‏نمایش پست‌ها با برچسب کوشش‌های نظری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کوشش‌های نظری. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۴۰۱

در روشنفکری (11)


 

هر چقدر هدفگذاری مهم است، فهم این نکته‌ی فلسفی مهمتر است: هدف همیشه دست‌یافتنی نیست! در مسیر رسیدن به هدف، بارها زمین می‌خوریم و باز برمی‌خیزیم... و در همین زمین‌خوردن‌های پیاپی است که ویران می‌شویم...

خواستن همیشه به توانستن ختم نمی‌شود!

Painting by Ornella Imber

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۴۰۱

تابع بودن در مقابل همراه بودن

در رفتارشناسی اجتماعی، "تابع بودن" با "همراه بودن" دو موضوع کاملاً مجزا و از جهتی در تضاد هستند. تبعیت از دیگری نشانه ای از غلبه ی تفکر مرید-و-مرادی بر ذهن فرد است. همراه بودن با دیگری/دیگران اما، علاوه بر اینکه فرد ایستارهای خویش را حفظ می کند، نشانه ای از انتخاب آزادانه ی فرد است: او دیدگاه دیگری/دیگران را می پذیرد و در یک کنش اجتماعی با او/آنها همراه می شود.

فرهنگ تابع بودن نشانه ی بارز بازنشستگی خوداندیشی و خویشکاری است. انسان تابع، حق تصمیم گیری خود را به دیگری وامی نهد.  

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۴۰۱

پذیرش شرایط در مقابل کنارآمدن با شرایط

پذیرش شرایط با کنارآمدن با شرایط دو موضوع کاملاً مجزا و از جهاتی حتا متضاد هستند. پذیرفتن شرایط نگاهی در-جا-زن و قضاوقدری است که کنترل زندگی را خارج از اختیار انسان می بیند. در کنارش، انسانی که شرایط خود را می پذیرد خواه ناخواه باور دارد که لیاقتش همین شرایطی است که در آن زیست می کند. پذیرش شرایط، پشت کردن به پیشرفت است.

کنارآمدن با شرایط اما نشانه ی آگاهی از موقعیت، و از آن مهمتر خردمندی نهادینه در فرد است. در چنین حالتی، انسان شرایط خود را "موقتی" می داند؛ و تنها محلی برای گذر. چنین انسانی، قابلیت های خود را بر مبنای شرایط زیست-محیطی که در آن قرار دارد تعریف نمی کند. به جای تسلیم شدن به شرایط، راه همسازی با شرایط بر می گزیند و از آن در وقت مناسب گذر می کند و به شرایط بهتر پا می گذارد.

 به راستی تعریف ما از خود چیست؟ آیا محیط ما را تعریف می کند یا ما محیط را؟ آیا زندگی ما را می سازد یا ما زندگی را؟ مرز اختیار و بی اختیاری در کجاست؟

انسان پویا مدام در حال "شدن" است. او به ایستایی در زندگی باور ندارد، از این روست که مدام در حال تکاپوست. او در مقابل ناملایمات سر تسلیم فرود نمی آورد و سختی ها او را نمی شکند. او تجربیات مفید خود را با دیگران -و نسل بعد از خود- به اشتراک می گذارد. در کنارش، از تجربیات دیگران نیز کماکان می آموزد. جریان زندگی او بی وقفه است، چه او خود در جریان است.

شرایط اگر ما را تسلیم کرد، آنجا دیگر انتهای کار است! اگر بر شرایط مسلط شدیم و مدیریتش کردیم، همچنان زنده ایم و در جریان.  

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۹

همجنسی انسان ها: زبان مشترک و درک مشترک

شما وقتی برای کسی که مثلا انگلیسی نمی‌فهمد موضوعی را توضیح می‌دهید، هر چقدر دقیق توضیح بدهید و هر چقدر او باهوش باشد، باز حرف شما را نخواهد فهمید! زبان مشترک در نقطه‌ای مرتفع‌تر از هوش افراد می‌ایستد. 

اگر سعی کنید برای کسی که بستر فکری یا درک مشترک با شما ندارد موضوعی را بشکافید، به نقطه‌ای مشترک نخواهید رسید. دلیلش به سادگی، همان فقدان درک مشترک است. انسان برای رسیدن به درک مشترک، نیازمند تجربه کردن و زیستن در فضایی یکسان یا همسان، و حضور در فضای حسی مشترک است. پرورش حسی-تجربی انسان به ادراک مشترک می‌انجامد. 

زبان و درک مشترک سازنده مبانی‌ای هستند که همزیستی انسانی را ممکن می‌کنند. این مبانی همان قراردادهای اجتماعی و قوانین نانوشته‌ای هستند که در لایه‌های اجتماع توسط شهروندان اجرا می‌شوند، بدون این‌که دستگاه قانونگذار/پلیس ضامن اجرای آن‌ها باشند. 

آدم‌هایی که زبان و درک مشترک ندارند، عملاً قادر به همزیستی مسالمت‌آمیز نیستند، زیرا از یک جنس نیستند. تنها راه نگه‌داشتن افرادی ناهمگون کنار همدیگر در یک جامعه، آتوریته دولتی است.

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۹

جنس انسان فرای باورهای اوست

تشابه نظام ارزشی دو انسان،‌ تضمینی است برای ارتباط‌گیری و سپس پایایی یک دوستی. انسان‌ها به خاطر همجنسی جذب یک دیگر میشوند، نه هم عقیدهگی. جنس انسان همان مجموعه عادات (paradigm)، روحیات و نظام ارزشی اوست. مخزن ضمیر ناخودآگاه در انسان دقیقاً همچون ترموستات به اعمال او جهت میدهد.
 تصویر درونی ما از خود و اطراف، نقشهی حرکت و مبنای رفتاری ماست. این تصویر را میشود تغییر داد: با فهمی نو از خود و جهان و تمرین/تکرار این روش نو.

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۹

نقطه چرخش جهان پس از کرونا


دیر یا زود، جهان از بحران کرونا بیرون خواهد رفت، ولی این بحران را صرفاً در قامت یک "بیماری" که آمد و بعد از چندی رفت نباید دید. بی شک جهان پس از کرونا با یک نقطه چرخش (Turning Point) مواجه خواهد شد؛ چرخش به تغییراتی سنگین و اساسی که جهان را متحول خواهد کرد.
هنگامی که از تغییرات سهمگین سخن می گوییم، برای مثال به تغییراتی در اندازه مرزبندی های نو و آغاز تولد کشورها در بسیاری از نقاط جهان و روی کار آمدن نظام ژئوپلیتیک جدید پس از جنگ جهانی اول و سپس جاافتادن آن پس از جنگ جهانی دوم اشاره می کنیم. تغییراتی در این حد سهمگین.
تغییرات سهمگین در جهان همیشه پا بر دو عنصر پایه دارند: "سیاست" (قدرت / کنترل / نظام مندی) و "اقتصاد" که مادر همه ی تغییرات است. هیچ تغییر مهیبی در جهان بدون حضور این دو عنصر نه اتفاق افتاده، و نه اتفاق خواهد افتاد. از این رو، فرمول قدیمی "دنبال پول برو" یا "ببین کی نفع برده" راهگشاست.
تولد کارت اعتباری در دهه 50 میلادی و فراگیری آن در دهه هشتاد، نقطه چرخشی بود که پول را از پشتوانه ی اصلی خود یعنی طلا جدا کرد. به عبارتی، "اعتبار" بر جای "پول" نشست و آن مراکزی که اعتبار تخصیص می دانند مالک پول و کنترل کننده مصرف کنندگان پول شدند.
دهه هاست که بانکهای مرکزی جهان و مگاکورپوریشن های بین المللی بدنبال یک واحد پول جهانی هستند، اما هنوز موفق نشده اند آنرا جا بیاندازند. واحد پول جهانی به معنی تثبیت تسلط گلوبالیسم بر جهان  است. بیتکوین فعلاً آمده، اما فراگیر نیست. کردیت کارت هم جای خود. همین امروز، در بسیاری از کشورها مثل سوئد، خریدکردن با پول نقد تقریباً ناممکن است. شما در مرکز استکهلم اگر بخواهید یک قهوه بخرید، باید با کارت اعتباری حساب کنید! این فراگیری، به دیگر کشورها نیز در حال سرایت است. آیا کرونا به این روند سرعت خواهد داد؟
گلوبالیسم با تغییر جایگاه مراکز تولید - از محلی به جهانی - بافت بومی اقتصادی کشورها را به کل تغییر داد. شما دیگر لباس دوخت آمریکا، یا حتا ایتالیا و فرانسه که مهد تولید لباس بودند نمی بینید و همه چیز شده ساخت چین یا چند کشور در حال توسعه دیگر. این روند برده داری نوین است.
می شود حدس زد که در یک پروژه ناپیدا، کرونا را به جان جهان انداختند تا علاوه بر گستراندن کنترل، در سازوکار جهان چند تغییر بنیادی ایجاد کنند، همه هم به بهانه همین کرونا! امروز من و شما را خیلی قانونی در خانه خودمان حبس کرده اند. این تغییرات چه خواهند بود را نه من می دانم نه شما؛ اما تردیدی نیست که بزودی شاهدش خواهیم بود...

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۸

انتخاب طرف گفت ‎و‎گو

کسانی که اهل کشف واقعیت نیستند، هنگامی که با مقوله‌ای تازه و خارج از میدان درک خود روبه‌رو می‌شوند که از سر-در-نمی‌آورند، ساده‌ترین راهی که برمی‌گزینند به‌اصطلاح "فرار رو به جلو" یا انکار موضوعیت آن مقاله از پایه است! برای مثال، وقتی با آن دسته از فعالین سیاسی قدیمی ایرانی که در عمر خود هیچگاه وارد فعالیت‌های اقتصادی نشده‌اند مسئله‌ی تاثیر اقتصاد جهانی بر روابط/تغییرات سیاسی را مطرح می‌کنید، چون در این زمینه هیچ سررشته‌ای ندارند و فهم اینگونه مسائل برای‌شان ناممکن است، بلافاصله به شما انگ "آلودگی به تئوری توطئه" می‌زنند.

اینگونه  افراد با نفس آموختن از بنیاد بیگانه‌اند، از این رو گفتگو با آنان به جای نخواهد رسید. مسائل مهم را تنها باید با افرادی مطرح کرد که آن‌را می‌فهمند، یا برای آموختن ذهنی باز دارند. اصل در حرمت‌گذاری به آزادی بیان، انتخاب طرف گفتگو است.

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 3- شرم

احساس "شرم" با دو حس "گناه" و "خشم" در پیوند ارگانیک است. خاستگاه روانی انسان شرمگین، باختن در هر رقابتی است. مصالح ساختمان ذهنی انسان شرمگین چنین روحیاتی است: او بهتر نیست، کافی نیست، قادر نیست، شجاع نیست و الخ. از این رو، او از حضور در هر میدانی ابا دارد؛ بسته به مقدار شرمساری‌اش. بر اساس این خصائل، او چون باخت خود را از قبل پذیرفته، استقلال عمل ندارد و بانی در هیچ حرکتی نیست و زندگی‌اش را واگذارده تا کسی دیگر برایش برنامه‌ریزی کند.

انسانی شرمنده، از ابتدا قبول کرده که عملش خطاست، برای این‌که خجالت خطاهای گذشته را بر گرده دارد. انسان شرمنده، قبل از آغاز حرکت پذیرفته که تلاشش کافی نیست و او را به جایی نخواهد رساند. آدمی شرمگین باور دارد که حضور و عضویت‌اش در جمع سازنده نیست و بهتر است در کناری خاموشی گزیند. این روحیات، مصداق بارز خودویرانگری هستند.

چارچوب‌گذاری برای کودک (بکن، نکن‌های والدین و سیستم آموزشی) و نیز مقایسه با مورد بهتر (دانش‌آموز بهتر، همسایه یا بچه‌های فامیل بهتر، الخ.) کودک را موجودی شرمسار بار می‌آورد. ملاحظهیکاریهای تصنعی و سنتی انسان را به فردی واکنشگر و باخته مبدل میکند. ملاحظهی پیروانه، در حکم به سنگلاخ انداختن مسیر آزادی و بلوغ فردی است.
 شرایط سرکوبگر تربیتی در خانواده و مدرسه و قوانین دست‌وپاگیر نوشته یا نانوشته‌ی اجتماعی، شرم را در مسیر رشد به کودک تزریق می‌کند و وقتی که بزرگ شد، چون انسانی منفعل -ناخودآگاه- همین رفتار را روی کودک خودش و اجتماعش تکرار می‌کند و این سلسله‌ی فرسایش را نقطه‌ی پایانی نیست.*

برای فائق‌آمدن بر حس شرم، نخست باید قبول کنیم که شرمندگی، شرمگینی، خجالت و امثالهم خصلت‌هایی نکوهیده هستند نه پسندیده. شوربختانه بعضی از گونه‌های فرهنگی، این روحیات را چون "ارزش‌های والای انسانی" می‌پسندند و در ترویج آن می‌کوشند! دستگاه‌های دینی و سیستم‌های تربیتی را که مشوق "شرم" هستند بایستی نادیده گرفت. بایستی سیستم ارزشگذاری خود را در مقابل این روحیات برنامه ریخت و نه هماهنگ با آن‌ها. این گام نخست است.

دوم: باید عمیقاً درک کنیم که باختن در هر کاری به‌منزله‌ی پایان آن نیست، بل‌که تازه آغاز حرکت است. بایستی به این باور بنیادی رسید که زمین‌خوردن بخشی طبیعی از مسیر حرکت است، درست مثل کودکی که می‌خواهد راه‌رفتن بیاموزد و هی زمین می‌خورد تا بالاخره می‌ایستد و بعد راه می‌افتد. بذر این روحیه را بایستی در روان خود بکاریم و پرورش دهیم تا به بنیاد معرفت‌شناختی ما بدل شود.

سوم: این‌که باید ذهن خود را از دنیای رقابت رها کنیم و فقط با قابلیت‌ها و استعداد‌های خود به رقابت بپردازیم. راه ارتقا همراه با خوشحالی درونی جز این نیست. در این حالت دیگر شخص ثالثی باقی نمی‌ماند که در مقابلش شرمنده باشیم. حضور در دنیای رقابت به منزله‌ی بردن از یک عده و باختن به عده‌ای دیگر است و این باختن‌ها، انسان را بالاخره از پا درمی‌آورد. رقابت با قابلیت‌های خود اما چیزی نیست جز رشد و توسعه‌ی خود. این نقطه‌ی آغاز خودسازی و باور به خود است.

*شاید "مسخ" کافکار یکی از بهترین نمونههای هنری سلسله مراتب سرکوبگر خانوادگی را به تصویر کشیده باشد. 

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 1- احساس گناه

احساس گناه شاید ویرانگرترین خودویرانگر باشد. آدمی که خود را گناهکار قلمداد می‌کند، دائماً در حال سرزنش خویش است. انسانی که گناه بر پشت‌اش سنگینی می‌کند، در کشمکش دائم با اشتباهات خود در گذشته است و لحظه‌ای نمی‌تواند از آن‌چه دیگر تمام شده بیرون بیاید. گناهکار خودش را چندان دوست ندارد و به همین لحاظ، از ضعف عزت نفس و طبعاً اعتماد به نفس رنج می‌برد. گناهکار هنگام مرور اشتباهات گذشته‌ی خویش، خواسته یا ناخواسته خود را بر صندلی اتهام می‌نشاند و تقصیرها را به گردن می‌گیرد. از این روست که او، او که دیگر در جدال با بار سنگین گناه از پا افتاده، به قابلیت‌های خویش بی‌اعتماد است و خلاقیت‌هایش آن‌طور که باید نطفه نمی‌بندند.

انسان گناهکار خود را در منظومه‌ی گناهش تعریف می‌کند و از آن معنا می‌گیرد. وقتی بستر زندگی انسان بر یک حس سنگین ویرانگر شالوده ریخته شده باشد، چگونه ثمر خواهد داد؟ باقچه‌ای که ول شده باشد، چگونه گیاهی در آن عمل خواهد آمد؟ علف هرز نیازی به آبیاری یا حتا آفتاب دائم ندارد؛ باقچه را به سرعت خواهد پوشاند. این درست حکایت انسانی است که تسلیم حس گناه خود شده و میدان ذهن را برای رشد و تکثیر علف هرز منفی‌بافی رها کرده است.

زندگی انسان گناه‌کار در مدار "سوختن و ساختن" دور می‌زند. او امکانات درونی خود را برای برون‌رفت از وضع روحی موجود کافی نمی‌داند، به همین لحاظ، از قبل وا داده است. انسان گناهکار، همین احساس خودویرانگر را در همنشینی به دیگران تزریق می‌کند. گناهکار، مولد بی‌روحیه‌گی و نماینده‌ی باختن است.

اصل در تغییر روحیه‌ی خودویرانگر گناه‌کاری، این باور فلسفی است که گذشته‌ها دیگر گذشته است و هیچکس را یارای بازگرداندن زمان به عقب نیست. این جمله‌ی در ظاهر بدیهی، رمزگشای قفل چنین احساس خودویرانگری است. اشتباهات گذشته را با بهترشدن بایستی جبران کرد و آن‌ها را که جبران‌کردنی نیستند، بایستی بخشید. بخشش را بایستی نخست از خود شروع کرد و کرده‌های خویش را یکی بعد از دیگری عفو کرد. به‌راستی چه کسی در زندگی‌اش اشتباه نکرده است؟ اشتباه بخشی جدایی‌ناپذیر و بسیار طبیعی از زندگی بشر است و نبایستی از آن داغ ننگی ابدی برای خود ساخت.
 بایستی رفتار دیگران که باعث رنجش ما شده را نیز بخشید. ذهنیت انتقام‌گیر و خودخور گناه‌آلود را یک‌جا برای همیشه بایستی رها کرد. تنها از این طریق است که می‌شود "آزاد شد" و به فراسو نظر کرد و سازنده‌ی آینده‌ی خود بود.


چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۳

خود باش، نه انعکاسی از پیرامون!

انسان‌هایی که همیشه می‌خواهند بی‌نقص جلوه کنند و مورد پسند همگان باشند، عملاً اختیار عمل را از خود می‌گیرند و به برده‌گان خواست دیگران تبدیل می‌شوند. آن‌ها به هر کاری که می‌خواهند دست بزنند، نخست با احتیاط می‌سنجند که "آیا با خواست اطرافیان هماهنگ هست؟" این‌گونه انسان‌ها عملگرا نیستند، بلکه "عکس‌العمل‌گرا" هستند، چه هر کاری که می‌کنند، تنها بازتابی از خواسته‌ی دیگران است.
قرار نیست که ما همیشه خوب به‌نظر بیاییم! از نگاهی کثرت‌گرا، این خیلی طبیعی است که بعضی از افراد، از افکا...ر و کنش‌های ما چندان خوش‌شان نیاید یا حتا در مقابل آن‌ها موضع بگیرند. این حق آن‌هاست؛ و این هم حق ماست که آن‌چه را خود با شعور خویش درست تشخیص داده‌ایم انجام بدهیم. ما برای مردم زندگی نمی‌کنیم، بلکه با مردم زندگی می‌کنیم.
انسان اگر این فرمول را از قبل بداند و آن‌را به گونه‌ای درونی بپذیرد، دیگر دستش برای کارها نمی‌لرزد؛ دیگر خودش را بی‌جهت سانسور نمی‌کند؛ دیگر پای عمل خویش را لنگ نمی‌کند.
انسان باید خودش باشد، با هویتی مستقل و قابل تعریف، نه انعکاسی از پیرامون.

اصرار بر تغییر دیگران!

یکی از بیهوده‌ترین کارها، اصرار بر تغییر دیگران است. این کار اغلب نه ممکن است، و نه سازنده. انسان‌ها خمیر در دستان ما نیستند که بخواهیم آن‌ها را آن‌گونه که خود فکر می‌کنیم درست است فرم بدهیم! اگر قرار باشد تغییری ایجاد شود، آن تغییر از بیرون نباید هدایت شود.
کسی اگر از روی مسئولیت اجتماعی یا میل فردی، به این باور برسد که در افکار دیگری باید تغییری ایجاد کرد، سازنده‌ترین کار این است که بر او اثر بگذارد. اثرگذاری مثبت بر دیگری، زمینه‌ی اندیشیدن را برای او فراهم می‌کند؛ اجازه می...‌دهد که او، اگر خواست، با تصمیم خود تغییر کند. این‌که ما برای دیگری حق انتخاب قائل شویم، دنیایی فاصله دارد با این‌که بخواهیم به‌جای او فکر کنیم و تصمیم بگیریم.
کار ما تحمیل باورهای خود به دیگران نیست؛ کار ما تنها این است که تجربیات خود را با دیگران به‌اشتراک بگذاریم و آن‌چه زندگی ما را رنگین کرده است را به آن‌ها معرفی کنیم. با انتقال تجربه‌ها، معلومات و حس‌های مثبت است که می‌شود دیگری را برانگیخت و بانی اثر شد.

جایگاه "من" در تصویر درونی

بعضی از انسان‌ها بر اثر یک "اتفاق" در جایگاهی قرار می‌گیرند که مال آن‌ها نیست. بعد از مدتی اما، تقریباً در اکثریت موارد، خیلی زود این جایگاه را از دست می‌دهند و به نقطه‌‌ی اول خود برمی‌‌گردند! مثلاً کسانی که بلیط بخت آزمایی (لوتو) می‌برند، برای مدتی طعم ثروت را می‌چشند، اما به‌سرعت این ثروت را تباه می‌کنند و به همان وضع قبلی برمی‌گردند. یا کسانی که با ظاهرسازی، خود را در قالبی فروبرده‌اند که برازنده‌ی آن‌ها نیست، بعد از مدتی دست‌شان رو می‌شود. چرا این گردونه همیشه تکرار می‌شو...د و چه کسی مسبب این وضع است؟
انسان هنگامی می‌تواند در جایگاهی جا بیافتد، که از لحاظ "تصویر درونی/ذهنی" خود را در آن ببیند و با اجزایش همخوانی داشته باشد. این فرمول در ظاهر ساده، بنیاد زندگی بشر را ساخته است. تصویر درونی باوری است که ما از قابلیت‌ها و استعدادهای خود داریم؛ آن جایگاهی است که برای خود تصویر کرده‌ایم. تمامی اضلاع زندگی، از اقتصاد بگیرید تا روابط انسانی، مشمول همین فرمول می‌شوند.
انسان خود را با کسانی محشور می‌کند که تصویر ذهنی او آن‌ها را مناسب رابطه تشخیص داده باشد. اگر بر اثر "اتفاق"، فرد با کسانی مرتبط شود که از مرتبه‌ی او بالاتر هستند، پس از زمان کوتاهی و به هر ترتیبی که شده، خود او اسباب به‌هم‌خوردن رابطه را فراهم می‌کند و به جمع دوستان قبلی‌اش برمی‌گردد. اگر کسی بیش از ظرفیتش توجه و احترام ببیند، نمی‌تواند آن‌را تحمل کند و با پرخاش، آن‌ را پس خواهد زد.
درآمدزایی در زندگی نیز کاملاً مرتبط با تصویر درونی است: ما به میزانی دنبال پول می‌رویم که خود را در آن حد ببینیم. کوچک‌بینی انسان از خودش او را در نقطه‌ای نازل نگه می‌دارد؛ آن نقطه‌ای که او فکر می‌کند شایسته‌گی‌هایش در همان حد است.
آیا شایسته‌گی انسان در همین حدی است که او در آن قرار دارد؟ بسیاری همین اعتقاد را دارند و مرتبه‌ی افراد را از جایگاه آن‌ها شناسایی می‌کنند. من شخصاً موافق با این نظر نیستم. معتقدم انسان می‌تواند تصویر درونی و باور خویش از خودش را ارتقا بدهد. با ارتقای تصویر درونی، ما به جایگاهی مرتفع‌تر صعود می‌کنیم که آن جایگاه، نمایانگر شایسته‌گی‌های "فعلی" ماست. هر چه تصویر درونی را ارتقا دهیم، کنش خود را ارتقا داده‌ایم و به تبع آن، موقعیت ما نیز ارتقا می‌یابد.
مهم نیست که دیگران چه قضاوتی راجع به شما دارند. مهم این است که خود شما چگونه خود را قضاوت می‌کنید و چه جایگاهی به خود می‌دهید. ما انسان‌ها نخستین ارزیاب خویش هستیم و حق داریم این ارزیابی را با توسعه‌ی درونی خویش و گسترش استعدادها و قابلیت‌های‌مان بهینه‌سازی کنیم.

افسوس‌ها را به باد بسپار!

این تکلمه از پاول بولز اغلب در گوشم زنگ می‌زند:
«همیشه می‌خواستم تا آن‌جا که می‌شود از محل تولدم دور شوم؛ دور، چه جغرافیایی و چه معنوی. تا پشت سرش بگذارم. احساس می‌کنم زندگی خیلی کوتاه است و جهان آن‌جاست تا دیده و تا آن‌جایی که ممکن است شناخته شود. فرد به تمام جهان تعلق دارد، نه فقط بخشی از آن
شاید همین نگاه دلیل کوچ‌ِ من شد؟ شاید هم دلیلی بود از دلایل. هر چه هست، هنوز با من است. بسیاری نیز با این نگاه زندگی می‌کنند، ولی هیچ‌وقت به آن عمل نمی‌کنند. بعضی نیز به آن عمل می‌کنند و باز احساس می‌کنند که به آن‌چه می‌خواسته‌اند نرسیده‌اند.
زندگی گردونه‌ی افسوس‌هاست. هر چه برویم، باز انگار نرفته‌ایم! و بعد افسوس می‌خوریم و خود را مقصر می‌دانیم...
شاید نگاه تمثیلی پاول بولز به ما می‌گوید: "باید افسوس‌ها را پشت سر گذاشت و این‌قدر رفت تا اثری از آن‌ها در ما نماند؟" در این سفر که زندگی نام دارد، باید سنگینی افسوس‌ها را از پشت خود برداشت و کمر تا شده را راست کرد. هر جا که خود را و گذشته‌ی خود را ببخشیم، نقطه‌ی رهایی آن‌جاست...

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

باورها یک‌دیگر را پوشش می‌دهند

بسیار می‌شنویم که "عقاید در کنار هم معنی می‌دهند" و "از برخورد آرا و چیدن دیدگاه‌ها کنار هم می‌شود به درکی جامع از حقیقت رسید" یا این‌که "قطعه‌ای از حقیقت نزد هر کس است و حقیقت نزد همگان است"... این‌ حرف‌ها همه درست هستند و حتا بدیهی هستند. اما باید دید این "حرف‌های درست" تا چه میزان در زندگی بشر امروز موضوعیت دارند؟
به باور من، خیلی بیش از این‌که عقاید در کنار هم معنی بدهند، عقاید یکدیگر را پوشش می‌دهند و استتار می‌کنند. یعنی دیدگاهی که با درکِ ما بهتر سازگار باشد، دیگر دید...گاه‌ها را پس می‌زند و به باور ما تبدیل می‌شود. این باور اما تا زمانی باور ماست که دیدگاهی قوی‌تر جای آن را نگیرد. این‌جاست دقیقاً نکته‌ی تمرکز.
ما نمی‌توانیم به واسطه‌ی این‌که "حقیقت نزد همگان است" به آن‌چه باور داریم با تردید بنگریم. ذهنی مردد، ذهنی است غیر قابل اتکا. چگونه می‌شود دیدگاهی شک‌آلود را به عمل تبدیل کرد؟ وقتی ما به دیدگاه خود باوری راسخ نداریم، چرا باید دیگران داشته باشند؟ چگونه می‌توانیم دیدگاهی معلق و شک‌آلود را تبلیغ کنیم یا از آن دفاع کنیم؟
انسان لازم است به باورهای خود اعتماد کند، اما نسبت به عقاید جدید نیز ذهنی باز داشته باشد؛ چه بسا دیدگاهی نو و بهتر بتواند دیدگاه پیشین او را پوشش بدهد. این‌گونه نگاه علاوه بر این‌که موتور حرکت در ما را روشن نگه می‌دارد، جلوی دچارشدن ما به جزم‌گرایی و تک‌سونگری را نیز می‌گیرد.

بزرگی مشکلات

شما وقتی می‌خواهید جنسی را بخرید و پول کافی در جیب دارید، خیلی ساده خریدتان را می‌کنید. وقتی می‌خواهید کاری را که مورد علاقه‌تان است انجام بدهید، مثلاً ورزش، اگر وقت و توان بدنی کافی داشته باشید، انجامش می‌دهید. اما اگر چنین امکانی نداشته باشید چطور؟ هیچ‌یک از این کارها برای‌تان ممکن نیست. این‌جا ماهیت مسئله یکی‌ست، اما موقعیت و جایگاه شما دوگانه است؛ و همین جایگاه است که تعیین می‌کند شما قادر به انجام کاری هستید یا نیستید.
ما هنگامی نام یک عمل یا خواسته را "مشکل‌" می‌گذاریم ...که نتوانیم از عهده‌ی انجام آن برآییم یا فکر کنیم که نمی‌توانیم. مثلاً پدری که توانایی مالی ندارد فرزندش را در مدرسه‌ای دلخواه ثبتِ نام کند، به ثبت نام به شکل یک مشکل می‌نگرد. اما اگر توانش را داشت چه؟ آن‌را موردی قابل حل می‌بیند.
کوچک یا بزرگی مشکلات بسته به کوچک یا بزرگی توانایی‌های ما است. مشکل هنگامی بزرگ است که ما کوچک‌تر از آن باشیم. انسان هنگامی که از مشکلاتش بزرگ‌تر شود، اساساً آن‌ها را دیگر "مشکل" نمی‌بیند.

تصمیم از سر عصبیت

بدترین نوع تصمیم‌ها زمان عصبانیت گرفته می‌شوند! بی‌اغراق صدی-نود تصمیم‌های از روی عصبانیت آدم را دچار گرفتاری‌های بعدی می‌کنند. فوران احساسات عقل را زایل می‌کند و قادر است یک سوء تفاهم کوچک را به دشمنی‌ای آتشین تبدیل کند...
هر تصمیمی -حتا کوچک- حتماً بایستی همراه با دوراندیشی باشد. یعنی انسان اول باید به عواقب عملش فکر کند، بعد دست به کار شود.
در هنگام عصبیت -که کم‌و‌بیش گریبان هر انسانی را می‌گیرد- بایستی تا آن‌جا که می‌شود خوددار بود و دست به هیچ کاری نزد. شکیبایی در این لحظات تضمینی است برای درنغلتیدن در گرفتاری‌های بعدی. بعد که خون از جوشیدن افتاد، عاقلانه‌تر می‌شود اقدام کرد..

نیروی انجام

بیل کازبی جمله‌ی مشهوری دارد به این شکل:
"In order to succeed, your desire for success should be greater than your fear of failure."
ترجمه‌اش:
«برای این‌که موفق شوید، جوشش درونی شما برای موفقیت باید بزرگ‌تر از ترس شما از موفق‌نشدن باشد.»
این آموزه تنها یکی از نشانی‌های جاده‌ی موفقیت نیست، بلکه چراغی است که تمام مسیر بالارونده‌ی زندگی را روشن می‌کند. اگر انسان از انجام آن‌چه لازم است واهمه داشته باشد، از مسیر طبیعی زندگی‌اش واپس خواهد ماند و همین‌طور در سراشیبی سقوط سرعت خواه...د گرفت.
ما اگر از انجام کاری که باید انجام شود بیم داریم، باید آن‌را چالشی برای خود قرار دهیم و به خود بگوییم: هر طور که شده، باید انجامش بدهم! مثلاً اگر باید در جمعی حاضر شوید که به‌خاطر یک‌سری رودربایستی‌های فامیلی از حضور خود شرم دارید، باید شرم بی‌مورد را کنار بگذارید و مخصوصاً آن‌جا بروید. اگر بر اساس معذوریتی اخلاقی، نمی‌توانید شخصی را که مزاحم زندگی شماست از صحنه‌ی زندگی خود بیرون کنید، بی‌مدارا باید این کار را انجام دهید. اگر کسی در فهرست فیسبوک به اعتبار شما صدمه می‌زند اما با این وجود دست‌تان به حذفش نمی‌رود، باید مصمم و بدون لحظه‌ای تردید این کار را بکنید. اگر عاشق کسی هستید و خجالت می‌کشید پیام عشق خود را به او برسانید، بدون کشتن وقت باید عشق خود را ابراز دارید.
چه کسی در زندگی‌اش از این‌گونه موارد ندارد؟ بهترین زمان همین الان است که بر ترس‌هایی که شما را از حرکت به جلو وا می‌دارد چیره شوید و گام اول را بردارید. وقتی این گام را برداشتید، یک مرحله از قبل بزرگ‌تر شده‌اید و هیچ‌گاه به مرحله‌ی قبلی باز نخواهید گشت.

راهِ به‌دست آوردن

برای به‌دست‌آوردن هر چیزی، کوچک یا بزرگ فرقی نمی‌کند، باید از یکسری چیزها گذشت. یعنی مثلاً اگر می‌خواهیم در فلان رشته تحصیل کنیم، باید زمان کافی و تلاش کافی روی آن بگذاریم. حال می‌شد این وقت را روی چیز دیگری گذاشت، اما چون آموختن آن رشته برای ما "مهم‌تر" است، ترجیح می‌دهیم وقت خود را صرف آن کنیم. این معادله‌ی دووجهی در تمام ابعاد زندگی جاری است.
برای این‌که به فلان نقطه سفر کنیم، باید وقت بگذاریم، بنزین مصرف کنیم، از کار خود بگذریم و ... هزینه‌هایی از این دست را متحمل شویم. و...قتی در یک جمع حضور داریم و می‌خواهیم با فرد ویژه‌ای هم‌کلام شویم، تبعاً این کار باعث می‌شود که هم‌صحبتی با دیگران را از دست بدهیم. این اتفاق در هر کاری که فکرش را بکنید می‌افتد؛ چه متوجه‌اش باشیم، چه نباشیم.
دانستن این واقعیت به ما کمک می‌کند که بدانیم برای به‌دست‌آوردن آن‌چه برای ما باارزش است، باید هزینه‌‌اش را نیز بپردازیم و از خیر چیزهای دیگری که می‌شد به‌دست آورد یا همین الان داریم بگذریم. وقتی اول کار این‌را بدانیم، راحت‌تر می‌توانیم با موضوع کنار بیاییم.
نکته‌ی دیگر این است که انسان باید بفهمد برای رسیدن به نقطه‌ای مرتفع‌تر و به‌دست‌آوردن چیزی که در مغزه ارزش بیش‌تری دارد، باید از چیزهایی که ارزش کم‌تری دارند بگذرد. این رویه، ترجمان از خود گذشتگی و فداکاری است.
سر فرصت بیش‌تر به این موضوع خواهم پرداخت.

بن‌بست و راه خروج از آن

انسان‌هایی که به بن‌بست رسیده‌اند، خودآگاه یا ناخودآگاه، اطرافیان خود را نیز به بن‌بست می‌کشانند. آدمی خودخور و تماماً گرفتار، کارش تولید گرفتاری است. در مقابل، انسان‌هایی که در مسیر درست زندگی هر روز بیش‌تر شتاب می‌گیرند، خودآگاه یا ناخودآگاه برای اطرافیان خود مولد حرکت می‌شوند.
انسان‌هایی که در زندگی‌ای ایستا دارند درجا می‌زنند، اطرافیان خود را نیز به فرسایش می‌کشانند. پژمردگی و روح کسالت‌بار فرد، آن‌که به این روحیه خو گرفته و به آن هم‌چون "ارزشی انسانی" می‌نگرد، ارتعاشش فضای اطراف را دربر می‌گیرد. نقطه‌ی دیگر آن‌هایی هستند که هر روز چیز جدیدی می‌آموزند و اندوخته‌ای به کوله‌بارشان افزوده می‌شود. آن‌ها حتا اگر خود ندانند، تشویقی می‌شوند برای اطرافیان‌شان که در همین مسیر گام بردارند.
این‌، دو سو از خصلت انسان‌ها است و تبعات همنشینی با افرادی از هر گونه. زندگی ما که در بیش‌تر مواقع تابعی است از زندگی اجتماعی‌مان، همین‌گونه جلو می‌رود یا پس می‌نشیند. انتخاب هم‌نشین مناسب، تا به این میزان اهمیت دارد.

تا کجا می‌شود امیدوار بود؟

همه‌چیز که خوب پیش می‌رود، امیدوار‌بودن خیلی طبیعی است، اما وقتی پای گرفتاری به زندگی ما باز شد، تا کجا این روحیه‌ی امیدوار را با خود همراه داریم؟ وقتی همه چیز خوب پیش برود، انسان نیز مسیر طبیعی زندگی‌اش را می‌پیماید. اما وقتی مشکلات یکی از پس از دیگری ما را با خود درگیر کردند، تازه آن‌گاه است که آزمون "توسعه از درون" آغاز می‌شود. در این هنگام، انسان‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهی راهِ حل اندیش که مشکلات را از پیش پای خود برمی‌دارند و به‌پیش می‌روند و گروهی که زیر تلنبار مشکلات کمر تا می‌کنند. گروه نخست امیدواری خود را نمی‌بازند؛ گروه دوم اما، شکوه‌کنان و زانوی غم بغل بگیرانی هستند که با چند باد پیاپی، بادبان‌شان می‌شکند.
تا زمانی که انسان راهِ مقابله با مشکلات را نیاموزد و در این میدان پا نگذارد، رشد واقعی را تجربه نخواهد کرد. هر مشکلی را باید چالشی دید برای بزرگ‌شدن.