سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۸

اشاره‌ای به جورج گالوی

چند روزی است که می‌خواهم چیزی بنویسم راجع‌به جورج گلوی (George Galloway)، اما وقت نمی‌شود که نمی‌شود! برای آن‌ها که این شازده را نمی‌شناسند، این نوشته‌ی عزرا لوانت سودمند است.
این جناب که کارمند و حقوق‌بگیر رسمی و مبلغ جمهوری اسلامی است[1]، طرفدار سرسخت برنامه‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی و حامی کامل حزب‌الله و حماس[2] و دیگر گروه‌های تروریستی اسلامی است، نفی‌کننده‌ی یازده سپتامبر است، دشمن هتاک اسراییل و یهودستیز است و ... از قضا قرار بوده یا می‌خواسته بیاید کانادا که [انگار] جلویش را گرفته‌اند (عجب کار درستی کرده‌اند). یک‌مشت اکتیویست بی‌سوادِ بی‌کاره هم که تا بخواهید این‌روزها در دانشگاه‌ها پلاس‌اند، افتاده‌اند دنبال ماتحت‌اش که "کجایید که لنگ‌های آزادی بیان هوا شد"! من مانده‌ام آخر چه حرف حسابی می‌تواند از دهن یک‌هم‌چین موجود مغلطه‌کار و بی‌شرمی بیرون بیاید؟
برای شناخت این آدم و شوونات اخلاقی و سطح تربیت‌اش فقط کافی است یکی از ویدئوهایش را تماشا کنید؛ انتخاب‌اش هم به عهده‌ی خودتان، خرج‌اش با من: [+]. پیرو قضیه‌ای که طرف بچه‌اش کور بود گذاشته بود اسم‌اش را "عین‌الله"، یا آن‌یکی که کچل بود و بهش می‌گفتند "زلف‌علی"، این جناب هم حزبی در انگلیس راه انداخته به اسم "احترام" (Respect) که این دیگر آخر مسخره‌گی است...

توضیحات:
1- در پرس تی‌وی -شبکه‌ی رسمیِ خبری انگلیسی‌زبان جمهوری اسلامی- دو برنامه دارد: "Real Deal" و "Comment".
2- برای حماس علناً کمک مالی جمع‌آوری می‌کند.

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

بازگشت بلاگرول

یکی از خواص دنیای رقابت بدون مرز این است که اگر مدتی از صحنه خارج شوی، دیگر سخت بتوانی به موقعیت قبلی‌ات بازگردی. همین است که اعضا، تمام مدت در حال نوکردن خودند تا اگر به نقطه‌ی بالاتری صعود نمی‌کنند، لااقل موقعیت قبلی‌شان را از دست ندهند. ما هم سعی‌مان این است که حرف نویی بزنیم و شیوه‌ها‌ی نوشتاری تازه‌ای را بیازماییم... و خلاصه نسبت به قبل متفاوت باشیم، و الا در خط قبلی ماندن همان و پوسیدن همان! البته خیلی از چیزهایی را که شاخصه و معرف هویت ما هستند را حفظ می‌کنیم، تا نشویم منوچهر "شهر قصه".
این‌طور که از قرائن پیداست، بلاگرولینگ بالاخره از سفر دور و درازش برگشته. حالا باید دید که آیا نای رقابت با بلاگ‌چرخان گوگلی را دارد یا نه؟

توضیح:
من کمی با بلاگرولینگ امروزی وررفتم. سرعت‌اش پایین است و کمی هم شل می‌زند! آن‌طور که من دیدم، از ارتقای سیستم و امکاناتی که قرار بوده بیاورد خبری نیست. این جدیده، تقلیل‌یافته‌ی قبلی است به عبارتی.

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

تبریک نوروزی اوباما

تبریک نوروزی پرزیدنت بوراک اوباما -هم از لحاظ متن، هم اجرا- برایم جالب بود. از بابت متن، احترامی که به تاریخ ایران و ایرانیان گذاشت و توجه‌دادن به تاثیرگذاری‌شان -خصوصاً در آمریکا- دلچسب بود. هم‌چنین پیام سیاسی‌ای که در آن گنجانده شده بود جالب توجه بود؛ علاوه بر صراحت و بی‌حاشیه‌گی، اعتدال نیز در آن رعایت شده بود. از لحاظ قدرت بیان و اجرا، اوباما از قبیله‌ی کندی و کلینتون است، نه بوش و دیگر رئیس جمهورهای کابوی آمریکا. همین باعث دلگرمی برای یک ملت و باقی جهان است؛ حضور آدمی که سرش به تن‌اش می‌ارزد، در رأس مهم‌ترین کشور جهان.

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

جوانه‌زدن روزِ نو در بهار دل‌هامان

نوروز برای من چیزی است در حد یک "یاد"، نه بیش. این سال‌ها، سخت با خودم کلنجار رفته‌ام که حس‌اش کنم، اما نشده که نشده! ساده نیست چیزی را که در تو کمرنگ شده، واضح و گیرا کنی...
نوروز هنگامه‌ای است برای بندزدن شکسته‌گی‌هامان. اگر حتا دو خرده از این پراکنده‌جام را به‌هم بست زند، کاری کرده است کارستان... که باید غنیمت شماردش. این عمده‌کارکرد نوروز است برای این‌روزهای من... و من همین را سفت در آغوش می‌فشارم.

نوروزتان مبارک!

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

Religulous

کسی بین شما فیلم Religulous بیل مار (Bill Maher) را دیده است؟ لابد بعضی‌تان دیده‌اید. من‌که دیدم و لذت بردم.
در میان حجم اراجیفی که این‌روزها به اسم "فیلم" به خوردمان می‌دهند، مستندِ ساختِ بیل مار کاری است شجاعانه و درخشان، و البته با پیامی آگاهنده و درخور توجه. برای آن‌ها که ندیده‌اند، در کوتاه‌ترین تعریف می‌شود گفت که "فیلم، نقدی است به دکانداری دینی-مذهبی، در هر شکل و بُعداش".

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

توضیحی در باره‌ی "معرفی کتاب"

من در این چند سال نوشتن، تعدادی کتاب را نیز معرفی کرده‌ام؛ کتاب‌هایی که گمان کرده‌ام ارزش معرفی دارند. باز هم اگر امکانی دست دهد، همین خط را ادامه خواهم داد.
بعضی از این معرفی‌ها را دوستانی شناخته و نشناخته -از سر فرهنگ‌دوستی البته- در صفحات خود بازنشر کرده‌اند که باعث خوشوقتی‌ام است. موضوع اما این است که در متن بعضی از آن‌ها دست برده شده؛ حال به هر دلیلی.
این مقدمه آمد که دو موضوع یادآور شود:
برای من همیشه مسئله‌ی زبان و ضرب‌آهنگ متن و حسی که نویسنده در نوشته می‌ریزد، از محتوای متن مهم‌تر بوده است. من آدمی ‌"حسی‌نویس"ام تا "جدی‌نویس". برای همین است که وبلاگ می‌نویسم نه مقاله. حتا در تحلیل‌های جدی‌ام هم می‌شود ملودی کلمات و رنگ‌آمیزی سطرها را دید و حس را رد گرفت. واژه را به‌جای آن‌که بنویسم، از قلم جاری می‌کنم. همین است که نوشته‌هایم هویت دارند؛ باشناسنامه‌اند و فقط مال من‌اند... و می‌شود میان متن دیگران -اگر نظر ظریف و دقیق‌بین داشته باشی- تشخیص‌شان داد. همین است که در آن‌ها بیش‌تر تناقض می‌بینی تا یک‌دستی، چه هر یک حال‌وهوای "لحظه‌"ای نویسنده‌شان را بازتابانده‌اند. البته من در صدد توضیح‌ام، نه ارزش‌گذاری بر کار قلمی‌ام؛ آن بماند به عهده‌ی خواننده. خلاصه می‌خواهم بگویم اگر در متن من واژه و سطری جابه‌جا شود، آن متن دیگر نوشته‌ی من نیست.
دوم این‌که اگر خواستید آن معرفی‌ها را بخوانید، بهتر است در همین صفحه بخوانید، نه جای دیگر.