شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۴

مرزگذاری بين "فعّاليتِ سياسی" و "پژوهشگری"

من نمی‌توانم شادی‌ام را از این‌که مقاله‌ای از یک پژوهشگر به‌غایت لائیک به‌نام دکتر علی ميرفطروس، در نشريه‌ای درون خاک ايران چاپ شده پنهان کنم. هرچند انتشار این مقاله همراه با کاستی‌هايی بوده و حتا نام نويسنده را نصفه ذکر کرده است، با اين حال دستِ کسی را که بانی چاپ آن بوده بايستی فِشـُرد. در اين‌جا لازم است دو موضوع را از نظر گذراند: يکی اين‌که چرا فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيکی در نشريات ايران محسوس است و ديگر اين‌که ورود اين نگاه به مطبوعات چه سودی برای کانون فرهنگ و انديشه‌ی ما می‌تواند داشته باشد. مطالعه‌ی اين نکات در حکم اثبات اين مهم است که در فرم مدرنِ جامعه، هر کس در جايگاه مشخص خود می‌نشيند و "چندکاره‌گی" معنا ندارد. در اشاره به حرکت اخير روزنامه‌ی شرق، اين دو نکته را برمی‌رسیم.

برای ورودی هرچند جزئی به موضوع "فقدان نگاه تاريخ غير مذهبی-ايدئولوژِيکی در نشريات درون کشور"، بايستی دو سمت از قضيه را ديد. نخستين سمت همانا سياست‌های کلان نظام حاکم است. از آن‌رو که نظام حاکم در جوهر خود ايدئولوژيک-مذهبی است، بنابراين پُرواضح است که به صداهای مخالف ميدان ندهد. با اين وجود، می‌بينيم که گاه بعضی از چهره‌های لائيک به اين نشريات راه پيدا می‌کنند که از آن جمله می‌شود دکتر جواد طباطبايی و دکتر عباس ميلانی را نمونه آورد. با اشاره به سمت ديگر قضيه، خودبه‌خود به چرايی اين نکته پاسخ گفته‌ايم.
آن‌چه باعث راهيابی امثال طباطبايی و ميلانی و عدم ورود امثال ميرفطروس به نشريات داخل کشور می‌شود، از جهتی به عملکرد خود اين پژوهشگران باز می‌گردد. اگر به کار امروز طباطبايی و به‌ويژه ميلانی دقيق شويم، درخواهيم يافت با وجودی که هيچ‌يک رغبتی به رژيم حاضر ندارند، اما در قالب "فعال سياسی" نيز ظاهر نمی‌شوند. مثلاً عباس ميلانی، کسی که در تشکيلات "ايجاد رابطه بين ايران و آمريکا" فعالّيت دارد و اصولاً مدرّس علوم سياسی است، هيچگاه بيانيه‌ی سياسی صادر نمی‌کند. به واقع اين‌دو پژوهشگر تکليف‌شان را با مسئله‌ی فعاليّت سياسی مشخص کرده و بين آن با کار صرفاً پژوهشی و علمی خود مرز گذاشته‌اند. از آن سو می‌بينيم که دکتر علی ميرفطروس در زمان انتخابات بيانيه منتشر می‌کند و مردم را به تحريم آن فرا می‌خواند. هرچند نقش شرافتمندانه‌ی تاريخی ايشان در ايستادن بر ايستارهای سياسی خود ستودنی‌ست، امّا التقاط پژوهش و فعاليّت سياسی به جايگاه علمی ايشان -مستقیم و غیر مستقیم- خدشه وارد می‌کند و باعث موضع‌گيری بسياری از افراد در قبال اندوخته‌ی علمی ايشان می‌شود. قصد من ارزشگذاری بر کار هيچ‌يک از طرفين نيست؛ صرفاً می‌خواهم "تحلیل وضعیت"ی ارائه دهم و بازتاب، ارتباطِ عملکرد و نیز سطح سازگاری هریک را با وضع موجود نشان دهم. من از خود می‌پرسم مگر ما چند نفر به بلندای نامبردگان داريم که به دلايل جانبی خوانده نشوند يا وقت‌شان در کارهای حاشيه‌ای به‌هدر رود؟ یک گام پیش‌تر رفته می‌پرسم: رسالت یک پژوهشگر تاريخ چيست؛ فعاليت سياسی؟ واقعاً چرا نباید پژوهشی گران‌سنگ و یکتا چون عمادالدين نسيمی در ايران چاپ شود، اما مثلاً بیوگرافی امیرعباس هويدا -عضو خنثای رژيم شاه- هزار هزار چاپ و منتشر شود؟ چنين است که مشی پایانام شاهرخ مسکوب را فراراه خويش بايستی قرار داد که در زندان شاه از بند توده‌ايسم و فعاليت سياسی آزاد شد، نقش تاريخی خويش بازشناخت و عمر در راه پژوهش صرف کرد.

ضمن آگاهی از فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در مطبوعات ايران، بايستی بررسی کرد که ورود اين نگاه چه نقشی در بالندگی فکری جامعه‌ی ايران می‌تواند بازی کند. نخست اين روند، آهنگ تک‌صدایی و قرائت رسمی را از بین خواهد برد و همگان می‌دانند که تکثر و چندصدایی، رکن اصلی جامعه‌ای پویا و گامی بنيادی به سوی جامعه‌ی مدنی است. دوّم اين‌که ظهور مدرنيته در دنيای مدرن، مرهون کار فکری غير دينی بوده است. اين‌را از تجربه‌ی کشورهای مدرن آموخته‌ایم. و سپس، اساس ليبراليسم در آزادسازی فکر از چارچوب‌های ایدئولوژیکی-مذهبی است که این همه‌کس می‌داند و جامعه‌ی آزاد و فردگرا جز جامعه‌ی ليبرال نيست. آن‌چه دليل آمد خود يک از هزار بود... به هر رو، اين موارد تحقق نمی‌يابند مگر با ورود تفکرهای مستقل و غير وابسته به دين و ايدئولوژی.

يکی از شاخصه‌های جوامع توسعه‌نيافته، عدم تفکيک مسئوليّت است. در اين جوامع، غالباً يا افراد در پُست و جايگاه مشخص خود قرار نگرفته‌اند، يا افرادی "چندکاره" هستند. چنين است که روشنفکر سر از کمپ چريکی درمی‌آورد، پژوهشگر تاريخ به فعاليّت زيرزمينی سياسی کشيده می‌شود و پرچمدار اپوزِيسيون می‌گردد و در بُعد اجتماعی آن، استاد دانشگاه بعدازظهرهايش را مسافرکشی می‌کند! درک و چاره‌انديشی برای اين معضل، نياز به ريشه‌يابی در فرهنگ، اجتماع و سيستم و تاريخ سياسی آن جامعه دارد که در مجال اين مقال نيست. اجمالاً بايستی گفت که غالباً اين شرايط از سوی دولت و فرهنگ عامه -که صد البته ريشه در پيشينه‌ی تاريخی دارد- به افراد تحميل می‌شود و می‌شود گفت نوعی جبر است. در مقابل، تنها راه مبارزه با اين ناگزیری، مقاومت و تن‌ندادن به آن است. نمونه این‌که اهل فکر ما که در غرب زندگی می‌کنند، چندان ملزم نيستند که از همان رويه‌ی سنتی جامعه‌ی ايران پیروی کنند و به افرادی چندکاره بدل شوند. لازم است که بدانند اين چندکاره‌گی، به تأثیرگذاری اساسی و علمی آنان صدماتی جدّی وارد می‌کند و به هنگام ارتباط با مخاطب، يکی از شغل‌ها آن ديگری را خنثا می‌کند. برای مثال، همين چندی پيش، دو دانشجو با من در ارتباط با دکتر علی ميرفطروس صحبت می‌کردند و آن‌چه "پيراهن عثمان" کرده بودند، همان بيانيه‌ی تحريم انتخابات ايشان بود. جالب اين‌که وقتی ازشان پرسيدم چه کتاب‌هايی از ميرفطروس را خوانده‌اند، پاسخ دادند که هيچ‌کدام را! در اين‌جا هرچند عنصر "ناآگاهی" در اظهارنظر اين افراد کم‌رنگ نيست، اما با اين حال بايد باريک شد که چه "عامل روانی" باعث شده که اين افراد چنين برانگيخته‌ شوند و موضع‌گيری کنند و حتا از مطالعه‌ی آثار دکتر ميرفطروس امتناع ورزند، تو گوِيی از دست‌گرفتن این کتاب‌ها واهمه دارند؟! اگر دکتر ميرفطروس در رديف همان کار تاريخی -که به‌راستی نيز ايشان در آن صاحب‌نظر است- فعاليت می‌کرد، باز هم شاهد چنين موضع‌گيری‌هايی بوديم؟ آيا فعاليت سياسی، به اثرگذاری علمی ايشان صدمه نمی‌زند و از گستردگی تأثير دیدگاه‌هاشان بر اقشار مختلف نمی‌کاهد؟

اشاره‌ی اجمالی به دو موضوع "فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در فرهنگ ما" و "فايده‌ی ورود اين نگاه به مطبوعات" کمک کرد تا دريابيم چرا الزام زندگی مدرن، نشستن هرکس در جايگاه مشخص خوِيش است. همين‌طور دريافتيم که فعاليّت در چند پُست جداگانه، ثمرش کاستن از تأثير کلّی و سردرگمی خود فرد و مخاطبين‌اش است. نکته‌ی کليدی اين‌جاست که اگر پژوهشگر تاريخ -برای نمونه- همزمان فعّالی سياسی نيز باشد، فعاليّت سياسی او کار علمی‌اش را تا حد قابل توجهی مختل و خنثا خواهد کرد؛ به‌ويژه در جهان پُرشتاب ما که کم‌تر کسی حوصله‌ی وقت‌گذاشتن و ژرف‌انديشی دارد و سرسری‌خوانی و زود برگذشتن باب روز است. به فرجام، جامعه‌ی انسان‌های "چندکاره"، جامعه‌ای بی‌نظم، گسيخته و نابسامان است که هر سمت‌اش را بگيری، سمت ديگرش می‌ريزد.

سه‌شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۴

نوشتن رمان آنلاين

مدّتی‌ست که ايده‌ای دارد خودش را به در و ديوار ذهنم می‌کوبد: نوشتن یک رمان دسته‌جمعی به صورت آنلاين. طرح‌های مختلفی را هم برای این‌کار درنظر گرفته‌ام که انجام هريک بستگی دارد به همکاران این پروژه. يعنی باید ديد که چه جمعی -متشکّل از چه افرادی- می‌خواهد این رمان را بنويسد و کدام‌يک از اين طرح‌ها به مذاق‌ جمع خوش می‌آید. بعدش هم می‌نشينیم با هم این‌قدر کلنجار می‌رويم که يکی از طرح‌ها پايه‌ی کارمان شود.
قبلاً مورد مشابه در نت داشته‌ایم، اما طرحی که من در ذهن دارم (و فعلاً از گفتن‌اش معذورم!) کار بکری‌ست. همان آنلاين که پيش می‌رويم و نظر خوانندگان را نيز پای فصل‌ها می‌خوانيم، کار را بازخوانی و ويرايش می‌کنیم. بعد هم يک ناشر به‌دردخور پيدا می‌کنيم و می‌فرستيم‌اش زير چاپ. خلاصه که فکر جالبی‌ست.
چند تا از دوستان را برای اين کار درنظر دارم که به‌شان ايميل خواهم زد. اگر برای کسی از شما نيز اين ايده جالب بود و فکر کرديد از پس نوشتن رمان در يک فضای جمعی برمی‌آييد، خبرم کنيد.

شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۴

فوری: جان گنجی در خطر است

طبق خبرهای رسيده، فردا می‌خواهند اکبر گنجی را به اتاق عمل ببرند و برنامه‌شان این است که در حین عمل، او را سربه‌نیست کنند. مرتضوی نیز دفتر کارش را به همان بیمارستان (ميلاد) منتقل کرده و راه ملاقات با گنجی عملاً مسدود است.
راهی که به نظر من می‌رسد، نخست پخش سریع اين خبر و سپس رفتن به بيمارستان است. حضور مردم بی‌شک می‌تواند جلوی اين جنايت طرح‌ریزی شده را بگيرد.
  • اطلاعات مربوط به بيمارستان
  • : [+]
  • نامه اكبر گنجی به آيت‌الله منتظری
  • : [+]
  • در بیمارستان میلاد چه می‌گذرد؟
  • : [+]

    جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

    پی‌نوشتِ یادداشت "نگاه تاريخی به مشی مسلحانه؟" (2)

    اگر تازه این‌جا آمده‌اید، قسمت نخست این يادداشت را مطالعه بفرماييد تا برسيم به اين بخش:
    هنگامی که من مشخصاً می‌پرسم «بر اساس چه معیاری به این افراد لقب "روشنفکر" اهدا شده است؟» آقای سخن پاسخ می‌دهند «ف.م.سخن به چريک‌ها لقب روشنفکر "اهدا" نکرده و اين لقب را جناب سرهنگ نجاتی در کتاب تاريخ خود اهدا کرده»، در صورتی که تيتر مقاله‌ی ايشان اصلاً خفه‌کردن روشنفکران... است! بالاخره لقب بيژن جزنی، اميرپرويز پويان، صمد بهرنگی و مابقی آقايان "روشنفکر" هست يا نيست؟ در اين مورد بیش از این باريک نمی‌شوم.

    نکته‌ی کليدی که من ‌‌پيش می‌کشم و لازم است در آن ژرف انديشيده شود این است که «پايگاه تئوريک [و عملی] مشی مسلحانه در اروپای متمدن و دموکرات بوده نه در کشورهای سوسياليستی و [اسلامی و ديگر کشورها]». و اما ترجيح دوست‌مان تنها برگذشتن از این نکته است! به باور من، پاسخ‌دادن به این پرسش -و حتا انديشيدن در آن- معلوم‌مان می‌کند که 1- مشی چريکی در راستای ايجاد جامعه‌ای آزاد و دموکراتيک پانگرفت، 2- علّت پاگيری مشی چريکی، فقط وجود استبداد در جامعه نبود و دلايل آن بسی پيچيده‌تر و گوناگون‌تر است. اگر ما همين نکته‌ی مشخص را بپذيريم، نگاه‌مان به تارِيخ مشی چريکی ایران تا حدود زيادی تغيير خواهد کرد و از تاريخ ايدئولوِژيک جاری، فاصله‌ خواهيم گرفت.

    در قسمت "چ"، ايشان مسئله‌ی "مد روز"بودن مشی چريکی را که من مطرح کرده‌ام به ريشخند می‌گیرد که این خود نوعی دورزدن صورت مسئله است. این معادله را خيلی ساده و با نگاهی پراگماتيستی می‌توان چنين طرح کرد: اگر در جهان دهه‌ی شصت ميلادی، مشی چريکی در کشورهايی که از لحاظ سيستم حکومتی کم‌ترین شباهتی به هم نداشته‌اند وجود داشته، يعنی از اروپای دموکرات بگيريد تا آمريکای جنوبی ژنرال‌ها و ایران اسلامی و غيره... آیا بين اين موارد ارتباطی معنايی و رشته‌ای پنهانی دیده نمی‌شود؟ اگر ديده می‌شود، این ارتباط را چگونه توضيح بايد داد؟ در مقابل، اگر امروز هنوز در کشورهايی استبداد حاکم است، چرا گروه‌های زيرزمينی در اين کشورها بنيه‌ی اقدام مسلحانه ندارند؟ این "هماهنگی" از کجاست؟ چگونه می‌شود این معما را رمزگشايی کرد؟ آيا جای پای عامل "الگوپذيری" و "تقليد" یا همان "مد روز" را در این‌جا نمی‌بينيد؟ شوربختی اين‌جاست که با نظراتی که برخلاف "روايت رسمی تاريخ" (همان تاريخ چپ‌نویس و ايدئولوژیک و پر از تحريف) حرکت می‌کنند و با تفکر رايج هم‌سو نيستند، با استهزا برخورد می‌شود بدون اينکه به آن پاسخی قانع‌کننده بدهند. به هر رو، آن‌چه لازم است و بايستی پی گرفته شود، طرح ايده و پرسش، به قصد زدن جرقه‌ در ذهن‌هاست، تا مولّدی برای جُستن پاسخ شود.
    نکته‌ی ديگر اينکه من با تقسيم‌بندی رايج گروه‌های مسلح در آن دوران موافق نيستم و جميع اين افراد و گروه‌ها را در يک طيف يکسان ايدئولوِژيک، آن‌هم چپ طبقه‌بندی می‌کنم. يعنی به‌واقع بستر فکری همگی‌شان يکسان بوده است و فقط در شاخ‌وبرگ‌ها کمی اختلاف داشته‌اند.

    من در این دويادداشت قصد ارزشگذاری بر گذشته‌ی مبارزات سياسی را نداشته‌ام، هرچند چنين حقی را برای خود محفوظ می‌شمارم. هدف من تنها ارائه‌ی نگاهی متفاوت از تاريخ، با طرح چند استدلال بوده که اميدوارم فکری برانگيزد.

    پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴

    پی‌نوشتِ یادداشت "نگاه تاريخی به مشی مسلحانه؟" (1)

    در اشاره به یادداشت "نگاه تاريخی به مشی مسلحانه؟"ی من، دوست ارجمند ف.م. سخن پاسخی نگاشته‌اند که به ظن من دارای کاستی‌هايی‌ست. سعی می‌کنم با همان روش گام‌به‌گام، این کاستی‌ها را مورد اشاره قرار دهم و باز کنم، تا بشود روی نکات مشترکی هم‌گام شد و گفت‌وگو کرد.

    نُخُست‌نکته این است که ايشان زبان مقاله‌ی من را "ناروشن" ارزيابی کرده‌اند و لابد يکی از دلايل بدفهمی آن همین ناروشنی بوده است. خود من فکر می‌کنم ساختار آن نوشته‌ تحقيقاً ساختار نقدی "گام‌به‌گام" است که در همه‌جای دنيا مرسوم است؛ نثر آن نيز در حد کفايت گوياست. اينک خوشحال می‌شوم که منتقد محترم نارسايی‌های زبانی نوشته را مشخصاً یادآور شوند که بشود در رفع آن‌ها‌ اقدام نمود.

    ايشان هشت نکته‌ را از متن يادداشت من دستچين کرده‌اند و بر آن‌ها توضیحاتی چند افزوده‌اند. بعضی از این نکات به‌درستی انتخاب شده، و اما بعضی ديگر ناقص هستند. مثلاً در قسمت "ت" از قول من می‌نويسند: «مشی مسلحانه در سوريه، عراق، ليبی، عربستان سعودی ديده نشده است» که منظور من را ناقص طرح می‌کند. حرف من اين است که "عامل استبداد هميشه به قيام مسلحانه منجر نمی‌شود یا به زبانی ديگر، مشی چريکی به صورت مکانيزم جبر تاريخی (آن‌طور که مارکسيست‌ها معتقدند) عمل نمی‌کند و دليل آورده‌ام که اگر به قول ف.م. سخن، استبداد جبراً عامل تولّد و توليد مشی مسلحانه باشد، چرا در کشورهايی نظير عراق، عربستان سعودی، سوريه و ليبی چنين امری را شاهد نبوده‌ايم. اين استدلال که من مطرح می‌کنم، بحثی تاريخی است و پاسخی روشن -با ارائه‌ی مدرک و برهان- را می‌طلبد و نمی‌شود آن‌را با آوردن یک "فرض" غیر مستند مثل «هرگاه توانستيم به زندان "اَل اوين" ِ اين کشورها سری بزنيم و در "السوئيت"های استخبارات با زندانيان سياسی سخن بگوييم لابد چيزهايی غير از آن چه آقای زهری می‌گويند خواهيم شنيد. نگاهی به تاريخ غير رسمی و غيردولتی اين کشورها البته به ما چيزهای هيجان انگيز ديگری نشان می‌دهد» سرهم‌بندی کرد. اگر آقای سخن -به قول خودشان- به تاريخ غير رسمی این کشورها دسترسی دارند، آن‌را مطرح کنند وگرنه، برای پرسش من دليل قانع‌کننده‌ی ديگری بيابند.
    در استبدادی‌بودن سيستم صدام حسين شکی نبوده و نيست، اما شک هم نبايد کرد که عراق آن دوران، فاقد اپوزيسيون بود. عربستان سعودی، کشوری که با سيستم عصر حجری اداره می‌شود، فاقد حتا اپوزيسیونی ساده است؛ سازمان‌های زيرزمينی و تشکيلات نظامی ضد رژیم و ... که بماند! کدام گروه و تشکيلات را در جهان سراغ توانيم کرد که نام "اپوزيسيون سوريه" را يدک بکشد یا در امر براندازی نظام محمر قذافی فعال باشد؟ چرا مکانيزم "جبر تاريخی" مارکس در اين کشورها عمل نکرده است و فقط تصادفاً در ايران دوره‌ی شاه عمل کرده‌ است؟! آيا نبايد نتيجه گرفت که کليد حل معما را در جای ديگری بايد جُست؟ کسانی که به مسئله‌ی تولّد و توليد مشی مسلحانه به صورتِ "جبری" می‌نگرند و آن‌را بازتاب مستقيم استبداد ارزيابی می‌کنند، درست همانند کسانی هستند که تولّد بنيادگرايی اسلامی و تروريستی را به‌خاطر "عامل فقر" و محروميت طبقات اجتماع می‌دانند. اگر چنین است، پس چرا ميليونری چون اسامه بن‌لادن در حال حاضر، یا بازاری‌های پولداری مثل عسگراولادی مسلمان، رفيق‌دوست و حاجی‌مانيان در دوره‌ی شاه به اين مشی گرويدند؟ چرا بازاری‌ها پول روی هم گذاشتند و نوّاب صفوی را از نجف، برای ترور احمد کسروی اجير کردند؟ چرا تروريست‌های انتحاری در نيويورک و اخيراً لندن، هیچ‌يک جزو محرومين جامعه نبودند؟ از اين نمونه‌ها بیش‌تر نيز می‌شود دست داد که به گمانم همين‌قدر کفايت کند... این توضيح را بايد آويزه‌ی گوش کرد که بررسيدن جنبش‌های اجتماعی و تغيير و تحوّل‌های مهم تاريخی، با نظريات کليشه‌ای فلان فيلسوف غربی -که کم‌ترین تجانسی با شرايط اقليمی و روانی آن سرزمين‌ها و مردم ندارد- چيزی نيست جز ساده‌کردن صورت مسئله و فرار از ژِرف انديشيدن در مسائل تاریخی-ملّی‌. اگر عوامل و بستر روانی، فرهنگی-‌آموزشی و نيز جو جهانی را در پاگيری جنبش‌های چريکی ناديده بگيريم، به‌قطع ريشه‌، خاستگاه و گوهر موضوع را درنخواهيم يافت.

    ادامه‌ی اين يادداشت فردا تقديم خواهد شد...

    دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۴

    خشونت کلامی

    از خشونت هیچ نروید جز خشونت!

    خشونت کلامی، مولّد و زاینده‌ی خشونت فیزیکی است. خشونت در افراد مختلف، در اشکال مختلف بروز می‌کند. حال اگر بپذیریم که رابطه‌ی زبان و فکر، رابطه‌ای مستقیم و ماهیتی است، بنابراین در فردی خشونت‌اندیش، خشونت گاه به شکل بیانی و گاه عملی متبلور می‌شود. این‌دو گونه‌ی متفاوت از تبلور، بستگی به موقعیت فرد دارد، اما هیچ تردید نباید کرد انسانی که ذهنش به هر طریق اسیر خشونت است، انسانی‌ست خشونت‌گرا.
    اگر خشونت‌زدایی اصلی در رسیدن به جامعه‌ی مدنی است، بنابراین بایستی اشکال مختلف خشونت در افراد را مهار کرد. بحث من، بحثِ روانشناسی جامعه نیست؛ حرفم این است که از کنار یکی از ناهجناری‌های عمده‌ی اجتماع‌مان -که متاسفانه به آن توجه چندانی نمی‌شود- نگذریم و به شناختی عمومی از آن برسیم. باید توجه نمود که تولید خشونت از الفاظ رکیک و کلام توهین‌‌آمیز می‌آغازد و بعد به درگیری‌های فیزیکی و انواع خردکردن پیکر و روان انسان‌ها دامن می‌گسترد. خشونت در لفظ و کلام به روحیه و روان انسان‌ها آسیب می‌زند و به همین خاطر، نباید با بی‌تفاوتی از کنار آن گذشت. کسانی که حتا به این مسئله در فضای دیگران بی‌تفاوت هستند، به نحوی خود مسبب تولید خشونت می‌شوند؛ اگر در فضای خود به خشونت بی‌اهمیت باشند که دیگر تکلیف‌شان مشخص است!

    پی‌نوشت:
    1- در دنیای وبلاگ‌ها، ما مردم -چه خود بدانیم و چه ندانیم- در حال تمرین مدنیت و دموکراسی هستیم. با این حال، گاه شاهدیم که بسیاری از افرادِ در ظاهر فرهیخته‌، در مقابل پرخاشگری و ناسزاگویی و عربده‌کشی‌های اینترنتی در بعضی وبلاگ‌ها، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند! این افراد، غیر مستقیم مروّج خشونت هستند.
    2- این‌که بگوییم "به من ربطی ندارد که در وبلاگ فلان‌کس چه می‌گذرد" و بی‌توجه به فضای خشونت‌آمیز آن وبلاگ به آن لینک بدهیم، در واقع بی‌بضاعتی فکری و ناپايبندی خود به امر مشارکت اجتماعی‌ را نشان داده‌ایم. مگر غیر از این است که ما همگی شهروندان این شهر هستیم و به این خاطر، در مقابل این فضای عمومی مسئول‌ایم؟
    3- عده‌ای با گفتن این‌ عبارت که "نباید هیچ کامنتی را پاک کرد"، در واقع خام‌اندیشی و خشونت‌طلبی خود را به نمایش می‌گذارند. این افراد، نابخردانه پیام‌گیر خود را به محلی برای آزار و اذیت انسان‌ها تبدیل می‌کنند و در درون، از این کار لذت می‌برند. به این رفتار، نامی جز "دیگر‌آزاری" نتوان داد.
    4- گاه حتا ترور شخصیت از طریق کلام و نوشته، از ترور فیزیکی مهلک‌تر است، چه انسان را در عذابی دائمی زنده‌به‌گور می‌کند که خلاصی از آن ممکن نیست.
    5- کسانی که در نوشته‌های خود دیگران را با انواع هتک و ناسزا "ترور شخصیت‌" می‌کنند، کسانی که پیام‌گیر وبلاگ‌هاشان محلی‌ست برای صدمه‌زدن به اعصاب و روان مردم، نامی جز دشمنان انسان و آزادی بیان ندارند.
    6- شکی نیست که میدان‌دادن به هرزنویسان، تصدیق و تشویق آنان است.

    پی‌نوشت 2:
    1- مرز آزادی بیان فرد آن‌جاست که آزادی بیان دیگری را محدود نکند و به آزادی بیان جمع خدشه وارد نسازد. آنان که با هتاکی، افترا و در کل خشونت بیانی به میدان می‌آیند، با ایجاد ترس، دیگران را وادار به سکوت و خودسانسوری می‌کنند. به همین لحاظ خشونت کلامی، ابزار سانسور و خود مصداق کامل سانسور عقاید است، چرا که صدا را در گلو و اندیشه را در ذهن خفه می‌کند. هم‌چنین:
    2- کرامت انسان‌ها در آزادی تعریف می‌شود. انسان آزاد کسی است که از بیان عقیده‌ی خود واهمه نداشته باشد. اگر توجه کنیم که بیان خشن، با ایجاد دلهره در افراد، اعتماد به نفس در آنان را می‌کشد و از انسانی شاداب و دلیر، موجودی عصبی و ترسو می‌سازد (عامل عصبیت، اضطراب و ترس است)، پس می‌پذیریم که خشونت بیانی دشمن واقعی آزادی و کرامت انسانی انسان‌هاست. به همین خاطر:
    3- خشونت در بیان، ابزار کامل سرکوبگری و تهدید اندیشه، و تحدید آزادی بیان است.

    سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴

    تفاوت "تغيير" با "تحوّل"

    و مثالی در روشنفکری دینی

    ما در فارسی، اغلب دو واژه‌ی "تغيير" و "تحوّل" را با هم و در پی هم به‌کار می‌بريم، بدون اين‌که در معنای هریک دقيق شويم. موضوع اين است که "تغيير" لازمه‌ی "تحوّل" است، امّا هميشه به تحوّل نمی‌انجامد. تحوّل، تغييری است که نگاه به آينده و سو به جلو دارد. در زير، دو گزاره می‌آورم تا منظورم بهتر روشن شود:

    1- "من می‌خواهم کفش‌های کهنه‌ام را دور بیاندازم" چون‌که "می‌خواهم کفش‌هايی نو بخرم".
    2- "من می‌خواهم کفش‌های کهنه‌ام را دور بیاندازم" چون‌که "می‌خواهم پابرهنه راه بروم"!

    در شماره‌ی يک و دو، بخش نخست يکسان است، امّا با مقايسه‌ی کلیت هردو، به سادگی متوجه می‌شويم که فقط شماره‌ی یک نشان از تحوّل دارد. شماره‌ی دو از جهاتی وضعيت بسياری از روشنفکران دينی ماست (از جمله دکتر سروش). من معتقدم دکتر سروش هرچند پی‌گير تغيير است، امّا اتوپيای او کمترين همخوانی با جهان مدرن ندارد، به همين خاطر تحوّل‌گرا نيست. او می‌خواهد با مقاديری اصلاحات، وضعيت دين و حکومتی دينی را که به بن‌بست نزدیک شده، تا حدودی سر و سامان بدهد. او به‌درستی درک کرده که دين برای پابرجا ماندنش "ناگزير" به تغيير است و اتفاقاً نکته‌ی کليدی در همين‌جاست: او از روی مدلی واقعی به فکر تغيير دين -و دولت دينی- نيافتاده، بل‌که از "درماندگی" و احساس خطر چنين می‌کند.
    از لحاظ فلسفی، "تغيير" امری تطبيقی است. برای مثال، کسی که می‌خواهد کفش بخرد، "قطعاً" مدلی از کفش را در نظر دارد و يا، وقتی که به بازار رفت، مدلی از کفش را در نظر خواهد گرفت. بنابراين، تغییر و به تبع آن امر انتخاب، پایه در تجربه دارد. این معادله در مراحل بالاتر نيز به همين شکل است. وقتی نظريه‌پردازی سياسی، طرحی برای تغيير ارائه می‌کند، به قطع برای دستيابی به آن چيزی است که ديده و يا در ذهن خود پرورانده است. يعنی او تئوری خود را برای و به‌هدفِ رسيدن به يک "بوده" (Fact) ارائه می‌دهد، به همين خاطر، تئوری او تابعی از آن "بوده" و وابسته به آن است. حال، کسانی نيز هستند که تئوری خود را نه به يک "بوده"، بل‌که به يک انگاره وابسته می‌کنند یا از گونه‌ای فوبیا خط می‌گیرند، مثل دکتر سروش.
    سروش در قبض و بسط شریعت که دربرگيرنده‌ی مغزه‌ی انديشه‌ی اوست، تئوری (بخوان انگاره) تغيير خود را به هدفِ رسيدن به يک انگاره‌ی دیگر، يعنی "جمهوری دموکراتيک اسلامی" ارائه می‌دهد. با وجودی که می‌دانيم اين "جمهوری دموکراتيک اسلامی" در تاريخ بشريت هيچ سابقه و تجربه‌ای ندارد، بنابراين طرح سروش را فقط می‌توانيم در حد يک انگاره -یا با ارفاق یک تئوری- به حساب آوريم، نه بيش‌تر (نوآوری هم نیست، چون هنوز تحقق نیافته). حال اين تئوری، می‌تواند از سوی برخی عملی به حساب آيد، و از سوی برخی غير عملی، امّا نکته‌ی مهم اين‌جاست که در جهان ما، در جهانی که نوآوری در آن چیزی در حد ناممکن است و اگر ممکن شود ابزار جدید را می‌طلبد، در جهانی که هر چه را که بايستی بشر فکرش را بکند تقریباً تاکنون کرده، تصمیم برای ایجاد چنين اتوپيايی -‌آن‌هم با ابزار چند سده قبل- ضد تاريخ و غير واقع‌گرايانه است.

    دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴

    با حمایت از فراخوان گردهمائی برای نجات جان اکبر گنجی توطئه سکوت را در هم شکنیم

    اعتصاب غذای يک‌ماهه‌ی اکبر گنجی و بی‌توجهی حکومت اسلامی به خواسته‌های او جان اين زندانی سياسی را در معرض خطر مرگ قرار داده است.
    جمهوری اسلامی با توطئه سکوت در برابر تمامی اعتراضات داخلی و بين‌المللی برای آزادی گنجی عملاً سودای مرگ او را در سر می‌پروراند. در اين ميان نزديک به چهارصدتن از کوشندگان سياسی و فرهنگی همراه با تعدادی از نهادهای دمکراتيک و دانشجويی در داخل کشور، طی فراخوانی از مردم دعوت کرده‌اند تا روز سه‌شنبه بيست‌ويک تيرماه هشتادوچهار در مقابل درب اصلی دانشگاه، تهران برای نجات جان گنجی و آزادی او گرد هم آيند .
    ما امضاکنندگان اين بيانيه ضمن پشتيبانی از اين فراخوان، برای هرچه رساترنمودن خواست آزادی و نجات جان اکبر گنجی و ديگر زندانيان سياسی از تمامی هموطنان آزاديخواه دعوت می‌کنيم تا به هر طريق ممکن به حمايت از اين گردهمائی برآيند.

    ميهن جزنی، ناصر پاکدامن، علی حصوری، ناصر مهاجر، احمد سيف، اصغر ايزدی، بهروز معظنی، بهمن امينی، هايده قهرمان، آذر فخر، کامران نوزاد، شهاب فيضی، مجيد زهری، شيما کلباسی، آرش محمدی، امير آزادپناه، شادی صدر، رضا اکرمی، کورش صحتی، محمد ايل‌بيگی، منصور انصاری، فريناز آريان فر، سرور علی محمدی، اکبر سيف، منوچهر شفايی، شهرام قنبری، نيلوفر بيضايی، محترم چيتگر، اعظم منوچهری، سيروس آرايال، سياوش فرجی، محمد اسکندری، مهرداد درويش پور، مهرداد صبور، سياوش تی، رامين مولايی، پويا داراب، ناصر رحيم خانی، رامش صادقی، باقر مرتضوی، شهره نوری، پوپک سليمی، محمد حيدری، هاله سلحشور، سهند نسيمی، حسن عرب‌زاده حجازی، بهمن زندی، مهشيد راستی، رضا برومند، هرموز کی، سعيد تقوی، حسين باقرزاده، منوچهر شافعی، مريم شانسي، الميرا مرادی، صالح يونسي، علی بيکس، علی مهري، شهره نوري، محمد حسن عليپور، حسن زارع زاده، هادی فهيمی‌فر، کوروش صحتی، علی ميرفطرس، ويکتوريا آزاد، داودکاويانی، هادی يوسفی، فرد صابری، آسفه سارمی، پيروز ميرزايی، داود نوائيان، خسرو رحيمی، عباس زرين‌پور، مهدی عارفی نيک.
    و [+]

    چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۴

    نوآوری یعنی آن‌چه که در قدیم نبوده!

    در تمام دنیا رسم بر این است که در هر حوزه‌ای، افراد درونی همان حوزه آن‌را تعریف می‌کنند و سازُکارش را می‌چینند. در سطح اجتماع نیز NGOها دقیقاً بر همین اصل پامی‌گیرند و اصلاً رمز استقلال آن‌ها در خودجوشی‌شان نهفته است. در ایران ما البته وضع به‌گونه‌ی دیگری‌ست! ما یک‌سری آدم داریم به نام قدما یا ادبا و یا هرچه... این افراد در هر حوزه‌ای صاحب‌نظرند؛ از ادبیات بگیرید تا فلسفه، از جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی تا همین وبلاگ‌شهر خودمان. در آن‌سو، دیگران نیز در مقابل این افراد کرنش می‌کنند، پرمی‌ریزند و در همه‌حال خویش در سایه‌ی آنان می‌بینند. این یک رسم دیرپا یا به‌قولی عارضه در فرهنگ ماست. هوشنگ گلشیری، کسی که از لحاظ احاطه به فرم‌های ادبی شاید امروز فقط مهشید امیرشاهی هم‌آوردی برای او باشد، تمام عمر با حقارتی عجیب دست‌وپنجه نرم می‌کرد و خود را زیر سایه‌ی سنگین صادق هدایت می‌دید. از این رو، نیمی از مصاحبه‌هایش به دفع هدایت اختصاص پیدا کرد! به این می‌گویند مصداق بارز فرسایش...
    در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر نیز همین "قدما" چندباری "فتوا" صادر کرده‌اند که مثلاً وبلاگ‌ها دشمن زبان فارسی‌اند، یا وبلاگ‌نویسی کار بچه‌ها و آدم‌های بی‌کار است و ... تا مثلاً این حوزه‌ و پدیده‌ی نو را تخطئه کنند، در صورتی که خود به‌تر از هرکس می‌دانند دلخوری و اشکال کارشان از جای دیگری است! تمام این ایرادگیری‌ها از آن روست که با ورود چهره‌های نو و نیز تفکر و روش‌های بیانی نو، جایگاه اجتماعی-فرهنگی خود را در خطر دیده فکر می‌کنند الان است که کسی کرسی استادی حضرات را از زیر پای‌شان بکشد! جالب این‌جاست که این‌همه دغدغه‌ی شخصیِ "اجتماعی‌نما" -که حاصل ناباروری فکری و حس امتناع (قدیم در مقابل جدید) است- بروز می‌کند، بدون این‌که ایشان پدیده‌ی نو وبلاگ را درست بشناسند و یا لااقل در آن به‌دقت اندیشیده باشند. این "اساتید" در ‌واقع می‌خواهند پدیده‌های نو را با همان عناصر قدیم و کلیشه‌های ثابت و شناخته‌شده تعریف ‌کنند. از این روست که "تعریف‌" آن‌ها چیزی بیش از "توصیف" نیست. یکی از عواقب گزنده‌ی این‌نوع رویکرد این است که راه بر هر نوآوری بسته می‌شود، زیرا وقتی "قدما" نوآوری را درست نفهمند و درک نکنند و آن‌را چیزی خارج از چارچوب ذهنی و دانش قدیم خود بیابند، با گونه‌ای "امتناع" اخلاقی در مقابل آن می‌ایستند و عملاً آن‌را حاشیه‌ای و زائد ارزیابی می‌کنند... و "جدال اهل قدیم و نسل نو" چنان در تاریخ درازدامن و "طبیعی-جبری" است که نیاز به یادآوری ندارد.
    من فقط در مورد وبلاگ‌ها این مهم را گوشزد می‌کنم که وبلاگ پدیده‌ای کاملاً نو است و ارتباط مستقیمی به ادبیات یا روزنامه‌نگاری یا ... ندارد. زبان وبلاگ نیز خارج از دایره‌ی تعریف‌های قبلی‌ است و باید خود به‌وسیله‌ی اهل خبره‌ی وبلاگ‌نویس تعریف شود نه توصیف. ساده بگویم: وبلاگ فقط وبلاگ است، یعنی خودش است نه چیز دیگر! برای تعریف این پدیده‌ی نو و متعلقاتش، بایستی به تبعات، قابلیت‌ها و بالاخره نقشی که می‌تواند بازی کند رجوع کرد؛ عناصر آن‌را کشف کرد تا بشود از دل آن تعاریف راستین و کاربردی را بیرون کشید. این کار، بدون وبلاگ‌نوشتن، جدی‌نوشتن و ‌ژرف‌اندیشی در آن، و نیز علاوه بر وبلاگ‌نوشتن، تنفس و زندگی در وبلاگ‌شهر در کنار وبلاگ‌نویسان و شرکت در مراودات آن‌ها میسر نخواهد گشت.

    » در همین رابطه:
  • گفت‌وگوی مجید زهری با دکتر عباس میلانی
  • : «وبلاگ‌ها و مسئله‌ی تجدد»

    » پیرامون وبلاگ و وبلاگ‌شهر؛ نقد و نظر:
  • وبلاگ‌ها، بزرگ‌ترین نشردهندگان زبان فارسی
  • : [+]
  • وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟ (1)
  • : [+]
  • وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟ (2)
  • : [+]
  • ورود وبلاگ‌شهر به فاز جدیدی از حیات خود
  • : [+]

    شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴

    این‌دو قبله‌ی عالم!

    معضل فرهنگی ما: "دیگری را خراب کن تا خودت بزرگ شوی"!

    جواد طباطبایی و آرامش دوستدار -هردو- این خاصیت را دارند که انسان را خیلی سریع از خود متنفر کنند؛ پرخاشگری و انکارگرایی دوستدار و خودمحوربینی طباطبایی این را موجب شده است. در کل، برای کسانی که علاوه بر آرای اندیشه‌ورزان، به شخصیت و خلقیات آنان نیز گوشه‌چشمی دارند، ایشان نمی‌توانند افراد جالبی باشند. البته در میان اهل فکر کم نیستند کسانی که به همین "خصوصیت" دچارند که مثلاً زنده‌یاد گلشیری از آن جمله بود.
    و اما طباطبایی و دوستدار: هرچند این‌دو به کار یک‌دیگر اهمیت می‌دهند و همین سبب شده که مثلاً دوستدار، طباطبایی را به کپی‌برداری از خود متهم کند و طباطبایی نیز در کتاب و مصاحبه‌هایش دوستدار را به زبان تحقیر بزند، ولی کلاً هیچ‌یک از این‌دو دلیری درآویختن با اندیشه‌ی دیگری را ندارد. بنابراین، هنگامی که آرامش دوستدار می‌گوید «مشکل جدايی دين و دولت نيست، مشکل ما مشکل جدايی خودمان از خودمان است»، حق را بایستی به او داد! مختصراً این‌که: تا زمانی که اهل فکر ما یک‌دگر را جدی نگیرند و با اندیشه‌ی دیگری با "زبان اندیشه" گلاویز نشوند و درنیاویزند، و تحقیرگری و فرهنگ حذف را به فراموشی نسپارند، جنبش فکری گوژ ایران ما قد راست نخواهد کرد و به بار نخواهد نشست... و فرسایش می‌ماند و باز هم فرسایش.

    » در باره‌ی طباطبایی و دوستدار نوشته‌ام:
  • پرسش و پاسخ: نقد طباطبایی بر آرامش دوستدار؟
  • [+]
  • معرفی کتاب "سقوط اصفهان" به همت جواد طباطبایی:
  • [+]

    پی‌نوشت:
    مطلعم که یکی از دوستان، در کار تنظیم نقدی همه‌جانبه بر سه کتاب آرامش دوستدار است. چون اجازه ندارم از او نام ببرم، به همین مختصر اکتفا می‌کنم. به هر رو، به‌سنجش‌گرفتن آثار اندیشمندان غیر دینی یکی از لازمه‌های برکشیدن ایشان به متن فضای فکری جامعه است، زیرا تا امروز، این اندیشمندان جایگاهی جز حاشیه نداشته‌اند.

    جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴

    حُسن خارج کشوری انتخابات

    و
    دلیل گرایش بعضی از دانشجویان به اصلاح‌طلبان

    در کنار همه‌ی فواید تجربی‌یی که نتیجه‌ی انتخابات به‌همراه داشت، یک حُسن خارجِ کشوری هم داشت: تابوی ذهنی و خیالی بسیاری را شکست و گوشه‌ای از واقعیت موجود ایران امروز را نشان‌شان داد. من نسبت به کسانی که در غرب قد کشیده‌اند و به تَبَع آن شناخت چندانی از زبان، فرهنگ جاری و جامعه‌ی ایران ندارند و با این وجود خود را به دنباله‌روهای جریان‌های اصلاح‌طلب حکومتی بدل ‌کرده‌اند و برای هدفی که آن را درست نمی‌شناسند سینه‌ چاک می‌دهند، احساس تمسخر آمیخته به ترحم دارم. بعضی از این‌ها را در تورنتوی خودمان می‌شود دید و -اگر اهل حرص‌خوردن نباشیم- می‌شود به حال‌شان خندید! البته شاید استفاده از لفظ "تمسخر" کمی حساسیت‌برانگیز باشد، اما مسئله این‌جاست که گاه در قبال بعضی از چیزهای نامربوط حالتی به انسان دست می‌دهد که گریزی از آن نیست.
    ممکن است شنیدن‌اش برای دوستان داخل کشور کمی ثقیل باشد، ولی ما در تورنتو جوانان دانشجویی داریم که شناخت‌شان از فرهنگ و جامعه‌ی ایران محدود به شینده‌ها و بعضی از نوشته‌های چاپی و اینترنتی است، با این حال، به دلایلی که گفته خواهد شد، خود از پی‌گیرترین پشتیبانان اصلاح‌طلبان حکومتی چون "مشارکت" و امثالهم به‌شمار می‌آیند. من برخلافِ عاشقان تئوری توطئه، باور ندارم که این جوانان از این کار خود نفع مالی می‌برند، چه بسا که از جیب نیز خرج بکنند و هیچ عایدشان نشود. پس به‌راستی، چرا جوان مثلاً 22-23 ساله‌ی پرورش‌یافته در غرب، که زبان، روابط و کلاً اجتماع مردم ایران را درست نمی‌شناسد و ارتباطی سطحی و محدود با مام وطن داشته است، خود را به مبلغ انتخاباتی دکتر مصطفا معین تبدیل می‌کند و در این راه بسیاری انگ‌های خارج کشوری‌ها را نیز به جان می‌خرد؟
    یکی از دلایل جذب این جوانان به چنین خط مشی‌یی، حضور در فضای دانشگاه است. فضای دانشجویی در سراسر جهان، فضایی رادیکال و چپ است. کسی اگر قدری خمیرمایه‌ی تحرک سیاسی در وجود خود داشته باشد، با اندکی نشست‌وبرخاست با دیگران و از جمله دانشجویانی که از ایران به دانشگاه‌های غرب راه یافته‌اند -مخصوصاً کلاس‌بالاتری‌ها-، از آنان تاثیر می‌گیرد و همراه‌شان می‌شود. به همین دلیل است که شما مثلاً در میان دانشجوهای آمریکا، کسی را نمی‌بینید که به سیاست‌های بوش معترض نباشد... و این طبیعی‌ست. حال تصور کنید وقتی اصلاح‌طلبان حکومتی در اذهان بسیاری به‌عنوان "اپوزیسیون" جا افتاده‌اند، دور از واقع نیست که فعال دانشجویی در غرب که ماهیت مسئله را دقیق نمی‌داند، با آنان همدل و همراه شود. دلیل دیگر، خانواده است. کسانی که از پایگاه خانوادگی تاحدودی مذهبی برخوردارند، یا فرزند دانشجویان رادیکال قبلی هستند، به این سمت کشیده می‌شوند. دلیل دیگر، چپ‌زده‌گی مزمن فرهنگ سیاسی ماست. این چپ‌زده‌گی، در گونه‌ی غیر رادیکال خود، به اصلاح‌طلبی حکومتی گرایش دارد که این تمایل را مثلاً می‌شود در حزب توده و فداییان اکثریت مشاهده کرد. اشتراکات غیر قابل انکار توده-اکثریت با اسلامیزم اصلاح‌گرا، نوعی این‌همانی برای کشیده‌شدن چپ به سمت اصلاح‌طلبان مهیا کرده است که مجال صحبت در باره‌ی آن در این یادداشت نیست. از این رو، دور از واقع نیست که دانشجوی کم‌دان از مسائل ایران، توسط ذهنیت توده-اکثریت، حال در اشکال و ظواهر مختلف‌اش، برانگیخته شود و مورد سوء استفاده قرار گیرد. از این دست دلایل باز هم هست که در این‌جا به همین اندک اکتفا می‌کنیم و اگر انگیزه‌ای باقی بود، در دیگر یادداشت‌ها پی‌شان خواهیم گرفت.

    از خط یادداشت منحرف نشویم: تعدادی از دانشجویان فعال ایرانی در دانشگاه‌های غربی، بر اساس همان ناگزیری‌هایی که ذکر شد، به سمت اصلاح‌طلبان حکومتی گرایش پیدا می‌کنند، بدون این‌که بنیاد این جریانات را بشناسند و یا خود قادر باشند در فضای به‌وجود‌آمده توسط آنان -مثلاً در ایران فعلی- زمان اندکی زندگی کنند.

    پی‌نوشت، دوم جولای:
    نویسنده‌ی وبلاگ ماندنی‌ها بر این یادداشت نقدی نگاشته‌اند که از ایشان سپاسگزاری می‌کنم. در این‌جا لازم است به چند نکته اشاره شود، به امید رفع ابهام:
    تعداد دانشجویانی که من به آن‌ها اشاره کرده‌ام در حد "ذره‌بینی" است. در مجموع، دانشجویان ایرانی که در تورنتو بالیده‌اند، چندان به مسائل سیاسی ایران با دقت نمی‌نگرند و به آن اهمیت نمی‌دهند. بر همین اصل بود که "این تعداد اندک" توجه من را جلب کرد و مولد نگارش این یادداشت شد. بر این اصل، از این بابت نمی‌شود امتیازی به اصلاح‌طلبان -و به‌ویژه شخص آقای خاتمی- داد.