‏نمایش پست‌ها با برچسب خودسازی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودسازی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۹

جنس انسان فرای باورهای اوست

تشابه نظام ارزشی دو انسان،‌ تضمینی است برای ارتباط‌گیری و سپس پایایی یک دوستی. انسان‌ها به خاطر همجنسی جذب یک دیگر میشوند، نه هم عقیدهگی. جنس انسان همان مجموعه عادات (paradigm)، روحیات و نظام ارزشی اوست. مخزن ضمیر ناخودآگاه در انسان دقیقاً همچون ترموستات به اعمال او جهت میدهد.
 تصویر درونی ما از خود و اطراف، نقشهی حرکت و مبنای رفتاری ماست. این تصویر را میشود تغییر داد: با فهمی نو از خود و جهان و تمرین/تکرار این روش نو.

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۶

پدیدارشناسی آدم‌های موفق: چهار شاخصه‌ی اصلی آدم‌های ناموفق

آدم‌ها را می‌شود به سه گروه عمده تقسیم کرد: آدم‌های موفق، آدم‌های بازنده یا ناموفق و نیز آدم‌هایی که سعی نکرده‌اند یا نمی‌دانند چطور باید موفق شد. اگر حد فاصل بین آدم‌های موفق با ناموفق را درنظر بگیریم، آدم‌های معمولی به ناموفق‌ها نزدیک‌ترند.

موضوع یادداشت‌های این سرا، تعریف آدم‌های موفق است و برای این کار، ناگزیر گاهی شاخصه‌هایی را نیز از گروه ناموفق‌ها برمی‌شمریم تا فهم این گروه‌بندی‌ها‌ را ساده کند. برای پدیدارشناسی این گروه، ما به چهار شاخصه‌ی بنیادی آدم‌های ناموفق اشاره می‌کنیم که بی‌توجه به جغرافیا، نژاد، زبان، سن و جنسیت، در همه‌ی آن‌ها مشترک است:

1- نارضایتی از شغل یا رابطه:
آدم‌های ناموفق -چه آن‌ها که شاغل‌اند، چه آن‌ها که گه‌گداری کاری دارند و چه آن‌ها که بی‌کارند- همگی از وضعیت شغلی خود ناراضی‌اند. آنان در روابطی حضور دارند که بیش و بیش‌تر آنان را از امید و انگیزه تهی می‌کند و روان‌شان را بی‌وقفه می‌تراشد، اما با اصراری عجیب در حفظ این روابط می‌کوشند! در هم‌نشینی، شکایت از کار و درآمد یا افراد مرتبط، عمده حرف آن‌ها را تشکیل می‌دهد. آدم‌های ناموفق، در فضای ذهنی و عینی‌ای بس ناامن از لحاظ معیشتی و ارتباطی زندگی می‌کنند که اضطراب دائم آنان پایه‌ در همین فضا دارد.

2- ناتوانی در تغییر شغل یا روابط
با وجودی که آدم‌های ناموفق از کار یا بی‌کاری یا اطرافیان خود همیشه گله‌مندند، شهامت تغییر آن‌را اما ندارند! هر روز صبح که به سر کار می‌‌روند، به خود لعنت می‌فرستند که چرا "سرنوشت"‌ برای آنان این‌گونه رقم خورده، و از همان اول هفته، در انتظار پایان هفته دهن‌دره و خودخوری می‌کنند! با هر دیدار یا تماس تلفنی با آدم‌های مرتبط، مدت‌های مدیدی عصبی، مضطرب یا ناامیدند، اما باز از ترس تنهایی و بی‌اعتمادی به قابلیت‌های ارتباطی خود، با همان افراد ارتباط خود را تجدید می‌کنند.  آنان مثل "قربانی"، بی‌اختیاری در تغییر وضعیت را اختیاری پذیرفته‌اند.

3- اعتقاد به قضا و قدر
آدم‌های ناموفق همه‌کس و همه‌چیز را مسئول نابسامانی‌های خود می‌دانند الا خود را! بی‌مسئولیتی در انتخاب سرنوشت و اطرافیان، از آنان انسان‌هایی ساخته که خود را تماماً در اختیار نوسانات محیط قرار داده‌اند، محیط و شرایطی که گرداننده‌اش کس دیگری است. از این رو، آنان معتقدند که "حق‌شان چیزی بیش از آن‌چه دارند نیست و زندگی همین است که هست"!

4- در انتظار ناجی یا معجزه!
در چنین وضعیت نا‌امنی مالی و ناامیدی فکری است که انسان ناموفق برای برون‌رفت از آن تنها به یک "معجزه" چشم دوخته؛ خواه این معجزه برنده‌شدن بلیط بخت‌آزمایی باشد،‌ یا رسیدن ارثیه و یا داستان عشقی سیندرلا! آدم‌ ناموفق، به‌جای این‌که به فکر ساختن میراثی از خود باشد، در فکر تصاحب میراث دیگران است، آن‌ هم بر اثر یک اتفاق بس نادر. او فکر می‌کند که با یک جرقه و یا قرارگرفتن یک نفر سر راهش، همه‌ی مشکلات زندگی‌اش حل خواهد شد.

راهِ حل:
موضوع این است که برای خلاصی از شغل یا رابطه‌ای که نیازمندی‌های ما را تامین نمی‌کند، خیلی ساده باید تصمیم گرفت، اراده و معلومات خود را گسترده کرد و بعد اقدام نمود. این تنها راه ممکن است. ولی هر تغییری مقادیری شجاعت اخلاقی می‌خواهد و شجاعت اخلاقی موقعی در ضمیر ما نطفه می‌بندد که نخست هر شکستی را فقط بخشی از مسیر حرکت بدانیم نه انتهای آن و دوم، زندگی خود را شایسته‌ی تغییر ارتقایی و بهترشدن بدانیم: نخست در سرزمین ذهنیت خویش و بعد در عینیت دنیای پیرامون.


یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 3- شرم

احساس "شرم" با دو حس "گناه" و "خشم" در پیوند ارگانیک است. خاستگاه روانی انسان شرمگین، باختن در هر رقابتی است. مصالح ساختمان ذهنی انسان شرمگین چنین روحیاتی است: او بهتر نیست، کافی نیست، قادر نیست، شجاع نیست و الخ. از این رو، او از حضور در هر میدانی ابا دارد؛ بسته به مقدار شرمساری‌اش. بر اساس این خصائل، او چون باخت خود را از قبل پذیرفته، استقلال عمل ندارد و بانی در هیچ حرکتی نیست و زندگی‌اش را واگذارده تا کسی دیگر برایش برنامه‌ریزی کند.

انسانی شرمنده، از ابتدا قبول کرده که عملش خطاست، برای این‌که خجالت خطاهای گذشته را بر گرده دارد. انسان شرمنده، قبل از آغاز حرکت پذیرفته که تلاشش کافی نیست و او را به جایی نخواهد رساند. آدمی شرمگین باور دارد که حضور و عضویت‌اش در جمع سازنده نیست و بهتر است در کناری خاموشی گزیند. این روحیات، مصداق بارز خودویرانگری هستند.

چارچوب‌گذاری برای کودک (بکن، نکن‌های والدین و سیستم آموزشی) و نیز مقایسه با مورد بهتر (دانش‌آموز بهتر، همسایه یا بچه‌های فامیل بهتر، الخ.) کودک را موجودی شرمسار بار می‌آورد. ملاحظهیکاریهای تصنعی و سنتی انسان را به فردی واکنشگر و باخته مبدل میکند. ملاحظهی پیروانه، در حکم به سنگلاخ انداختن مسیر آزادی و بلوغ فردی است.
 شرایط سرکوبگر تربیتی در خانواده و مدرسه و قوانین دست‌وپاگیر نوشته یا نانوشته‌ی اجتماعی، شرم را در مسیر رشد به کودک تزریق می‌کند و وقتی که بزرگ شد، چون انسانی منفعل -ناخودآگاه- همین رفتار را روی کودک خودش و اجتماعش تکرار می‌کند و این سلسله‌ی فرسایش را نقطه‌ی پایانی نیست.*

برای فائق‌آمدن بر حس شرم، نخست باید قبول کنیم که شرمندگی، شرمگینی، خجالت و امثالهم خصلت‌هایی نکوهیده هستند نه پسندیده. شوربختانه بعضی از گونه‌های فرهنگی، این روحیات را چون "ارزش‌های والای انسانی" می‌پسندند و در ترویج آن می‌کوشند! دستگاه‌های دینی و سیستم‌های تربیتی را که مشوق "شرم" هستند بایستی نادیده گرفت. بایستی سیستم ارزشگذاری خود را در مقابل این روحیات برنامه ریخت و نه هماهنگ با آن‌ها. این گام نخست است.

دوم: باید عمیقاً درک کنیم که باختن در هر کاری به‌منزله‌ی پایان آن نیست، بل‌که تازه آغاز حرکت است. بایستی به این باور بنیادی رسید که زمین‌خوردن بخشی طبیعی از مسیر حرکت است، درست مثل کودکی که می‌خواهد راه‌رفتن بیاموزد و هی زمین می‌خورد تا بالاخره می‌ایستد و بعد راه می‌افتد. بذر این روحیه را بایستی در روان خود بکاریم و پرورش دهیم تا به بنیاد معرفت‌شناختی ما بدل شود.

سوم: این‌که باید ذهن خود را از دنیای رقابت رها کنیم و فقط با قابلیت‌ها و استعداد‌های خود به رقابت بپردازیم. راه ارتقا همراه با خوشحالی درونی جز این نیست. در این حالت دیگر شخص ثالثی باقی نمی‌ماند که در مقابلش شرمنده باشیم. حضور در دنیای رقابت به منزله‌ی بردن از یک عده و باختن به عده‌ای دیگر است و این باختن‌ها، انسان را بالاخره از پا درمی‌آورد. رقابت با قابلیت‌های خود اما چیزی نیست جز رشد و توسعه‌ی خود. این نقطه‌ی آغاز خودسازی و باور به خود است.

*شاید "مسخ" کافکار یکی از بهترین نمونههای هنری سلسله مراتب سرکوبگر خانوادگی را به تصویر کشیده باشد. 

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 1- احساس گناه

احساس گناه شاید ویرانگرترین خودویرانگر باشد. آدمی که خود را گناهکار قلمداد می‌کند، دائماً در حال سرزنش خویش است. انسانی که گناه بر پشت‌اش سنگینی می‌کند، در کشمکش دائم با اشتباهات خود در گذشته است و لحظه‌ای نمی‌تواند از آن‌چه دیگر تمام شده بیرون بیاید. گناهکار خودش را چندان دوست ندارد و به همین لحاظ، از ضعف عزت نفس و طبعاً اعتماد به نفس رنج می‌برد. گناهکار هنگام مرور اشتباهات گذشته‌ی خویش، خواسته یا ناخواسته خود را بر صندلی اتهام می‌نشاند و تقصیرها را به گردن می‌گیرد. از این روست که او، او که دیگر در جدال با بار سنگین گناه از پا افتاده، به قابلیت‌های خویش بی‌اعتماد است و خلاقیت‌هایش آن‌طور که باید نطفه نمی‌بندند.

انسان گناهکار خود را در منظومه‌ی گناهش تعریف می‌کند و از آن معنا می‌گیرد. وقتی بستر زندگی انسان بر یک حس سنگین ویرانگر شالوده ریخته شده باشد، چگونه ثمر خواهد داد؟ باقچه‌ای که ول شده باشد، چگونه گیاهی در آن عمل خواهد آمد؟ علف هرز نیازی به آبیاری یا حتا آفتاب دائم ندارد؛ باقچه را به سرعت خواهد پوشاند. این درست حکایت انسانی است که تسلیم حس گناه خود شده و میدان ذهن را برای رشد و تکثیر علف هرز منفی‌بافی رها کرده است.

زندگی انسان گناه‌کار در مدار "سوختن و ساختن" دور می‌زند. او امکانات درونی خود را برای برون‌رفت از وضع روحی موجود کافی نمی‌داند، به همین لحاظ، از قبل وا داده است. انسان گناهکار، همین احساس خودویرانگر را در همنشینی به دیگران تزریق می‌کند. گناهکار، مولد بی‌روحیه‌گی و نماینده‌ی باختن است.

اصل در تغییر روحیه‌ی خودویرانگر گناه‌کاری، این باور فلسفی است که گذشته‌ها دیگر گذشته است و هیچکس را یارای بازگرداندن زمان به عقب نیست. این جمله‌ی در ظاهر بدیهی، رمزگشای قفل چنین احساس خودویرانگری است. اشتباهات گذشته را با بهترشدن بایستی جبران کرد و آن‌ها را که جبران‌کردنی نیستند، بایستی بخشید. بخشش را بایستی نخست از خود شروع کرد و کرده‌های خویش را یکی بعد از دیگری عفو کرد. به‌راستی چه کسی در زندگی‌اش اشتباه نکرده است؟ اشتباه بخشی جدایی‌ناپذیر و بسیار طبیعی از زندگی بشر است و نبایستی از آن داغ ننگی ابدی برای خود ساخت.
 بایستی رفتار دیگران که باعث رنجش ما شده را نیز بخشید. ذهنیت انتقام‌گیر و خودخور گناه‌آلود را یک‌جا برای همیشه بایستی رها کرد. تنها از این طریق است که می‌شود "آزاد شد" و به فراسو نظر کرد و سازنده‌ی آینده‌ی خود بود.


چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۳

خود باش، نه انعکاسی از پیرامون!

انسان‌هایی که همیشه می‌خواهند بی‌نقص جلوه کنند و مورد پسند همگان باشند، عملاً اختیار عمل را از خود می‌گیرند و به برده‌گان خواست دیگران تبدیل می‌شوند. آن‌ها به هر کاری که می‌خواهند دست بزنند، نخست با احتیاط می‌سنجند که "آیا با خواست اطرافیان هماهنگ هست؟" این‌گونه انسان‌ها عملگرا نیستند، بلکه "عکس‌العمل‌گرا" هستند، چه هر کاری که می‌کنند، تنها بازتابی از خواسته‌ی دیگران است.
قرار نیست که ما همیشه خوب به‌نظر بیاییم! از نگاهی کثرت‌گرا، این خیلی طبیعی است که بعضی از افراد، از افکا...ر و کنش‌های ما چندان خوش‌شان نیاید یا حتا در مقابل آن‌ها موضع بگیرند. این حق آن‌هاست؛ و این هم حق ماست که آن‌چه را خود با شعور خویش درست تشخیص داده‌ایم انجام بدهیم. ما برای مردم زندگی نمی‌کنیم، بلکه با مردم زندگی می‌کنیم.
انسان اگر این فرمول را از قبل بداند و آن‌را به گونه‌ای درونی بپذیرد، دیگر دستش برای کارها نمی‌لرزد؛ دیگر خودش را بی‌جهت سانسور نمی‌کند؛ دیگر پای عمل خویش را لنگ نمی‌کند.
انسان باید خودش باشد، با هویتی مستقل و قابل تعریف، نه انعکاسی از پیرامون.

اصرار بر تغییر دیگران!

یکی از بیهوده‌ترین کارها، اصرار بر تغییر دیگران است. این کار اغلب نه ممکن است، و نه سازنده. انسان‌ها خمیر در دستان ما نیستند که بخواهیم آن‌ها را آن‌گونه که خود فکر می‌کنیم درست است فرم بدهیم! اگر قرار باشد تغییری ایجاد شود، آن تغییر از بیرون نباید هدایت شود.
کسی اگر از روی مسئولیت اجتماعی یا میل فردی، به این باور برسد که در افکار دیگری باید تغییری ایجاد کرد، سازنده‌ترین کار این است که بر او اثر بگذارد. اثرگذاری مثبت بر دیگری، زمینه‌ی اندیشیدن را برای او فراهم می‌کند؛ اجازه می...‌دهد که او، اگر خواست، با تصمیم خود تغییر کند. این‌که ما برای دیگری حق انتخاب قائل شویم، دنیایی فاصله دارد با این‌که بخواهیم به‌جای او فکر کنیم و تصمیم بگیریم.
کار ما تحمیل باورهای خود به دیگران نیست؛ کار ما تنها این است که تجربیات خود را با دیگران به‌اشتراک بگذاریم و آن‌چه زندگی ما را رنگین کرده است را به آن‌ها معرفی کنیم. با انتقال تجربه‌ها، معلومات و حس‌های مثبت است که می‌شود دیگری را برانگیخت و بانی اثر شد.

جایگاه "من" در تصویر درونی

بعضی از انسان‌ها بر اثر یک "اتفاق" در جایگاهی قرار می‌گیرند که مال آن‌ها نیست. بعد از مدتی اما، تقریباً در اکثریت موارد، خیلی زود این جایگاه را از دست می‌دهند و به نقطه‌‌ی اول خود برمی‌‌گردند! مثلاً کسانی که بلیط بخت آزمایی (لوتو) می‌برند، برای مدتی طعم ثروت را می‌چشند، اما به‌سرعت این ثروت را تباه می‌کنند و به همان وضع قبلی برمی‌گردند. یا کسانی که با ظاهرسازی، خود را در قالبی فروبرده‌اند که برازنده‌ی آن‌ها نیست، بعد از مدتی دست‌شان رو می‌شود. چرا این گردونه همیشه تکرار می‌شو...د و چه کسی مسبب این وضع است؟
انسان هنگامی می‌تواند در جایگاهی جا بیافتد، که از لحاظ "تصویر درونی/ذهنی" خود را در آن ببیند و با اجزایش همخوانی داشته باشد. این فرمول در ظاهر ساده، بنیاد زندگی بشر را ساخته است. تصویر درونی باوری است که ما از قابلیت‌ها و استعدادهای خود داریم؛ آن جایگاهی است که برای خود تصویر کرده‌ایم. تمامی اضلاع زندگی، از اقتصاد بگیرید تا روابط انسانی، مشمول همین فرمول می‌شوند.
انسان خود را با کسانی محشور می‌کند که تصویر ذهنی او آن‌ها را مناسب رابطه تشخیص داده باشد. اگر بر اثر "اتفاق"، فرد با کسانی مرتبط شود که از مرتبه‌ی او بالاتر هستند، پس از زمان کوتاهی و به هر ترتیبی که شده، خود او اسباب به‌هم‌خوردن رابطه را فراهم می‌کند و به جمع دوستان قبلی‌اش برمی‌گردد. اگر کسی بیش از ظرفیتش توجه و احترام ببیند، نمی‌تواند آن‌را تحمل کند و با پرخاش، آن‌ را پس خواهد زد.
درآمدزایی در زندگی نیز کاملاً مرتبط با تصویر درونی است: ما به میزانی دنبال پول می‌رویم که خود را در آن حد ببینیم. کوچک‌بینی انسان از خودش او را در نقطه‌ای نازل نگه می‌دارد؛ آن نقطه‌ای که او فکر می‌کند شایسته‌گی‌هایش در همان حد است.
آیا شایسته‌گی انسان در همین حدی است که او در آن قرار دارد؟ بسیاری همین اعتقاد را دارند و مرتبه‌ی افراد را از جایگاه آن‌ها شناسایی می‌کنند. من شخصاً موافق با این نظر نیستم. معتقدم انسان می‌تواند تصویر درونی و باور خویش از خودش را ارتقا بدهد. با ارتقای تصویر درونی، ما به جایگاهی مرتفع‌تر صعود می‌کنیم که آن جایگاه، نمایانگر شایسته‌گی‌های "فعلی" ماست. هر چه تصویر درونی را ارتقا دهیم، کنش خود را ارتقا داده‌ایم و به تبع آن، موقعیت ما نیز ارتقا می‌یابد.
مهم نیست که دیگران چه قضاوتی راجع به شما دارند. مهم این است که خود شما چگونه خود را قضاوت می‌کنید و چه جایگاهی به خود می‌دهید. ما انسان‌ها نخستین ارزیاب خویش هستیم و حق داریم این ارزیابی را با توسعه‌ی درونی خویش و گسترش استعدادها و قابلیت‌های‌مان بهینه‌سازی کنیم.

افسوس‌ها را به باد بسپار!

این تکلمه از پاول بولز اغلب در گوشم زنگ می‌زند:
«همیشه می‌خواستم تا آن‌جا که می‌شود از محل تولدم دور شوم؛ دور، چه جغرافیایی و چه معنوی. تا پشت سرش بگذارم. احساس می‌کنم زندگی خیلی کوتاه است و جهان آن‌جاست تا دیده و تا آن‌جایی که ممکن است شناخته شود. فرد به تمام جهان تعلق دارد، نه فقط بخشی از آن
شاید همین نگاه دلیل کوچ‌ِ من شد؟ شاید هم دلیلی بود از دلایل. هر چه هست، هنوز با من است. بسیاری نیز با این نگاه زندگی می‌کنند، ولی هیچ‌وقت به آن عمل نمی‌کنند. بعضی نیز به آن عمل می‌کنند و باز احساس می‌کنند که به آن‌چه می‌خواسته‌اند نرسیده‌اند.
زندگی گردونه‌ی افسوس‌هاست. هر چه برویم، باز انگار نرفته‌ایم! و بعد افسوس می‌خوریم و خود را مقصر می‌دانیم...
شاید نگاه تمثیلی پاول بولز به ما می‌گوید: "باید افسوس‌ها را پشت سر گذاشت و این‌قدر رفت تا اثری از آن‌ها در ما نماند؟" در این سفر که زندگی نام دارد، باید سنگینی افسوس‌ها را از پشت خود برداشت و کمر تا شده را راست کرد. هر جا که خود را و گذشته‌ی خود را ببخشیم، نقطه‌ی رهایی آن‌جاست...

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

بزرگی مشکلات

شما وقتی می‌خواهید جنسی را بخرید و پول کافی در جیب دارید، خیلی ساده خریدتان را می‌کنید. وقتی می‌خواهید کاری را که مورد علاقه‌تان است انجام بدهید، مثلاً ورزش، اگر وقت و توان بدنی کافی داشته باشید، انجامش می‌دهید. اما اگر چنین امکانی نداشته باشید چطور؟ هیچ‌یک از این کارها برای‌تان ممکن نیست. این‌جا ماهیت مسئله یکی‌ست، اما موقعیت و جایگاه شما دوگانه است؛ و همین جایگاه است که تعیین می‌کند شما قادر به انجام کاری هستید یا نیستید.
ما هنگامی نام یک عمل یا خواسته را "مشکل‌" می‌گذاریم ...که نتوانیم از عهده‌ی انجام آن برآییم یا فکر کنیم که نمی‌توانیم. مثلاً پدری که توانایی مالی ندارد فرزندش را در مدرسه‌ای دلخواه ثبتِ نام کند، به ثبت نام به شکل یک مشکل می‌نگرد. اما اگر توانش را داشت چه؟ آن‌را موردی قابل حل می‌بیند.
کوچک یا بزرگی مشکلات بسته به کوچک یا بزرگی توانایی‌های ما است. مشکل هنگامی بزرگ است که ما کوچک‌تر از آن باشیم. انسان هنگامی که از مشکلاتش بزرگ‌تر شود، اساساً آن‌ها را دیگر "مشکل" نمی‌بیند.

تصمیم از سر عصبیت

بدترین نوع تصمیم‌ها زمان عصبانیت گرفته می‌شوند! بی‌اغراق صدی-نود تصمیم‌های از روی عصبانیت آدم را دچار گرفتاری‌های بعدی می‌کنند. فوران احساسات عقل را زایل می‌کند و قادر است یک سوء تفاهم کوچک را به دشمنی‌ای آتشین تبدیل کند...
هر تصمیمی -حتا کوچک- حتماً بایستی همراه با دوراندیشی باشد. یعنی انسان اول باید به عواقب عملش فکر کند، بعد دست به کار شود.
در هنگام عصبیت -که کم‌و‌بیش گریبان هر انسانی را می‌گیرد- بایستی تا آن‌جا که می‌شود خوددار بود و دست به هیچ کاری نزد. شکیبایی در این لحظات تضمینی است برای درنغلتیدن در گرفتاری‌های بعدی. بعد که خون از جوشیدن افتاد، عاقلانه‌تر می‌شود اقدام کرد..

نیروی انجام

بیل کازبی جمله‌ی مشهوری دارد به این شکل:
"In order to succeed, your desire for success should be greater than your fear of failure."
ترجمه‌اش:
«برای این‌که موفق شوید، جوشش درونی شما برای موفقیت باید بزرگ‌تر از ترس شما از موفق‌نشدن باشد.»
این آموزه تنها یکی از نشانی‌های جاده‌ی موفقیت نیست، بلکه چراغی است که تمام مسیر بالارونده‌ی زندگی را روشن می‌کند. اگر انسان از انجام آن‌چه لازم است واهمه داشته باشد، از مسیر طبیعی زندگی‌اش واپس خواهد ماند و همین‌طور در سراشیبی سقوط سرعت خواه...د گرفت.
ما اگر از انجام کاری که باید انجام شود بیم داریم، باید آن‌را چالشی برای خود قرار دهیم و به خود بگوییم: هر طور که شده، باید انجامش بدهم! مثلاً اگر باید در جمعی حاضر شوید که به‌خاطر یک‌سری رودربایستی‌های فامیلی از حضور خود شرم دارید، باید شرم بی‌مورد را کنار بگذارید و مخصوصاً آن‌جا بروید. اگر بر اساس معذوریتی اخلاقی، نمی‌توانید شخصی را که مزاحم زندگی شماست از صحنه‌ی زندگی خود بیرون کنید، بی‌مدارا باید این کار را انجام دهید. اگر کسی در فهرست فیسبوک به اعتبار شما صدمه می‌زند اما با این وجود دست‌تان به حذفش نمی‌رود، باید مصمم و بدون لحظه‌ای تردید این کار را بکنید. اگر عاشق کسی هستید و خجالت می‌کشید پیام عشق خود را به او برسانید، بدون کشتن وقت باید عشق خود را ابراز دارید.
چه کسی در زندگی‌اش از این‌گونه موارد ندارد؟ بهترین زمان همین الان است که بر ترس‌هایی که شما را از حرکت به جلو وا می‌دارد چیره شوید و گام اول را بردارید. وقتی این گام را برداشتید، یک مرحله از قبل بزرگ‌تر شده‌اید و هیچ‌گاه به مرحله‌ی قبلی باز نخواهید گشت.

راهِ به‌دست آوردن

برای به‌دست‌آوردن هر چیزی، کوچک یا بزرگ فرقی نمی‌کند، باید از یکسری چیزها گذشت. یعنی مثلاً اگر می‌خواهیم در فلان رشته تحصیل کنیم، باید زمان کافی و تلاش کافی روی آن بگذاریم. حال می‌شد این وقت را روی چیز دیگری گذاشت، اما چون آموختن آن رشته برای ما "مهم‌تر" است، ترجیح می‌دهیم وقت خود را صرف آن کنیم. این معادله‌ی دووجهی در تمام ابعاد زندگی جاری است.
برای این‌که به فلان نقطه سفر کنیم، باید وقت بگذاریم، بنزین مصرف کنیم، از کار خود بگذریم و ... هزینه‌هایی از این دست را متحمل شویم. و...قتی در یک جمع حضور داریم و می‌خواهیم با فرد ویژه‌ای هم‌کلام شویم، تبعاً این کار باعث می‌شود که هم‌صحبتی با دیگران را از دست بدهیم. این اتفاق در هر کاری که فکرش را بکنید می‌افتد؛ چه متوجه‌اش باشیم، چه نباشیم.
دانستن این واقعیت به ما کمک می‌کند که بدانیم برای به‌دست‌آوردن آن‌چه برای ما باارزش است، باید هزینه‌‌اش را نیز بپردازیم و از خیر چیزهای دیگری که می‌شد به‌دست آورد یا همین الان داریم بگذریم. وقتی اول کار این‌را بدانیم، راحت‌تر می‌توانیم با موضوع کنار بیاییم.
نکته‌ی دیگر این است که انسان باید بفهمد برای رسیدن به نقطه‌ای مرتفع‌تر و به‌دست‌آوردن چیزی که در مغزه ارزش بیش‌تری دارد، باید از چیزهایی که ارزش کم‌تری دارند بگذرد. این رویه، ترجمان از خود گذشتگی و فداکاری است.
سر فرصت بیش‌تر به این موضوع خواهم پرداخت.

بن‌بست و راه خروج از آن

انسان‌هایی که به بن‌بست رسیده‌اند، خودآگاه یا ناخودآگاه، اطرافیان خود را نیز به بن‌بست می‌کشانند. آدمی خودخور و تماماً گرفتار، کارش تولید گرفتاری است. در مقابل، انسان‌هایی که در مسیر درست زندگی هر روز بیش‌تر شتاب می‌گیرند، خودآگاه یا ناخودآگاه برای اطرافیان خود مولد حرکت می‌شوند.
انسان‌هایی که در زندگی‌ای ایستا دارند درجا می‌زنند، اطرافیان خود را نیز به فرسایش می‌کشانند. پژمردگی و روح کسالت‌بار فرد، آن‌که به این روحیه خو گرفته و به آن هم‌چون "ارزشی انسانی" می‌نگرد، ارتعاشش فضای اطراف را دربر می‌گیرد. نقطه‌ی دیگر آن‌هایی هستند که هر روز چیز جدیدی می‌آموزند و اندوخته‌ای به کوله‌بارشان افزوده می‌شود. آن‌ها حتا اگر خود ندانند، تشویقی می‌شوند برای اطرافیان‌شان که در همین مسیر گام بردارند.
این‌، دو سو از خصلت انسان‌ها است و تبعات همنشینی با افرادی از هر گونه. زندگی ما که در بیش‌تر مواقع تابعی است از زندگی اجتماعی‌مان، همین‌گونه جلو می‌رود یا پس می‌نشیند. انتخاب هم‌نشین مناسب، تا به این میزان اهمیت دارد.

تا کجا می‌شود امیدوار بود؟

همه‌چیز که خوب پیش می‌رود، امیدوار‌بودن خیلی طبیعی است، اما وقتی پای گرفتاری به زندگی ما باز شد، تا کجا این روحیه‌ی امیدوار را با خود همراه داریم؟ وقتی همه چیز خوب پیش برود، انسان نیز مسیر طبیعی زندگی‌اش را می‌پیماید. اما وقتی مشکلات یکی از پس از دیگری ما را با خود درگیر کردند، تازه آن‌گاه است که آزمون "توسعه از درون" آغاز می‌شود. در این هنگام، انسان‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهی راهِ حل اندیش که مشکلات را از پیش پای خود برمی‌دارند و به‌پیش می‌روند و گروهی که زیر تلنبار مشکلات کمر تا می‌کنند. گروه نخست امیدواری خود را نمی‌بازند؛ گروه دوم اما، شکوه‌کنان و زانوی غم بغل بگیرانی هستند که با چند باد پیاپی، بادبان‌شان می‌شکند.
تا زمانی که انسان راهِ مقابله با مشکلات را نیاموزد و در این میدان پا نگذارد، رشد واقعی را تجربه نخواهد کرد. هر مشکلی را باید چالشی دید برای بزرگ‌شدن.

نوشتن از سر آزرده‌گی

نوشتن از سر آزرده‌گی همیشه مایه‌ی پشیمانی است. حتا اگر بهترین مفاهیم زندگی در نوشته‌ای از سر آزرده‌گی گنجانده شود، باز نیرویی در آن نیست که کسی را برانگیزد. نوشته از روی آزرده‌گی پلی می‌سازد برای انتقال آزرده‌گی به مخاطب. این‌که "مفهوم مهم‌تر است یا روحیه‌ی نوشته"، چالشی است که اهل نظر سر آن بحث‌های فراوان کرده‌اند. آن‌چه اما مسلم است این است که خروج از روحیه‌ی سرخوش به‌آنی ممکن است، اما خارج‌شدن از حال‌وهوای یاس بسی سخت است.
علم می‌گوید: شوک خبر منفی شانزده‌بار قوی‌تر از خبر مثبت است! وقتی این واقعیت را می‌دانیم،‌ چرا به‌جای آگاهی‌رسانی و انتقال حس امید و شور زندگی، مخاطب خود را به "سنگ صبور" دلمرده‌گی‌های‌مان تبدیل کنیم؟

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۳

برد کوچک، باخت بزرگ!

در زبان انگلیسی مثالی داریم که اگر آن‌را بفهمیم و به‌کار بندیم، از دچارشدن به بسیاری دردسرهای احتمالی پیش‌گیری می‌شود. You may win the battle, but lose the war!
 یعنی:«ممکن است این پیکار را ببرید، اما نهایتاً در جنگ خواهید باخت!»
 این عبارت به ما می‌آموزد که در بسیاری از کارزارها اساساً نباید وارد شد، چون خاتمه‌اش چیزی جز باخت نیست. معلوم نیست پیشینه‌ی این عبارت چیست، اما هر چه هست، در دنیای اینترنت مصداق جدی دارد!
با اطمینان و از روی تجربه می‌گویم: محال است کسی از درگیری اینترنتی پیروز بیرون بیاید. شاید در ظاهر امر بتوانید طرف را ضربه‌فنی کنید، اما نفس درگیری برای شما عواقبی خواهد داشت که تا مدت‌ها از ذهن شما و اطرافیان‌تان پاک نخواهد شد و به نام و حیثیت شما آسیب جدی خواهد زد. شاید پیش بیاید که بر اثر عصبیتی لحظه‌ای یا چیره‌شدن احساسات بر خود،‌ ناخواسته پای شما به یک درگیری باز شود. توصیه‌ی صریح من این است که تا دیر نشده، بلافاصله از آن بگریزید! در این صورت، باقیمانده‌ی کلاس و اعصاب شما حفظ خواهد شد.
 با جدل‌های انتقادی، به هیچ‌کس نمی‌شود چیزی یاد داد، چون این جدل‌ها بخش عصبی فرد را تحریک می‌کنند و او را ناخودآگاه به موضع‌گیری وا می‌دارند. اعضای درگیر در یک جدل، تنها بر باورهای درست یا غلط خود متعصب‌تر می‌شوند. به همین روست که از آغاز،‌ باید از ورود به جدل‌های اینترنتی پرهیز کرد. قدر مرتبه‌ی خود را بدانید و از آن محافظت کنید.

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۳

در ارزیابی خویش

بسیاری از انسان‌ها در زندگی خود، چشم به قضاوت دیگران دوخته‌اند و از آن اثر می‌گیرند. زندگی بسیاری حتا از روی قضاوت دیگران شکل می‌گیرد. کافی است کسی در باره‌ی مقوله‌ای در زندگی آن‌ها نظری بدهد، از آرایش مو بگیرید تا سبک زندگی و فکرکردن، بلافاصله آن‌را تغییر می‌دهند!
چرا بسیاری از انسان‌ها این‌قدر تحت تاثیر محیط هستند؟ چرا بعضی بیش از حد به نظر دیگران بها می‌دهند و از اطرافیان -حتا تلویزیون- خط می‌گیرند؟ دلیلش روشن است: فقدان خودباوری.
باور به خود به این معنی نیست که هر چه ما امروز هستیم درست و کامل است! منظور این است که بدانیم این سازه و روانی که در آن زندگی می‌کنیم را می‌شود بهتر کرد، از این رو می‌شود به آن متکی بود. باور به خود، از اتکا به خویش می‌آید.
طرز تلقی انسان‌هایی که عقاید دیگران را به‌کل نادیده می‌گیرند روی دیگر سکه‌ی کسانی است که چشم‌بسته از دیگران پیروی می‌کنند. به نظرگاه دیگران اگر درخور است باید توجه کرد و اگر فایده‌ای در آن هست، باید درونی‌اش کرد؛ دستِ آخر اما، سکان‌دار این "من" باید خود فرد باشد. از این رو، در هیچ شرایطی نباید اجازه داد که قضاوت دیگران، به واقعیت وجودی ما تبدیل شود. ما باید خود ارزیاب خویش باشیم و بس.

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۳

جایگاه انسان در مقابل مشکلات

بزرگی یا کوچکی مشکلات در مقایسه با جایگاهی که انسان در آن قرار دارد معنی می‌دهد. از این رو، یک مشکل می‌تواند برای کسی کمرشکن، و همان مشکل برای دیگری اصلاً مشکل نباشد. قبض آب صد دلاری چهار ستون کسی را که تنها پنجاه دلار در جیبش دارد می‌لرزاند، اما برای کسی که صد هزار دلار در حساب پس‌اندازش موجود است، مثل مگسی است که با پشت دست آن‌را می‌تاراند!
 فکرکردن مدام به مشکلات و تمرکز روی آن‌ها عایدی‌ای ندارد جز سرخوردگی و باختن ته‌مانده‌ی شهامت ذخیره در خود. زانوی غم بغل کردن و نالیدن چه سودی دارد؟‌ در هنگام رویارویی با مشکلات، تنها فکری که باید در سر داشته باشیم یافتن راهِ حل برای برون‌رفت از آن وضعیت است. بهترین راه رفع مشکلات این است که خود از آن‌ها بزرگ‌تر شویم. چگونه؟ با افزایش آگاهی خود، تلاش بیش‌تر و عاقلانه‌تر، استفاده‌ی بهتر از زمان، بهتر فکر کردن و کلاً کارکردن روی زندگی خود از درون وسیع شویم؛ هر چقدر ما وسیع‌تر شویم، مشکل کوچک‌تر خواهد شد.

خود گو که کیستی!

پاره‌ای از ضرب‌المثل‌ها که نمودار باورهای عام است را بایستی مورد بازنگری قرار داد. برای نمونه:
«مشک آن است که خود ببوید
 نه آنکه عطار بگوید!»
این مثل در لفافه می‌گوید: اجازه بده دیگران بگویند تو کیستی! به‌عبارتی، در فرهنگ عامه‌ی ما، تشخیص بودِ انسان (میدان کیفیت‌ها، استعدادها، قابلیت‌ها، اثرگذاری‌ها...) به قضاوت دیگران است نه خود فرد.
در جوامعی که عامه یک فرد را تعریف می‌کنند، فردیت وجود ندارد. فردیت مجموعه‌ای از شاخصه‌هایی است که در یک فرد جمع‌اند. این شاخصه‌ها در خیلی از مواقع منحصر تنها به یک فرد هستند. در جوامع فردگرا، فرد موظف به کشف خویش است و می‌داند این راهی است که یک‌تنه باید بپیماید. در جوامع توده‌وار، از آن‌جایی که فردیت فرد سرکوب می‌شود، هیچ‌گاه یک انسان به شکلی مستقل چهره و نام‌آور نمی‌شود.
رخ‌کردن انسان در بستر جامعه منوط به شرایطی است که زوایای یکتای شخصیتی و سلایق خاص آن فرد در شیوه‌ی گفتار/شنیدار/اندیشیدن را به‌رسمیت بشناسد. این شرایط در یک جامعه‌ی فردگرا که انسان شانی دارد چنین نمود می‌کند: فرد می‌تواند نظری بدهد که حتا با بافت فکری جامعه نخواند؛ سیاق زندگی‌اش را خود سازمان دهد؛ موضوعات مورد علاقه یا منفور را بسته به خواستِ خودش انتخاب ‌کند یا دوری ‌گزیند، نه دیکته از سوی قدرت برتر جامعه؛ به شهر/کشورش و جامعه‌اش احساس تعلق داشته باشد و برای بهترکردن آن بکوشد و مهم‌تر از همه او خود، خود را تعریف کند. انسان‌هایی که خود خالق زندگی خویش هستند، نه تنها در بهترکردن زندگی خویش، بل در همکاری با دیگر شهروندان نیز کوشا هستند. فرهنگ همکاری و همزیستی مسالمت‌آمیز و بی‌تنش از فردیت می‌آید.
در جامعه‌ی توده‌وار، فرد به جامعه و شهر/کشورش تنها "نوستالژی" دارد که در اکثر مواقع با "احساس تعلق" به‌اشتباه یکی گرفته می‌شود! هویت فردی در این جامعه در فراچنگ نیست، از این رو کسی برای به‌دست‌آوردن آن تلاشی نیز نمی‌کند. کسی به‌دنبال مطرح‌شدن نیست، چون مطرح‌شدن شاخصه‌ای عمیقاً منفی تلقی می‌شود.
آیا دقت کرده‌اید در جامعه‌ی ایرانی، هر کس تا می‌آید تلاش مستقلی بکند تا راه‌کاری ارائه دهد یا به زندگی را از نمایی دیگر بنگرد و حرف تازه‌ای بزند، بلافاصله با انگ "فلانی بدجوری می‌خواد خودش را مطرح کنه" روبه‌رو می‌شود؟ در جامعه‌ی توده‌وار، نخبه‌کشی به‌شکلی فراگیر صورت می‌گیرد، چون از سوی لایه‌های اجتماع پذیرفته شده است و پشتیبانی می‌شود و تنها نمی‌توان آن‌را مربوط به آتوریته دید. در چنین جامعه‌ای، مرزهای حقوق فردی را جامعه تعیین می‌کند که این مرزها، بسیار نیز تنگ هستند.
تنها راه به فردیت رسیدن، مبارزه با این هجمه‌ی ویرانگر است. انسان آن‌چه هست را باید با شجاعت اخلاقی فاش گوید. از تلاش‌ها، سلیقه‌ها، ایده‌آل‌ها و افکارش سخن بگوید، هر چند با ملاک خیلی‌ها نخواند. نگران انگ جامعه‌ی توده‌وار نباشد و در راه تعریف خود بکوشد. زندگی سفری است برای کشف "من". حل‌شدن در "ما"، جدی‌ترین تباه‌کننده‌ی "من" است. باید خود بود و خود زندگی کرد؛ آزادِ آزاد.

ذهن؛ خانه‌ی همه‌ی درگیری‌ها

خانه‌ی همه‌ی درگیری‌ها ذهن انسان است. با هر کس یا موضوعی که درگیر شدید، شک نکنید که پیش‌درآمدش نطفه‌ای است که قبلاً در ذهن شما بسته شده است.
انسانی که ذهنش مدام درگیر با دیگران است، آسایش روانی را هیچگاه تجربه نخواهد کرد. کلاف اراده‌ی او در دست درگیری‌هایی است که هر جا خواستند او را با خود می‌برند. فرورفتن در درگیری، سپردن کنترل خود به دیگران است. عادت به درگیری ذهنی، آغاز فراموش‌کردن خود است.
رهایی موضوعی عمیقاً درون‌نهاد است. برای رها شدن،‌ نخست باید از درگیری‌های بیهوده‌ی ذهنی رها شد؛ باید از آن‌ها گریخت و در برخوردهای ناگزیر روی برگرداند. آزادی را تنها می‌شود با ذهنی پالوده از درگیری در آغوش کشید.