هر چقدر هدفگذاری مهم است، فهم این نکتهی فلسفی مهمتر است: هدف همیشه
دستیافتنی نیست! در مسیر رسیدن به هدف، بارها زمین میخوریم و باز برمیخیزیم...
و در همین زمینخوردنهای پیاپی است که ویران میشویم...
خواستن همیشه به توانستن ختم نمیشود!
هر چقدر هدفگذاری مهم است، فهم این نکتهی فلسفی مهمتر است: هدف همیشه
دستیافتنی نیست! در مسیر رسیدن به هدف، بارها زمین میخوریم و باز برمیخیزیم...
و در همین زمینخوردنهای پیاپی است که ویران میشویم...
خواستن همیشه به توانستن ختم نمیشود!
در رفتارشناسی اجتماعی، "تابع بودن" با "همراه بودن" دو موضوع کاملاً مجزا و از جهتی در تضاد هستند. تبعیت از دیگری نشانه ای از غلبه ی تفکر مرید-و-مرادی بر ذهن فرد است. همراه بودن با دیگری/دیگران اما، علاوه بر اینکه فرد ایستارهای خویش را حفظ می کند، نشانه ای از انتخاب آزادانه ی فرد است: او دیدگاه دیگری/دیگران را می پذیرد و در یک کنش اجتماعی با او/آنها همراه می شود.
فرهنگ تابع بودن نشانه ی بارز بازنشستگی خوداندیشی و خویشکاری است. انسان تابع، حق تصمیم گیری خود را به دیگری وامی نهد.
پذیرش شرایط با کنارآمدن با شرایط دو موضوع کاملاً مجزا و از جهاتی حتا متضاد هستند. پذیرفتن شرایط نگاهی در-جا-زن و قضاوقدری است که کنترل زندگی را خارج از اختیار انسان می بیند. در کنارش، انسانی که شرایط خود را می پذیرد خواه ناخواه باور دارد که لیاقتش همین شرایطی است که در آن زیست می کند. پذیرش شرایط، پشت کردن به پیشرفت است.
کنارآمدن با شرایط اما نشانه ی آگاهی از موقعیت، و از آن مهمتر خردمندی نهادینه در فرد است. در چنین حالتی، انسان شرایط خود را "موقتی" می داند؛ و تنها محلی برای گذر. چنین انسانی، قابلیت های خود را بر مبنای شرایط زیست-محیطی که در آن قرار دارد تعریف نمی کند. به جای تسلیم شدن به شرایط، راه همسازی با شرایط بر می گزیند و از آن در وقت مناسب گذر می کند و به شرایط بهتر پا می گذارد.
به راستی تعریف ما از خود چیست؟ آیا محیط ما را تعریف می کند یا ما محیط را؟ آیا زندگی ما را می سازد یا ما زندگی را؟ مرز اختیار و بی اختیاری در کجاست؟
انسان پویا مدام در حال "شدن" است. او به ایستایی در زندگی باور ندارد، از این روست که مدام در حال تکاپوست. او در مقابل ناملایمات سر تسلیم فرود نمی آورد و سختی ها او را نمی شکند. او تجربیات مفید خود را با دیگران -و نسل بعد از خود- به اشتراک می گذارد. در کنارش، از تجربیات دیگران نیز کماکان می آموزد. جریان زندگی او بی وقفه است، چه او خود در جریان است.
شرایط اگر ما را تسلیم کرد، آنجا دیگر انتهای کار است! اگر بر شرایط مسلط شدیم و مدیریتش کردیم، همچنان زنده ایم و در جریان.
کسانی که اهل کشف واقعیت نیستند، هنگامی
که با مقولهای تازه و خارج از میدان درک خود روبهرو میشوند که از سر-در-نمیآورند،
سادهترین راهی که برمیگزینند بهاصطلاح "فرار رو به جلو" یا انکار
موضوعیت آن مقاله از پایه است! برای مثال، وقتی با آن دسته از فعالین سیاسی قدیمی
ایرانی که در عمر خود هیچگاه وارد فعالیتهای اقتصادی نشدهاند مسئلهی تاثیر
اقتصاد جهانی بر روابط/تغییرات سیاسی را مطرح میکنید، چون در این زمینه هیچ سررشتهای
ندارند و فهم اینگونه مسائل برایشان ناممکن است، بلافاصله به شما انگ
"آلودگی به تئوری توطئه" میزنند.
اینگونه افراد با نفس آموختن از بنیاد بیگانهاند، از
این رو گفتگو با آنان به جای نخواهد رسید. مسائل مهم را تنها باید با افرادی مطرح
کرد که آنرا میفهمند، یا برای آموختن ذهنی باز دارند. اصل در حرمتگذاری به
آزادی بیان، انتخاب طرف گفتگو است.