليت"؟ طرف مگر پيغمبر است که آمده باشد مسئوليت‌اش را انجام بدهد و برود پی کارش؟ یا "انسان طراز اول" حزبی است که از آغاز ملتزم به دنیا آمده باشد؟ تا حالا کجای دنيا ديده‌ايد کسی ماهی بگیرد به‌خاطر مسئوليتی معنوی؟ رئاليسم سوسياليستی نخ‌نما در این نوشته به‌راستی که حیرت‌آور است! جز چهارتا آدم جهانِ سوّمی، کسی تره هم خرد نمی‌کند برای اين ذهنيت‌های آرمان‌گرای عقب‌مانده...

    «رمان دو نقطه مهم و اساسی دارد که ماجرای سانتیگو را تغییر می‌دهد، یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجه‌شدن با کوسه ماهی‌ها، که داستان را به سمت اندیشه‌های داروینی پیش می‌برد، یعنی انسانی برای بقایش مجبور است موجودی را بکشد و وقتی منزلتش در خطر است از تمام شجاعت‌اش بهره می‌گیرد تا مقاومت کند
    سانتیاگو از روی استيصال و ناچاری تمام توانش را گذاشته که توشه‌ای به‌چنگ بیاورد، برای اقتصاد زندگی‌اش. خب از آن حراست می‌کند که عکس‌العملی است طبیعی. اگر بخواهیم روانشناسانه هم به موضوع نگاه کنیم، او در پی اثبات این نکته است که "هنوز آدم به‌دردبخوری است".

    «سانتیگو که ویران شده و بی‌سواد است؛ نمادی‌است از انسان در بهترین وضعی که قرار دارد؛ تصمیم می‌گیرد که بر خودش مسلط شود و با خدایان و اسطوره‌های مختلف نبرد کند.»
    جداً جز تبسم، چه پاسخی می‌شود به این نظرپرانی داد؟ آدم یاد بعضی مفصران می‌افتد که حافظ بیچاره را به "قرآن‌خوان" تبدیل کرده‌اند! زبان توجیه‌گر که در پی کشف حقیقت نیست...

    و اما از همه جالب‌تر، پاراگراف آخر است:
    «مدت زمان کمی پس از آن که این کتاب به چاپ رسید؛ فاکنر گفت که همینگوی «خدا را کشف کرده.»
    خب اگر گفته، حرف بی‌جایی زده! لااقل به این داستان ربطی ندارد.
    «در این داستان شگفت‌انگیز، احساسات‌گرایی با نبودن خود؛ خودنمایی می‌کنند
    اگر قرار باشد محوری را در این داستان روی میز تشریح بگذاریم، آن "خشونت" است نه "احساسات": خشونت طبیعت، خشونت زندگی و انتهای غم‌انگیز پیرمرد. جای احساسات در این داستان کجاست؟
    «سانتیگو مثل اسپارتان‌ها در قایق خود در میان اقیانوس نشسته است. و نکته اصلی داستان که در تک تک عبارات آن نهفته است و در آن‌ها نفوذ کرده این است که وقتی سانتیگو پیر خسته و کوفته است و غم و غصه دارد و در سراشیبی قرار دارد؛ دیرک قایقش را به دست می‌گیرد و در دهکده خوابیده پیش می‌رود. آن چیزی که خواننده در این لحظه حس می‌کند را نمی‌توان به این سادگی‌ها تشریح کرد، و این همان رازی است که کتاب‌های بزرگ و به‌یاددماندنی همراه خود دارند؛ شاید این راز «شفقت»؛ «دلسوزی» یا «انسانیت» باشد اما هر چه که هست به احساسات بشر مربوط می‌شود
    فرق اساسی و غیر قابل قیاس این است که اسپارت‌ها، در سرگذشت اسطوره‌ای و تخیلی‌شان پیروز می‌شوند، اما سانتیاگوی همینگوی شکست می‌خورد... و در شکست، هیچ رازی نهفته نیست.

    جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷

    بلاگچرخان گوگلی

    من این چند روزه دارم می‌بینم که دنیا باز هم پیشرفت کرده و چیزی آمده به بازار نت به اسم "بلاگچرخان گوگلی" یا یک‌همچین چیزهایی. من این چند روزه دارم می‌بینم با این‌که به‌‌کرات و «باز فریاد بلورخانم توی حیاط دنگال می‌پیچد*»، ولی این گوش‌های سنگین، من‌را از قافله هم‌چنان عقب انداخته است.
    خلاصه جویای اطلاعاتیم از این حضرت گوگل‌‌چرخان تا فضای لینک‌های خاک‌گرفته این‌جا را آب‌وجارویی کنیم و حالی بهش بدهیم.

    شروع همسایه‌ها، کار ماندگار احمد محمود.

    چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (4)

    از مشکلات ما ايرانيان یکی هم اين است که هميشه یا مخالفيم یا موافق! به راستی تعادل در برخورد و حد وسط کجاست؟ نام اين ويژگی را مشکل اخلاقی بگذاريم بهتر است، يا مشکل هويتی... و یا شايد مشکل عاطفی؟ ولی به هر حال، حضورش انکارنشدنی‌ست.
    در یک نشست يا گفت‌وگو، اصرار عجيبی داريم که حضور خودمان را اعلام و اثبات کنیم. اصرار بی‌مورد بر بودن، نشانه‌ی حس ناديده‌گرفته‌شدن است. ما را تاریخ نادیده گرفته است و ما در خود تابيده‌ايم...
    اصرار بر اثبات حضور خود به هر قیمت، به-سکوت-واداشتن دیگران را به‌همراه می‌آورد. این خصلت، نمودی‌ست از خوی استبدادی تنیده در فکر و روان ما که سراسر تنش‌زاست و سرکوبگر.

  • باقی شماره‌ها: [1][2][3]
  • سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

    شب و برف و جاده

    از 401 که به سمت شرق می‌رانی، بعد از يانگ، آن چند "قله"‌ی آتش-به‌-سر که سر به آسمان سائيده‌اند، آتشفشانی را می‌مانند که به جای گدازه، نور به آسمان می‌پاشد. زمین زیر پای قله‌ها، نرم‌نرمک تن به سپیدی می‌دهد. شهر است و ساختمان‌ها و خیابان‌هایش... و مردمانش.
    رقص کریستال‌های سپید بر پشت‌صحنه‌ی سیاه، حواس را از جاده می‌دزدد. می‌خواهی همین‌طور بروی و بروی... تا از درز پرده‌ی سیاه نور به داخل بزند و صحنه‌ی بعد را ببینی که تا چشم کار می‌کند سپید است و تو...، تویی یکی از بازیگرانش.
    ...

    شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (3)

    نفرت، نفرت می‌زاید

    حسین درخشان روزنامه‌نگاری بود که با درک و گرفتن یک فرصت، باعث بسط ایده‌ی وبلاگ‌نویسی سلمان جریری شد. او با اطلاعات کامپیوتری و علاقه‌ی خاصی که به دنیای ارتباطات داشت، متن راهنمای ساخت وبلاگ خود را نوشت که مولد عمده‌ی شیوع وبلاگ‌نویسی در زبان فارسی شد. او از این طریق، وزن و اعتباری در سطح نت یافت که نادیده‌انگاشتنی نیست.

    درخشان اما با چرخش‌های سیاسی صدوهشتاددرجه‌ای -که پا در فرصت‌طلبی‌های اخلاقی او داشت- و بی‌تجربه‌گی‌ در برخوردِ اجتماعی و کم‌بنیه‌گی شخصیتی، نتوانست حجم توجه به خود را تاب بیاورد و این موقعیت را تا مدتی دراز تثبیت کند. او که راه در راس هرم قرار گرفتن را کنارآمدن با قدرت حاکم و شناکردن بر خلاف جریان عامه یافته بود (حال به هر قیمتی و بی‌توجه به محتوی و عواقب کار)، از خود تیپی ساخت که منفور عام بود. او بالاخره منفور عام شد.

    حسین درخشان مثل هر ایرانی دور از وطن دیگر این حق را محفوظ داشت که به ایران سفر کند یا همان‌جا بماند. او چنین کرد. عاقبت کار، ناپدیدشدن او شد (احتمالاً دستگیری و تخلیه‌ی اطلاعاتی و تبدیل‌شدن به پیام فضلی‌نژادی دیگر). + این اطلاع: [+]

    و اما هر برخورد در نفس خود دوسویه‌ است: "برخورد" و "بازخورد". عملکرد این‌مدتِ حسین درخشان، به بی‌تفاوتی اجتماعی در قبال سرنوشت‌اش دامن زد. نه تنها بازگشت او به ایران بازتابی نداشت، بل‌که با نامی که درخشان داشت، آن صداهایی که در پی‌آمد ناپدیدشدن‌اش نیز شنیده شد، به نق‌نقی بیش نمی‌مانست! واقعیت این است که جامعه‌ی اینترنتی ایرانی، او را نادیده گرفت و نسبت به سرنوشت‌اش، بی‌توجهی پیشه کرد.

    درخشان برای مدت‌ها ناشر نفرت بود. او با پرونده‌سازی‌های تخریبی برای فعالان داخل کشور، همسو با کیهان تهران، امنیت آنان را به‌طور جدی به مخاطره انداخت. او دستگیری‌ها را "نتیجه‌ی روند قانونی" (کدام قانون؟) و غیر سیاسی جلوه می‌داد (نمونه: مجتبا سمیعی‌نژاد و...)؛ حتا قتل‌ها را هم (نمونه: اکبر محمدی). او با بدترین نوع تخریب شخصیت فعالین سیاسی و حقوق بشری خارج از کشور (خائن و جیره‌خوار دستگاه‌های امنیتی اجنبی خواندن آن‌ها)، به پخش ضد اطلاعات پرداخت. او برخلاف پوشش ادعایی خود، به‌جای موضع انتقادی در مقابل قدرت، در تحکیم و تندروی بیش‌تر آن کوشید. او با هر چه در توان داشت، مدافع راستین سرکوبگرترین بخش رژیم بود. درخشان تمام این رفتارها را با شعار "من دگراندیش هستم، نه دنباله‌رو عامه و مد روز" توجیه می‌کرد، بی‌توجه به قضاوت و شعور جمعی. با بی‌تجربه‌گی در روابط انسانی، درخشان حتا برای دوستان خود نیز احترامی باقی نگذاشت.

    حسین درخشان مدلی است از زایش و رشد دایره‌ی نفرت: هم از سوی خودش نسبت به پیرامون (برخورد)، و هم از سمت پیرامون به او (بازخورد). درخشان با پنداربافی‌های ناشیانه از اوضاع داخل ایران -به‌ويژه جنوب شهر، مثل روشنفکری دهه‌ی چهل ایران[+]- و آینده‌ی ایران و راه برون‌رفت از مشکلات، به جنگ تاریخ رفت و به وجدان و شعور اجتماعی دهن‌کجی کرد. او که فرزند خلف مکانیسم نفرت بود، با شناخت غلط از زندگی در خارج از کشور و نتیجه‌نگرفتن از آن، نفرت در خود را تشدید کرد و شد ناسزاگوی جهان غرب. درخشان به‌واقع با زدن جرقه، در گرگرفتن و هُرم آتش، خود نیز سوخت. وقتی جریانی مصلحانه و صلح‌اندیش -با پتانسیلی بالا- در اجتماع وجود نداشته باشد، کل ماجرا جز این اتفاق نمی‌افتد. اگر ندایی در حمایت نیز شنیده شد، از سر عجز ریشه‌ای و دلسوزی فرهنگی ما (فرهنگ مردم مغلوب) بود که ربطی به آن جریان مصلحانه‌ی یادشده نداشت. بنابراین، نفرت خود زاینده‌ی نفرت است.

    توضیحات:
    واضح است که این یادداشت، قصد تحلیل هویتی-فرهنگی دارد، نه قضاوتِ حقوقی.

  • خاستگاه: نوشته‌ای خیرخواهانه از سرزمین آفتاب: [+]

  • از همین سری: [یک][دو]
  • چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (2)

    حسین نوش‌آذر در باره‌ی جامعه‌ی ايران می‌گويد: «زندگی اجتماعی ما بر محور توهین استوار است».[پيوند]
    حرف نوش‌آذر بی‌راه نيست، ولی کامل هم نیست. حسين به‌واقع مسئله را ساده‌ کرده و عمق و بغرنجی آن‌را دور زده است. موضوع اين است که زندگی اجتماعی در ايران بر اصل "نفرت" پی ريخته شده است. آن‌چه روابط را شکل می‌دهد، عنصر "نفرت" است که "توهين"، بازتاب اخلاقی آن است. "توهين را می‌شود شاخصه‌ای تربيتی دانست. آدم بی‌تربيت، توهين می‌کند. ولی کسی که ديگری را تحقير می‌کند، بی‌شک آدم تحقيرشده‌ای است. اين‌جاست که بايد عمل او را ريشه‌‌يابی کرد.
    "تخريب" در بين اعضای جامعه‌ی ما اين‌قدر عادی است که به شکل شاخصه‌ای اخلاقی درآمده است. مردم ما، به وقتِ درگيری، به چيزی کم‌تر از نابودی طرف مقابل رضايت نمی‌دهند. در واقع دشمنی و کينه‌توزی در جامعه‌ی ما از بالانس خارج شده و به هيچ پرنسيب و ضابطه‌ای پشت ندارد. وقتی رفتاری چون "تخريب ديگری" چنين اپيدمی شود و در مکانيسم جامعه به‌طور فراگير عمل کند، بايد ردّ آن را در روان جامعه جست.
    توهین و تخريب را اگر با هم جمع بزنيم، به "نفرت جمعی" می‌رسيم. شوربختانه امروز، "نفرت" بخش مهمی از هويت ملّی ما ايرانيان را تشکيل داده است که در گونه‌ها و اشکال مختلف بروز می‌کند. در کدام جامعه سراغ داريد که چنین اعضايش از هم بدشان بيايد؟ در خارج از کشور -که انواع مليت‌ها در یک سبد ريخته شده‌اند- نفرت ميان ايرانيان را آشکارا و خيلی روشن‌تر می‌شود ديد.
    بدون اين‌که به من يا کس دیگری جواب بدهيد، با خود بنشينيد و کلاه‌تان را قاضی کنيد که آيا واقعاً همین‌طور است که من نوشته‌ام، یا اين‌که ما ملّت عاشق سينه‌چاک هم هستيم و بر اساس ايدئولوژی رژيم پهلوی، ما "مهربان‌‌ترین، مهمان‌نوازترين و باهوش‌ترین مردم جهان‌ایم"؟!

  • بخش نخست همین يادداشت
  • ، پس از تاخیری یک‌ونیم‌ساله!

    دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

    زنده‌باد خریت!

    مغز آدم‌هایی مثل من تمام مدت در حال تحلیل است. آرام و قرار ندارد. در حال چیدن و جفت‌وجورکردن مسائل مختلف است. درست این‌جاست که به حال آدم‌های نفهم غبطه می‌خورم!
    آدمی نفهم، با آن دنیای کوچک و ساده‌ای که دارد، راحت زندگی می‌کند. راست می‌گویم. دغدغه‌اش کوچک است. در زندگی زجر نمی‌کشد، بل‌که باعث زجر امثال من می‌شود. در کل، خوشا به حالش!