دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۷

درگذشت ریچارد رایت

همین صبح بود که شنیدم ریچارد رایت -نوازنده‌ی کیبورد پینک فلوید- فوت کرده. 65 سالش بوده... و انگار سرطان بوده که دمار از روزگارش درآورده.
65 سال این‌روزها سنی نیست که ته خط کسی حساب شود. میانگین سنی خیلی کشورها هشتاد را هم رد کرده. ولی خب چوب‌خط عمر من و تو که این‌ چند خط را می‌خوانی، مال هر کدام ما، قدی دارد و هر خطی که افق روی آن انداخت، ممکن است که همان آخری باشد؛ غیر از این است؟

یاد هر کس که کار خوبی در امتداد خط‌خوردن چوب‌خطش کرده را باید گرامی داشت. البته "باید"ی در کار نیست؛ بهتر است بگویم "بهتر است". ریچارد رایت هم یکی از همین خط بود که یادی برای‌مان گذاشت و رفت...

پی‌نوشت:
من این کهنه‌قطعه را میان کارهاش بیش‌تر می‌پسندم. تکراری است البته... که تو به تکراری‌بودن لحظه‌های عمرمان ببخش!

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

به ایرانی‌ها باید راحت ویزا داد؟!

من خواننده‌ی هفته‌نامه‌های رایگان فارسی تورنتو نیستم، ولی وقتی مثلاً در چلوکبابی در انتظار غذا نشسته‌ام و چیز دیگری برای وقت‌کشی نیست، در آن‌ها ورقی می‌زنم. درست در یک‌همچین وضعیتی بود که چشمم خورد به مطلبی در نشریه‌ی (به گمانم) سلام تورنتو . این مطلب "اعتراضی جمعی بود به ندادن روادید به ایرانی‌ها از سوی سفارت کانادا". به آنی، قضیه‌ مثل ویروسی تمام ذهنم را اشغال کرد و تاری شد که تمام مخم را در خود فروبلعید! با این وجود، هر چقدر با خودم کلنجار رفتم، میزان درکم قد نداد که حرف این دوستان چیزی است توی مایه‌های حساب یا که...
من مثل قدیم حوصله‌ی وراجی وبلاگی ندارم و اسهال قلمی‌ام مدت‌هاست که به یبوست نوشتاری تبدیل شده؛ برای همین -با تلاشی شبیه دست‌وپا زدن- مختصر و مفید می‌نویسم که سردرد موروثی و مزمن‌تان گردن من نیافتد: هر چند مخالفتی با ویزادادن به هم‌میهنان داخل ایران ندارم، اما طبعاً در این راه تلاشی هم نمی‌کنم؛ یعنی دلیلی برای این کار نمی‌بینم. واقعاً چرا من باید از وقت و نیروی خودم بزنم تا کسانی را به این‌جا بکشانم که چشم دیدن همدیگر را ندارند و از راه نرسیده، می‌شوند شاخ برای یکدیگر و واسه‌ی هم -گاه و بی‌گاه- شاخ‌وشانه می‌کشند؟ این ناسیونالیسم بچه‌گانه کجایش با منطق طبیعی آدمیزاد جور درمی‌آید که یکی مثل من را بتواند قانع کند؟ من‌که عقلم قد نمی‌دهد به جان شما...

جالب‌تر از همه نورچشمان نورسیده‌ی این‌روزها هستند که از هر چند نفرشان، درصدی عمده‌ لچک به سر دارند و "حاجی‌آقا"هاشان نیز دهانی دارند دوازده‌ماه سال روزه!

در باره‌ی تنش‌ها و واکنش‌های مهاجرت -البته از جنس تا مغز استخوان ایرانی‌اش- من ترجیح می‌دهم که داستانکی قلمی کنم (البته در حد بضاعت ناچیز خودم) که ماندنی‌تر است و بهتر ادای مقصود می‌کند... تا این‌که به چاه دراز درازگویی‌های ملال‌آور بیافتم و هی بحث تولید کنم پشت بحث و تا بخواهید فرسایش...
این‌قدر وقت زیاد داریم که بنشینیم پای مصاحبه‌ی سی‌ان‌انی احمدی‌نژاد؟ باورش کمی سخت است!

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۷

عمیق و عمیق‌تر...

تمام عمر دست‌وپا می‌زنیم که "عمیق‌تر" شویم و به خیال خود "عمیق بیاندیشیم"، ولی غافل که عمق‌گرفتن، فقط ما را از رسیدن به سطح آب و نفسی تازه کردن در هوای سالم دور -و بهتر است گفت دورتر- می‌کند! ما مردمان عمیق، با دست خود خوشبختی را در عمیق‌ترین چاله‌ی دنیا مدفون می‌کنیم و با خاطره‌اش خوشیم که "شاهکار" کرده‌ایم و از آن خاطره‌، تاریخ‌ها به تخیل قلم می‌آوریم و به هنر ناکرده‌ی خویش -تا عمر هست- دل خوش می‌کنیم. ما اما هر لحظه‌ پس از لحظه‌ا‌ی تلف‌شده، بیش و بیش‌تر به عمق منجلاب می‌رویم؛ ما سرازیرشده‌گان به منجلاب عمق... ما عمیق‌ترین عمیقان عالم...