مخربترین اثر واژگونی آنی نظامهای سیاسی و ارزشی در شرق این است که مردم را از تاریخ و گذشتهی خود شرمسار میکنند و چیزی برای اتکا و افتخار باقی نمیگذارند. برای ما سخت نیست که برای تنفر خود سوژه پیدا کنیم! بر پیشانی ما از تاریخ داغ ننگ مینشانند. این طرز نگاه به تاریخ از تبعات انقلاب ویرانگر اسلامی است.
ما اگر به پارههایی از تاریخ خود افتخار میکنیم هم حکایت دارد: یا این تاریخ -مثل هخامنشیان- اینقدر دور از دسترس است که تجربهاش نمیتواند کمکی به زندگی امروز ما بکند، یا به شخصیتهای تاریخی (مثل شعرا) افتخار میکنیم که در واقع اینان خود از رادیکالترین منتقدین مردم و روزگار خویش بودهاند. تاریخ برای ما ارمغانی ندارد جز تازش تازیان، ایلغار مغولان، ترکتازی ترکان و جور سلاطین... تاریخ ما مردم شرق، تاریخ ملتهای مغلوب است.
قضیه را به اوضاع مصر ربط دهیم: بدون کمترین قضاوتی در پیشینه و عملکرد حسنی مبارک، چیزی که واضح است، این است که او به آخر خط رسیده و خود نیز بازنشستگی سیاسیاش را پذیرفته و در واقع اگر انقلابی در مصر رخ داده، این انقلاب همین الان به پیروزی و هدفاش رسیده است. اما آیا تظاهرکنندگان و حامیان غربیشان به چیزی کمتر از برکناری فوری همراه با بدنامی مبارک رضایت میدهند؟ تکلیف حامیان غربی که البته روشن است.
من از خود میپرسم، در خاطرهی ملت مصر، بهتر است حضور مبارکِ بازنشسته به عنوان یک سیاستمدار کهنهکار و پدر معنوی نقش ببندد، یا دیکتاتوری خائن، امتدادی از یک سیستم نظامی سرکوبگر؟ اما نفرت از گذشته گویی اخلاق و ضمیر ناخودگاه ما شرقیان شده است. ما عزاداران دائمی، به گذشتهی خود نفرین میفرستیم و از آن شرمساریم. این شرمندگی باعث میشود که نقاط مثبت را هیچ نبینیم. ما از کنار آمدن با گذشتهی خود وحشت داریم، برای همین است که حساب خود را از آن جدا میکنیم و مدام در حال فاصلهگرفتن از آن هستیم، اما ذهن فراموشکار ما هیچوقت اعتراف نمیکند که این گذشته ساختهی خود ماست؛ پیشینه و پارهای جدانشدنی از ماست. گذشتهی ما داغ ننگیست بر پیشانیمان؛ نفرتانگیز اما ناگزیر نازدودنی.
ملتی که به گذشتهی خودش افتخار نکند یا لااقل با آن کنار نیاید و نپذیردش، به جای ارتقادادن سطح زندگی خود، مدام در حال تغییرات فرسایشی و بازتولید نواقص خویش است. ملتی میتواند به ثبات برسد و در آرامش زندگی کند که با اعتماد به نفس و بدور از خشم، دستاوردهای گذشتگان خود را قدر بشناسد.
ما اگر به پارههایی از تاریخ خود افتخار میکنیم هم حکایت دارد: یا این تاریخ -مثل هخامنشیان- اینقدر دور از دسترس است که تجربهاش نمیتواند کمکی به زندگی امروز ما بکند، یا به شخصیتهای تاریخی (مثل شعرا) افتخار میکنیم که در واقع اینان خود از رادیکالترین منتقدین مردم و روزگار خویش بودهاند. تاریخ برای ما ارمغانی ندارد جز تازش تازیان، ایلغار مغولان، ترکتازی ترکان و جور سلاطین... تاریخ ما مردم شرق، تاریخ ملتهای مغلوب است.
قضیه را به اوضاع مصر ربط دهیم: بدون کمترین قضاوتی در پیشینه و عملکرد حسنی مبارک، چیزی که واضح است، این است که او به آخر خط رسیده و خود نیز بازنشستگی سیاسیاش را پذیرفته و در واقع اگر انقلابی در مصر رخ داده، این انقلاب همین الان به پیروزی و هدفاش رسیده است. اما آیا تظاهرکنندگان و حامیان غربیشان به چیزی کمتر از برکناری فوری همراه با بدنامی مبارک رضایت میدهند؟ تکلیف حامیان غربی که البته روشن است.
من از خود میپرسم، در خاطرهی ملت مصر، بهتر است حضور مبارکِ بازنشسته به عنوان یک سیاستمدار کهنهکار و پدر معنوی نقش ببندد، یا دیکتاتوری خائن، امتدادی از یک سیستم نظامی سرکوبگر؟ اما نفرت از گذشته گویی اخلاق و ضمیر ناخودگاه ما شرقیان شده است. ما عزاداران دائمی، به گذشتهی خود نفرین میفرستیم و از آن شرمساریم. این شرمندگی باعث میشود که نقاط مثبت را هیچ نبینیم. ما از کنار آمدن با گذشتهی خود وحشت داریم، برای همین است که حساب خود را از آن جدا میکنیم و مدام در حال فاصلهگرفتن از آن هستیم، اما ذهن فراموشکار ما هیچوقت اعتراف نمیکند که این گذشته ساختهی خود ماست؛ پیشینه و پارهای جدانشدنی از ماست. گذشتهی ما داغ ننگیست بر پیشانیمان؛ نفرتانگیز اما ناگزیر نازدودنی.
ملتی که به گذشتهی خودش افتخار نکند یا لااقل با آن کنار نیاید و نپذیردش، به جای ارتقادادن سطح زندگی خود، مدام در حال تغییرات فرسایشی و بازتولید نواقص خویش است. ملتی میتواند به ثبات برسد و در آرامش زندگی کند که با اعتماد به نفس و بدور از خشم، دستاوردهای گذشتگان خود را قدر بشناسد.