‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد تاریخی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد تاریخی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

به مناسبت چهارم امرداد: اشاره‌ای به کشف حجاب

انتقادی که بعضی به رضاشاه بزرگ وارد می‌کنند، کشف حجاب اجباری است! این افراد چنین مطرح می‌کنند که "انسان بایستی در انتخاب پوشش خود اختیار داشته باشد" و به این بهانه،‌ حرکت رضاشاه را ظالمانه ارزیابی می‌کنند. این نظرگاه گذشته از آن‌که بی‌ربط است و برای آن زمان و آن حرکت موضوعیتی ندارد، علاوه بر آن‌که با استفاده از ابزار مدنیتِ لیبرال به جنگ با دست‌آورد آن (حقوق زنان) می‌رود،‌ با روح زمان و نیز پدیدارشناسی حجاب نیز سخت بیگانه است!

حجاب یک شیوه‌ی پوششی (Fashion) نیست که زنان در انتخابش آزاد باشند؛ حجاب تبلور طرز فکری قشری-مذهبی است با پشتوانه‌ای تاریخی و صد البته سرکوبگر، که به شکلی سیستماتیک (قانونی یا ضمنی؛ قراردادهای اجتماعی و فشار جامعه‌ی مردسالار) به زنان تحمیل شده است. در حوزه‌ی مسائل تربیتی، در خانواده‌ها و جوامع قشری، ذهن کودک را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند و برایش پارادایم می‌سازند که زندگی بدون حجاب را نتواند اصلاً تصور کند! این کودک وقتی بزرگ شد،‌ همین سنت غلط را به کودک خودش انتقال می‌دهد و این سیر باطل ادامه پیدا می‌کند. در این معادله،‌ تنها چیزی که جایش خالی است، موضوع "انتخاب" است.

پی‌نوشت:
 به عوامل بازدارنده‌ای چون حجاب در اصطلاح می‌گویند Terror Barrier: جداره‌ای‌ست که گرد انسان می‌پیچد و ارتباط او و جهان آزاد پیرامون را ناممکن می‌سازد. دنیای درون این جداره کوچک است و تاریک و محدود. هر گونه مانوری در آن ناممکن است، چه انسان زندانیِ این جداره‌ی ناپیداست و مرزهای حرکت او از قبل تعیین شده است. تنها راه پیشروی در زندگی برای چنین انسانی، شکستن این دیواره است. وقتی منفذی در آن ایجاد شد و از آن گذشت، محال است که به وضعیت قبلی خود بازگردد. راه عبور از جهان بسته‌ی تاریک به دنیای روشنِ آزاد به کوتاهی عبور از یک منفذ است،‌ اما برداشتن همین یک قدم کاری‌ست کارستان. کشف حجاب را می‌شود به این تمثیل مانند کرد.

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰

یک کامنت: اشاره‌ای جسته‌گریخته به عقب‌ماندگی ایران

ایران، چهارراه سرنوشت
در باره‌ی علل عقب‌ماندگی ایران، چند پژوهشگر ایرانی حرف‌های جدی‌ای زده‌اند مثل جواد طباطبایی، آرامش دوستدار (تز دین‌خویی)، علی میرفطروس (تز چهارراه سرنوشت)، جمشید بهنام، ماشاالله آجودانی... و فراوان مقاله‌هایی که در این باب از سوی دیگران نگاشته شده. گذشته‌ از شرایط روانی ملت‌ها و موقعیت‌های اقتصادی و ضمناً نوع حکومت‌های وقت با گرایش به هجوم و تسخیر، موقعیت استراتژیک ایران و "چهارراه" بودن آن هم اهمیت دارد. ایران سرزمینی بوده در حد فاصل قلمرو اعراب مسلمان، ترک‌ها، مغول‌ها و اینان برای یورش، مجبور بوده‌اند اول از خاک ایران بگذرند.

افسانه‌سازی تاریخی
 در باره‌ی دیدگاه زیباکلام هم می‌شود گفت چیزی است در حد "خود کم بینی" و خودزنی فرهنگی. متاسفانه تحقیر خود در بین شماری از مردم فراگیر است که خود از تبعات فرهنگ شهیدساز و سوگوار شیعی‌ست، با تلاش موازی تفکر مارکسیستی حزب توده. طبعاً تاریخ باستان ایران -مثل تمام ممالک-  تا حدی آلوده به خرافات است، اما برای ایجاد پایه‌های تاریخی و بنای نظامی استوار و ملی، تمام ملت‌های دنیا دست به افسانه‌سازی‌هایی زده‌اند، چه بسا بسیار اغراق‌آمیزتر از ایرانیان. نمونه‌اش تاریخ انگلیس و فتوحات سرکار ملکه ویکتوریا است که در تمام طول حکومت‌اش، لحظه‌ای شمشیرها پایین نیامد، ولی او را پایه‌گذار تمدن انگلوساکسون امروزی می‌نامند، بدون این‌که به خونریزی‌هایش یا به این‌که او بنیان‌گزار اصلی استعمار انگلیس و فتح کشورها بود اشاره‌ای شود.

تاریخ را فاتحان می‌نویسند
پیرو توضیح بالا، تاریخ همیشه "آب پاکی" را بر عملکرد فاتحان ریخته است. برعکس، مغلوب در تاریخ سراسر شرمساری‌اش، درگیر چرخیدن در مدار تکرار و پاسخگویی به پرسش‌های تاریخی است که فاتح برای او طرح کرده است. در محکمه‌ی این پرسش‌ها، در انتها، مغلوب همیشه محکوم می‌شود و مدعی‌العموم او، همان فاتح است!

شکست نهضت‌های اجتماعی
هما ناطق معتقد است نطفه‌نبستن نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل بهایت در ایران، بر خلاف فراگیری نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل پروتستانیسم/لوتریسم در اروپا، به ایستایی فرهنگی ایران انجامید (در رگ تاک، پاریس: بهار 2002، چاپ چهارم). عیارسنجی این نظر دست پژوهشگران را می‌بوسد؛ نکته‌ی کوچکی که اما جا دارد به آن اشاره شود این است بهاییت و بابی‌گری در هسته‌ی خود، تفکری بسته و ضد پیشرفت علمی/اقتصادی است و گمان نکنم انرژی و مایه‌ی تغییری مثبت و سریع در فرهنگ ایران را داشته باشد!  البته شک نیست که استیلای دستگاه روحانیت بر تمام شریان‌های هستی ایرانی و سرکوب دگرااندیشی و پاگیری تفکرات مترقی، خود عاملی جدی در عقب‌ماندگی ما بوده است.

موضوع چین
بحث روانکاوی اجتماعی/ فرهنگی در گفتمان علل عقب‌ماندگی خود از کلیدهای گشایشگر است. در مقام قیاس، من همیشه به سرنوشت چین دقت کرده‌ام که هم از لحاظ ثروت و هم جمعیت، کشوری به مراتب سنگین‌تر از ایران بوده است و پیشینه‌ی تاریخی‌اش نیز از ما کم ندارد. چرا چین خود از مغولان شکست خود و چرا هیچ‌وقت در پی کشورگشایی برنیامد؟

:: این یادداشت موقعی در من جوانه زد که مطلب فیسبوکی شبنم را خواندم.

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

جمعیت نسوان وطن‌خواه و یک توضیح



شاید عجیب باشد، ولی یکی از پیشروترین کشورها در راه بازیابی حقوق زنان همین ایران خودمان است. مبارزه برای رهایی زن از چنگال عقب‌ماندگی جامعه‌ی مردسالار، در ایران بیش از صد سال قدمت دارد.
یکی از پیشروترین انجمن‌های احقاق حقوق زنان، جمعیت نسوان وطن‌خواه بود. در ویکی‌پدیا، پای "جمعیت نسوان وطن‌خواه" این توضیح نقش بسته است:
جمعیت نسوان وطنخواه (۱۳۰۱–۱۳۱۲) یکی از سازمان‌های رادیکال شناخته شدهٔ زنان در تهران بود که در سال ۱۳۰۱ توسط تعدادی از زنان روشنفکر ایرانی به اهتمام محترم اسکندری تشکیل شد. هدف جمعیت نسوان وطنخواه ترویج حقوق زنان و بهبود شرایط دختران بود. این سازمان نشریه نسوان وطنخواه را منتشر می‌کرد و فعالیت‌هایی مانند برگزاری کلاس‌های تحصیلی دختران و اکابر، تاسیس بیمارستان برای زنان فقیر، برگزاری جلسات سخنرانی و راهپیمایی داشت و نمایشی به نام آدم و حوا اجرا کرد.[۲][۳] این جمعیت میزبان دومین کنگره نسوان شرق در سال ۱۳۱۱ در ایران بود.[۴]

جمعیت نسوان وطن خواه آخرین انجمن زنان بود که در دورهٔ سرکوب نشریات و احزاب کشور به‌دست رضاشاه، در سال ۱۳۱۲ بسته شد.[۲]
واحیرتا که نفرت از رضاشاه کبیر، راه قضاوت بعضی افراد غرض ورز را چطور کج‌ومعوج کرده‌ است!
این "رفیق" فراموش کرده است که: اصولاً این جمعیت، در دوران سردار سپهی رضاشاه بنیاد گذارده شد (با وجود مخالفت شدید علما)؛ در دوران سلطنت رضاشاه جان گرفت و بالید (باز با وجود کارشکنی علما) و بالاخره، به‌خاطر انشعاب و فضای شدیداً سنگین اجتماعی به پایان خط خود رسید. واقعیت این است که یکی از علل اصلی برانگیختن فکری رضاشاه در کشف حجاب، همین انجمن بود. و در پایان گفتنی‌ست که این جمعیت، بدون مراقبت و پشتیبانی آهنین رضاشاه، در جامعه‌ای که آخوند در آن هم در حکم قانون بود و هم قانون‌گزار، نمی‌توانست حتا هفته‌ای دوام بیاورد، چه رسد به دوازده سال پیکار بی‌وقفه برای ارتقا سطح زن ایرانی و آزادی‌اش از بند تحجر سنتی-فرهنگی-مذهبی.

امید که شادباش روز زن، ما را در نگاه‌مان به تاریخ و شخصیت‌هایش منصف‌تر کند.

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۹

نقش بی‌بی‌سی در برانداختن رضاشاه

رادیو و جابه‌جایی قدرت در شهریور ۱۳۲۰ نوشته‌ی مسعود لقمان، یادداشتی است که به تأثیر تعیین‌کننده‌ی رسانه در عرصه‌ی سیاست می‌پردازد. موضوع مشخص مقاله، پرداختن به موضع‌گیری بی‌بی‌سی و نقش آن در سقوط رضاشاه است.

ای کاش موضوع این یادداشت، پایه‌ی یک رساله‌ی همه‌جانبه بشود که تاریخ ما سخت تشنه‌ی بازخوانی این رویداد است.

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

بازتاب گزینشی مدیای غرب از حوادث مصر

مرور و دنبال‌کردن وقایع این‌روزهای مصر، دریچه‌ای است برای بهتردیدن سرگذشت خودمان. خیلی از اتفاقاتی که در مصر می‌افتد، پرده از ابعادی از تاریخ معاصر ایران برمی‌دارد. برای مثال، نخستین حرکت تبهکارانه‌ی اغتشاشات مصر، سرقت موزه‌ی ملی قاهره بود. صدایی هم از کسی درنیامد، چون حواس‌ها پرت جای دیگری بود. در ایران 57 هم موزه‌ی ایران باستان به‌سرقت رفت و تا امروز کم‌تر کسی از آن حرفی زده است.

مدیای غرب که دست گلوبالیست ها است (مثل سی ان ان و بی بی سی)، درست دو روز پیش، با نشان‌دادن صحنه‌هایی خاص و منتخب (گروه اسب‌سوار که به تظاهرکنندگان حمله می‌کنند)، طرفداران حسنی مبارک را به سطح "لباس شخصی‌ها"یی فرومی‌کاهند که به‌وسیله‌ی دولت اجیر شده‌اند! امروز اما دیدیم که خیل طرفداران مبارک اگر در اکثریت نباشند، از مخالفین کم‌تر نیستند. و شماری نادان هم‌چنان معتقدند که در 28 مرداد 32، تمام کسانی که از شاه طرفداری کردند چیزی جز فواحش، قداره‌کش‌ها‌ و لات‌ها نبودند! جالب‌تر از همه این‌که بعد از 50 سال، آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها "اعتراف" می‌کنند که بله، این آن‌ها بودند که بر علیه مصدق السلطنه کودتا کردند! 50 سال دیگر نیز همین حرف را در باره‌ی مصر خواهند زد و کسی هم در صحت آن چون‌وچرا نخواهد کرد، چون‌که قدرت رسانه در دست مخالف است... و به همین سادگی تاریخ ملتی جهان‌سومی نوشته (جعل) می‌شود.

در سی‌ان‌ان، متخصص نمره‌دادن به رقاص‌های غیر حرفه‌ای و دیگر برنامه‌های در پیتی Reality Show می‌شود تحلیل‌گر شماره‌ی یک انقلاب مصر، آن‌وقت رهبر اخوان‌المسلمین را می‌آورند تا به مخاطب غربی بقبولانند که این‌ زبان‌بسته کجا و تروریسم کجا! این‌ها انگار ترور انور سادات و هزار کثافت‌کاری دیگر این آدم‌خواران ماقبل تاریخی یادشان رفته... و یادشان رفته که در ده سال گذشته، خود همین آمریکا بوده که گروه‌های فناتیک اسلامی را -یکی بعد از دیگری- در لیست سیاه خود گنجانده است!

بحث بر سر بازکردن پرونده‌های کهنه نیست؛ می‌خواهم دقت کنیم که همیشه این فاتح است که تاریخ مغلوب را می‌نویسد. به این لحاظ، نباید دل خوش کنیم که "آیندگان خودشان قضاوت خواهند کرد". به‌راستی آیندگان بر اساس کدام اسناد و مدارک به قضاوتی درست خواهند رسید، با فیلم‌های مونتاژشده‌ی سی‌ان‌ان‌وار؟ تنها چاره این است که به جای مغلوب، فاتح بود؛ راه دیگری نیست.

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

راه تحلیل تاریخ، باز‌آفرینی رخدادها

ولاديمير ناباکوف -استاد برجسته‌ی ادبیات دانشگاه‌های آمریکا- در سلسله‌درس‌های خود، برای تحليل مسخ کافکا لازم دانست که نخُست نقشه‌ی خانه و شکل قهرمان داستان -یا همان گرگور زامزا که سوسک شده بود- را ترسيم کند. ناباکوف معتقد بود بدون تجسم طرح خانه، وضعيت شخصيت اصلی داستان و اتاق او و ارتباطی که شخصيت‌ها درون شکل ساختاری ساختمان با هم برقرار می‌کنند، نمی‌توانيم ربط اجزای داستان به هم را -و طبعاً جوهر داستان را- بفهميم. کارآگاه‌ها نيز برای کشف عامل جنايت و حل معماهای جنايی، از طريق شواهد و سرنخ‌ها، کل واقعه را بازآفرينی می‌کنند.

در حوزه‌ی تاریخ نیز راه جز این نيست؛ بايستی رخداد را بازآفريد و به شخصيت‌های دخيل در آن‌ها جان داد. تنها به‌ این وسيله است که می‌شود به این‌گونه "شخصيت‌های تاريخی" با نگاهی تاريخی نگريست و رويداد را تحليل کرد. این، تفاوت نگاهی تاریخی با نگاهی ايدئولوِژيک، خطی و متعصابه است. درواقع در نگاهی ايدئولوژيک، فضای رخدادها و شخصيت‌های آن رخداد غیرواقعی، احساسی يا اساطيری هستند، نه آدم‌هايی که مثل من و شما غذا می‌خورند، سردشان می‌شود، خسته می‌شوند و ... در نگاه احساسی و چارچوب‌دار (ایدئولوِژيک)، این کهن‌الگو (Archetype) و زمینه‌های روحی-روانی (سنتی، قومی، خانوادگی، اخلاقی، نوستالژيک و...) است که ذهنيت می‌سازد نه بنیاد واقعه. در نگاهی تاريخی اما، علاوه بر این‌که شخصيت‌ها جلوه‌ای کاملاً انسانی دارند و سطح آگاهی‌، اهداف، ريشه‌های خانوادگی و ... و طرز تلقی آن‌ها سنجيده می‌شود، عوامل مختلف در وقوع رخداد -مثل عوامل روانی، انگيزه‌ها، نوستالژی و ...- نيز به دقت درنظر گرفته می‌شود. به‌واقع بدون درنظرگرفتن این عوامل، نمی‌شود علّت به‌وقوع‌پيوستن رخداد را شناخت.

با این مِتُد اگر به کار بررسی تاريخ همين سده‌ی اخیر بروید، خواهيد ديد که چه‌طور غول‌ها، قهرمان‌ها و شهدای تاريخی ما یکی پس از ديگری شکسته‌ می‌شوند و فرو می‌ريزند؛ خواهيد ديد که "حماسه‌ها" چه‌طور رنگ می‌بازند و بعضی‌شان به خيمه‌شب‌بازی‌هایی بی‌مقدار تنزّل می‌يابند؛ درخواهيد يافت که کليت تاريخ ما به شدت آلوده‌ی "تاريخ‌سازی" جريان‌ها و افراد بوده است. آن هنگام است که از يک‌سو از این تاريخ‌سازی‌ها خنده‌تان می‌گیرد و از سويی ديگر، به حال ملّتی که تاريخ‌اش سراسر تضاد و ناهمگونی است می‌گریيد.

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

جداً که "نقدها را بود آیا که عیاری گیرند"!

بهترین چاره برای "تنگ‌آمدن قافیه"، سکوت است. این‌جاست که عمل سکوت ـکه خودش در واقع عمل‌نکردن است- با "شجاعت اخلاقی" هم‌شانه می‌شود. ولی زمانی می‌رسد که حساس‌ترین نقطه‌ی عاطفی کسی را، همان نقطه‌ای که از آن هویت می‌گیرد را نیشگون بگیرند... آن‌وقت است که به‌آنی جیغ‌اش می‌رود به‌هوا! قضیه این‌طور حادتر می‌شود که آن نیشگون، به طرف حالی کند که منبع هویتی او آن‌‌طورها هم که فکر می‌کرده و می‌کند پروپیمان نیست... و به‌واقع این اوست که از ناآگاهی لبریز است... و جان کلام این‌که مدتی‌ست خودش را داوطلبانه گذاشته است سر کار و باقی را کرده تماشاچی‌اش! به این می‌گویند موقعیت بحرانی. این‌جاست که اگر رفیق مورد اشاره‌مان به تغییر تن داد، عمل‌اش چیزی است حتا بیش از "شجاعت اخلاقی"؛ مثلاً شرافت و انصافاً که قیمت دارد. و این، راه درست عبور از بحران است.

بگذارید بروم سر اصل مطلب: عده‌ای هستند که از محمد مصدق "کاخ هویت" ساخته‌اند. خیلی‌شان توده‌ای‌هایی هستند تارانده از خانه‌ای پوشالی و پناهنده به سرایی دیگر که آن هم بوی نا می‌دهد. حالا اگر کسی بیاید نقدی به کارنامه‌‌ی او بنویسد، این‌ها که زیر علم‌اش جمع شده‌اند و پیکر هویتی‌شان را از نام او انباشته‌ کرده‌اند، موقعیت‌ خودشان را حسابی در خطر می‌بینند و دادشان درمی‌آید. گاهی سنگ هم می‌پرانند که باید سرمان را بدزدیم! چه خوش گفت که سنگرگرفتن پشت مرده، عاقبت‌اش دربه‌دری و بی‌سنگری‌ست!

قول رضا براهنی یادآوردنی‌ست که «کشف‌ها در آغاز غلط جلوه کرده‌اند» هر چند خود او این عبارت را از نویسندگان انگیزشی آمریکا سرقت کرده است! با علم به این، آیا همه دست روی دست گذاشته‌اند و کشف‌کردن را بوسیده‌اند و گذاشته‌اند سر طاقچه؟
بررسی کارنامه‌ی یک سیاستمدار از منظری دیگر، یک حق است نه کشف. اصلاً جبر روزگار است و باید که چنین شود. اگر کسی این کار را کرد، شرافتمندانه این است که سپاسگزارش شویم، نه منکر و دشنام‌گوی‌اش. ولی موضوع این است که "آن‌ کسی که خواب است را می‌شود بیدار کرد، اما آن‌که خودش را به خواب زده هرگز"!

این سیاهه خاستگاهش این‌‌ها بوده:

  • دکتر محمد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست، اثر ارجمند علی میرفطروس
  • . بخش‌هایی از کتاب را این‌جا می‌یابید.
  • عکس‌العمل جلیل دوستخواه در پیرانه‌سری به این کتاب: [+]
  • شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

    روز زن

    روز زن که جهانی‌اش هشت مارس باشد، در اساس ارزشمند است، ولی مثل هر حرکت انسانی و سیاسی دیگر -این‌روزها- یقه‌اش در دست تفسیر تفسیرگران گیر است. پای تفسیر آن‌جا به میان می‌آید که بحث "ارزش مقام زن" آغاز می‌شود. مظاهر عقب‌ماندگی مذهبی که خوب می‌دانند متاع‌شان دیگر خریداری ندارد و احکام‌شان حتا بچه‌های مدرسه‌ای را نیز به‌ اجرا وانمی‌دارد، به تاکتیک همرنگِ جماعت شدن روی آورده، در ‍پشت سنگری پناه گرفته‌اند که کم‌ترین ارادتی به سنگربان آن ندارند. این‌روزها که به اطراف چشم بیاندازی، با شگفتی می‌بینی زن‌ستیزترین افراد نیز شده‌اند ‍پرچمدار مبارزه برای حقوق زنان! این‌ها با رخنه به درون جنبشی که آرمان آن "احقاق حقوق زنان"* است، با پیچاندن تعرفه به این روشنی و خوانایی، در پی مسخ محتوی و نابودی بنیاد آن هستند.

    مسئله واضح است: ادیان -در مجموعه‌ی خود- زنان را موجودی دستِ دوّم و برای مصرف مرد معرفی می‌کنند. در این مورد بخصوص، فرقی بین ادیان و مذاهب نیست. انسان ایماندار و دین‌محور نیز وظیفه‌ی الهی دارد از دین خود تبعیت کند. زن دیندار -اگر مومن واقعی باشد- بایستی بپذیرد موجودی در مالکیت مرد است. مرد مومن نیز اعتقاد راسخ دارد زنش موجودی اوست. در ضلع دیگر، بنیادگرایان در گونه‌های مختلف و کانسرواتیوها، زن را نه چون انسانی مستقل، بل‌ در مقام مادر و یا همسری بردبار می‌ستایند، البته اگر به وظایف مادرانه و همسرانه‌ی خود به‌دقت عمل کند! چپی‌های جوراجور نیز -با جدالی که با تمام مظاهر زیبایی‌شناختی، عاطفی و معنوی دارند- با چشم‌بستن بر واقعیت‌های بیولوژیک و روانی انسان، زن را به ماشینی تهی از احساس بدل می‌کنند؛ البته مرد را هم. آنان چون درک درستی از انسان ندارند، با مشتی شعار به اسم "انسانگرایی" که ربطی به واقعیت وجودی انسان ندارد، دولت و قدرت حاکم را در مقام مالک انسان می‌نشانند، نه خدمتگزار او. از این‌روست که به دشمنی با بنیاد خانواده -که ‍پناهگاه طبیعی انسان و پادزهر تنهایی اوست- برخاسته‌اند.

    من می‌گویم اگر سخن از برابری می‌گوییم، منظور این باید باشد که انسان‌ها در چشم قانون و از لحاظ استفاده از منابع طبیعی و امکانات مدنی برابر باشند. جنسیت طبیعت انسان است، نه شأن او. این‌که زن را به "مادر و همسر پارسا" تقلیل می‌دهند، با شعار آزادی از حجاب -که در بنیاد خود نماد سرافکندگی و ضدیت با آزادی زن است- دفاع می‌کنند یا با نگرش رادیکال فمینیستی، می‌خواهند ماهیچه‌ها و پشم‌های صورت زن را رشد دهند، ربطی به احقاق حقوق زنان و برابری ندارد. من فکر می‌کنم قبل از این‌که مجذوب شعارهای بعضی شویم، بهتر است اول در آن‌ها دقت و اندیشه کنیم.

    *من با آگاهی از عبارت "احقاق حقوق" در متن خود استفاده کرده‌ام، برای این‌که عمیقاً معتقدم آن‌چه زنان در مبارزات انسانی خود به‌دست می‌آورند، در واقع حقوقی است که در طول تاریخ از آن‌ها گرفته شده است. بنابراین، نه تنها کسی لطفی در حق آن‌ها نمی‌کند، بل‌که برای مصادره‌ی سالیانه‌ی این حقوق بایستی از زنان ‍پوزش نیز خواست.

    سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶

    ذهنم این‌روزها مشغول موضوع "نظم اخلاقی" و "نظم قانونی" است. گذار جامعه از سنت به مدرنیته، تغییر ناگزیر نظام نظم اخلاقی به نظم قانونی را به‌دنبال دارد. مدرنیزم (بُعد مادی مدرن‌شدن) و صنعتی‌شدن لازمه‌اش ایجاد نظم قانونی و ‍پس‌زدن سنت اخلاق‌مدار جامعه است. از طرفی، سیستم‌های کمونیستی نیز خود وابسته‌ی تام نوعی اخلاق‌ قهقرایی اند. این هم بخشی از قضیه است که نیاز به تحلیل دارد. گاهی هم که کُمیت‌شان لنگ شده، به نوعی با سنت کنار آمده‌اند و خود حتا مشوق ناسیونالیسم شده‌اند، مثل شوروی در جنگ "میهنی" جهانی دوم.
    این‌ مسائل را دوست دارم بیش‌تر وارسم و به جزییات‌اش از سمت‌هایی بپردازم و از دل‌اش چند یادداشت بیرون بکشم.

    سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶

    یک‌سویه‌نگری تاریخی ما!

    همه از قرارداد ۱۹۱۹ معروف به قرارداد وثوق‌الدوله حرف می‌زنند، اما گمان می‌کنم کم‌تر کسی متن آن را خوانده باشد! من خود از بسیاری مدعیان تاریخ‌دانی در باره‌ی آن پرسش کرده‌ام، اما چیزی جز کلی‌گویی‌های بی‌سند تحویل نگرفته‌ام! به قول کسروی (در مدافعاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی)، بدبختی ما ملت این است که دربست عقل‌مان را به شایعات فروخته‌ایم و در هر چیزی، رد پای توطئه می‌بینیم (نقل به مضمون).
    من واقعا مانده‌ام این چه وحشت غریبی است که ما مردم از کار اصولی و کشف حقیقت داریم؟ چرا ارجاع ما نه به منابع اصلی، که اغلب به تصورات و تخیلات دیگران است؟ چه اصراری داریم که زود پرونده‌ی هر چیزی را ببندیم و کار را یک‌طرفه و مختومه اعلام کنیم؟ ما به جای بازسازی واقعیت از روی اسناد موجود، هر چه به روحیه و احساسات‌مان نزدیک‌تر باشد را بلافاصله می‌پذیریم و نامش را هم می‌گذاریم تحقیق تاریخی! همین است که ذهن وسیع و چندبعدی هم‌چنان جایش در میان ملتی که به یک‌سویه‌اندیشی عادت کرده خالی است.

    من داشتم دفاعیات کسروی از سرپاس مختاری و پزشک احمدی را می‌خواندم، واقعا در حیرت شدم از شجاعت و روحیه‌ی عدالت‌جوی این مرد. در تمام این سال‌ها، به‌جای باریک‌شدن در تحقیق جنایی کسروی که منشا نورتاباندن به رخداد است، به شایعاتی دل‌ بسته بودیم که با روحیه‌ی مغلوب و انتقام‌جوی ما هم‌خوانی داشت. مردمی با این روحیه، محکوم‌اند که چون جزایری سرگردان، در تنهایی خود دست‌وپا بزنند و روی آبادی و رفاه نبینند.

    یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶

    مشروطيت؛ انقلاب با جنبش؟

    به جستار شما مختصر ايرادی وارد است که آن را بازمی‌گويم:

    در کاربرد واژگانی که بار محتوايی سنگينی دارند، بايد دقّت کرد. به عبارتی، مشروطه را نمی‌توان هم "جنبش" و هم "انقلاب" برشمرد.
    به باور اين قلم، مشروطه يک "جنبش" بود نه "انقلاب"، چرا که در مسير سال‌ها، در پی بهسازی سياسی-اجتماعی-فرهنگی ايران آن دوره بود، نه تغيیر ساختاری نظام سلطنتی. در مشروطه البته نداهای پراکنده‌ی جمهوری‌خواهانه نیز شنيده شد (بعدها از خود سردار سپه)، بدون اين‌که هيچ‌گاه فراگير شود.

    می‌نويسيد: «رشد "آگاهی ملی" علت اصلی وقوع انقلاب مشروطیت بود». اين تکرار نظرگاه مارکس -در باب امر انقلاب- است، با واژگانی ديگر. بايستی پرسيد: به‌راستی کدام انقلاب در تاريخ بشر "حاصل رشد آگاهی ملّی" بوده که اين يکی باشد؟! ژاکوبن‌ها در انقلاب فرانسه، موژيک‌ها در انقلاب روسيه يا حاشيه‌نشينان شهری و نيمچه‌روشنفکران کم‌خوانده‌ی ما در کدام "آگاهی" غرق بودند که انقلاب کردند؟‌ انقلاب حاصل به‌هم ریختن مکانيسم يک اجتماع و لاجرم انفجار در لايه‌های آن است که طبعاً ربطی به "آگاه‌شدن" اجتماع ندارد.
    واقعيت اين است که مشروطه "جنبشی روشنفکرانه" بود که هيچ‌گاه به درون لايه‌های اجتماع 90% بی سواد آن دوران نفوذ نکرد. دليلی هم نداشت که نفوذ کند.

    از نظری (به قول شاهرخ مسکوب و علی ميرفطروس) می‌شود رضاشاه کبیر را فرزند خلف و ميوه‌ی مشروطيت خواند. اگر جنبش مشروطه در هدفِ گسترش و تقويت پايه‌های توسعه‌ی اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی پيروز شد، ايجاد فضای باز سياسی را در دستور کار نداشت.

    یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۵

    جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (3)

    تفکر چپ هم‌چنان اصرار می‌ورزد که انقلاب را "غير اسلامی" معرفی کند و بر اين گزاره‌ی واهی پا می‌فشرد که "انقلاب را اسلاميون از ايشان دزديدند"! عکس‌العمل ما در مقابل اين خام‌انديشی جز تبسم چه می‌تواند بود؟
    1- اصولاً چپ -با تمام گروه‌های رنگارنگش- اقليت ناچيزی بود که در مقابل "توده"ی مردم چيزی به‌حساب نمی‌آمد. کسی نيز ياد ندارد که بر فراز پشت‌ بام‌ها، به‌جای فریاد "الله‌و‌اکبر، خمينی رهبر"، مثلاً "کارگران جهان بياييد متحد شويم" شنيده باشد!
    2- از لحاظ ريشه‌ و طبقه‌ی اجتماعی، همه‌گی از روستاها و شهرستان‌ها (حاشيه‌نشينان شهری از قلم نيافتد) و از قشر مذهبی-سنتی برخاسته بودند. جدايی از مذهب يک‌شبه ممکن نيست (همان کاری که گروه پيکار در انشعاب خود از مجاهدین کرد!) و پروسه‌ای طولانی‌مدت است و نيازمند شرايط و امکانات فراوان. درست به همين لحاظ است که گروه‌های به‌اصطلاح بی‌دين آن‌ دوران مثل جناح چينی حزب توده و چريک‌ها و الخ، در انقلاب، با اسلاميون احساس همبستگی کردند و همبسته شدند. دفاعيات خسرو گلسرخی در دادگاه بهترين سند تاريخی در اين زمينه تواند بود.
    3- منطق روشن: ملّتی که 97٪ آن مسلمان است، دليلی ندارد که انقلاب لائيک بکند! انتخابات "آری يا نه" دوازده فروردين 58 خود بهترین گواه است.
    4- انقلاب رهبری مشخص و واحدی داشت: روح‌اله خمينی. کسی اگر رهبر ديگری سراغ دارد لطفاً معرفی کند! در اين باب با هم بخوانيم:
    سوى پاريس شو! اى پيک سبكبال سحر
    نامه‌ی مردم ايران سوى آن رهبر بر!
    تا ببال و پر خونين نشوى سوى امام
    هـان پر و بال بشويی بـه گلاب قمصر
    نامه‌اى از سوى ابناى وطن نزد امــام
    تهنيت‌نامه‌اى از خلق به‌سوى رهـبـر...
    اى امامى كـه ترا نيست زعيمى همدوش
    اى خمينی كه ترا نيست به گيتی همبر
    اين شعر را نعمت آزرم (روزنامه اطلاعات، 26 دی 1357) چپ لائيک انقلابی آن دوران سروده نه ملای محله!
    5- پشت‌کردن رهبران مليون به شاپور بختيار و رويکردشان به خمينی در نوفلوشاتو در تاریخ ضبط است. اعلاميه‌ها و مقالات‌شان نيز برای اهل تحقيق موجود و خواناست.
    6- "کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان" -که شايد لائيک‌ترين تشکل آن‌دوران محسوب می‌شد- با مذهبيون و شخص آيت‌الله خمينی در ارتباط بود، طوری که دو بار نمايندگانی را به نجف فرستاد. حتا در کنگره‌هايش نيز حمايت خود را از آيت‌الله علناً اعلام می‌کرد:
    پيام به حضرت آيت الله خمينی رهبر شيعيان جهان
    سيزدهمين كنگره كنفدراسيون جهانی منعقده در شهر فرانكفورت به آن مقام محترم درود فرستاده و پشتيبانی كامل خود را از مبارزات عادلانه جامعه روحانيت مترقی عليه استعمار، صهيونيسم و ارتجاع داخلی اعلام می‌كند.
    (كنگره‌ی سيزدهم، ژانويه‌ی 1972/دی ماه 1350- ص 42 گزارش کنگره)
    کنفدراسيون حتا سربرگ گزارش چهارمين کنگره‌ی خود را با اين سخن حسین "انما الحيات، عقیده و جهاد" مهر کرده و با اظهار اين جملات، از شورش کاملاً مذهبی-سنتی خرداد 42 خمينی حمايت کرده بود:
    پيام چهارمين کنگره‌ی کنفدراسيون جهانی دانشجويان ايرانی، به حضرت آيت الله خمينی
    انما الحيات عقيده و جهاد
    زندگی، داشتن عقيده و جهاد در راه آنست
    پيام به تبعيدگاه
    در تاريک‌ترين لحظات تاريخ ايران و در محيط ظلمت و پرخفقان، روشنی می‌درخشد، برقی جستن می‌کند، چشم‌ها خيره می‌شود، از ميان خلقی رنجيده و مردمی استعمارزده، مردی قد علم می‌کند و يزيد زمان، غرق لعن و شماتت می‌شود. مجاهدی فرياد می‌کشد و مردم را عليه بيدادگری و ظلمت...
    ... در لحظه‌ای که شاه مزدور که با قانون کاپيتالاسيون، يکبار ديگر حلقه‌ای از زنجير استعمار را به گردن ملت در افکنده، -آيت الله خمينی- با شهامت کامل، همه نيروهای مردم را به وحدت و يگانگی و جهاد و استقامت برای پاره‌کردن اين زنجيرها دعوت می‌کند...
    ما برای همه‌ی مبارزات شما و کليه نيروهای روحانی ارجی عظيم قائليم و پشتيبانی بی‌دريغ خودرا اعلام می‌داريم". پاينده باد رزم پويندگان حق و حقيقت
    (دی‌ماه 1343/ژانويه 1965، کلن آلمان غربی)
    از اين دست موارد فراوان است که در حوصله‌ی نوشته‌ای وبلاگی نیست.

    شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

    به بهانه‌ی دوازدهمين سال‌مرگ بازرگان

    بسیاری از نام‌ها برای ما، يادآور موضوع يا نامی ديگرند. در جريان سيال ذهن، بعضی نام‌ها با بعضی از حکايت‌ها چنان گره می‌خورند که "حکايت" -ناخودآگاه- تعريف و هويت آن نام می‌شود. روايت مهشيد اميرشاهی در رمان در حضر[1] از تظاهرات زنان بر عليه قانون حجاب اجباری[2]، نقش حک‌شده‌ی مهدی بازرگان بر ذهن من است:
    در جلو کاخ نخست‌وزيری بازرگان را يک نظر می‌بينم، ولی او کسی را نمی‌بيند. برای آن‌که چشمش به نامحرم نيفتد، دستش را سپر صورت می‌کند و با قدم‌هايی تند از مقابل ما می‌گذرد. زن‌ها هو می‌کنند و به ريشش می‌خندند. امّا زهد و پارسايی آقای نخست‌وزير، شکر، بکر و باکر می‌ماند. ناموس بيدی نيست که به اين بادها بلرزد![3]
    اگر بگويیم در تاريخ انقلاب، تظاهرات زنان آزاده بر ضد حجاب اجباری اسلامی[4] يکتا اعتراض شجاعانه و سياسی-حقوق بشری آن دوره بوده، بيراه نگفته‌ايم. البته از حق نبايد گذشت: در دورانی که حتا چپی‌ها و کمونيست‌ها از پاپ کاتولیک‌تر شده، جمله‌گی چادر-به-سر در تظاهرات‌های ضد "طاغوت"، دوش-به-دوش خواهران مسلمان خود شرکت می‌جستند، رفتار فردی تا بن مذهبی چون مهدی بازرگان شگفت نمی‌توانست بود. نکته امّا اين‌جاست که با چنين کارنامه‌ و طرز تفکری، مدالِ "آزاده‌گی" -که اين‌روزها با دست‌ودل‌بازی از سمت‌های مختلف به آن مرحوم اهدا می‌شود- برای گردن نحيف چون او سنگين است! خوی مرده‌پرستی و خصلت فراموشکاری ما ايرانيان البته از اين مدال‌های افتخار کم اهدا نکرده است...

    توضيحات:
    1- اميرشاهی، مهشيد. در حضر. چاپ سوّم. لس‌آنجلس، شرکت کتاب، 1995.
    2- شانزده اسفند 57 (هشت مارس 1979)، جلوی کاخ دادگستری و نخست‌وزيری.
    3- در حضر، ص 230.
    4- اين امريه‌ی سراسری -که سپس در قالب قانون درآمد- به فتوای شخص آيت‌الله خمينی ابلاغ و اجرا شد.

    یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

    "هزاره های پرشکوه" نوشته داریوش احمدی؛ اثری در نقد آرای ناصر پورپيرار


    چندی‌ست در ايران کتابی منتشر شده با نام هزاره‌های پرشکوه* -نوشته‌ی داريوش احمدی- که پاسخی است به ادعاهای ناصر پورپيرار در آثارش. اين کتاب‌ ثمره‌ی کنکاش بلندمدّت نويسنده و عرق‌ريزان فکر اوست. در ايران فعلی که -شوربختانه- ميدانی شده برای عرض اندام دشمنان تاريخ و فرهنگ ما، نگارش چنين آثاری نه تنها لازم، که به‌واقع چون توزيع پادزهر انديشه‌های مسموم بين مردم -به‌ويژه جوانان- است. نويسنده در ديباچه‌‌ چنين می‌آورد:
    در طول چند سال اخير، ظهور نويسندگانی كه پيوسته و هدف‌مند، با استفاده از ادبياتی كه در آن نژادپرستی و ميهن‌ستيزی رشد فزاينده‌‌ای دارد، به انكار و تخريب ريشه‌های تمدن و فرهنگ و هويت كهن و اصيل ايرانی روي آورده‌اند، ابعاد عظيم توطئه‌ی بيگانگان جهت لطمه‌زدن به كشور و ملت ايران، و ضرورت مقابله‌ی بنيادين با چنين تحركات مخرّبی را بيش از پيش آشكار و نمايان می‌سازد.
    از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌ای به نام ناصر پورپيرار، با انتشار مجموعه‌كتاب‌هايی با نام كلی تأملی در بنيان تاريخ ايران و از سال 1382 با راه اندازی وبلاگی بر روی شبكه‌ی اينترنت، گفتمان كمابيش جديد و بی‌سابقه‌ای را طرح و ترويج نمود كه هدف و نتيجه‌ی آن، تحريف و تخريب تاريخ و تمدن ايران، تحسين و تجليل قوم عرب، و رويارو ساختن مليت و مذهب بوده است.
    وی با بهره‌گيری از ادبيات و لحني يک‌سره پرخاش‌گرانه، موهن و خودپرستانه، و با كاربرد داستان‌پردازی، اوهام‌بافی و دروغ‌سازی، در نگارش آثار خود، به انكار كامل فرهنگ و تمدّن پربار ايران باستان و تهی‌انگاشتن آن از هرگونه دست‌آورد و افتخاری، و تخريب چهره‌ی شخصيت‌های تاريخی و علمی ايران پرداخته و باور جهانی موجود درباره‌ی پيشينه‌های غنی فرهنگی و تمدنی ايران را توهمی القا شده از سوی يهوديان و حاصل توطئه‌های سازمان‌يافته و ديرينه‌ی صاحبان كليسا و كنيسه قلمداد كرده است.
    كتاب حاضر، با اتكا به اصول و شيوه‌های علمی، به سادگی و وضوح نشان داده است نظرياتی كه ناصر پورپيرار درباره‌ی تاريخ و تمدّن و فرهنگ ايران پراكنده ساخته، در حدّی وصف‌ناپذير و شگفت‌انگيز، نامستدل و نامستند، متناقض، بی‌بنيان و خودساخته، آكنده از تخيّلات و توهمات شخصی، و مبتنی بر انديشه‌ها و پيش‌فرض‌های قوم‌پرستانه‌ است.
    *شناسه:
     احمدی، داريوش. هزاره‌های پرشکوه. تهران‌: موسسه‌ی فرهنگی-انتشاراتی گرگان، 1384.

    شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

    چرا خويش تحقير می‌کنيم؟!

    هیچ ملتی در تاريخ به اندازه‌ی ايرانيان خودش را تحقير نکرده است! این‌بار، خواندن مصاحبه‌ی همايون کاتوزيان داغم را تازه کرد که به پاره‌ای از اين ندانم‌کاری و عادت ملّی اشاره کرده بود، هر چند خود او نیز چنگی به دل نمیزند! ما ملّت معترفيم که هر بار خارجی‌ها اراده کرده‌اند، کسی را بر صدر حکومت ما نشانده و تاريخ مصرف‌اش که تمام شد، برداشته‌اند! يعنی درکی از جنبش‌ها، رخدادها، عوامل تغيير و چندلایهگی و پیچیدگیهای یک روند تاریخی نداريم. چند نمونه می‌آورم:

    1- ما هنوز به "جنبش مشروطه" به اشتباه می‌گوييم "انقلاب مشروطه"، و به همين لحاظ، معنی سياسی و لغوی انقلاب را نمی‌دانيم. همين ندانم‌کاری به ظاهر کوچک، به نافهمی ملّی بزرگی دامن زده است. من حتا خود شاهد بوده‌ام که اين‌جا در تورنتو چگونه عنوان نامربوط "انقلاب مشروطيت" را به دانشجو زورچپان می‌کنند، آن‌هم به‌وسيله‌ی "اساتيدی" که توشه‌ی دانش‌شان چيزی بيش از مطالعه‌ی چند کتاب و مجله و "آمارگيری" نيست.
    2- آقای حسن کامشاد -آن‌طور که در مقدمه‌ی کتاب ایران، برآمدن رضاخان... خود معترف است- از سر سليقه‌ی شخصی، عنوان اصلی کتاب را که ایران و برآمدن رضاشاه... بوده به آن‌چه گفته شد يعنی «ایران، برآمدن رضاخان... و نقش انگليسی‌ها» تغيير می‌دهد! مترجم گذشته از آن‌که فرق تاريخی "رضاخان" با "رضاشاه" را نمی‌داند[1] و به همين خاطر کار ارزشمند سيروس غنی (نويسنده‌ی کتاب) را به بيهوده می‌کشد و از معنا می‌اندازد، نيز به اين طريق دارد همان باور غلط قديمی را بازتوليد می‌کند که انگليسی‌ها کسی را آوردند سوار اين ملّت کردند و بعد هم خودشان برش داشتند؛ ملّت هم اين وسط لابد هويج بوده!
    3- نمونه‌ی جالب ديگری از اين‌دست که به چشمم خورد، ترجمه‌ی عمداً غلط عنوان کتاب حميد سيف‌زاده توسط ناشر بود. حمید سيف‌زاده که عضو حزب زحمتشکان ايران بوده و طبعاً به چيزی به نام "کودتای 28 مرداد" اعتقادی ندارد، نسخه‌ای از کتابش را به من اهدا کرد و من در پشت جلد مشاهده کردم که ناشر محترم، «کالبدشکافی توطئه‌ی 28 مرداد 1332» را به «کالبدشکافی کودتای 1332 در ايران» (Anatomy of the 1952 Coup in Iran) ترجمه کرده است!

    تعصّب (و حس حقارت) در قالب‌های مختلف رخ می‌کند و کاری ندارد که شخص از چه حد از سواد و آگاهی برخوردار است. آدم متعصّب، متعصّب است. در کنارش، تعصّب خود به ياریِ "ساده‌کردن" پيچيدگی‌های تاریخی می‌آيد. چنين است که انسان جزم‌انديش، به جای آن‌که در کنار تاريخ قرار بگيرد و آن‌را بی‌غرضانه بسنجد، در مقابل یا همسوی رخدادها و شخصيت‌ها می‌ایستد و آن‌ها را به‌کل تایید يا تخريب می‌کند.

    توضيحات:
    1- از سوّم اسفند 1299، يعنی زمان کودتا، تا آذرماه 1304 که مجلس موسسان عنوان "پادشاهی" را به رضاخان می‌دهد، ایشان "رضاخان میرپنج" (ژنرال رضاخان) لقب داشته اند. پس از آن تا شهريور 1320، ایشان "رضاشاه" کبیر لقب داشته اند و امروز نیز به همین نام می شناسیم. لازم به ذکر است که بررسی تاريخ، بدون دقت در "جايگاه‌ تاریخی" و عناوین شخصيت‌ها اصولاً خارج قاعده و غير علمی است.

    جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

    پی‌نوشتِ یادداشت "نگاه تاريخی به مشی مسلحانه؟" (2)

    اگر تازه این‌جا آمده‌اید، قسمت نخست این يادداشت را مطالعه بفرماييد تا برسيم به اين بخش:
    هنگامی که من مشخصاً می‌پرسم «بر اساس چه معیاری به این افراد لقب "روشنفکر" اهدا شده است؟» آقای سخن پاسخ می‌دهند «ف.م.سخن به چريک‌ها لقب روشنفکر "اهدا" نکرده و اين لقب را جناب سرهنگ نجاتی در کتاب تاريخ خود اهدا کرده»، در صورتی که تيتر مقاله‌ی ايشان اصلاً خفه‌کردن روشنفکران... است! بالاخره لقب بيژن جزنی، اميرپرويز پويان، صمد بهرنگی و مابقی آقايان "روشنفکر" هست يا نيست؟ در اين مورد بیش از این باريک نمی‌شوم.

    نکته‌ی کليدی که من ‌‌پيش می‌کشم و لازم است در آن ژرف انديشيده شود این است که «پايگاه تئوريک [و عملی] مشی مسلحانه در اروپای متمدن و دموکرات بوده نه در کشورهای سوسياليستی و [اسلامی و ديگر کشورها]». و اما ترجيح دوست‌مان تنها برگذشتن از این نکته است! به باور من، پاسخ‌دادن به این پرسش -و حتا انديشيدن در آن- معلوم‌مان می‌کند که 1- مشی چريکی در راستای ايجاد جامعه‌ای آزاد و دموکراتيک پانگرفت، 2- علّت پاگيری مشی چريکی، وجود استبداد در جامعه نبود و دلايل آن بسی پيچيده‌تر و گوناگون‌تر است. اگر ما همين نکته‌ی مشخص را بپذيريم، نگاه‌مان به تارِيخ مشی چريکی ایران تا حدود زيادی تغيير خواهد کرد و از تاريخ ايدئولوِژيک جاری، فاصله‌ خواهيم گرفت.

    در قسمت "چ"، ايشان مسئله‌ی "مد روز"بودن مشی چريکی را که من مطرح کرده‌ام به ريشخند می‌گیرد که این خود نوعی دورزدن صورت مسئله است. این معادله را خيلی ساده و با نگاهی پراگماتيستی می‌توان چنين طرح کرد: اگر در جهان دهه‌ی شصت ميلادی، مشی چريکی در کشورهايی که از لحاظ سيستم حکومتی کم‌ترین شباهتی به هم نداشته‌اند وجود داشته، يعنی از اروپای دموکرات بگيريد تا آمريکای جنوبی ژنرال‌ها و ایران اسلامی و غيره... آیا بين اين موارد ارتباطی معنايی و رشته‌ای پنهانی دیده نمی‌شود؟ اگر ديده می‌شود، این ارتباط را چگونه توضيح بايد داد؟ در مقابل، اگر امروز هنوز در کشورهايی استبداد حاکم است، چرا گروه‌های زيرزمينی در اين کشورها بنيه‌ی اقدام مسلحانه ندارند؟ این "هماهنگی" از کجاست؟ چگونه می‌شود این معما را رمزگشايی کرد؟ آيا جای پای عامل "الگوپذيری" و "تقليد" یا همان "مد روز" را در این‌جا نمی‌بينيد؟ شوربختی اين‌جاست که با نظراتی که برخلاف "روايت رسمی تاريخ" (همان تاريخ چپ‌نویس و ايدئولوژیک و پر از تحريف) حرکت می‌کنند و با تفکر رايج هم‌سو نيستند، با استهزا برخورد می‌شود بدون اينکه به آن پاسخی قانع‌کننده بدهند. به هر رو، آن‌چه لازم است و بايستی پی گرفته شود، طرح ايده و پرسش، به قصد زدن جرقه‌ در ذهن‌هاست، تا مولّدی برای جُستن پاسخ شود.
    نکته‌ی ديگر اينکه من با تقسيم‌بندی رايج گروه‌های مسلح در آن دوران موافق نيستم و جميع اين افراد و گروه‌ها را در يک طيف يکسان ايدئولوِژيک، آن‌هم چپ طبقه‌بندی می‌کنم. يعنی به‌واقع بستر فکری همگی‌شان يکسان بوده است و فقط در شاخ‌وبرگ‌ها کمی اختلاف داشته‌اند.

    پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴

    پی‌نوشتِ یادداشت "نگاه تاريخی به مشی مسلحانه؟" (1)

    در اشاره به یادداشت "نگاه تاريخی به مشی مسلحانه؟"ی من، دوست ارجمند ف.م. سخن پاسخی نگاشته‌اند که به ظن من دارای کاستی‌هايی‌ست. سعی می‌کنم با همان روش گام‌به‌گام، این کاستی‌ها را مورد اشاره قرار دهم و باز کنم، تا بشود روی نکات مشترکی هم‌گام شد و گفت‌وگو کرد.

    نُخُست‌نکته این است که ايشان زبان مقاله‌ی من را "ناروشن" ارزيابی کرده‌اند و لابد يکی از دلايل بدفهمی آن همین ناروشنی بوده است. خود من فکر می‌کنم ساختار آن نوشته‌ تحقيقاً ساختار نقدی "گام‌به‌گام" است که در همه‌جای دنيا مرسوم است؛ نثر آن نيز در حد کفايت گوياست. اينک خوشحال می‌شوم که منتقد محترم نارسايی‌های زبانی نوشته را مشخصاً یادآور شوند که بشود در رفع آن‌ها‌ اقدام نمود.

    ايشان هشت نکته‌ را از متن يادداشت من دستچين کرده‌اند و بر آن‌ها توضیحاتی چند افزوده‌اند. بعضی از این نکات به‌درستی انتخاب شده، و اما بعضی ديگر ناقص هستند. مثلاً در قسمت "ت" از قول من می‌نويسند: «مشی مسلحانه در سوريه، عراق، ليبی، عربستان سعودی ديده نشده است» که منظور من را ناقص طرح می‌کند. حرف من اين است که "عامل استبداد هميشه به قيام مسلحانه منجر نمی‌شود یا به زبانی ديگر، مشی چريکی به صورت مکانيزم جبر تاريخی (آن‌طور که مارکسيست‌ها معتقدند) عمل نمی‌کند و دليل آورده‌ام که اگر به قول ف.م. سخن، استبداد جبراً عامل تولّد و توليد مشی مسلحانه باشد، چرا در کشورهايی نظير عراق، عربستان سعودی، سوريه و ليبی چنين امری را شاهد نبوده‌ايم. اين استدلال که من مطرح می‌کنم، بحثی تاريخی است و پاسخی روشن -با ارائه‌ی مدرک و برهان- را می‌طلبد و نمی‌شود آن‌را با آوردن یک "فرض" غیر مستند مثل «هرگاه توانستيم به زندان "اَل اوين" ِ اين کشورها سری بزنيم و در "السوئيت"های استخبارات با زندانيان سياسی سخن بگوييم لابد چيزهايی غير از آن چه آقای زهری می‌گويند خواهيم شنيد. نگاهی به تاريخ غير رسمی و غيردولتی اين کشورها البته به ما چيزهای هيجان انگيز ديگری نشان می‌دهد» سرهم‌بندی کرد. اگر آقای سخن -به قول خودشان- به تاريخ غير رسمی این کشورها دسترسی دارند، آن‌را مطرح کنند وگرنه، برای پرسش من دليل قانع‌کننده‌ی ديگری بيابند.
    در استبدادی‌بودن سيستم صدام حسين شکی نبوده و نيست، اما شک هم نبايد کرد که عراق آن دوران، فاقد اپوزيسيون بود. عربستان سعودی، کشوری که با سيستم عصر حجری اداره می‌شود، فاقد حتا اپوزيسیونی ساده است؛ سازمان‌های زيرزمينی و تشکيلات نظامی ضد رژیم و ... که بماند! کدام گروه و تشکيلات را در جهان سراغ توانيم کرد که نام "اپوزيسيون سوريه" را يدک بکشد یا در امر براندازی نظام محمر قذافی فعال باشد؟ چرا مکانيزم "جبر تاريخی" مارکس در اين کشورها عمل نکرده است و فقط تصادفاً در ايران دوره‌ی شاه عمل کرده‌ است؟! آيا نبايد نتيجه گرفت که کليد حل معما را در جای ديگری بايد جُست؟
    کسانی که به مسئله‌ی تولّد و توليد مشی مسلحانه به صورتِ "جبری" می‌نگرند و آن‌را بازتاب مستقيم استبداد ارزيابی می‌کنند، درست همانند کسانی هستند که تولّد بنيادگرايی اسلامی و تروريسم را به‌خاطر "عامل فقر" و محروميت طبقات اجتماع می‌دانند. اگر چنین است، پس چرا ميليونری چون اسامه بن‌لادن در حال حاضر، یا بازاری‌های پولداری مثل عسگراولادی مسلمان، رفيق‌دوست و حاجی‌مانيان در دوره‌ی شاه به اين مشی گرويدند؟ چرا بازاری‌ها پول روی هم گذاشتند و نوّاب صفوی را از نجف، برای ترور احمد کسروی اجير کردند؟ چرا تروريست‌های انتحاری در نيويورک و اخيراً لندن، هیچ‌يک جزو محرومين جامعه نبودند؟ از اين نمونه‌ها بیش‌تر نيز می‌شود بدست داد که به گمانم همين‌قدر کفايت کند...
     این توضيح را بايد آويزه‌ی گوش کرد که بررسيدن جنبش‌های اجتماعی و تغيير و تحوّل‌های مهم تاريخی، با نظريات کليشه‌ای فلان فيلسوف غربی -که کم‌ترین تجانسی با شرايط اقليمی و روانی آن سرزمين‌ها و مردم ندارد- چيزی نيست جز ساده‌کردن صورت مسئله و فرار از ژِرف انديشيدن در مسائل تاریخی-ملّی‌. اگر عوامل و بستر روانی، فرهنگی-‌آموزشی و نيز جو جهانی را در پاگيری جنبش‌های چريکی ناديده بگيريم، به‌قطع ريشه‌، خاستگاه و گوهر موضوع را درنخواهيم يافت.

    جمعه، تیر ۲۴، ۱۳۸۴

    نگاه تاریخی به مشی مسلحانه؟

    ما کينه کاشتيم
    و خرمن‌خرمن
    مرگ برداشتيم

    اعترافی از اسماعیل خویی

    توجیه کار خطا، باعث ماندگاری و بازتولید آن می‌شود. در مقاله‌ی خفه‌کردن روشنفکران...، ف.م. سخن ضمن "جبری" خواندن مشی مسلحانه در دوره‌ی شاهنشاه، با نوعی توجیه‌گری، ارزیابی‌ای از تاریخ به‌دست می‌دهد که فاقد "نگاه تاریخی" است. در این مقاله، نویسنده مشی مسلحانه را "بازتاب فضای بسته و عملکرد رژیم وقت" می‌شمارد و به این وسیله، تقصیر را از گردن کسانی که به این دام افتادند تماماً برمی‌دارد. در کنارش، عوامل دیگری را که به این مشی دامن زده‌اند، نادیده می‌گیرد. هدف مقاله‌ی خفه‌کردن روشنفکران... هشدار به رژیم است تا از بوجود‌آمدنِ شرایط مشابه بترسد و تغییرِ رویه بدهد. به باور من، عناصر این مقاله درست در کنار هم چیده نشده‌اند و نیاز به توضیح دارند، به همین لحاظ است که نتیجه‌‌گیری واقع‌گرایانه‌ای را نیز از آن شاهد نیستیم. با آوردن چند نمونه از مقاله‌ی مزبور، سطح استدلال آن را به سنجش می‌گیریم.

    نویسنده‌ی محترم در آغاز کلام، بعد از آن‌که چند مثال از وضع مطلوب معیشت مردم در آن دوران ارائه می‌کند، می‌پرسد: پس با این‌حال، «چرا بچه‌ها دست به اسلحه بردند؟ چرا دست به مبارزه‌ای احساسی و غيرعاقلانه زدند؟ و اصولا چرا سازمان‌های چريکی به وجود آمدند»؟ و سپس خود پاسخ می‌دهد: «جواب کلّی اين سئوال اين است: روشنفکران احساس خفقان می‌کردند و گوش مسئولان سياسی وقت بسته بود. هر صدای مخالفی در گلو و يا در زندان خفه می‌شد. کسی قادر به بيان عقيده‌اش نبود».
    من فکر می‌کنم این‌گونه تحلیل، در ادامه‌ی همان تحلیل‌های رایج، پا از دیدن پوسته‌ فراتر نمی‌گذارد، زیرا نگاهی تاریخی به یک بخش از تاریخ سیاسی ایران ندارد. مثلاً با برشمردن چند مورد تاریخی، می‌شود استدلال ایشان را باطل کرد. توجه کنید: اگر صرفاً بسته‌بودن فضای سیاسی باعث تولید مشی مسلحانه شده باشد، پس چرا موارد مشابهی در سوریه، عراق، لیبی، عربستان سعودی و ... دیده نشد؟ بنابراین، هرچند بسته‌بودن فضای سیاسی یکی از عوامل می‌توانست بود، اما عوامل دیگری نیز در قضیه دخیل بوده‌اند که اتفاقاً بایستی دنبال آن‌ها گشت. به عبارتی، تحلیلی تاریخی، خاستگاه و بستر رویش یک پدیده را -به شکلی همه‌جانبه- نشانه می‌رود، نه آن‌که آن را در یک روند بگذارد و -هم‌چون قایقی که به‌دست جریان رودخانه سپرده شده- هیچ نقشی برای‌اش قائل نشود.

    نویسنده‌ مدعی می‌شود: «اکثر چريک‌های زمان شاه روشنفکر بودند. آمار سرهنگ غلامرضا نجاتی در کتاب تاريخ سياسی بيست و پنج ساله به ما نشان می‌دهد که در فاصله‌ی حمله‌ی سياهکل تا لحظه‌ی اوج‌گيري انقلاب در سال 1357، جمعاً 341 چريک کشته شده‌اند. از اين جمع ِ 341 نفره، 208 نفر روشنفکر بوده‌اند، يعني چيزي حدود 60 درصد».
    پرسیدنی‌ست: بر اساس چه معیاری به این افراد سخاوتمندانه لقب "روشنفکر" اهدا شده است، آنهم از زبان یک مصدقی به اسم سرهنگ نجاتی؟! آیا کسانی را که با غائله‌ی 15 خرداد 42 خمینی، در رد حق رای زنان و اصلاحات ارضی و مبارزه با فئودالیسم -که نماد بربریت بود- همگام و همدل بودند می‌شود روشنفکر خطاب کرد؟! آیا سزاست کسانی را که الگوی ساختن جامعه‌ی شدیداً عقب‌مانده‌ای چون آلبانی -که حتا امروزه به شکل گله‌داری اداره می‌شود- را در سر می‌پروراندند، روشنفکر نامید؟ هر کس که چهاربیت شعر گفت اسم‌اش شد روشنفکر؟! در این‌جا قول مهشید امیرشاهی یادآوردنی‌ست که آن‌زمان «مخالف‌بودن با رژیم، شغل پردرآمدی بود».[1] هم‌چنین عباس میلانی در جایی از صیاد سایه‌ها اشاره می‌کند که متاسفانه در آن دوران، ادبای بی‌بدیلی چون فروزانفر، فروغی و خانلری را روشنفکر نمی‌دانستند، اما فلان فرد تُنُک‌مایه‌ی از ننه‌قهرکرده که چهاربیتِ درپیتی تحویل ملت داده بود روشنفکر بود! به همین لحاظ، امروز نسل نو باید تکلیف‌ تاریخی‌اش را با اسلاف خود روشن کند و هر کس را بر اساس کرده‌ها و قابلیت‌هایش (کارنامه) ارزیابی کند، نه به‌خاطر هوچی‌گری‌ها و شلوغ‌بازی‌های انقلابی‌اش. بين "روشنفکر" با "اکتيويست" فرق بايد گذاشت.

    در ادامه می‌خوانیم: «روشنفکری که کارش گفتن و نوشتن و سرودن است، ... روشنفکری که اهل کتاب و مطالعه است چرا بايد پاسبان خلع سلاح کند، به بانک هجوم ببرد، آمريکايی بکشد، هواپيما بدزدد، دکل منفجر کند؟ آيا امکان اين‌که اين کارها در زمان ما هم تکرار شود هست؟ با کمال تاسف و با خواندن برخي مقالات ظاهراً نمی‌توان به اين پرسش پاسخ صد در صد منفی داد».
    برخلاف نظر نویسنده، 27 سال است که به این پرسش پاسخی منفی داده شده است، آن‌هم از سوی تاریخ. به عبارتی، پاگیری مشی مسلحانه در ایران جمهوری اسلامی جزو محالات است و من این را همین‌جا با صراحت اعلام می‌کنم. دلیل این نظر، چند چیز است: یکی شرایط اسفبار داخلی و یکی هم شرایط جهانی. به تاریخ نظر کنیم: به‌راستی در کدام کشور و در کدام برهه از تاریخ، عامل "گرسنگی" یا حتا "بسته‌بودن فضای سیاسی" باعث انقلاب شده است؟ وضع انقلاب اسلامی را که می‌دانیم، اما آیا در دوران تزاری مردم گرسنه بودند که انقلاب بلشویکی شد؟ انقلاب دهقانی چین چطور، به خاطر گرسنگی مردم بود یا خفقان سیاسی؟ در کوبا و آمریکای جنوبی آیا روستاییان به‌خاطر راه‌انداختن حزب سیاسی و روزنامه انقلاب کردند؟ در کدام کشور تا امروز، عامل خفقان سیاسی به انقلاب دامن زده است؟ به‌راستی چرا ما این‌قدر مسئله را ساده می‌کنیم؟ آیا به این دلیل نیست که حوصله‌ی تحقیق و ژرف‌اندیشی در موضوع را نداریم و می‌خواهیم بلافاصله نتیجه بگیریم؟ تاریخ می‌گوید که انقلاب، بدون بنیه‌ی اقتصادی تحقق نمی‌پذیرد. به‌عبارتی، فقط مردمی که از حدی از رفاه اقتصادی برخوردار باشند توان شورش دارند. اگر غیر از این بود، امروز در بسیاری از کشورهای جهان -و از جمله ایران-، شاهد برخورد مسلحانه بودیم که نیستیم. امروز چه کسی می‌تواند یک‌هفته اعتصاب کند و سر کار نرود؟ اما در دوره‌ی شاه، شرکت نفت چند ماه در اعتصاب بود، بدون این‌که کسی از کارمندانش از گرسنگی بمیرد.
    و اما مسئله‌ی دیگر شرایط جهانی است. نویسنده‌ی محترم توجه نمی‌کند که مشی مسلحانه، ابتکار و ساخته‌وپرداخته‌ی "روشنفکر" ایرانی نبود که بشود آن را به خفقان رژیم شاه ربط مستقیم داد و بازتاب این خفقان دانست، بل‌که یک‌پا در کشورهای کاملاً دموکراتیک اروپایی داشت. حتا می‌شود گفت که پایگاه تئوریک و در مواردی عملی این مشی، در دل اروپای متمدن و دموکرات بود. در سراسر جهان سوسیالیستی، که کعبه‌ی آمال "روشنفکر" ایرانی بود، چیزی به نام مشی مسلحانه وجود نداشت، باوجودی که همه می‌دانیم چه فضای خفقانی در آن‌جا حکم‌فرما بود. پس، جو جهانی به همراه شرایط داخلی -که خود زیرمجموعه‌ای گسترده دارد- عامل پاگیری مشی مسلحانه می‌شود. خود شرایط داخلی نیاز به بسط دارد که در مقاله‌ای مجزا چنین خواهیم کرد، اما در ادامه یادآور می‌شوم: اگر آن‌دوره اسلحه‌دست‌گرفتن -حتا در خاک آلمان (گروه بادرماین‌هوف / Baader-Meinhof = Red Army Faction) و در ایتالیا (بریگارد سرخ Brigate Rosse = Red Brigades)- ارزش تلقی می‌شد، امروز این‌کار نه تنها امتیازی نیست که مصداق کامل تروریسم است. از همین روست که فقر اقتصادی، ترس عمومی، عدم وجود نیروی جانشین و بی‌اعتمادی به‌ فردا... و نیز، تقابل فضای جهانی با تفکر مسلحانه -در کنار هم- باعث می‌شوند که امکان پاگیری جنبش مسلحانه در ایران به تقریباً صفر برسد، مگر دولتی خارجی -و البته گردن‌کلفت مثل آمریکا- از آن در ایران پشتیبانی کند که شخصاً در این مورد هم شک دارم.
    ضمناً چنان‌چه بپذیریم جنبش چريکی بازتاب ديکتاتوری است، پس مشی چريکی را بايستی جزو "معضلات اجتماع"ی بسته طبقه‌بندی کرد، نه "مبارزه‌ای عقل‌مدار و آزادی‌خواهانه". در کل، مشی چریکی چپ بیش از هرچیز پایه‌ای "ایده‌آلیستی" -با درون‌مايه‌ای عميقاً احساسی- و پا در اتوپیا دارد نه بر زمین سفت، به همین لحاظ در اروپای مدرن و دموکرات سربرآورد و در میان روشنفکران کافه‌نشین چپ اروپایی مقبولیت یافت.

    در جایی دیگر می‌خوانیم: «بچه‌ها در دوران پيش از انقلاب آرام آرام به طرف جنبش چريکي کشيده شدند. اکثر بنيان‌گذاران سازمان‌های چريکي ابتدا در سازمان‌ها و احزاب ِ علني فعاليت می‌کردند و تلاش داشتند با گفتن و نوشتن، صدای خودشان را به مقامات مسئول برسانند و آن‌ها را وادار به "اصلاحات" کنند. اما مسئولان را چنان عُجب و غروری گرفته بود که هيچ صدايی نمی‌شنيدند. نتيجه آن شد که روشنفکران برای از خواب پراندن "سلطان" دست به تفنگ بردند».
    عجب داستان شگفت‌انگیزی! در این معادله، تمام افراد چریک چپی بر اساس عقل و آگاهی و منطق عمل کرده‌اند، بدون این‌که موضوع نوستالژی، احساس، شرایط روانی-طبقاتی و ناآگاهی تئوریک هریک درنظر گرفته شود! اما نویسنده‌ی محترم فراموش می‌کند که بگوید بخش عمده‌ی همین تفکر مسلحانه از خارج از مرزها و به‌ویژه از "کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور" به ایران وارد شد و دستپخت داخل کشوری‌ها نبود، حتا برای نمونه، شاخه‌ی نظامی حزب توده نیز در خارج از کشور سازمان یافت. چرا ما نمی‌خواهیم بپذیریم که مشی مسلحانه در نفس خود نوعی "الگوبرداری" و "مد روز" بود؟ عشق به اسلحه و تیراندازی خود کم انگیزه‌ای نیست! ضمناً، به‌جز حزب توده، این روشنفکران در کدامین «سازمان‌ها واحزاب علنی فعالیت می‌کردند» که ما خبر نداریم؟ به صورت جمع‌بندی می‌خواهم بگویم نمی‌شود با عناصر کلیشه‌ای، جامعه‌ی دهه‌ی سی و چهل ایران را -که به غایت سنتی بود- تحلیل کرد.
    بیگانه‌گی روشنفکر ایرانی از بدنه‌ی اجتماع و حتا از خودش (از خود بیگانه‌گی / Alienation) را توجیه نکنید! مهدی خانبابا تهرانی در گفت‌وگوی خود با حمید شوکت اذعان می‌دارد که وقتی اعضای کنفدراسیون به ایران سفر می‌کردند، یا وقتی که هنگام انقلاب بعضی‌شان به ایران برگشتند، نخستین موضوعی که جلب توجه‌شان را کرد این بود که چقدر باورهای‌شان با واقعیت جامعه‌ی ایران در تناقض بوده است!
    نمونه‌ی دیگر خام‌اندیشی افراد با گرایش چپ بود که با الگوگیری از انقلاب سوسیالیستی چه‌گوارا و با فراراه‌قراردادن مشی مسلحانه، می‌خواستند در روستای دورافتاده‌ی سیاهکل -‌آن‌هم با حمله به چندتا سرباز و درجه‌دار بی گناه در پاسگاه ژاندارمری- انقلاب کنند! حال خود بگویید آیا رفتار آنان پا در تخیّل و اتوپیا داشته است یا در واقعیت؟ کسانی که تمام ایده‌ها، افکار و الگوهای‌شان وارداتی بود، چطور می‌توانستند روشنفکر قلمداد شوند؟

    برای آن‌که خط این‌ یادداشت منحرف نشود، نگاه به شاخ و برگ مشی چریکی در ایران را به فرصت‌های آتی وامی‌گذاریم. ‌آن‌چه در مقاله‌ی خفه‌کردن روشنفکران... مطرح می‌شود، هشداری دلسوزانه است به نظام جمهوری اسلامی که اگر همین راه فعلی را ادامه بدهد، روشنفکران را واخواهد داشت که چون زمانه‌ی شاه فقید، از خط ارشاد و برخورد قلمی خارج شوند و اسلحه دست بگیرند! من فکر می‌کنم این‌گونه نگاه به وضعیت نظام حاکم و جامعه‌ی ایران، هرچند مداراگر و اصلاح‌گرایانه است، امّا واقع‌بينانه نیست. راه‌کار و شرایط به این حد ساده نیست و روند تاریخی یک جامعه -آن‌هم ناهمگون چون ايران-، به عوامل مختلفی بستگی دارد که به پیچیدگی آن جامعه است. به باور من، مشکل پیچیده‌ی امروز ایران را بایستی در نقاطی دیگر جست و به فراخور آن، راه حل مناسب ارائه کرد.

    توضیحات:
    1- امیرشاهی، مهشید. در حضر. چاپ سوم. آمریکا: شرکت کتاب، 1995، ص 341.

    شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴

    این‌دو قبله‌ی عالم!

    معضل فرهنگی ما: "دیگری را خراب کن تا خودت بزرگ شوی"!

    جواد طباطبایی و آرامش دوستدار -هردو- این خاصیت را دارند که انسان را خیلی سریع از خود متنفر کنند؛ پرخاشگری و انکارگرایی دوستدار و خودمحوربینی طباطبایی این را موجب شده است. در کل، برای کسانی که علاوه بر آرای اندیشه‌ورزان، به شخصیت و خلقیات آنان نیز گوشه‌چشمی دارند، ایشان نمی‌توانند افراد جالبی باشند. البته در میان اهل فکر کم نیستند کسانی که به همین "خصوصیت" دچارند که مثلاً زنده‌یاد گلشیری از آن جمله بود.
    و اما طباطبایی و دوستدار: هرچند این‌دو به کار یک‌دیگر اهمیت می‌دهند و همین سبب شده که مثلاً دوستدار، طباطبایی را به کپی‌برداری از خود متهم کند و طباطبایی نیز در کتاب و مصاحبه‌هایش دوستدار را به زبان تحقیر بزند، ولی کلاً هیچ‌یک از این‌دو دلیری درآویختن با اندیشه‌ی دیگری را ندارد. بنابراین، هنگامی که آرامش دوستدار می‌گوید «مشکل جدايی دين و دولت نيست، مشکل ما مشکل جدايی خودمان از خودمان است»، حق را بایستی به او داد! مختصراً این‌که: تا زمانی که اهل فکر ما یک‌دگر را جدی نگیرند و با اندیشه‌ی دیگری با "زبان اندیشه" گلاویز نشوند و درنیاویزند، و تحقیرگری و فرهنگ حذف را به فراموشی نسپارند، جنبش فکری گوژ ایران ما قد راست نخواهد کرد و به بار نخواهد نشست... و فرسایش می‌ماند و باز هم فرسایش.

    » در باره‌ی طباطبایی و دوستدار نوشته‌ام:


  • پرسش و پاسخ: نقد طباطبایی بر آرامش دوستدار؟
  • [+]


  • معرفی کتاب "سقوط اصفهان" به همت جواد طباطبایی:
  • [+]

    پی‌نوشت:
    مطلعم که یکی از دوستان، در کار تنظیم نقدی همه‌جانبه بر سه کتاب آرامش دوستدار است. چون اجازه ندارم از او نام ببرم، به همین مختصر اکتفا می‌کنم. به هر رو، به‌سنجش‌گرفتن آثار اندیشمندان غیر دینی یکی از لازمه‌های برکشیدن ایشان به متن فضای فکری جامعه است، زیرا تا امروز، این اندیشمندان جایگاهی جز حاشیه نداشته‌اند.

    چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

    مختصر ملاحظاتی راجع‌به عزاداری (3)

    پرسش و پاسخ

    آقای اهورا اشون که به نکته‌ی مورد پرسش ايشان پاسخ گفته بودم، به پيوست يادداشت قبلی، چند پرسش ديگر طرح کرده‌اند که در اين‌جا به آن‌ها می‌پردازيم. تصوّر می‌کنم با پشت سر گذاشتن دهه‌ی محرم،‌ راحت‌تر و علمی‌تر بشود روی موضوع تمرکز و کار کرد. من پرسش‌های آقای اشون را در ميان نشانه‌ی گفت‌آورد (« ») و با رنگی متفاوت از متن می‌آورم تا خوانندگان راحت‌تر يادداشت را دنبال کنند.

    «بر من معلوم نشد كه بالاخره مقصودت از خودآزاري، همان مازوخيسم است يا نه؟ بهتر از من مي‌داني كه مازوخيسم يك واژه‌ي فني با تعريفي معيّن در علم روانشناسي است كه قابل اطلاق به آنچه در آيين‌هاي عزاداري – اعم از شخصي و مذهبي – مرئي مي‌شود، نيست».
    من به‌طور روشن اشاره کردم که منظورم همان مازوخيسم فرهنگی -و نه چيز ديگری- بوده است. در ثانی،‌ اين تنها روش من نيست که از واژه‌گان علمی در علوم انسانی و نقّادی بهره ببرم؛ بسياری چون آرامش دوستدار و ... برای رساندن منظور خود چنين کرده‌اند. حال اگر مراد آقای اشون، به نقد کشيدن اصل ايده است،‌ خوشحال می‌شوم که از آن آگاه شوم.

    «چگونه ممكن است بدون «دلايل فلسفي-اسطوره‌شناسانه»، به امر خطيري چون «آسيب‌شناسي جامعه» دست يازيد»؟

    من هيچ نگفته‌ام که آسيب‌شناسی جامعه بدون کنکاش فلسفی-اسطوره‌شناسانه ممکن است؛ برعکس، بر اين باور پای می‌فشرم که بدونِ ريشه‌يابی اساطيری و تحليل و بسترشناسی فلسفی، امکان اين آسيب‌شناسی مهيّا نخواهد شد. منظور مشخص من اين بود که از مايه و دانش فلسفی و اساطيری برای توجيه چنين رسم‌های بدوی و قرونِ وسطايی استفاده ابزاری نشود.

    «نوشته‌اي كه «گونه‌ی امروزين عزاداری شيعی تا حدود زيادی از بيرون از مرزها (بيش‌تر از لبنان و نيز عراق) به وسيله‌ی صفويه وارد ايران شده و رواج يافت.» و سپس، «شيخ حسين عاملي» و «شيخ بهايي» را مثالي براي چگونگي اين امر آورده‌اي. اما بايد بگويم كه اين «مثال» با موضوع مورد بحث (= ورود گونه‌ي امروزين عزاداري شيعي از بيرون از مرزها) تناسبي ندارد؛ زيرا هيچ گواه و مدرك تاريخي‌اي مبني بر دخيل بودن شيخ بهايي و پدرش در واردات آيين‌هاي عزاداري وجود ندارد».

    من تصوّر نمی‌کنم که دولت صفوی، شيخ حسين عاملی و پسرش شيخ بهايی را برای "هواخوری" دعوت کرده باشد! به‌علاوه، تحليل‌های تاريخی تنها متکّی به اسناد کاغذی نيستند؛ استدلال و خواندن میان خطوط نيز سهم مهمّی در آن‌ها دارد. حال، شما آقای اشون به من پاسخ بدهيد: چه دليلی داشته که هيئت‌هايی از روحانيون را از جَـبل‌عامل لبنان به ايران دعوت کنند؟ غیر از تئوریزه کردن شیعه گری؟

    «نظريه‌ي واردات آيين‌هاي عزاداري مسطور در بخش ابتدايي نوشتارت، با مطالب قيد شده در پاراگراف دوم آن، در تعارض آشكار است. آنجا كه مي‌نويسي: «ناگفته پيداست که بسياری (نه همگی) از آئين‌های عزاداری شيعی ريشه در فرهنگ ايرانی و حتا ايران باستان {…} و شبيه‌سازی و گرته‌برداری از آن هستند …» بالاخره ما با يك امر وارداتي كه اشخاص معيني در آن دخيلند مواجيهم يا يك امر عمدتاً بومي و كهن»؟

    من فکر نمی‌کنم که در تعارض باشند. آن‌جا به روشنی گفته‌ شده است که نوعی شبيه‌سازی از آيين‌های عزاداری ايرانی هستند، ولی برای تئوريزه‌کردن، جا انداختن و رواج‌دادن اين آيين‌ها با شاخ و برگی مشخص و "آزموده‌شده" و در واقع بقصد "دولتی سازی عزاداری شیعی"، از علمای شيعی عرب استفاده شده است. به عبارتی،‌ آيين‌های عزاداری امروزی مثل دهه‌ی محرم، تلفيقی‌ست از هر دو اما در شکل تئوریزه شده آن در دوره صفویه به بعد. دليل روشن اين امر، نحوه‌ی اجرای اين آيين‌ها در عراق و جنوب لبنان است که گمان نمی‌کنم بشود آن را نيز متأثر از آيين‌های کهن ايرانی دانست. پس، ریشه تاریخی-اساطیری عزاداری ربطی به عزاداری کنونی که محصول ایدئولوژی حکومتی شیعی صفویان است ندارد.
    من معتقدم که در يک بحث کانونی، نمی شود ثابت کرد که شيعه عربی است يا ايرانی. شايد لزومی هم به اين کار نباشد، چه مذهبی به فراگيری شيعه، فرآورده‌ی فلان ذهنيت در قوطی‌های دربسته نيست که وارد شود يا کپی‌برداری شود؛ حاصل يک روند تاريخی است. ما فقط از دست‌مان می‌آيد که خاستگاه و علل اين روند را بررسی کنيم. از دیگر سو، می دانیم که شیعه در دوره صفوی بشکل "دین رسمی" درآمد. ایران قبل از صفوی، ایران شیعی نبود. پس در بین روند تکوینی یک مذهب با تئوریزه کردن حکومتی-ایدئولوژیک آن فرقی پدیدارشناختی وجود دارد.

    «آيا در ساختار پيشنهاديِ «آئين‌های عزاداری "وارداتی-بومی"» كداميك را مي‌توان مهم‌تر و پر رنگ‌تر دانست»؟

    پاسخ به اين پرسش در حيطه‌ی دانش من نيست، در حوصله‌ی اين نوشتار هم نيست که از ابتدا گفته‌ام قصدم صرفاً ارائه‌ی چند سرخط تاريخی است نه واکاوی تاريخ يا‌ بر روی ميز تشريح گذاشتن فلان آئين؛ دست يک پژوهشگر اساطير يا دين‌پژوه را می‌بوسد.

    «نكته‌ي حاشيه‌اي و مهم در اين‌جا تعبيري است كه از مفهوم «بومي» ارايه مي‌دهيم. مهرداد بهار، بنا به دلايل در خور تعمقي، به منطقه‌ي عمومي آسياي غربي چشم داشت؛ كه اگر مقبول باشد، موضوع بسيار تفاوت خواهد كرد. نظر و تعبير تو چيست»؟

    شوربختانه از نظريه‌ی مهرداد بهار اطلاع دقيقی ندارم.

    «مطلب مندرج در پي‌نوشت شماره‌ي يك، دقيق نيست: نهيِ آنچه در عزاداري‌ها انجام مي‌شود توسط بسياري از علماي شيعه يا بي‌ربط بودنِ آن با دين اسلام، دخلي به «آيين» ناميدنِ آن‌ها ندارد. آنچه در عزاداري‌ها انجام مي‌شود، «آيين» است، چون هست»!

    من فکر می‌کنم که بحث به اين مهمی را با بازی با کلمات، تقليل ندهيم! پيام آن دو-خط نوشته روشن است: بسياری سينه‌زنی و قمه‌زنی را بخشی از دين اسلام می‌دانند و به اين وسيله پايايی آن را توجيه می‌کنند؛ من چنين باوری ندارم، دلايلم هم همان دو مورد است که برشمرده‌ام. این رفتارها را سلسله صفوی دولتی کرد و جا انداخت.

    از پرسش‌های شما سپاسگزارم.

    » آن‌چه که سخن‌اش رفت:


  • چند کلمه درباره‌ی محرم

  • توضيحی مرتبط با بحث عزاداری محرم

  • مختصر ملاحظاتی راجع‌به عزاداری (1) 

  • مختصر ملاحظاتی راجع‌به عزاداری (2)