‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم‌های موفق و معمولی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم‌های موفق و معمولی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۶

پدیدارشناسی آدم‌های موفق: چهار شاخصه‌ی اصلی آدم‌های ناموفق

آدم‌ها را می‌شود به سه گروه عمده تقسیم کرد: آدم‌های موفق، آدم‌های بازنده یا ناموفق و نیز آدم‌هایی که سعی نکرده‌اند یا نمی‌دانند چطور باید موفق شد. اگر حد فاصل بین آدم‌های موفق با ناموفق را درنظر بگیریم، آدم‌های معمولی به ناموفق‌ها نزدیک‌ترند.

موضوع یادداشت‌های این سرا، تعریف آدم‌های موفق است و برای این کار، ناگزیر گاهی شاخصه‌هایی را نیز از گروه ناموفق‌ها برمی‌شمریم تا فهم این گروه‌بندی‌ها‌ را ساده کند. برای پدیدارشناسی این گروه، ما به چهار شاخصه‌ی بنیادی آدم‌های ناموفق اشاره می‌کنیم که بی‌توجه به جغرافیا، نژاد، زبان، سن و جنسیت، در همه‌ی آن‌ها مشترک است:

1- نارضایتی از شغل یا رابطه:
آدم‌های ناموفق -چه آن‌ها که شاغل‌اند، چه آن‌ها که گه‌گداری کاری دارند و چه آن‌ها که بی‌کارند- همگی از وضعیت شغلی خود ناراضی‌اند. آنان در روابطی حضور دارند که بیش و بیش‌تر آنان را از امید و انگیزه تهی می‌کند و روان‌شان را بی‌وقفه می‌تراشد، اما با اصراری عجیب در حفظ این روابط می‌کوشند! در هم‌نشینی، شکایت از کار و درآمد یا افراد مرتبط، عمده حرف آن‌ها را تشکیل می‌دهد. آدم‌های ناموفق، در فضای ذهنی و عینی‌ای بس ناامن از لحاظ معیشتی و ارتباطی زندگی می‌کنند که اضطراب دائم آنان پایه‌ در همین فضا دارد.

2- ناتوانی در تغییر شغل یا روابط
با وجودی که آدم‌های ناموفق از کار یا بی‌کاری یا اطرافیان خود همیشه گله‌مندند، شهامت تغییر آن‌را اما ندارند! هر روز صبح که به سر کار می‌‌روند، به خود لعنت می‌فرستند که چرا "سرنوشت"‌ برای آنان این‌گونه رقم خورده، و از همان اول هفته، در انتظار پایان هفته دهن‌دره و خودخوری می‌کنند! با هر دیدار یا تماس تلفنی با آدم‌های مرتبط، مدت‌های مدیدی عصبی، مضطرب یا ناامیدند، اما باز از ترس تنهایی و بی‌اعتمادی به قابلیت‌های ارتباطی خود، با همان افراد ارتباط خود را تجدید می‌کنند.  آنان مثل "قربانی"، بی‌اختیاری در تغییر وضعیت را اختیاری پذیرفته‌اند.

3- اعتقاد به قضا و قدر
آدم‌های ناموفق همه‌کس و همه‌چیز را مسئول نابسامانی‌های خود می‌دانند الا خود را! بی‌مسئولیتی در انتخاب سرنوشت و اطرافیان، از آنان انسان‌هایی ساخته که خود را تماماً در اختیار نوسانات محیط قرار داده‌اند، محیط و شرایطی که گرداننده‌اش کس دیگری است. از این رو، آنان معتقدند که "حق‌شان چیزی بیش از آن‌چه دارند نیست و زندگی همین است که هست"!

4- در انتظار ناجی یا معجزه!
در چنین وضعیت نا‌امنی مالی و ناامیدی فکری است که انسان ناموفق برای برون‌رفت از آن تنها به یک "معجزه" چشم دوخته؛ خواه این معجزه برنده‌شدن بلیط بخت‌آزمایی باشد،‌ یا رسیدن ارثیه و یا داستان عشقی سیندرلا! آدم‌ ناموفق، به‌جای این‌که به فکر ساختن میراثی از خود باشد، در فکر تصاحب میراث دیگران است، آن‌ هم بر اثر یک اتفاق بس نادر. او فکر می‌کند که با یک جرقه و یا قرارگرفتن یک نفر سر راهش، همه‌ی مشکلات زندگی‌اش حل خواهد شد.

راهِ حل:
موضوع این است که برای خلاصی از شغل یا رابطه‌ای که نیازمندی‌های ما را تامین نمی‌کند، خیلی ساده باید تصمیم گرفت، اراده و معلومات خود را گسترده کرد و بعد اقدام نمود. این تنها راه ممکن است. ولی هر تغییری مقادیری شجاعت اخلاقی می‌خواهد و شجاعت اخلاقی موقعی در ضمیر ما نطفه می‌بندد که نخست هر شکستی را فقط بخشی از مسیر حرکت بدانیم نه انتهای آن و دوم، زندگی خود را شایسته‌ی تغییر ارتقایی و بهترشدن بدانیم: نخست در سرزمین ذهنیت خویش و بعد در عینیت دنیای پیرامون.


یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 3- شرم

احساس "شرم" با دو حس "گناه" و "خشم" در پیوند ارگانیک است. خاستگاه روانی انسان شرمگین، باختن در هر رقابتی است. مصالح ساختمان ذهنی انسان شرمگین چنین روحیاتی است: او بهتر نیست، کافی نیست، قادر نیست، شجاع نیست و الخ. از این رو، او از حضور در هر میدانی ابا دارد؛ بسته به مقدار شرمساری‌اش. بر اساس این خصائل، او چون باخت خود را از قبل پذیرفته، استقلال عمل ندارد و بانی در هیچ حرکتی نیست و زندگی‌اش را واگذارده تا کسی دیگر برایش برنامه‌ریزی کند.

انسانی شرمنده، از ابتدا قبول کرده که عملش خطاست، برای این‌که خجالت خطاهای گذشته را بر گرده دارد. انسان شرمنده، قبل از آغاز حرکت پذیرفته که تلاشش کافی نیست و او را به جایی نخواهد رساند. آدمی شرمگین باور دارد که حضور و عضویت‌اش در جمع سازنده نیست و بهتر است در کناری خاموشی گزیند. این روحیات، مصداق بارز خودویرانگری هستند.

چارچوب‌گذاری برای کودک (بکن، نکن‌های والدین و سیستم آموزشی) و نیز مقایسه با مورد بهتر (دانش‌آموز بهتر، همسایه یا بچه‌های فامیل بهتر، الخ.) کودک را موجودی شرمسار بار می‌آورد. ملاحظهیکاریهای تصنعی و سنتی انسان را به فردی واکنشگر و باخته مبدل میکند. ملاحظهی پیروانه، در حکم به سنگلاخ انداختن مسیر آزادی و بلوغ فردی است.
 شرایط سرکوبگر تربیتی در خانواده و مدرسه و قوانین دست‌وپاگیر نوشته یا نانوشته‌ی اجتماعی، شرم را در مسیر رشد به کودک تزریق می‌کند و وقتی که بزرگ شد، چون انسانی منفعل -ناخودآگاه- همین رفتار را روی کودک خودش و اجتماعش تکرار می‌کند و این سلسله‌ی فرسایش را نقطه‌ی پایانی نیست.*

برای فائق‌آمدن بر حس شرم، نخست باید قبول کنیم که شرمندگی، شرمگینی، خجالت و امثالهم خصلت‌هایی نکوهیده هستند نه پسندیده. شوربختانه بعضی از گونه‌های فرهنگی، این روحیات را چون "ارزش‌های والای انسانی" می‌پسندند و در ترویج آن می‌کوشند! دستگاه‌های دینی و سیستم‌های تربیتی را که مشوق "شرم" هستند بایستی نادیده گرفت. بایستی سیستم ارزشگذاری خود را در مقابل این روحیات برنامه ریخت و نه هماهنگ با آن‌ها. این گام نخست است.

دوم: باید عمیقاً درک کنیم که باختن در هر کاری به‌منزله‌ی پایان آن نیست، بل‌که تازه آغاز حرکت است. بایستی به این باور بنیادی رسید که زمین‌خوردن بخشی طبیعی از مسیر حرکت است، درست مثل کودکی که می‌خواهد راه‌رفتن بیاموزد و هی زمین می‌خورد تا بالاخره می‌ایستد و بعد راه می‌افتد. بذر این روحیه را بایستی در روان خود بکاریم و پرورش دهیم تا به بنیاد معرفت‌شناختی ما بدل شود.

سوم: این‌که باید ذهن خود را از دنیای رقابت رها کنیم و فقط با قابلیت‌ها و استعداد‌های خود به رقابت بپردازیم. راه ارتقا همراه با خوشحالی درونی جز این نیست. در این حالت دیگر شخص ثالثی باقی نمی‌ماند که در مقابلش شرمنده باشیم. حضور در دنیای رقابت به منزله‌ی بردن از یک عده و باختن به عده‌ای دیگر است و این باختن‌ها، انسان را بالاخره از پا درمی‌آورد. رقابت با قابلیت‌های خود اما چیزی نیست جز رشد و توسعه‌ی خود. این نقطه‌ی آغاز خودسازی و باور به خود است.

*شاید "مسخ" کافکار یکی از بهترین نمونههای هنری سلسله مراتب سرکوبگر خانوادگی را به تصویر کشیده باشد. 

پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (7)

دوستی (20)

انسانی در زندگی به معنای واقعی کلمه موفق است که روابط انسانی خود را سالم و پایا نگه دارد و آن‌را فدای مادیات نکند.

می‌گویند بعضی از افراد با هم ازدواج می‌کنند تا با هم پیر شوند، بعضی نیز ازدواج می‌کنند تا همدیگر را پیر کنند! شکی نیست که مهم‌ترین دوست برای آدم متاهل همسر اوست. اگر صمیمی‌ترین دوست شما همسرتان نباشد، در رابطه‌ی چندان سودمندی قرار نگرفته‌اید.

انسان‌ها بر اساس تعرفه‌های مختلفی همسریابی می‌کنند: بعضی آزادی انتخاب را فراراه خود قرار می‌دهند و برای بعضی معذوریت‌های‌شان تصمیم می‌گیرد. در هر دو حالت، اگر همسر در جایگاه "بهترین و قابل اعتمادترین دوست" ننشیند و این جایگاه با تلاش دو طرف تثبیت نشود، روابط به سردی خواهد ‌گرایید.

نشانه‌ها برای یافتن صمیمیت در یک رابطه (یا خلا آن) بسیار است. یکی از نشانه‌هایی که مشاورین خانواده به آن توجه جدی دارند، اتاق خواب است. وضع اتاق‌خواب گاه نمودار همه چیز است! این فضا برای افراد مختلف معانی مختلف و گاه متضادی دارد. برای دو دلدار، اتاق‌خواب فضای معاشقه است؛ شاید بهترین مکان خانه است؛ جایی است که لحظه‌‌لحظه‌‌ی عمر سپری‌شده در آن ارزشمند است. اتاق خواب دو دلداده ظاهر ویژه‌ای نیز دارد: تمیز و آراسته است. برای تزئین آن، وقت گذاشته‌اند. در یک کلام، به ظاهر آن اهمیت داده‌اند تا هر چه بیش‌تر روحیه‌اش آرامش‌بخش و مفرح باشد.

اتاق‌خواب زوج‌هایی که از روی اجبار با هم زندگی می‌کنند در مقابل، اغلب شلخته است. شاید تمیز باشد، اما روح ندارد. بی‌اهمیتی در فضایش موج می‌زند. جایی نیست که کسی رویش وقت گذاشته باشد تا از آن مکانی لذت‌بخش بسازد. در میان اتاق‌های خانه، اولین انتخاب هیچ‌یک از طرفین نیست. دلیل استفاده از چنین مکانی، خواب است که اجبار زندگی‌ست و گاهی سکس اجباری! در چنین رابطه‌ای، دلیل استفاده از اتاق خواب مشترک این است که به دیگران و بچه‌ها وانمود کنند "هم‌چنان رابطه وجود دارد".

انسان‌ها می‌توانند در زندگی مادی خود بر قله‌هایی مرتفع بایستند، اما انسانی که از روابط انسانی خود نتیجه نگیرد و سعی در بهینه‌سازی آن نکند، هر چقدر هم متمول، با استاندارد انسان موفق نمی‌خواند.

توضیح:
ازدواج‌کردن در نفس خود نه یک ارزش است و نه یک اجبار. خیلی‌ها علاقه‌ای به این کار ندارند که حق طبیعی‌شان است. این یادداشت برای آنانی نوشته شده که به موضوع ازدواج اعتقاد دارند.

:: دیگر پاره‌های این سری: [1][2][3][4][5][6]

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (6)

در مواجهه با مسائل روزمره، با یک تست ساده می‌شود فهمید که ما در کدام گروه قرار داریم: گروه موفق‌ها یا آدم‌های معمولی؟ به‌عبارتی، نوع برخورد افراد با آن مواردی که انجام‌شان لازم اما ناخوش‌آیند است، آن‌ها را در رتبه‌ی "موفق" یا "معمولی" می‌نشاند.
همه‌ی ما در طول روز با مواردی برخورد می‌کنیم که انجام‌شان لازم است، اما خیلی از ما -به بهانه‌ی حوصله‌نداشتن یا جالب‌نبودن آن کار- آن‌را پشت گوش می‌اندازیم یا کلاً از خیرش می‌گذریم. بعد، معلوم نیست که این کار کی به سرانجام برسد یا اصلاً برسد! واقعیت این است که آدم‌های موفق، دقیقاً همان کاری را شروع و خاتمه می‌دهند که برای آدم‌های معمولی انجامش جالب نیست. از قضا این کارها برای خود موفق‌ها هم جالب نیست، با این وجود انجامش می‌دهند. شرط انجام کار برای گروه موفق‌ها، "لازم‌بودن" آن است و برای معمولی‌ها "جالب‌بودن" آن.

آدم‌های موفق، آن‌چه را که انجامش سخت اما مفید است، به عنوان یک چالش برمی‌گزینند تا اراده‌ی خود را تقویت کنند و آدم قوی‌تری بشوند. هیچ‌کس دوست ندارد صبح خیلی زود برخیزد و ساعتی ورزش کند، اما التزام به سلامتی موفق‌ها را وامی‌دارد که چنین کنند. دل‌کندن از غذاهای چرب و شیرینی‌های خوشمزه و در عین حال زیانبار سخت است،‌ اما برای تندرستی لازم است که حد اعتدال رعایت شود. در روابط اجتماعی، برای وصل‌کردن یک ارتباط شکسته،‌ این آدم‌های فروتن و از لحاظ اخلاقی موفق هستند که آن‌چه پیش آمده را می‌بخشند و برای عذرخواهی و رفع دلخوری‌های گذشته پیشقدم می‌شوند. دانش‌آموز موفق دل از برنامه‌های تلویزیونی مورد علاقه‌اش یا گشت‌وگذار با دوستانش می‌کند تا به درسش برسد. آدم‌های موفق در برخورد با موارد دشوار اما در مغزه سودمند است که خود را محک می‌زنند و به قطوری اعتمادِ به نفس و اراده‌ی خود می‌افزایند.

:: بخش‌های دیگر همین سری: [1][2][3][4][5]

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (5)

خلاصه‌گرایی متمرکز یا آشفتگی وسیع‌؟
 
بر خلاف باور رایج که موفقیت انسان را در پرکاری او می‌داند، اصولاً آدم‌های موفق روی تعداد زیادی از مسائل فکر نمی‌کنند. آن‌ها تلاش خود را فقط به مسائل مهم زندگی خود خلاصه می‌کنند. این مختصرگرایی باعث می‌شود هم کیفیت مسائلی که به آن‌ می‌پردازند بالا برود، و هم قادر باشند آن‌ها را به سرانجام برسانند. به‌عبارتی، آدمی موفق است که فقط به موضوعات جدی اهمیت بدهد و بیخود دور خودش را با دغدغه‌های بی‌شمار و نامربوط پر نکند.

انسان معمولی در مقابل، ذهن خود را به‌‌دست مجموعه‌ی سنگینی از مصائب، دغدغه‌ها و بحران‌ها سپرده که گاه او را در خود فرومی‌بلعند و دیگر امکانی برای شروع-ادامه-خاتمه‌ی هر یک از این مسائل نمی‌گذارند. جالب این‌جاست که بسیاری از این مصائب/دغدغه‌ها/بحران‌ها اصلاً نقشی در زندگی او ندارند و آدم معمولی بی‌جهت خود را درگیر در آن‌ها کرده است! انسان معمولی به درگیری‌های ذهنی عادت کرده است و با مشغول‌کردن خود، به وقت‌گذرانی خود اعتبار و به زندگی‌ خود معنا می‌دهد.

انسان موفق با بی‌توجهی به حواشی زائد، فقط بر آن‌چیزی تمرکز می‌کند که با زندگی‌اش رابطه‌ی مستقیم دارد، آن‌هم یک به یک. انسان معمولی با بازکردن چند پرونده با هم، سرگردان در حاشیه‌هاست و اصولاً قدرت تمرکز بر هیچ چیز را به‌طور مشخص و پایا ندارد.

انسان معمولی از هزار کار فقط شمه‌ای می‌داند (یا گاه فکر می‌کند که می‌داند!) و آماده‌ی حضور در هر کاری است بدون این‌که تخصصی در آن داشته باشد؛ انسان موفق معدود کاری را می‌داند، اما تکمیل و تخصصی. انسان معمولی به هزار کار دست می‌زند و به هزار موضوع در آنِ واحد فکر می‌کند؛ انسان موفق فقط بر معدود کارهایی تمرکز می‌کند و دست می‌زند که در آن‌ها سررشته دارد و به زندگی‌اش مستقیم مربوط‌اند.

انسان موفق روی مسائل مهم کار می‌کند و انسان معمولی خود را فقط مشغول می‌کند تا کاری کرده باشد! به همین لحاظ است که درون ذهن آدمی معمولی، پرونده‌های باز و کارهای ناتمام، بی‌شمار پراکنده‌اند و این‌قدر روی هم تلنبار می‌شوند که خلاصی از آن‌ها دیگر ناممکن می‌شود.  انسان موفق در مقابل، هر روز در حال جشن‌گرفتن نتیجه‌ای است که از پایان هر یک از کارهایش می‌گیرد و هیچ کاری را بدون پایان کار قبلی شروع نمی‌کند.

به تکرار، تفاوت انسان موفق با معمولی در نظام فکری این‌دو است.

:: دیگر بخش‌های همین مجموعه: [یک][دو][سه][چهار]

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

خطاپذیری ما!

باور کنید انسان‌های موفق نه شاخ دارند و نه دم؛ فقط چند شاخصه دارند که قابل شناسایی‌شان می‌کند. بازنده‌ها نیز به همین شکل. یکی از نقاطی که موفق‌ها را از بازنده‌ها قابل تشخیص می‌کند، "طرز نگاه و برخوردشان با خطاهای خود" است. انسان‌های بازنده -بر خلاف برنده‌ها که ایراد کار را نخست در خود می‌بینند- هر جا که کارشان گیر کند، به گردن اطرافیان و محیط می‌اندازند. در واقع بازنده‌ها فکر می‌کنند زمین‌ و زمان دست‌به‌دست هم داده‌اند که در کار آن‌ها خلل وارد کنند! این‌جاست که راه بر "عبرت‌آموزی" و بعد "جبران خطا" بسته می‌شود، چه اگر ریشه‌ی خطا در خود نیست، دیگر نیازی نیز به بازاندیشی در کرده‌ی خود باقی نمی‌ماند. در همین دوراهه است که برنده‌ها سوی خویش از بازنده‌ها جدا می‌کنند، چه آنان شک ندارند اگر خطایی رخ داده، ردی از آن را بایستی در خود بجویند. این، نقطه‌ی آغاز جبران خطا و پیش‌گیری از خطاهای بعدی است.