:: وبلاگ‌ها ::

Wednesday، March 17، 2010

نوروز همیشه پیروز شادان باد!

بعد از نزدیک به ده‌سال زندگی در تورنتو، این شاید اولین سالی باشد که آمدن نوروز را حس می‌کنم. هوا از دو هفته پیش رو به گرم‌شدن گذاشت و من امروز دیدم که جوانه‌ی گل‌های فصلی در باقچه‌ام، سر-بیرون-کرده‌اند و با حیرت بازگشت غازها را می‌نگرند...
نوروز فقط یک روز قراردادی و تعیین‌شده در سال نیست؛ علاوه بر آن، رخدادی‌ست که تغییر فصل و آمدن بهار زندگی را نوید می‌دهد. اما در این روزهای پرمصیبت ایران محنت‌زده‌ی ما، نوروز نماد امیدواری‌ست؛ رد جریان‌ زندگی و نشانی از آمدن روزهای بهتر است.
نوروز حدیث جهیدن خون زندگی در شریان تنِ بیمار میهن ماست...
با آرزوی روزهای بهتر، نوروز مبارک!

Monday، March 08، 2010

حجاب چیزی نیست جز حقارت!

این عکس را در فیس‌بوک دیدم؛ اسد گذاشته بودش. این‌ها بچه‌هایی هستند که بعد از انقلاب، در همین ملک ورم‌کرده از "اسلام ناب محمدی" روییده‌اند. پوشاندنی نیست که شیوه‌ی "عادت‌دادن" -که حقنه‌کردن نوعی فکر از سوی سیستم به مردم است- در خیلی جاها عمل می‌کند (مثل سومالیایی‌هایی که با وجود داشتن کارت اقامت کشورهای متمدن غربی، باز دخترهای خود را به سفر "ختنه‌سران" خراب‌شده‌شان می‌برند!)، اما آن‌چه در ایران ما -که مخزن عظیم نیرو و فکر جوان است- می‌بینیم، پوشاندن گلِ رخ دختران و زنان ما در حجاب حکومتی عمل نمی‌تواند کرد.

در کانادا بحث بر این است که آیا پلیس و دیگر ادارات مرجع حق دارند در موارد لزوم، از زنان دفن‌شده در برقع اسلامی بخواهند که صورت‌شان را برای شناسایی هویت لحظه‌ای نشان بدهند. شما ببینید این بیچاره‌ها با این سیستم متمدنی که ساخته‌اند، در کشور خودشان، هنوز درگیر چه مشکلات مسخره‌ای هستند! مسخره‌تر از این پلیس‌های "سیک"ی هستند که به جای کلاه پلیس، عمامه‌ سرشان است...

این دنیایی که من می‌بینم، حالاحالاها کار دارد که به نقطه‌ای قابل قبول از شعور و فرهنگ برسد... اگر برسد. اما این دلیل نمی‌شود که آدم‌هایی مثل من و تو در مقابل آلودگی‌ها و حقارت‌هایی که به اسم "تفاوت فرهنگی" به خوردمان می‌دهند سکوت کنیم. آیا برای تفاوت فرهنگی نباید یک میانگین و حداقلی قائل شد؟

  • این یادداشت هم برای دوست نادیده‌ ف.م. سخن که جویای حال شده بود.
  • Friday، February 26، 2010

    تویوتا در آمریکا

    آمدن مالک اصلی تویوتا (Akio Toyoda) به آمریکا و اعترافات و معذرت‌خواهی‌اش به‌خاطر مشکلات فنی (ترمز) تویوتا، در خود چند نکته درخور توجه دارد که اصلی‌ترین‌اش "رابطه‌ی قدرت در اقتصاد" است. واقعاً چه قدرتی جز آمریکا قادر است بزرگ‌ترین تولید‌کننده‌ی اتوموبیل امروز جهان را از دربارش بیرون بکشد و تلویحاً در اذهان عمومی محاکمه کند؟ وقتی ابرقدرتِ جهان می‌بیند چطور اوضاع اقتصادی تولیدکنندگان خودی خراب است، طبیعی است در کار آن‌ها که دارند پیشی می‌گیرند اخلال کند و برای‌شان حدوحدود بگذارد...

    تویوتا نیز چون راه و رسم اقتصاد و رمز ماندگاری در صدر آن -که چیزی جز مصالحه با قدرت نیست- را می‌داند، به‌جای گردن‌افراشتن‌ها و گردن‌کلفتی‌های ایدئولوژیک و جهان‌سومی، با گردنی کج راهِ "عذرخواهی" و پرداختِ به‌موقع باج سیبیل را برمی‌گزیند تا با کم‌ترین هزینه‌ی ممکن، از مهلکه‌ای که ارباب قدرت پیش پایش گذاشته‌اند، بگریزد.
    فهم امروزی اقتصادی و راندن در راسته‌ی روابط قدرت تعریفی‌ست برازنده‌ی آن‌چه تویوتا کرد.

    Thursday، January 14، 2010

    سالگشت ایرج عماد

    شنبه‌ی گذشته، شب‌هنگام، مراسم سالگرد -یا نخستین سال‌مرگ- ایرج عماد برپا شد؛ در کتابخانه‌ی نورت‌یورک. در این مراسم، راجع‌به کارهای مثبت ایرج صحبت شد؛ همین‌طور موسیقی زنده‌ای و اغذیه و شرابی. خلاصه از فاتحه‌خوانی و خرما و حلوا و شله‌زرد خبری نبود!
    یادبودِ ایرج عماد، گذشته از احترام به کسی که در فضای فرهنگی جامعه‌ی ایرانی فعال بود، فرصتی بود برای تجمع کسانی که دستی در قلم و سری در اندیشه دارند. دیدن دوستان در این زندگی پرمشغله‌ی تورنتو غنیمتی است خودش.
    بدون قضاوت در محتوای گفته‌ی آن‌چه بعضی حضار در این مراسم ایراد کردند، طرز برگزاری مراسم مدرن و احترام‌آمیز بود و نشان داد ایرانی‌های اهل کتاب تورنتو، از لحاظ سطح و فرهنگ، یک سروگردن از خیلی از ملیت‌ها بالاترند.
    تأسف بزرگ در این است که در قرن بیست‌ویکم، در کهن‌دیار ما نظامی حاکم است که به قرن‌ها پیش تعلق دارد و در هر نقطه‌ای از کره‌ی خاک که باشیم، داغ ننگی است بر پیشانی ما!

    Sunday، December 13، 2009

    نهضت روسری و نافرمانی مدنی

    این حرکتی که تعدادی از فعالین سیاسی مرد -در حمایت از دانشجوی دربند مجید توکلی- به‌راه انداخته‌اند و مورد حمایت خیلی‌ها قرار گرفته، مصداق بارز "نافرمانی مدنی" و به‌قولی مبارزه‌ی منفی است. این‌که در تظاهرات‌های رسمی حکومت -که جای سربازهای وظیفه، عمال نظام و دانش‌آموزان است- مردم دقیقاً برعکس شعار "وزیر شعار" را تکرار می‌کنند*، یا هر چقدر حجاب اسلامی می‌خواهد زنان را در خود بیش‌تر فروببلعد، روسری‌ها عقب‌تر می‌روند، همه فرآورده‌های تفکر "نافرمانی مدنی" هستند. بر خلاف نظر بعضی که نافرمانی مدنی را روشی انفعالی می‌دانند، نافرمانی مدنی برخوردی‌ست عملی و قاطع و دهن‌کجی‌ای‌ست آگاهانه به مفاد ایدئولوژیک سیستم حاکم.

    "نافرمانی مدنی" روشی ایدئولوژیک نیست، از این رو، "هر کسی از ظن خود" یار آن می‌شود. برای مثال، همین روسری‌سر‌کردن مردها در اعتراض به دستگیری مجید توکلی دلایل مختلفی دارد، زیر چتر یک هدف. بعضی به توهین خبرگزاری فارس به نفس حجاب اعتراض دارند، بعضی به وجود حجاب اجباری در جامعه؛ هر دوی این دونگاه متضاد اما یک هدف را نشانه می‌گیرند: اعتراض به دستگیری مجید توکلی. همین است که مشی مبارزه‌ی "نافرمانی مدنی" می‌تواند در جامعه‌ای پویا با دیدگاه‌های مختلف عملی شود... و این ویژه‌گی و کارآیی، آن‌را از دیگر مرام‌های سیاسی-مبارزاتی یک سروگردن بالاتر نگه می‌دارد.

    توضیحات:
    * این ویدئو گواه و گویای حرف است: [+]

    Friday، December 11، 2009

    تایگر وودز و مسئله‌ی سیاهان در آمریکا

    Tiger Woodsدر آمریکا یک سیاه‌پوست باید خیلی خوش‌شانس باشد که اگر به بالاها رسید، به لجن نکشندش. نمونه می‌خواهید: از مالکوم ایکس و لوترکینگ بگیرید تا برسد به مایک تایسون، مایکل جکسون و همین آخری تایگر وودز. آدمی که در پشت این‌گونه ماجراها دنبال "توطئه" بگردد شاید به بدبینی متهم بشود، اما ندیدن رابطه بین افراد و تشابه در نحوه‌ی فروافتادن آن‌ها از اوج نیز کورچشمی‌ست. مثالی بزنم تا کمک کند به فهم مغزه‌ی حرف: قبول که عمده‌دلیل سلطه‌پذیری ملت‌های شرق، عقب‌مانده‌گی و خوی‌وخصلت تسلیم‌گرای خود آن‌هاست، اما در این بین نباید نقش سلطه‌گر را از یاد برد و او را تبرئه کرد. اگر می‌خواهیم مسئله را درست ببینیم، بایستی نوعی توازن در ابعاد ماجرا برقرار کرد.

    وضعیت تایگر وودز در ورزش گُلف -اگر بشود اسم‌اش را ورزش گذاشت-، منحصر به خود او است. تایگر وودز ورزشگار بسیار ماهر و بااستعدادی‌ست که توانست گلف را از قلمرو مشتی پیروپاتال و لژنشین بی‌خاصیت، به درون جامعه‌ بکشد و برایش مخاطب‌های مردمی فراهم کند. خوش‌تیپی او باعث شد که برای اولین بار زنان نیز به این ورزش -لااقل به تماشایش- راغب شوند. تایگر وودز گلف را از ورزشی پرهزینه، به ورزشی پرسود بدل کرد. خود او حدود سالی صد میلیون دلار درآمد دارد (داشت)، حالا حساب کنید از قِبل او، برگزارکنندگان، تبلیغات‌چی‌ها و پشتِ صحنه‌ای‌ها چقدر پول می‌سازند؟ برای ارزیابی اهمیت و مقدار تأثیر او در دنیای گلف، دانستن همین یک نکته کافی است که در هر تورنومنتی که شرکت نمی‌کرده، بازدهی مالی آن تورنومنت به نصف می‌رسیده. تایگر وودز نه یک گلف‌باز، که اسطوره‌ی گلف است.

    قضایایی که برای او این‌روزها پیش آمده (بخوان آورده‌اند) -که چیزی بیش از خاله‌زنک‌بازی‌های مجلات و رسانه‌های زرد و اخلاق‌گرایی و خوراک‌دهی تبلیغاتی نوع آمریکایی نیست-، این آدم را کامل زیر ضرب گرفته و به حاشیه رانده، طوری که امروز اعلام کرده تا مدتی از این ورزش کناره می‌گیرد. این که سرنوشت گلف بدون تایگر وودز -حالا برای مدت کوتاهی حتا- چه می‌شود بماند به عهده‌ی مفسرین امر؛ حرف این است که در دنیای آمریکایی، یک موقع هست که به اوج نرسیده، با سر پرتاب می‌شوی به قعر، به‌ویژه اگر رنگین‌پوست باشی. حالا ببینیم سرنوشت بوراک اوباما چه خواهد شد!

    Wednesday، December 02، 2009

    Garfunkel در کنسرت

    Art Garfunkelامشب Art Garfunkel در Richmond Hill Center برنامه دارد. کنسرت کوچکی خواهد بود که از هشت شب شروع می‌شود و باید لااقل نیم‌ساعتی زودتر آن‌جا بود.
    بلیط را -اگر هنوز مانده باشد- می‌شود از این‌جا خرید: [+]
    * Art Garfunkel و Paul Simon گروهی نیویورکی بودند به اسم Simon & Garfunkel که ترانه‌های خاطره‌انگیزی ازشان به‌جا مانده؛ مخصوصاً این‌ها:
    Sound of Silence - Scarborough Fair - El Condor Pasa - The Boxer - ...

    Wednesday، November 11، 2009

    این‌را مهربانی در فیس‌بوک گذاشته است که ظاهراً از صادرات ادبی و تا بخواهید قصار جناب شاملو است:
    «هنر شهادتی است از سر صدق : نوری که فاجعه را ترجمه می کند تا آدمی حشمت موهون اش را باز شناسد.»

    من‌که نفهمیدم چه می‌گوید... هر کس فهمید، جان مادرش توضیح بدهد ما هم روشن بشویم!

    Sunday، November 08، 2009

    نکته: ادبیات خشن سوسیالیستی

    بدترین شکل خشونت بعد از قتل نفس، در کلمات است. من دیده‌ام که چطور خشونت کلامی فرد را به قفس حاشیه‌نشینی پرتاب می‌کند؛ دیده‌ام چطور او را تا سال‌ها ناکار می‌کند و در افسردگی محض از پا می‌درآورد.
    کسانی که با فهمی باز و نگاهی "خارج از گود" و فارغ از موضع‌گیری، ادبیات سال‌های انقلاب (بعد از پیروزی) را خوانده‌اند، چه کتاب و چه نشریات، عمق خشونت هولناک زبانی را با تن‌لرزه‌های‌شان حس کرده‌اند. من با انقلابیون دیروز، با آن‌ها که گیسی سپید کرده‌اند و قوز درآورده‌اند، ولی هم‌چنان در میدان جنگ‌های ممسنی به سبک دون‌کیشوت به جنگ آسیاب بادی می‌روند و در باب سینه‌سپرکردن‌های‌شان در مقابل ارتش تا دندان مسلح شاه رجز می‌خوانند و داستان‌سرایی می‌کنند کاری ندارم... این‌ها را باید به حال خود گذاشت، چه گامی بیش تا خانه‌ی سالمندان فاصله ندارند!

    آزادی‌‌ای که ادبیات سوسیالیستی تبلیغ می‌کرد، مصداق کامل ضدیت با آزادی بیان بود. ادبیات سوسیالیستی -که خطی‌ست موازی با ادبیات فاشیستی-، با انگ‌زدن و لجن‌مال‌کردن هر پیکر و ندای مخالف، آن‌ها را به حاشیه‌ی حذف می‌راند. در دایره‌ی ادبیات سوسیالیستی، جایی برای حضور دگراندیشان نیست؛ نه این، که جایی برای پذیرفتن احتمال اشتباه ایده‌ی خود هم نیست. با تمام این توضیح، شوربختی این‌جاست که اگر چپ ایرانی را از چارچوب سوسیالیسم بیرون بکشی، وِرد ناپدیدشدن‌اش خوانده‌ای... و سوسیالیسم، بستر فکری همه‌ی انقلاب‌های قرن گذشته بود.

    Thursday، November 05، 2009

    Persian Empire

    دیشب شبکه‌ی "تاریخ" مستندی پخش کرد در باره‌ی مهندسی جنگی و کشورداری هخامنشیان که به‌گمانم، خون غرور زیر پوست هر ایرانی می‌دواند. تکه‌هایی از فیلم را پیدا کردم که دیدن دارد، به‌ویژه برای اطلاعات تاریخی و فهم بهتر از آن‌چه بوده‌ایم:



    کسی اگر کامل این مستند را گیر آورد، خبر بدهد.

    :: نقل بخشی از يادداشت‌‌، با ذکر نام نويسنده و لینک به منبع، بی‌اشکال است. ::
    :: Copyright © 2004-2007 www.MajidZohari.Com All Rights Reserved ::
    Built & Designed by M. Zohari