شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹

جسته-گسيخته در باره‌ی "نفرت"

تنفر که به جان انسان افتاد، راحت‌شدن از شرش گاه ناممکن می‌زند. کارکرد تنفر بازتوليد خود است، به همين لحاظ، تا می‌آيی آن‌را خفه يا ضعيف کنی، از سمتی ديگر شعله می‌کشد و جانی دگر می‌گيرد.

مسئله‌ی نفرت، مسئله‌ای موضعی نيست؛ ريشه‌ای است و قوام‌دار. صورت‌های گوناگونی هم دارد. نفرت در انسان گاه به شکل پرخاش‌ سرريز می‌شود، گاه در قالب يک نقد... و گاهی هم انتقادی پرخاشجويانه. در همه حال، قصد زدن و تخريب طرف مقابل است نه اصلاح و هم‌انديشی.

آدمی که از ديگری نفرت دارد، او را تمامِ مدّت زير ذرّه‌بين می‌گذارد و همه‌جا دنبال می‌کند. بهانه که از او گير آورد، يا تمسخرش می‌کند یا به او می‌تازد. آدم پر از نفرت، از آسيب‌زدن به ديگری لذّت می‌برد. نشانه‌شناسی چنين آدمی اين است: او در پوست "رقيب" فرو می‌رود به قصد بيرون‌کردن از ميدان.

خاستگاه تنفر جايی جز مخزن ترس در انسان نيست. به عبارتی، عامل ترس است که انسان را -ناخودآگاه- به تنفر از ديگری برمی‌انگيزد. گاهی نيز بسته به پيشينه، شرايط روحی، عواطف، شاخصه‌های تربيتی، شرايط زندگی و وضع اجتماعی و دلايلی از اين دست، مکانيسم تنفر خودآگاه عمل می‌کند.

رشد و نمو تنفر در بستر وجودی انسان، به مراتب از عشق آسان‌تر صورت است. انسان خيلی بيش‌تر مستعد نفرت‌ورِزيدن است تا عاشق‌شدن. شرايط که بر انسان سخت شود، اين سير شکل صعودی به خود می‌گيرد. تنفر ميدان کار جمعی را به جنگ می‌کشد و استعداد هم‌گرايی، هم‌فکری و همکاری را می‌خشکاند. لازمه‌ی کار جمعی بيش از هر چیز، نظم‌پذيری (کنار هم قرارگرفتن) و علاقه به هم‌نوع است. نفرت، در لباس "رقابت"، به هيچ نظمی تن نمی‌دهد و با ورودش، علاقه را از سمت ديگر بيرون می‌کند. مردمی که کار جمعی نمی‌دانند و نمی‌آموزند، مردابی شده‌اند برای پرورش نفرت.

در جدال‌های قلمی‌ در جامعه‌ی فارسی‌زبان، ردّ تنفر پررنگ‌تر از آن است که بشود ناديده‌اش انگاشت. اينترنت نيز ابزار بروز تنفر را در دسترس همگان قرار داده است.

انقلاب، انقلابی که خاستگاهی مردمی دارد، تبلوری است از تنفر. وقتی سطح تنفر در يک جامعه از حدّ قابل کنترل بگذرد، به شکل انقلاب ظهور می‌کند. گاه عطش تنفر را هيچ چيز جز انقلاب فرو نمی‌نشاند. البته برای بروز اين تنفر حتماً نباید دنبال عامل بيرونی گشت؛ می‌تواند در روان يک اجتماع لانه کرده باشد و فقط منتظر فرصتی بگردد که بيرون بزند.

هیچ نظری موجود نیست: