چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

ايدز و فرضيه‌ی دست‌سازبودن آن

مستند کوتاهی دیدم در باره‌ی ايدز (مستند که چه عرض کنم!) که مدعی شده بود ويروس منجر به ايدز (HIV) را در لابراتوآرهای غرب (آمریکا) برای جلوگيری از رشد جمعيت غير سفيدپوست‌ها ساخته‌اند. کاری به درستی يا نادرستی این فرضيه ندارم؛ در باره‌ی اصل موضوع نکاتی به ذهنم می‌رسد که بد نمی‌بينم مطرح‌شان کنم:
1- اين‌که ادعا می‌شد ويروس ايدز از راه ميمون‌های سبز به انسان منتقل شده فرضيه‌ای است که امروزه رد شده. دليلش اين است که در بدن ميمون پادتنی وجود دارد که جلوی گسترش HIV در خون را در همان مراحل اوليه می‌گيرد. کاری که دارد می‌شود اين است که از روی همين پادتن، واکسن ايدز را بسازند. خلاصه اين‌که خود فرضيه‌ی انتقال ویروس از حيوان به انسان پا-در-هوا مانده است.
2- بعد از اين‌همه سال، تازه دارند راه‌های انتقال ويروس را کشف می‌کنند! مثلاً تا همین چندی پيش نمی‌دانستند که هشت درصد امکان وجود دارد که ويروس از راه سکس دهانی انتقال پيدا کند. شايد هم نمی‌خواسته‌اند دنبالش بگردند؟
3- اگر میانگين ابتلا تا مرگ بيمار قبلاً حداکثر چیزی حدود دو سال بود، الان اين مدّت بين ده تا بيست سال تخمین زده می‌شود. نگاه کنيد به مجيک جانسون (Magic Johnson) -قهرمان بسکتبال آمریکا- که از سال نود و يک ناقل ويروس است. به همین خاطر، بيماری به جای اين‌که راه حل نهايی پيدا کند و مداوا بشود، شده است منبعی مطمئن که درآمدی سرشار را روانه‌ی جيب غول‌های داروسازی جهان می‌کند. شايد کسی نداند که شرکت‌های داروسازی، از تشکيلات اسلحه‌سازی بيش‌تر پول می‌سازند و از آن‌ها به مراتب بی‌رحم‌تر هستند.

همين دیگر. البته نبايد زياد بدبين بود! گاه خود را به خريت‌زدن برای آدم بهتر است!
اين‌جا که بوی سياست به خودش می‌گيرد، خيلی از وبلاگ‌نويس‌ها -مخصوصاً آن‌ها که درون مرز هستند- جرئت نمی‌کنند اين‌طرف‌ها آفتابی بشوند. طبيعی هم هست. اين‌قدر با اخبار سياسی از همه طرف بمباران می‌شوند که همین وبلاگ‌ها فقط برای‌شان به عنوان "جای فراغت" باقی مانده؛ اين‌ها هم اگر تمام مدّت بزنند توی خط سياسی که ديگر واويلا!
بدی دیگر يادداشت سياسی اين است که آدم وادار می‌شود به درازنويسی. هر چه من از ورّاجی قلمی گريزانم، باز گاه گريبانم را می‌گيرد!
ولی خب گاهی نوشتن از سياست اجتناب‌ناپذير است، حتا برای منی که ميانه‌ی چندانی با آن ندارم. لحظاتی هست که آدم نمی‌تواند سکوت کند و وادار می‌شود به حرف زدن... گاهی حتا فريادکشيدن!

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

اگر آمریکا حمله کند...

پاسخ من به نظرخواهی "گوشزد"

گفتم حالا که مجلس خودمانی است، در باره‌ی اين نظرخواهی من هم چيزکی قلمی کنم، با کمی سيرداغ-پيازداغ اضافه:

اوّل- اگر جنگی دربگيرد -که اميدوارم نگيرد- خيال‌تان تخت که کسی از خارج از کشور، به جبهه‌های حق عليه باطل نخواهد پيوست. آن‌هايی که اعتقادی به حفظ اين نظام ندارند که تکليف‌شان از اوّل مشخص است، آن‌ها که دارند و می‌گويند یا پنهان‌اش می‌کنند امّا، تکليف‌شان به مراتب مشخص‌تر است: وقتی طرف در وضعيتی که خبری نيست، فلنگ را بسته و حاضر نيست در سيستم حکومتی مورد قبول و دلخواهش زندگی کند، جنگ که بشود، اگر کلاهش هم بيافتد آن‌طرف‌ها آفتابی نخواهد شد!
پ.ن: يکی از ثمرات گرانقدر انقلاب اسلامی، ريشه‌کن‌کردن نسل آرمان‌خواهی در ايران بود. طرفه اين‌که در آن خاک و در ميان آن خون و تبار، اگر يک‌ فقره آدم آرمان‌خواه مثل چریک‌ها و امثال جزنی، احمدزاده، پویان... و گلسرخی پيدا کرديد، بياوريد جايزه‌ی نقدی دريافت کنيد! هر کس هم که خودش را در آن خط نشان می‌دهد، دارد وانمود می‌کند و فقط شعار می‌دهد... و خلاصه دستی از دور بر آتش دارد. شما باور نکنيد!

دوّم- اگر کسی يک‌وقت خواب‌نما شد و همين‌جوری هوس کرد پوتين پا کند و بزند به جاده‌ی تفنگ‌بازی... و مش‌قاسم‌وار سوار قاطرش بشود برود جنگ ممسنی ، خيال‌اش تخت که خيلی زود سرخورده خواهد شد. دليل‌اش روشن است: اصلاً سرباز آمريکايی‌ای به آن خاک پا نخواهد گذاشت و اصولاً جبهه‌ای وجود نخواهد داشت که کسی بخواهد به صفوف آن بپيوندد. آمریکا از آن‌جا که می‌داند نجس است و نبايد پایش را روی خاک مقدس اسلامی‌مان بگذارد، دو تا ناوش را پارک می‌کند در اقيانوس هند و از همان‌جا شروع می‌کند به روبوسی با تأسيسات نظامی حضرات.
پ.ن: توصیه‌ام اين است که دوستان اگر امکان‌اش را دارند، گاهی نگاهی به کانال ميليتاری آمریکا (Military Channel) بياندازند. خيلی آموزنده است به جان شما! تصور کلاسیک آدم از رو-در-رويی جنگی را به‌دقيقه‌ای کن‌فيکون (با لهجه‌ی فصيح قزوينی: کون‌ف‌يه‌کون!) می‌کند.

در آخر و کمی جدّی‌تر: عامل تحريک آمریکا چيزی نیست جز فن‌آوری اتمی جمهوری اسلامی. اگر ماشين جنگی عمو سام به‌کار بيافتد، تا همه‌جا را شخم نزند نمی‌ايستد. کاری اگر می‌خواهيم بکنيم، الان موقع‌اش است... که فردا قطعاً دير است.

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵

Cats in the Cradle by Harry Chapin

ترانه‌ی ماندگار Cats in the Cradle، کار خواننده‌‌ی فقيد آمريکایی هری چپين (Harry Chapin, 1942-1981) چنین آغاز می‌شود:
My child arrived just the other day
He came to the world in the usual way
But there were planes to catch and bills to pay
He learned to walk while I was away
And he was talkin' 'fore I knew it, and as he grew
He'd say "I'm gonna be like you dad
You know I'm gonna be like you".[+]
در آغاز این ترانه -که شعری‌ست از همسر هری و زنده اجرا می‌شود- هری می‌گويد «اين ترانه عجيب من را از مرگ می‌ترساند»... و شگفت اين‌که چندی بعد، در جولای 81، در راه کنسرت تصادف می‌کند و ...
ترانه بعد از سی‌سال از نخستين اجرا، هنوز زنده و تازه است و توسط ديگران باز خوانده می‌شود. اجرای جالبی از آن پرداخته‌ی Ugly Kid Joe -از گروه‌های معروف هاردراک/هوی‌متال دهه‌ی نود- است؛ یک اجرا هم کار تازه‌خوننده‌ای‌ست گمنام، امّا با صدايی محکم.

به این می‌گويند "گفت‌وگوی تمدّن‌ها"!

آقای حسين درخشان که چون حجت‌الاسلام دکتر خاتمی از دانش‌آموختگان مکتب زعيم عاليقدر انقلاب هستند، اعتقاد راسخ دارند به "صدور انقلاب" و "گفت‌وگوی تمدّن‌‌ها". البته ايشان از راه گفت‌وگو است که اقدام به صدور انقلاب به ممالک کفر می‌نمايند که اين نوآوری، در جای خود شايسته‌ی تقدير است.
انصافاً با وجود اين‌همه مشغله‌ی اتمی، گمان نمی‌رفت که ديگر وقتی برای ايشان باقی بماند که به مسئله‌ی فولکلور انقلابی نيز بپردازند. بنابراين، جا دارد که همين‌جا به اين برادر رزمنده يک خسته نباشيد جانانه تقدیم کنيم که چنين از فرهنگ و آبروی اين مرزوبوم پاسداری می‌کنند! به پدر ايشان حاجی آقا درخشان نيز خسته نباشيد ويژه عرض می‌کنیم که با تمامی مشغله‌ی بازار، تا اين حد وقت روی تربيت بچه‌شان گذاشته‌اند!

  • به قلم ديگر مزاحمين: شوخلاگ (7)، سرکلانتر: خودم!
  • یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

    اسلام يا اسلاميسم؟

    اسلام دینی است چون ديگر اديان... و پيروان خود را دارد. اين دين، به مثابه باوری معنوی، کارکردی درونی دارد و مربوط می‌شود به حوزه‌ی خصوصی انسان. اسلام -چون هر دينی- می‌تواند مورد پذيرش انسان قرار بگيرد یا نگيرد (لا اکراهَ فِی‌الدّین)، چون هر دينی قابل نقد و بررسی است، امّا صِرف اعتقاد به اسلام -چون اعتقاد به هر دين دیگری- هيچ جای نکوهش ندارد. به عبارتی، خطای افراد ضدّ دين اين است که باورمندی به اديان را "جرم" بشر تلقی کرده، نسبت به آن رويه‌ای توهين‌آميز در پيش می‌گيرند! شرط اوّل اعتقاد به پلوراليسم، آزادگذاشتن انسان در انتخاب باورهای فردی اوست که دين‌داری (يا بی‌دينی حتا) از آن‌‌جمله است. از لحاظ فلسفی نيز "اصرار به تغيیردادن افراد"، نشان‌گر خوی استبدادی و تمامت‌خواه در آدمی‌ست.
    باوری که با تقلید به‌دست آيد، ماندگار نيست. انسان را باید آزاد گذاشت تا با ابزار "عقل نقّاد"، در داده‌ها تجسس کند و به "خودانديشی" بپردازد و پيرامون را خود فهم کند. به تکرار: اصرار در تغيیر ديگری، چه تغيیری مثبت باشد چه منفی، کاری‌ست غلط.

    امّا خطای ديگر اين است که بعضی از باورمندان به اسلام -و نيز عدّه‌ای از فرصت‌طلب‌ها-، هر کس را که "اسلاميسم" را به نقد کشید، به "دين‌ستيزی" متهم می‌کنند! "اسلاميسم" در واقع ايدئولوژی‌ای بنيادگراست، در پی تغيير* همه‌جانبه‌ی محيط و ديگر انسان‌ها، با رويکردی واپسگرا. اسلاميسم از لحاظ مبانی فلسفی، با زندگی به سبک غربی و فکر تجدّد در ستيز است. ايده‌آل اسلامیسم، روی‌آوری به مشی زندگی صدر اسلام است! ابزار برخورد اسلامیسم با ديگر طرزفکرها نيز قهر‌آميز و خشونت‌بار است، به همين لحاظ، با تبادل نظر و مسالمت‌زيستی در تضاد قرار می‌گیرد.
    اين ايدئولوژی -بر حسب سوابق- نياز به معرفی چون منی ندارد. فرق اساسی "اسلام‌گرايی" (اسلامیسم) با "تدّين" (باور به دين به مثابه معنویت) نيز بر کسی پوشيده نيست. این يادداشت از آن جهت نوشته شد تا جلوی سوء برداشت مسلمانان متديّن و بيش از آن جلوی سوء استفاده‌ و اتهام‌زنی‌های عدّه‌ای فرصت‌طلب دودوزه‌باز را بگيرد.

    *نفس "تغيير" با "تحوّل" فرق دارد و نبايد اين‌دو را يکی فرض کرد. در اين باره قبلاً نوشته‌ام: تفاوت "تغيير" با "تحوّل"

    جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

    چرا بايد احتمال حمله‌ی آمریکا را جدّی گرفت؟

    در اين روزها، واقعاً بايد دچار کورچشمی شده باشيم اگر دندان‌تيزکردن‌های نظامی آمریکا برای ايران را نبينيم! چنان‌چه می‌دانيد، روش غرب برای حمله‌ی نظامی، نخست "آماده‌کردن اذهان عمومی از طريق رسانه‌ها" است. جنب‌وجوشی که اين‌روزها در رسانه‌ها شاهديم، خود گويای همه‌چيز است...

    فرصت‌طلبانی که رشد مغزشان در همان مرحله‌ی جنينی متوقف مانده، فکر می‌کنند با نفوذ به بعضی از رسانه‌ها (مثل CBC و TVO) و ناسزاگفتن به آمریکا، گرهی از گره‌های کار آن ملّت باز می‌کنند. اين افراد یا واقعاً آن‌چه توصيف شد هستند، يا سرشان در جايی بند است که خبر نداريم! کاری که اين افراد می‌کنند، دقيقاً صدور جواز حمله‌ی نظامی آمریکا به ميهن‌مان است. چيزی که آمریکا اين روزها شديداً به آن نياز دارد اين است که ثابت کند دارد تهدید می‌شود.

    طرف -بر حسب شغل ژورناليستی که دارد- آمده گوشه‌ای از "زير پوست شهر" و واقعيت‌های موجود جامعه‌ی ایران را نمايش داده، به جای اين‌که به‌ خاطر اين روشنگری از او قدردانی کنند، مثل مور و ملخ ريخته‌اند سرش به اين بهانه که "تو داری گزک می‌دهی دست دستگاه نظامی آمريکا"! اين‌ها درست همان کسانی هستند که از طريق "امدادهای بورسيه‌ای" پرتاب شده‌اند به دانشگاه‌های غرب (به‌خصوص کانادا) و از همان روز اوّل، چمدان‌شان را باز نکرده، گشته‌اند دنبال "منبر" و شروع کرده‌اند به تبليغات برای جمهوری اسلامی، مخصوصاً پروژه‌ی اتمی آن. چون با برنامه آمده‌اند، با همان امکانات دانشگاه‌های از-همه‌جا-بی‌خبر کانادا، با ايجاد شبکه، بلافاصله برای خودشان تريبون درست کرده‌اند و بعد وارد رسانه‌های غربی شده‌اند. نتيجه اين‌که تا به حال اکثر برنامه‌هايی که در تلويزيون‌های دولتی کانادا در باره‌ی ایران تولید و پخش شده، کار همين دار و دسته بوده است و درست در راستای اهداف‌شان. کسی هم که ساز مخالف بزند -يا حتا باب ميل‌شان نزند- بی‌معطلی سرکوب و مرعوب و بايکوت می‌شود.
    اين افراد با منحرف‌کردن ذهن‌‌ها به ناکجاآباد، در واقع تمام تلاش‌شان اين است که کسی اصل قضيه را نبيند. موضوع اين است که بهانه‌ی آمریکا برای تجاوز نظامی به ايران نه نقض حقوق بشر در آن کشور، که در اصل "توليد سلاح هسته‌ای" و تهدیدی است که از طريق آن متوجه آمريکا و جهان غرب است. واقعاً فهم اين مسئله اين‌قدر سخت است برای عدّه‌ای، يا منافع‌‌شان اجازه نمی‌دهد چشم به واقعيت باز کنند؟

    تاریخ را که برگ بزنی، به‌روشنی جای پای ندانم‌کاران خودی را می‌بينی. به واقع تاریخ ايران مصداق کاملی‌ است از اين نغزگويی: "از ماست که بر ماست". هميشه دست کاسه‌ليس‌های داخلی، پای اجنبی را به داخل باز کرده است. از تازیدن تازيان به ایران ساسانی و نقش قبلی سلمان فارسی در تئوريزه‌کردن اسلام و خوش‌آمدگويان داخلی بگیريد، تا ندانم‌کاری محمّد خوارزم‌شاه در برخورد با فرستاده‌گان مغول و برانگيخته‌شدن آنان، و نوکری درباريان و شعرا برای ترکان مهاجم تا قضيه‌ی سقوط اصفهان در دوران شاه سلطان حسين صفوی که سخت عبرت‌آموز است، یا فتواهای آخوندی که منجر به پاره‌پاره‌شدن خاک ميهن‌مان در دوران قاجار شد، یا تهديدهای تلويزيونی آيت‌الله خمينی در اوان انقلاب که صدام را هدف خود داشت و بعدش "دفاع مقدّس"... همه و همه با همياری خودی‌ها ممکن گشت.

    نتيجه‌ی سخن: آمريکا که بيايد، "نه از تاک نشان می‌ماند، نه از تاک‌نشان"! در اين موقعيت و لحظات، بايد تمام کسانی که دل در گرو ایران دارند، با هر مرام و عقيده‌ی سياسی، در کنار هم راهی بيانديشند که جلوی تجاوز نظامی آمريکا را بگیرد. فردا شايد خيلی دير باشد...

  • اين را هم ببينيد: Stop Iran War
  • پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

    کمی در باره‌ی "زيبايی"

    داشتم به موضوع "زيبايی" فکر می‌کردم و اين‌که چقدر تابع "قراردادهای اجتماعی" است. تعريف "زيبايی" را می‌شود در ادبيات ملل و فيلم‌ها جست. فيلم‌های هاليوودی دهه‌ی سی و چهل به ما نشان می‌دهند که زن زيبا زنی‌ست سفيد، با موهای کمی مجعد و بلوند، ظريف و زنانه. شايد از دهه‌‌‌ی هفتاد به بعد بود که کم‌کم پای رنگين‌پوستان نيز به عنوان "سمبل زيبايی" به فيلم‌ها باز شد.
    در فرهنگ کلاسيک شرقی -که البته يک‌دست نيست- سليقه‌ها و ذائقه‌های متفاوتی برای زيبایی وجود دارد. مثلاً در ادبيات کلاسيک فارسی زنی زيباست که يک‌پرده گوشت داشته باشد. البته بايد حتماً سپيد‌روی باشد. در مقاطع مختلف گونه‌هایی هم آمده‌اند و رفته‌اند. مثلاً اشاراتی که به "زن تنگ‌چشم" يا چشم‌بادامی می‌شود، ممکن است پس از استيلای مغول و ترک‌نژادان و تاثیر آن‌ها بر فرهنگ ما باشد.
    در فرهنگ کلاسیک ژاپنی، بودا هميشه مردی فربه با شکمی برآمده تصوير شده است. شکم بزرگ مظهر "بزرگ‌دلی" (شهامت) و تدبير است. در فرهنگ هخامنشی و اسلامی، در هر دو، ريش نشانه‌ی مردانگی‌‌ست.

    اين فهرست را می‌شود همين‌طور ادامه داد، امّا اجازه بدهيد برگرديم به دنيای امروز:
    تصور کنيد یک ميليارد و اندی چينی، زنی را بر پرده‌ی سينما می‌بينند که حتا یک "دانه" از آن در میان‌شان وجود ندارد: زنی سفيد و بلوند. البته آن‌ها به دليل توريسم، رسانه و غيره اطلاع کافی از این‌ گونه انسان دارند، امّا اين را هم می‌دانند که خودشان چنين نيستند و نمی‌توانند باشند. اين سمبل زيبايی است که سينما القا می‌کند... و به همين شکل، عنصر "حقارت" به بدنه‌ی يک نژاد تزريق می‌شود. همين می‌شود که در تصاوير تبليغاتی سينما در چين -و نيز ژاپن-، آن‌هایی که فيلم‌های داخلی نمايش می‌دهند، چشم زن‌ها را گردتر و گشادتر از حد واقعی می‌کشند! و لابد خبر داريد که پرتعدادترین نوع جراحی زيبايی در ژاپن، گشادکردن جداره‌ی چشم‌هاست؟
    نکته‌ای که نباید از قلم بيافتد اين است که تعريف عنصر زيبايی از زمانی‌ که مديا همگانی شد تا همين چندی پيش، صرفاً شامل درصد بسيار ناچيزی از نژاد بشر می‌شده است. در اين بين، کم‌ترین جايی به سياهان داده نشده است.
    رسانه برای ما طرح و مشخصه‌(ها)ی زيبایی به ارمغان می‌آورد. رسانه به ما می‌آموزد که زيبايی چيست. رسانه ذائقه‌ی ما را عوض می‌کند. زيبايی در جهان امروز، در حد قابل توجهی، يک مد است و شاخصه‌های پايا و مشخصی ندارد.
    زندگی در مهاجرت نيز همين تأثير را دارد. من در خارج از کشور بود که برای اوّلين بار يک سياهپوست را از نزديک ديدم. تا قبل از آن زرد‌پوست و سرخ‌پوست هم نديده بودم. در شهر تورنتو -که موطن هفتادودو ملت است، به طور طبيعی، نگاه زيبایی‌شناسی انسان عوض می‌شود؛ متوجه می‌شود "زيبايی" منحصر به قالب‌های از قبل آماده‌ی سنتی-فرهنگی نيست؛ اشکال ديگری از انسان نيز می‌تواند زيبا باشد.
    ...

    چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

    چه کسانی به ماشین جنگی آمريکا سوخت می‌رسانند؟

    آدم‌هايی که ماتحت‌شان بویناک است، چون خودشان اين موضوع را خوب می‌دانند، دقیقاً خلاف آن‌چه هستند را فرياد می‌زنند تا شايد پنهان‌اش کنند. بر همين اصل، تا تقّی به توقی می‌خورد و گندی از جايی بلند می‌شود، طبق فرموده‌ی مرحوم شاعر که "چوب را که برداری، اوّل گربه‌دزده صدايش درمی‌آيد"، از "پاپ کاتوليک‌تر شده"، چنان تئاتری بازی می‌کنند که تو گویی خودشان که هیچ، روح‌شان هم از آن گند بلندشده بی‌اطلاع است! اين روزها که بازار تهدید نظامی ايران داغ است و دارد دامنه‌ می‌گيرد، از اين شمار افراد کم نمی‌بينيم؛ کسانی که کارنامه‌شان نشان می‌دهد چطور به ماشين جنگی آمریکا سوخت رسانده‌اند، امّا دقيقاً برعکس آن‌را وانمود می‌کنند!
    امّا خب ماه هيچ‌وقت پشت ابر نمی‌ماند. کسانی هم که مردم را ابله فرض می‌کنند و شعورشان را دستِ کم می‌گيرند، بعد از یک‌مدّت می‌بينند که نه مردم را، که در واقع خودشان را سر کار گذاشته‌اند. اين قضايا من را ياد حکايت بوزینه‌ای انداخت که می‌خواست ادای امام جماعت محله را دربياورد:
    بوزینه که عجيب کک توی تنبانش افتاده بود برای يک‌روز هم که شده بشود امام جماعت، رفت بازار و یک‌دست عبا و عمامه‌ی فردِ اعلا خريد و خودش را حسابی در آن پیچاند؛ نعلين‌اش را هم پا کرد و راهی مسجد شد...
    به محض ورود، نمازگزاران برخاستند و بر محمّد و آل محمّد صلوات فرستادند! "آقا" هم در حين اين‌که برای حضّار -با اداهای آخوندی- سری تکان می‌داد، رفت به سمت منبر. بوزينه امّا از منبر که داشت بالا می‌رفت، بادک بی‌پيری -مثل گوز ناغافل- يک‌دفعه وزيدن گرفت و زد زير عبای آقا و ماتحت سرخش افتاد بيرون... و همه فهميدند که نه‌خير، ايشان امام جماعت نيستند!

    حسين درخشان در همه‌جا چهره‌ای ضدّ جنگ به خود می‌گيرد. شعار زیاد می‌دهد و پروپاگان فراوان می‌کند. فکر می‌کند با چهارتا ناسزايی که نثار بوش يا خامنه‌ای می‌کند، ديگر امتحان "ضديت با جنگ" را با بالاترين نمره قبول شده است. امّا نکته‌ی کليدی اين‌جاست که او از معدودترين -و شايد تنها‌ آدمی باشد- که به تلويزيون دولتیِ کشوری غربی می‌رود و با صراحت از دستيابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی دفاع می‌کند! دفاع که چه عرض کنم، حتا آن‌را تبليغ می‌کند. هر کسی -حتا با کم‌ترين درکی از مسائل سياسی و بين‌المللی- می‌داند که عواقب چنين تبليغاتی چيست، کدام ماشين جنگی را برمی‌انگيزد و دستِ آخر دودش به چشم کدام مردم می‌رود.
    درخشان از اين شکرها کم نوش جان نکرده و اين تنها مشتی بود از خروار کارنامه‌اش. امّا به گمانم ساده‌‌انديشی باشد که ما همه‌ی اين کوشش‌های شبانه‌روزی تبليغاتی وی را بياندازیم به گردن فرصت‌طلبی، خودبزرگ‌بينی يا بی‌اخلاقی و مسائلی حسی -نه انديشيده- از اين دست. من قضاوت قبل از يقين نمی‌کنم، امّا با منطق خودم می‌توانم بگويم کسی که چنين خطر بی‌آبرويی و به‌بازی‌گرفتن منافع ملّت و امنيت کشورش را به جان می‌خرد، حکايت‌اش تنها يک "خودنشان‌دادن" ساده نيست.

    شايد بی‌ربط نباشد:
  • حسين عزيز، تو جاسوس اسرائيل نیستی! از ابراهيم نبوی

  • پرسشی از حسين درخشان و ابراز چند نکته
  • از مجيد زهری

    سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

    نوشتن از رشد و گسترش اسلاميسم (ايدئولوژی اسلام‌گرايی/اسلام تهاجمی و بنيادگرا) در غرب -مخصوصاً در کانادا-، دغدغه‌ی اصلی من نیست، ولی گاهی جريان سيّال ذهن، خود‌به‌خود ذهنم را با آن درگیر می‌کند. بهتر بگويم: هر چقدر هم که بخواهم آن‌را ناديده بگيرم، گاه مثل مگسی به دايره فکر من نفوذ کرده، اين‌قدر وز وز می‌کند تا ناچار شوم با مگس‌کشِ کلمات، يک توسری جانانه نثارش کنم!
    طبعاً آن‌چه در اين باره می‌نويسم، ترواش آنی قلم است نه کاری ريشه‌ای و پژوهشی. به هر حال، فايده‌ی همين تيپ يادداشت‌ها اين است که مارمولک‌های اسلاميست و سالوس‌های فرصت‌طلب اطراف‌شان بدانند کسی هم هست که نفس می‌کشد و از آن‌ها و عقيده‌شان بدش می‌آید.

    پ.ن: خلاصه، همه‌اش که نمی‌شود خود را به بی‌خيالی زد و از عشق و صفا نوشت، می‌شود؟!

    دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۵

    چند موضوع بديهی در باره‌ی مسلمان‌ها و غرب

    اين نکات را که الآن به ذهن من جسته فهرست‌وار می‌نويسم؛ شايد با هم‌انديشی بشود از زوايای گوناگون‌تری موضوع را ديد و به جمع‌بندی جامع‌تری رسيد.
    1- غرب اگر غرب شده، به اين دليل واضح است که انسان غربی آن را ساخته. جوامع اسلامی نيز محصول ذهن مسلمان‌ها هستند. پس،
    2- هر ملکی، آيينه‌ای‌ست که می‌شود در آن سطح رشد و شعور سازنده‌گانش را به مشاهده نشست.
    3- مسلمانان به غرب مهاجرت می‌کنند تا در شرايط انسانی‌تر و بهتری زندگی کنند. درست با همين منطق است که غربی‌ها به کشورهای اسلامی مهاجرت نمی‌کنند!
    4- باورهای مذهبی، قومی و... باعث می‌شوند که بسياری از مسلمانان نه تنها ارزش‌های غرب را نگيرند، بل‌که به آن‌ها به شکل "ضد ارزش" بنگرند. درست اين‌جاست که آن‌ها داستان قبل از آمدن‌شان به غرب را يادشان می‌رود!
    5- وقتی مسلمان می‌بیند که نمی‌تواند در بدنه‌ی اجتماع غربی جا بگيرد و مراحل طبيعی تطبيق‌پذيری را طی کند، سر ناسازگاری می‌گذارد. نخستين راه حلی که به ذهن او می‌رسد اين است: حالا که من نمی‌توانم به شکل شما بشوم و با جامعه‌‌تان بسازم، جامعه را به شکل خودم می‌کنم! اگر نمی‌توانم با زمان جلو بروم، عقربه‌های ساعت را برمی‌گردانم...
    6- تغيیر در اجتماع حق هر شهروندی است، امّا بازگرداندن آن اجتماع به سده‌ها قبل، دقيقاً زير پا گذاشتن حق شهروندی ميزبانان و سازندگان آن اجتماع است.

    شايد به اين فهرست اضافه شد، شايد هم... شمای خواننده هم اگر نکته‌ای داشتی، به آن اضافه کن!

    یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵

    رشد شدید اسلامیون در کانادا

    کسانی که در تورنتو زندگی می‌کنند و مثل من به فعل‌وانفعالات محل سکونت‌شان حساس‌اند، لابد متوجه ازدياد سريع اسلاميون (زن‌های روسری‌به‌سر و مردهای ريشو و...) شده‌اند. طبق تجربه و مشاهدات شخص من، اين رشد از شش‌سال پيش به اين سو حيرت‌آور بوده است. قبلاً کم‌تر می‌دیدی که زنی مقنعه‌ای، پشت ماشینی آخرین سيستم که از بچه‌های ريز و درشت‌اش انباشته است، در خيابان‌های شهر ويراژ بدهد. امروز اما اين عنصر جدایی‌ناپذير منظره‌ی شهر ماست. پرسش بی‌پاسخ‌مانده‌ی امثال من از اين افراد اين است: اگر با اتمسفر جامعه‌ی اسلامی مشکلی نداريد و حتا آن‌را تبليغ و توصیه می‌کنيد، چرا ام‌القرای اسلام را رها کرده به جهان پر از کفر غرب آمده‌ايد؟
    من این مسئله را "روند طبيعی" دموکراسی نمی‌بينم. مشکل من نه دين و باور شخصی افراد، که اسلاميزه‌شدن دنیای غرب است. به باور من، اين افراد با استفاده از ابزار دموکراسی، به نبرد با آن برخاسته‌اند. نمونه‌هایی چون "قانون شریعت" –که به مجلس فدرال نيز رسيده بود و در مراحل تصويب نهايی متوقف شد- به روشنی می‌گويد ويران‌کردن دست‌آوردهای مدنی-حقوقی دنيای آزاد، در دستور کار اين خط فکری است. بنابراين، نوشتن و روشنگری در اين باب وظيفه‌ی يکايک کسانی است که حقوق بشر و دست‌آوردهای دنيای متمدن را محترم می‌دارند.

    چرا کانادا؟
    چندفرهنگی کانادا در جهان غرب ممتاز است. بر خلاف اروپا، بخش انگليسی‌زبان کانادا هيچ نژادی را در مرکز خود ندارد. در همين شهر تورنتو، بيش از هفتاد درصد مردم يا متولد کانادا نيستند، يا والدين‌شان مهاجرند. از ديگرسو، سهولت اجازه‌ی اقامت و زمان کوتاه گرفتن تابعيت (سه سال)، پروسه‌ی شهروندی را خيلی خلاصه و سهل‌الوصول کرده است. قوانين ضد تبعيض کانادا نيز فرقی بين کسی که اقامت ندارد با تبعه‌های کانادا نمی‌گذارد.
    پس از يازده سپتامبر 2001، بسياری از اعراب و مسلمان‌زاده‌گان –بر اثر فشارهای قانونی و مردمی- از آمريکا به کانادا گریختند. کانادا امّا از ورود و حضور آنان استقبال کرد. آن‌چه گفته شد و نيز اقتصاد شکوفا و کمبود جمعیت، عوامل استقبال از تازه‌واردين هستند. پس از اين تاریخ، بسياری از کسانی که قصد رفتن به آمریکا را داشتند، مسير خود را به سمت شمال کج کردند.

    ذهنِت اسلامی چگونه خود را تحمیل می‌کند
    تلاش ذهنيت اسلاميست، گسترش شبکه‌ای در اجتماع و نفوذ در بدنه‌ی قدرت است. نرخ زاد و ولد بالا و روند رو-به-ازدياد (بخوان سيل) مهاجرت اسلاميون بر کسی پوشیده نیست. سبزشدن مناره‌ی مساجد –در حاشيه و متن شهرها- نيز دارد چنان سريع اتفاق می‌افتد که به گمانم از لحاظ تعداد، به‌زودی کليساها را رد کند! تفاوت مسجد و کليسا البته در اين است که از مسجد به شکل مقرّ و پايگاه تبليغ و نشر عقيده (سياسی و ...) استفاده می‌شود، نه صرفاً محلی برای عبادت.
    در ديگر سو، روی‌آوردن شگفت نسل جوان اسلاميست‌ها به رشته‌های انسانی (مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی و...) و به‌ويژه حقوق است. توليد وکيل و قاضی مسلمان از تبعات اين هجوم خواهد بود. حساب کنيد وقتی شبکه‌ای از وکلا و قضات اسلاميست در اين کشور پخش شوند، با آن پشتوانه‌ی مالی سنگين که اين گروه از آن برخوردارند، "تغيیر قانونی" در قانون اساسی به نفع ديدگاه‌های خودشان دور از دسترس نخواهد بود. پس از آن "حضور قانونی" در بدنه‌ی دستگاه سياسی و سيستم کانادا خواهد بود.
    در اين نمودار می‌بينيم که چطور سنگر پشت سنگر، آن‌هم با استفاده از خود دموکراسی، در پروسه‌‌ای کاملاً انديشيده و برنامه‌ريزی‌شده فتح می‌شود.

    تبليغات اسلامی در سطح شهر
    همين چند وقت پيش بود که به گروهی برخورديم که در بين مردم "قرآن مجانی" (به زبان انگليسی) پخش می‌کردند. اين‌ها درست در روز جشن و شادی مردم و جلوی مهم‌ترین بازار شهر (Eaton Center) بساط کرده بودند. در روز عيد قربان عده‌ای در همان مکان شتر آورده بودند و وليمه و نذری می‌دادند. اگر اين‌ها قدرتی به‌دست بیاورند، بعيد نيست که بساط زنجيرزنی و قمه‌زنی هم راه بيا‌ندازند! نشريات اين گروه‌ها از معدود نشرياتی در کانادا است که برای ادامه‌ی حيات خود نيازی به گرفتن آگهی ندارد!

    برخورد رسانه‌های ايرانی با اين مسئله
    رسانه‌های فارسی‌زبان -تا آن‌جا که من شاهدم- کم‌ترين تلاشی برای روشنگری در اين زمينه نمی‌کنند. پرداختن تمام‌مدت به مسائل درون مرز، آن‌ها را از وظيفه‌ی اصلی‌شان که بازتاب اخبار و مشکلات جامعه‌ی خودشان است بازداشته است. خب طبيعتاْ کنکاش برای خبر و تحليل مسائل محلی سخت‌تر از کپی‌کردن خبرهای تکراری از اينترنت -به هدف آگهی‌گرفتن و امرار معاش- است! نه تنها اين، که اگر در نشريات معتبر انگليسی‌زبان کانادا مثل National Post ،The Globe and Mail و Toronto Star هم نقدی بر رخنه‌ی اسلام‌گرايی در کانادا چاپ شود، واکنش اينان کوبيدن -و مثلاْ بی‌اعتبارکردن- اين نقدها به بهانه‌ی "نژادپرستی" است!
    به‌راستی مسئوليت حرفه‌ای و رسالت روزنامه‌نگاری چيست و در کجاست؟

    پ.ن: این یادداشت در هنگام گرفتاری و با سرعت نگاشته شده است. در اين باره سخن بسيار است. این وعده را می‌گذارم که در فرصت‌های آتی، موضوع را همه‌جانبه‌تر بررسم.

    شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

    ادموند اسپنسر

    ادموند اسپنسرادموند اسپنسر (Edmund Spenser, 1552-1599) از شعرای (انگلیسی‌تبار) بنام قرن شانزدهم میلادی، از هم‌عصران شاعران مشهوری همچون Wyatt ،Surrey و Sydney. به مدارس معروفی چون The Merchant Taylor’s School و سپس به Pembroke College, Cambridge رفت و به کسب مدارج دانشگاهی پرداخت. اسپنسر به سبک شعرائی چون Chaucer احترام می‌گذاشت و تا حدی نیز دنباله‌روی این استاد بزرگ انگلیسی بوده و به سبک Pastoral Poetry نیز تمایلات فراوانی می‌داشته است. از جمله زیباترین کارهایش می‌توان به The Shepheardes Calendar و The Faerie Queene اشاره داشت. شایان توجه است که بدانید نوشتارهای اسپنسر الهام‌بخش جنبش‌های مختلف در بین ایرلندیان بوده است. آرامگاه اسپنسر درWestminister Abbey در "گوشه شاعران" در جوار آرامگاه Chaucer واقع است.
    فکر کردم دیدم بد نیست، شما خواننده گرامی نیز با یک غزل از این مرد قلم آشنا شوید. البته عنایت داشته باشید که زبان اسپنسر زبان قدیمی است و برخی لغات نیز به شیوه مرسوم در قرن شانزدهم نگاشته شده‌اند. برای سهولت کار، ترجمه مدرن لغات نا آشنا را برایتان در پا نوشت به ردیف آورده‌ام.

    Sonnet 34 (1)

    Lyke a ship that through the Ocean wyde,
    By conduct of some star doth make her way,
    Whenas a storme hath dimd her trusty guyde,
    Out of her course doth wander far astray:
    So I whose star, that wont(2)with her bright ray
    Me to direct, with cloudes is overcast,
    Doe wander now in darknesse and dismay,
    Through hidden perils round about me plast(3).
    Yet hope I well, that when this storme is past
    My Helice(4)the lodestar of my lyfe
    Will shine again, and looke on me at last,
    With lovely light to cleare my cloudy grief.
    Till then I wander carefull comfortlesse,
    In secret sorrow and pensivenesse.

    Attention: Due to my lack of knowledge of "blogging", the footnote cannot be presented to you in a proper manner. My Apology to you all.

    1.An adaptation of Petrarch’s Rima 189
    2.Was accustomed
    3.placed
    4.The Big Dipper or North Star

    جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

    استفاده از تکنولوژی، در فضای دموکراتيک، با مشی واپسگرا!

    شک نکنيد که همه‌چيزمان، به همه‌چيزمان می‌آيد؛ به جان عزيزتان بدجوری هم سِت است! عضو فرهنگ عقب‌افتاده، هيچ فرصتی را برای اثبات واپسمانده‌گی خود از دست نمی‌دهد...
    بعضی - شاید بهتر است گفت بسياری- از قطعه‌فيلم‌های فارسی را که در You Tube گذاشته‌اند، به نشانی وبلاگ يا سايت خود مزیّن فرموده‌اند. يعنی وقتی فيلم شروع می‌شود، اوّل از همه آدرس تارنمای شخصی که فيلم را روی سايت گذاشته می‌آيد تا تبليغی باشد برای خودش. تو گويی پدر طرفِ مربوطه فيلم را توليد کرده است! کاری هم به حق کپی‌رايت و جعل تاریخ ندارند که مثلاً فردا کسی که به اين فيلم مراجعه می‌کند، نتواند تشخيص دهد که واقعاً اين فيلم چطور و در کجا توليد شده. گور بابای همه‌ی اين‌ها...
    خلاصه جريان فرصت‌طلبی است ديگر. قضيه، قضيه‌ی نادان‌فرض‌کردن ديگران است با يک فرق آشکار: خود طرف از همه نادان‌تر است، برای این‌که ديگران را نادان فرض کرده و خودش را عقل کل. ياد داستان تیمارستان می‌افتم که یکی از بيماران خودش را به‌جای دکتر جا می‌زند و تا مدّتی بازديد‌کنندگان را سر کار می‌گذارد، بعد معلوم می‌شود که خودش از باقی مجانين بیمارتر است!

    پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

    پيامگير اين وبلاگ جان می‌کند تا باز شود! حتا نمی‌توانم به کسانی که کامنت گذاشته‌اند جواب بدهم. دو-سه شب است که اين‌طور است. قبلش هم بهتر نبود. خوشا به روزهای Old Blogger!

    چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

    hAppy vAlentine's dAy!

    موقع ولنتاين، هيچ ترانه‌ای به اندازه‌ی کارهای Tracy Chapman (متولد 1964، اوهايو) نمی‌چسبد. یک‌نوع غم فلسفی در ترانه‌ها و صداش هست که با روحيه‌ی ما ايرانی‌ها حسابی جور درمی‌آيد. زنگ صداش را کم‌تر خواننده‌ای دارد. خودش هم انسان نازنينی‌ست.
    گشتم در YouTube چند تا از ويدئوهاش را پيدا کردم و چندباره ديدم. شما را هم دوست دارم به میهمانی‌اش ببرم:راستی، ولنتاين‌تان هم پر از عشق باد!

    باران شماره‌ی 13 منتشر شد

    اوّل اين‌که: من بايد زودتر اين مختصر‌معرفی را می‌نوشتم، چون باران 13 حدوداً ده‌روزی است که بر روی میز کارم پهن است. حالا چرا به من چپ‌چپ نگاه می‌کنيد؛ تقصير خودتان است که انقلاب کرديد و اين‌جانب را گذاشتيد سر کار گِل تحليل!

    و امّا اين شماره از نشريه را شايد بشود "جمع اضداد" نام داد. علّت نيز، نشستن کارهای جانمایه‌دار در کنار آثاری‌ است که ارزش حتا يک‌بار خواندن هم ندارند. مثلاً من واقعاً مانده‌ام که بر اساس چه معياری اين شعر در نشريه‌ای به وزن باران چاپ شده؟ يا نوشته‌ی شهرنوش پارسی‌پور که قرار است "نقد" نوشتن با دوربين -گفت‌وگوی پرويز جاهد با ابراهيم گلستان- باشد، امّا می‌زند به کوچه‌های خاطره، آن‌ هم از نوع منفی و بسيار شخصی. چند اظهار نظر عجیب هم می‌کند که با خواندن آن از قلم نويسنده‌ی به‌نامی چون او، آدم می‌ماند بخندد یا زار-زار گريه کند! برای نمونه پارسی‌پور مدعی می‌شود که «ناصر تقوايی از همينگوی بهتر می‌نويسد»(ص 101) که برای اين نظر، بايستی به او جايزه‌ی بامزه‌ترین فکاهی سال را پيش‌کش کرد! داستان‌های اين شماره نيز چنگی به دل نمی‌زنند، مگر ترجمه‌ی مرضيه ستوده از تنفس آرامِ ايوان بانين که از جمله ادبيات کلاسيک روس بايدش شمرد.
    امّا کارهای دندان‌گيری نيز در اين شماره می‌خوانیم که بر ياد انسان‌ تا دورزمان حک می‌مانند، مثل: نقش ادبيات فارسی در هندوستان از پاکسيما مجوّزی (که به گمان اين نگارنده، گوشه‌چشمی به نقش پارسی بر احجار هند علی‌اصغر حکمت داشته است) و کار یکتای هما ناطق زير عنوان ميرزا رضای شاه‌شکار که نگاهی نو است به شخصيت و کرده‌ی ميرزا رضا کرمانی. نقد خواندنی بهروز شيدا نیز از قلم نيافتد که اين عبارت پيشانی‌نشان‌اش است: راه مزار شمشير کجا است؟ .نقش اقليت‌های مذهبی در جنبش مشروطيت از ناصرالدين پروين، روشن‌فکران مشروطيت و خط فارسی به‌قلم فروغ حاشابيگی و شرق‌سازی غربی! که معرفی‌ کتابی است که سعيد مقدم به‌دست می‌دهد، از جمله مطالب تأمل‌برانگيز و آموزنده‌ی اين شماره هستند. با اين تفاصيل، می‌بينيم که مطالب مفيد مجله به مطالب کم‌تر مفيد می‌چربند.

    کار چاپ و نشر نشریه‌ای کارستان چون باران به‌راستی که سنگين و طاقت‌فرساست. از اين بابت بايد به دست‌اندرکاران آن دست‌مریزادی جانانه نثار کرد. راز ماندگاری و تداوم آن نيز -که البته واضح است و راز نيست- پشتيبانی مالی من و شماست. هر سفارش خرید باران، افروختن شمعی است در ظلمات... که بی‌شک به‌جای لعنت‌فرستادن به تاریکی، بهتر است شمعی بیافروزیم.

    سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

    نقاشی "عروسک پشت پرده"

    بزرگمهر حسين‌پور، قسمت دوّم عروسک پشت پرده‌‌ی هدايت را تصوير کرده است. قسمت اوّل را هم که لابد قبلاً ديده بوديد.
    کارش برايم جذاب است. هم در تصويرگری خلاقيت به خرج داده، هم در انتخاب نوع داستان سليقه. اميدوارم شاهد کارهای ديگری از او -و ديگران- در همين زمينه باشیم که جايش در حوزه‌ی هنر ما به‌غايت خالی است.

    و امّا اگر بخواهم با استفاده از امکانی که وبلاگ به آدم می‌دهد بزنم به جاده‌ی خاکی و خارج از برنامه حرف بزنم، دوست دارم داستان‌هایی از هدايت را فهرست کنم که خودم از آن‌ها خیلی خوشم می‌آيد. البته سليقه‌ها در مورد کارهای هدايت متفاوت و گاه متناقض است. مثلاً يک‌سری از کارهای او را که ائمه‌ی ادبيات توی سرش می‌زنند (مثل گلشیری)، به نظر من نمونه ندارند. مثلاً در آسمان ادب امروز ايران سخت بشود کاری در حد همين عروسک پشت پرده توليد کرد، برای اين‌که ژرفای نويسنده‌ای مثل هدايت ناياب است.
    من از اين‌ها خوشم می‌آيد. البته هدايت را در آينه‌ی کارهايش دوست دارم، امّا اين‌ داستان‌ها را بيش‌تر از باقی:
    1- زنی که مردش را گم کرد
    2- عروسک پشت پرده
    3- شب‌های ورامين
    4- سگ ولگرد
    5- بن‌بست
    6- زنده‌به‌گور
    7- آبجی‌خانم
    8- مرد‌ه‌خورها
    9- سه‌ قطره خون
    10- گرداب
    11- داش آکل
    12- طلب آمرزش
    13- مردی که نفسش را کشت
    ...
    مخصوصاً من به بزرگمهر پيشنهاد می‌کنم که برای کار بعدی‌اش، داستان زنی که مردش را گم کرد را به تصوير بکشد که قابل طراحی‌ست.
    يک پرانتز هم باز کنم: اگر امروز نويسندگانی به ژرف‌نگری صادق هدايت نداريم يا کم داریم، اين خود دليل روشنی است که کار ادبی در ديار ما سير نزولی داشته است.

    دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

    توضيحی بر يادداشت قبلی

    آقای علی رادبوی در پای يادداشت جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (6) اظهار نظری کرده‌اند که توضيحی را بر آن لازم می‌بينم. نخست نظر ايشان را با هم بخوانیم تا برسيم به توضیح من:
    با قسمت اول حرف‌تان موافق هستم. مارکس هم گفته که اولین انقلابات سوسیالیستی درکشورهای ثروتمند و از نظر تکنولوژی بالا مثل آلمان، انگلستان و فرانسه روی خواهد داد که بحث‌اش را در این‌جا دنبال نمی‌گیرم. ولی روی قسمت آخر حرف‌تان، آن‌هم مشخصا روی مقولهُ انقلاب سوالی دارم.
    این‌که چه تعریفی از انقلاب داریم؟ و این‌که آیا می‌توان تغییر حاکمیت در ایران را انقلاب نامید؟ و در کنار انقلابات شوروی و چین قرارش داد؟ حالا بگذریم که آن‌ها هم نشان دادند که از جائی می‌لنگیدند که کارشان به این‌جا کشید.
    ايده‌ی من نه‌تنها از جنس تئوری مارکس نيست، بل‌که مشخصاً ناقض آن است. نخست اين‌که در جهان ما، دیگر "انقلاب سوسياليستی" مد نظر مارکس رخ نخواهد داد، برای اين‌که آن‌چه مارکس از شيوه‌ی تولید و طبقات اجتماعی و رابطه‌ی کارفرما/کارگر و ارباب/رعیت ترسيم می‌کند، ديگر وجود ندارد. امروز پول عمده در دستگاه بروکراتيک در گردش است نه در کارخانه‌ها. سهام کارخانه را نيز هر کس که پول یا اعتبار داشته باشد -فارغ از طبقه و مليت و نژادش- می‌تواند شریک شود. بعد، کدام سرمايه‌دار عاقلی می‌آيد مثلاً در آمریکای شمالی زمين بزرگ بخرد و در آن ذرت بکارد؟ اگر هم بکارد، برای مدّت کوتاهی است تا از مالیات معاف شود و بعد سر فرصت، تبديلش کند به یک ساب‌دوويژن وسيع و شروع کند به تاون‌هاوس‌ ساختن! در کل، دنيای امروز آن دنيایی که مارکس در ذهن می‌پروراند نیست و او قدرت پيش‌بينی دقيقی از وضع جهان آينده نداشت.
    دوّم، آن‌چه مارکس در کاپيتال خود گفته -که سال‌ها ورق زر روشنفکران ما بود و ظاهراً هنوز هم هست(!)- از این قرار که کارگران و زحمتکشان (فقرا) بر علیه سرمايه‌داران (زمين‌داران و کارخانه‌دارها و الخ) متحد شده قيام می‌کنند و زمام امور را به‌دست می‌گيرند، نه با واقعيت موجود می‌خواند، نه ربطی به نظر من دارد. نخست اين‌که قشر زحمتکش و کارگر جهان سرمايه‌داری اصولاً فقير نيست که بخواهد قيام کند! دست‌اش در حد معمول به دهن‌‌اش می‌رسد. بخشی از سيستم است و دارد زندگی‌اش را می‌کند. از اين بابت هم خوشحال است که شغلی دارد و آويزان اداره‌ی سوسيال نيست. هيچ علاقه‌ای هم ندارد که با انقلاب، کشورش را تبديل کند به کوبا، شوروی سابق يا جمهوری اسلامی! بعد، مگر امروز در جهان سرمايه‌داری چند درصد مردم کارگر هستند؟ دنيای ما که دنیای قرن هژدهم/نوزدهم اروپای صنعتی نيست! بهتر است تحليل‌ها به‌روز (واژه‌ی جديد: روزآمد!) شوند و در يخ صدوخرده‌ای سال پیش نمانند... ضمناً بر فرض محال، اگر کارگرها حکومت را دست بگيرند، بر اساس کدام سند و گواه وضع مردم بهتر از قبل خواهد شد؟ کارگر بايد کارگری‌اش را بکند، سرمايه‌دار سرمايه‌اش را به گردش بياندازد، سیاست‌‌مدار هم به امور مملکت برسد. آيا اين‌طور بهتر نیست؟ می‌خواهم بگویم تئوری مارکس را از جهت‌های مختلف می‌شود به چالش گرفت، برای اين‌که دنيای ذهنی او تشابه زیادی با آن‌چه ما از دنيا می‌شناسيم و در آن زندگی می‌کنيم ندارد.
    نظری که من ارائه می‌دهم روشن است: بر خلاف نظر مارکسيست‌ها و سوسياليست‌ها، عامل "فقر" نمی‌تواند علّت اصلی هیچ انقلابی باشد. مردمی که زير حد فقر زندگی می‌کنند، گرفتاری‌های مهم‌تر، عمده‌تر و دم‌‌دست‌تری دارند تا انقلاب. آن‌ها اوّل به فکر سيرکردن شکم خود و خانواده‌شان هستند که کاری‌ست طاقت‌فرسا، بعد درمان بيماری‌های‌شان و يافتن دارو و مدرسه بچه‌شان و الخ. گرفتاری‌های زندگی ‌آن‌ها را چنان فلج می‌کند که مقوله‌ی انقلاب برای‌شان خيلی فانتزی و خارج از برنامه به‌نظر می‌آيد. يعنی خود عامل فقر، جای نيازهای اصلی انسان را عوض می‌کند و در فهرست اولويت‌های انسان فقير، جايی برای انقلاب نيست و نمی‌ماند. آن‌ها اصلاً به سیستم سياسی و نظام حاکم فکر نمی‌کنند که بخواهند يک‌وقت به فکر عوض‌کردن‌اش بيافتند. به همين خاطر است که می‌گويم اگر در جايی انقلاب شده، در آن‌جا حد متوسط رفاه وجود داشته. در ايران سال 57، چند ماه اعتصاب بود، امّا قحطی نشد و کسی از گشنه‌گی نمرد! حالا بگرديد دنبال علل اصلی انقلاب و اين‌قدر با نسبت‌دادن آن به عامل فقر، مسئله‌ را ساده نکنيد!

    در باب تشابه انقلاب‌ها: تعریف پديده‌ی انقلاب را نمی‌شود مثل مارکس با يک فرمول مشخص سروته‌اش را هم آورد. انقلاب وابسته‌ی تام است به شرايط محلی و همین‌طور جهانی. هر انقلابی را نيز بايستی در ظرف زمانی-مکانی خودش تحليل و ريشه‌يابی کرد.
    در ايران 57 البته انقلابی رخ داد به اين دليل که: 1- شورش مردم منجر به زيرکشيدن نظام حاکم شد، 3- رهبری مشخصی وجود داشت و 3- نظام جديدی بنياد گذاشته شد. مشروطيت انقلاب نبود برای اين‌که تعويض سيستم حکومتی را در دستور کار خود نداشت. مشروطيت روند و جنبش بود و بيش‌تر کار فرهنگی کرد تا سياسی.

    یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۵

    جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (6)

    بر خلاف تئوری چپ، عنصر "فقر" باعث انقلاب نمی‌شود. مردمی که زير حد فقر زندگی کنند، توانايی انقلاب‌کردن ندارند؛ اين‌قدر گرفتار سيرکردن شکم خود و خانواده‌شان هستند، اين‌قدر در گرفتارهای جوراجور دست‌وپا می‌زنند که فرصتی برای اين کار ندارند. اگر فقر انقلاب می‌زايید، در تمام کشورهای فقير شاهد انقلاب بوديم. در فرانسه، روسيه، چين، کوبا و ايران، تنگدستی مردم موجب انقلاب نشد.
    یکی از لازمه‌های انقلاب، وجود اقتصاد نسبی در جامعه است. آدم اول بايد سير باشد تا بتواند به انقلاب فکر کند...

    جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (5)

    در تحسين و تقديس عمل انقلابی "رفقا"، آن‌چه می‌شنویم اين است: "آن‌ها صداقت داشتند"! به‌راستی عنصر "صداقت" در نفس خود چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ چه کسی می‌تواند ثابت کند پل‌ پوت در کامبوج که چند ميليون آدم را به فجيع‌ترین شکل سربه‌نيست کرد در کارش صداقت نداشت؟
    صداقت بدون حدّ قابل قبولی از شعور، خرد و درک تاریخی، نه تنها پشيزی نمی‌ارزد که اغلب خطرناک است.

    جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (4)

    سيستم شاه، درک درستی از کارکرد و حدود تأثيرگذاری رسانه نداشت، به همين لحاظ، نه تنها مانند دموکراسی‌های جهان از اين ابزار به نفع خودش استفاده نکرد، بل‌که نيروی آن‌را بر عليه خودش به‌کار انداخت! مطالب ضد شاه و به نفع انقلابيون در دوران انقلاب نه در خارج از کشور، بل در رسانه‌های رسمی مثل اطلاعات و کيهان خود رژيم منتشر می‌شد. راديو ايران -به‌ويژه در تهران- کارش تبليغ انقلاب و حمايت از انقلابيون بود. به راستی کدام کشور را سراغ داريد که دادگاه فوق سری آدم‌ربايی را که خواسته وليعهد مملکت را گروگان بگيرد مستقيم از شبکه‌ی اصلی سيمايش پخش کند؟

    جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (3)

    تفکر چپ هم‌چنان اصرار می‌ورزد که انقلاب را "غير اسلامی" معرفی کند و بر اين گزاره‌ی واهی پا می‌فشرد که "انقلاب را اسلاميون از ايشان دزديدند"! عکس‌العمل ما در مقابل اين خام‌انديشی جز تبسم چه می‌تواند بود؟
    1- اصولاً چپ -با تمام گروه‌های رنگارنگش- اقليت ناچيزی بود که در مقابل "توده"ی مردم چيزی به‌حساب نمی‌آمد. کسی نيز ياد ندارد که بر فراز پشت‌ بام‌ها، به‌جای فریاد "الله‌و‌اکبر، خمينی رهبر"، مثلاً "کارگران جهان بياييد متحد شويم" شنيده باشد!
    2- از لحاظ ريشه‌ و طبقه‌ی اجتماعی، همه‌گی از روستاها و شهرستان‌ها (حاشيه‌نشينان شهری از قلم نيافتد) و از قشر مذهبی-سنتی برخاسته بودند. جدايی از مذهب يک‌شبه ممکن نيست (همان کاری که گروه پيکار در انشعاب خود از مجاهدین کرد!) و پروسه‌ای طولانی‌مدت است و نيازمند شرايط و امکانات فراوان. درست به همين لحاظ است که گروه‌های به‌اصطلاح بی‌دين آن‌ دوران مثل جناح چينی حزب توده و چريک‌ها و الخ، در انقلاب، با اسلاميون احساس همبستگی کردند و همبسته شدند. دفاعيات خسرو گلسرخی در دادگاه بهترين سند تاريخی در اين زمينه تواند بود.
    3- منطق روشن: ملّتی که 97٪ آن مسلمان است، دليلی ندارد که انقلاب لائيک بکند! انتخابات "آری يا نه" دوازده فروردين 58 خود بهترین گواه است.
    4- انقلاب رهبری مشخص و واحدی داشت: آيت‌الله روح‌اله خمينی. کسی اگر رهبر ديگری سراغ دارد لطفاً معرفی کند! در اين باب با هم بخوانيم:
    سوى پاريس شو! اى پيک سبكبال سحر
    نامه‌ی مردم ايران سوى آن رهبر بر!
    تا ببال و پر خونين نشوى سوى امام
    هـان پر و بال بشويی بـه گلاب قمصر
    نامه‌اى از سوى ابناى وطن نزد امــام
    تهنيت‌نامه‌اى از خلق به‌سوى رهـبـر...
    اى امامى كـه ترا نيست زعيمى همدوش
    اى خمينی كه ترا نيست به گيتی همبر
    اين شعر را نعمت آزرم (روزنامه اطلاعات، 26 دی 1357) چپ لائيک انقلابی آن دوران سروده نه ملای محله!
    5- پشت‌کردن رهبران مليون به شاپور بختيار و رويکردشان به خمينی در نوفلوشاتو در تاریخ ضبط است. اعلاميه‌ها و مقالات‌شان نيز برای اهل تحقيق موجود و خواناست.
    6- "کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان" -که شايد لائيک‌ترين تشکل آن‌دوران محسوب می‌شد- با مذهبيون و شخص آيت‌الله خمينی در ارتباط بود، طوری که دو بار نمايندگانی را به نجف فرستاد. حتا در کنگره‌هايش نيز حمايت خود را از آيت‌الله علناً اعلام می‌کرد:
    پيام به حضرت آيت الله خمينی رهبر شيعيان جهان
    سيزدهمين كنگره كنفدراسيون جهانی منعقده در شهر فرانكفورت به آن مقام محترم درود فرستاده و پشتيبانی كامل خود را از مبارزات عادلانه جامعه روحانيت مترقی عليه استعمار، صهيونيسم و ارتجاع داخلی اعلام می‌كند.
    (كنگره‌ی سيزدهم، ژانويه‌ی 1972/دی ماه 1350- ص 42 گزارش کنگره)
    کنفدراسيون حتا سربرگ گزارش چهارمين کنگره‌ی خود را با اين سخن امام حسین "انما الحيات، عقیده و جهاد" مهر کرده و با اظهار اين جملات، از شورش کاملاً مذهبی-سنتی خرداد 42 خمينی حمايت کرده بود:
    پيام چهارمين کنگره‌ی کنفدراسيون جهانی دانشجويان ايرانی، به حضرت آيت الله خمينی
    انما الحيات عقيده و جهاد
    زندگی، داشتن عقيده و جهاد در راه آنست
    پيام به تبعيدگاه
    در تاريک‌ترين لحظات تاريخ ايران و در محيط ظلمت و پرخفقان، روشنی می‌درخشد، برقی جستن می‌کند، چشم‌ها خيره می‌شود، از ميان خلقی رنجيده و مردمی استعمارزده، مردی قد علم می‌کند و يزيد زمان، غرق لعن و شماتت می‌شود. مجاهدی فرياد می‌کشد و مردم را عليه بيدادگری و ظلمت...
    ... در لحظه‌ای که شاه مزدور که با قانون کاپيتالاسيون، يکبار ديگر حلقه‌ای از زنجير استعمار را به گردن ملت در افکنده، -آيت الله خمينی- با شهامت کامل، همه نيروهای مردم را به وحدت و يگانگی و جهاد و استقامت برای پاره‌کردن اين زنجيرها دعوت می‌کند...
    ما برای همه‌ی مبارزات شما و کليه نيروهای روحانی ارجی عظيم قائليم و پشتيبانی بی‌دريغ خودرا اعلام می‌داريم". پاينده باد رزم پويندگان حق و حقيقت
    (دی‌ماه 1343/ژانويه 1965، کلن آلمان غربی)
    از اين دست موارد فراوان است که در حوصله‌ی نوشته‌ای وبلاگی نیست.

    جسته-گريخته در باره‌ی انقلاب (2)

    ما هنوز در هنگام تحليل انقلاب و در لفظ، "روشنفکر" را با "اکتيويست" (فعال اجتماعی يا سياسی) اشتباه می‌گيريم. کسانی که در قبل از انقلاب به نام "روشنفکر" مشهور بودند -و هم‌چنان از آنان با همين عنوان ياد می‌شود-، با تعاريف امروز چيزی جز "اکتيويست" نيستند.

    جسته‌-گريخته در باره‌ی انقلاب (1)

    از لحاظ تحليل شايد بشود گفت بزرگ‌ترین خبط روشنفکری قبل از انقلاب اين بود که هيچ به اصلاح نظام ديکتاتوری شاهنشاهی فکر نکرد و صرفاً در پی انقلاب و برهم‌زدن وضع موجود بود. البته اصلاح‌طلبی نياز به بينش، دانش، کار تئوریک... و التزام ملّی دارد و طبعاً کار سختی‌ست. انقلاب و ويران‌کردن امّا تا بخواهيد ساده و دست‌يافتنی است!

    شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

    من و سالگرد انقلاب

    هر سال در سالگرد انقلاب، حال من خراب می‌شود! نمی‌دانم چرا. نمی‌توانم ذهنم را مرتب کنم. پای غلط املايی و دستوری به نوشته‌هايم باز می‌شود. ذهنم آشفته می‌شود و نابه‌سامان. کلمات را جست‌وجو می‌کنم و نمی‌يابم. پاره‌های احساساتم نه همسو و در کنار هم، که در تقابل با هم قرار می‌گيرند. خصلت احساساتی من به دوردست می‌گريزد... طوری که اثری از آن نمی‌بينم. احساس خسته‌گی و درمانده‌گی می‌کنم. حوصله‌ی هيچ‌کس را ندارم، حتّا خودم را! از کار روزانه فراری‌ام. میلِ خواندن و اشتهای گفت‌وشنيد ندارم. به کسی تلفن نمی‌زنم و اغلب جواب تماس کسی را نيز نمی‌دهم. خوراکم روی اجاق ته می‌گيرد و می‌سوزد. اغلب ماتم می‌برد. "بی‌دليل" ماتم می‌گيرم. اميدم به "هيچ" بدل می‌شود. بيزاری از سر و رويم می‌چکد. آدم ديگری می‌شوم؛ آدمی که خوی و خصلتی ديگر -و نه چندان دلچسب- دارد. عصر جمعه‌ی پايیز نصرت می‌شود حرف دلم...
    هيچ‌وقت به انتقام‌گرفتن از آن‌ها که انقلاب کرده‌اند نيانديشيده‌ام، امّا قطعاً به حال‌شان افسوس خورده‌ام. به نظر من، انقلاب اسلامی 57 یک اشتباه تمام‌عيار بود و کسانی که هنوز به اشتباه خود پی نبرده‌اند، نيازمند افسوس من و شمايند. درست در اين لحظات است که "خجالت‌کشيدن" يک فضيلت انسانی می‌شود!
    ما نيز مستحق افسوس‌ايم. اين انقلاب، جوانی همه‌ی ما را بر باد داد. شايد اگر انقلاب نمی‌شد، سرنوشت ما طور ديگری رقم می‌خورد. چه کس می‌داند؟ امّا اساس زندگی ما با "شايد" و امّا و اگر نيست که شکل می‌گيرد. حرکت عمر را هم نمی‌شود برگرداند يا نگه داشت.
    در همين روزهای دل‌تنگی‌ و بی‌رمقی است که وبلاگ عصاکش‌ و مونس‌ام می‌شود. به حال آدم‌های بی‌خيال غبطه می‌خورم.
    ...

    معنی شعر نو نزد بعضی‌ها!

    اين سال‌ها، در حوزه‌ی شعر فارسی شاهکارهایی خلق شده که وظيفه‌ی تک‌تک هنردوستان است آن‌ها را معرفی کنند. خصوصاً مکتب استاد رضا براهنی شعرای ساختار-پساساختارشکن بی‌مثلی را پرورش داده و به خانواده‌ی ادب اين مرزوبوم هديه کرده است که برای نشستن روی قله‌ی ادبيات، واقعاً ديگر جا کم آمده است! من مفتخرم يکی از "شاهکارها"ی بی‌بديل معاصر را -که داغ داغ از تنور درآمده- معرفی کنم تا شما نيز از چشمه‌ی هنر اين هنرمند وطنی سيراب شويد:

    اين قطعه که زیر عنوان "گوشه‌های ابن افسان 6" رقم خورده -که احتمالاً به زبانی غير از فارسی است-، با اين ابيات شکسته و رمزگونه آغاز می‌شود:

    آرشه به منقار نکش وقتی بلد نیستی از آسمان بباری
    تو پيش از اين که به پنير برسی
    در جلد هفتم لغت‌نامه‌ای با پرهای کبود از پشت بام افتاده کلاغ نرفته‌ای...
    حالا ديوار دعا از من می‌خواهی؟


    که لابد دوستان هنردوست ما متوجه‌ سمبليسم نهفته در شعر هستند. و بعد ادامه‌ می‌يابد که:

    (دلم برايش می‌سوزد
    می‌خواهد دوباره قارقار شود
    خدا درکی از ساعت و حافظه ندارد و چشم‌های او ...)

    آغاز سمبليک قعطه‌ی مزبور، در چرخشی آنی، از خطاب به "سوّم‌شخص" به "دوّم شخص" تغيير جهت داده، سياقی رمانتیک به خود می‌گيرد:

    بيا برايت سفر در بقچه می‌گذارم
    اگر آمدی شايد بخواهی شمال‌هايت را برداری و بيايی کنار چنار
    من هم بايد بروم سراغ چشمی که کلاغ سفيد را در بخش سی‌سی‌یو ديده است.
    راستی به اطلسی هم سپردم اگر میل داشتی در دلت صبح بکارد

    دوستان ظرافت عشق را در واژگان می‌بينيد! چه کسی هست که خطاب اين ابيات قرار بگيرد و زانوانش سست نشود و دلش هُرّی نريزد پايين؟ واقعاً بايد به شاعر خوب‌مان یک خسته‌نباشيد جانانه گفت!
    و طنين شاعر را می‌شنويم که در اين بيت، در رگ‌وپی تک‌تک خوانندگان نفوذ می‌کند و دل و هوش از همگی‌شان می‌برد و سر جا ميخ‌کوب‌شان می‌کند:

    (وارد اتاق که می‌شوم حس می‌کنم کسی مرا از پشت نگاه می‌کند تا برمی‌گردم ...)
    خدا درکی از ساعت و خروس جنوبی ندارد...


    کاری بود از ياشار احد صارمی، از مجموعه‌شعر من و این‌همه زن که هنوز زير چاپ نرفته، برگرفته از نشريه‌ی باران، شماره‌ی 13، ص82. بعد از خواندن اين شعر، شايد توصيه اين باشد که شاعر بااستعداد و باذوق ما فعلاً از چاپ مجموعه‌شعرش دست نگه دارد تا چارستون ادب فارسی بيش از اين نلرزد! البته بد هم نيست چاپ کند؛ ملّت بيش‌تر مستفيض می‌شوند!

    جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

    دو نکته در باره‌ی فلسفه‌ و فلسفه‌خوان

    1- کسی که فلسفه خوانده فيلسوف نيست. او تنها دانش‌آموخته‌ی فلسفه است، يا در حد اعلايش فلسفه‌دان. فيلسوف کسی است که فلسفه‌ای نو ارائه می‌دهد، یا فلسفه‌ی ديگران را بسط می‌دهد يا ترميم می‌کند. در واقع: دانش‌آموخته‌ی فلسفه مصرف‌کننده است و فيلسوف توليد‌کننده.
    2- هر چند فلسفه به ما می‌آموزد که چگونه در باره‌ی هستی انديشيده شده است، امّا مهم‌ترین تاثير آن رشد و تقويت "دستگاه استدلالی" انسان است. مسير رشد فلسفه در انسان: عبور از مرحله‌ی مصرف به توليد است.

    اين‌دو را داشته باشيد... شايد بعداً مفصل‌تر نوشتم.

    پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

    احداث يک مسجد جديد در تورنتو!

    اين‌جور که باخبر شده‌ام، همين روزها قرار است در بخش شمالی تورنتوی بزرگ (GTA) به نام "نيومارکت" (Newmarket) منار مسجدی ديگر سبز شود. خب مبارک است انشاالله! صدوهفتادتا مسجد کم بود، بشود صدوهفتادویکی. اصلاً بشود دويست‌تا، نه سيصدتا، يا بيش‌تر... برسد به جايی که هر کانادايی يک مسجد داشته باشد؛ ما که بخيل نيستيم!
    ظاهراً بانی اين امر خير همان کسی است که با صرف پول سنگين و ارتباطات فراوان داشت "قانون شريعت" را به قانون اساسی کانادا زورچپان می‌کرد که اگر تصويب می‌شد -که نشد... يعنی آدم‌های فضول نگذاشتند که بشود- پيش و بيش از همه، خود جامعه‌ی مسلمانان و مسلمانان‌زاده‌گان نگون‌بخت دردش را می‌کشيدند.
    در خود محل صداهايی بلند شده که نگذارند مسجد درست شود. ظاهراً مردم بی‌دين آن‌جا به صدای اذان بدجوری آلرژی دارند! آن‌طور که شخص بيکاری که از آن‌ حوالی می‌گذشته گزارش داده، حضرت متولی مسجد خطاب به کافران مسيحی فرموده که "مسجد را که درست کردم ببينيد کليساهای شما شلوغ‌تر می‌شود يا مسجد من"... که انصافاً بايد در اين مورد خاص، حق را به ايشان داد. با حضور مسلمان‌های غيور سفره‌ی-ابوالفضل-انداز (به تصحیح و توصيه‌ی قهرمان وزنه‌برداری ميهن اسلامی‌مان "ابالفضل"!) در کافرستان تورنتو -که هر روز نيز بر قدوم مبارک‌شان افزوده می‌شود- کليسا سگ کی باشد که با مسجد رقابت کند؟ طرف می‌آيد تورنتو اسم خودش را می‌گذارد "پناهنده‌ی سياسی"، يعنی کسی که از نظام اسلامی تارانده شده... به محضی که پايش به اين‌جا می‌رسد، دنبال اوّلين چيزی که می‌گردد مسجد است؛ سراغ اولين چيزی را که می‌گيرد قيمه‌ی نذری و آش رشته‌ی افطاری است! اسم شله‌زرد را که می‌شنود، نوستالژی‌اش عود می‌کند! يک مشت آدم علاف که با بورسيه و ديگر امداد‌های غيبی و مرئی پرتاب شده‌اند به دانشگاه‌های اين‌جا، يا به اسم روزنامه‌نگار (لابد از نوع دوّم خردادی‌اش!) يا حتا پناهنده‌ی سياسی، اتوبوس اجاره می‌کنند این‌همه راه می‌روند به اتاوا که در وظيفه‌ی شرعی-انقلابی انتخابات رياست جمهوری کشوری شرکت کنند که خودشان در واقع شهروند آن‌جا نيستند!
    خلاصه بايستی نشست و ديد که دست آخر کدام سمت مغلوبه می‌شود...

    پی‌نوشت:
    من کاری به اعتقادات و ادای فرايض دينی مردم ندارم. هر کس آزاد به انتخاب است. امّا جلوی ايجاد شبکه‌هایی که به هدف دشمنی با تمدّن و فضای باز جوامع غربی ايجاد می‌شوند را بايد گرفت. انسان به عنوان شهروند یک جامعه‌، بايد در قبالش احساس مسئوليت کند. بايد در مقابل دستگاه‌های نشر خرافات و واپسماندگی ايستاد و دکان‌شان را از راه روشنگری و قانون تخته کرد. جلوی مرام تجاوزگر را بايد گرفت. مثالی بزنم: خيابان بترز، پايين‌تر از سيکستينت که محله‌ی یهودی‌هاست، جايی که فقط مراکز فرهنگی و دینی یهودی است و مردمش هم اکثراً يهودی‌اند، حتا کوچه‌ها و خيابان‌هايش اغلب نام يهودی دارد، درست نوک دماغ‌شان یک مرکز اسلامی برپا کرده‌اند! معنی اين کار چه چيز جز بی‌احترامی به ديگر اديان و ایجاد مزاحمت برای آن‌ها تواند بود؟ آیا دين‌های ديگر نيز با يک‌ديگر اين‌طور برخورد می‌کنند؟ به‌راستی اين خوی تجاوزگری از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

    چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

    دوستی (7)

    ...
    از آمدنت در شبی سرد
    ترانه‌اى دارم
    كسى آوازم را پنجره نمى‌گشايد و
    هجران را پايانی نيست...
    عزيز ترسه

    هنگامی که شعری از عزيز تَرسه را در "نگاه" آوردم، دوست دوران کودکی تا به امروزم رضا، گوشه‌ی ذهنم نشسته بود. می‌دانستم که اين‌دو، روزگاری، تکّه‌ای از عمر هم را زيسته‌اند... شايد نداند، امّا هم‌او بود که سبب شد عزيزِ شاعر را بشناسم.
    زمان گذشت و دست سرنوشت، هر يک از ما را به گوشه‌ای پرتاب کرد. حاليا وسيله‌ی وصل ما شد گاه‌گداری تلفنی و هر چند سالی، ديداری... حکم تقدير چنین بود.
    رضا که قطعه‌شعر را بر پيشخوان این صفحه ديد، دست به قلم شد و با واژه‌هايش، دستم بگرفت و به دوردست‌ها برد؛ آن‌ روزها را نه مرور، که دوباره زندگی کردیم؛ آن تکه از ما را که آن‌جا جا مانده بود، نوازش کرديم و بوئیدیم. يادش به‌خير! ... با او همراه شویم و در کوچه‌پس‌کو‌چه‌های نوجوانی‌مان پرسه‌ای بزنيم:
    يک زمانی، اين بنده‌ی حقير كه جلوی دانشگاه تهران دست‌فروشی كتاب می‌كردم، يک انسانی آن‌جا بود... به نام عزيز ترسه...
    دوستی ما حدود يک‌سال طول كشيد. من زمان طولانی‌تری آن‌جا بودم، ولی از وقتی عزيز پايش به آن‌جا باز شد، تا زمانی كه سربازی پای مرا از آن‌جا كوتاه كرد، يک‌سالِ تمام، تقريبا شش‌روز هفته با هم كنار جوی‌های كثيف و سياه از دود خيابان انقلاب می‌نشستيم و با بچه‌هايی مثل خودت نازنين شعر می‌خوانديم. كوروش اسدی ابوالوردی هم بود كه آن‌وقت‌ها فقط شعر می‌گفت (و الحق كه چه شعرهای بی‌نظيری: «قوس ماهی در آب، آغاز آواره‌گی‌ام بود...») و تازه شروع كرده بود كلاس‌های داستان‌نويسی مرحوم هوشنگ گلشيری می‌رفت. مادری بس مهمان‌نواز داشت، مهربان‌تر از برگ گل، مثل مادر خودت. و مثل باقی جنوبی‌ها، رفاقتش به گرمی آفتاب بود...
    اما دختر عزيز آن روزها تازه متولد شده بود. دنيا بود و آن دسته‌ی گل‌اش. يک پايش جلوی دانشگاه بود و يک پا با دوست صميمی‌اش سعيد ابراهيمی‌فر، كه آن زمان تازه در كار فيلم نار و نی و نخستين پله‌های آن بودند.
    در آن جهنم دود و سر و صدا، هر كدام از ما گونی كتاب‌هايش را از يک سر شهر كول می‌كرد و با آن اتوبوس‌های لبريز از آدم به ميدان انقلاب می‌رسانيد. دقيق‌تر بگويم: روبروی سينما "سپيده" (ديانای سابق). من كه كتاب‌های درسی و مشقم را هم بايد با خودم می‌كشيدم! عزيز راهش خيلی دور بود و اغلب ديرتر می‌رسيد. كتاب زيادی هم با خودش نمی‌آورد... روزگار سخت و چشم‌تنگی بود...
    كنار همان سينما مغازه‌ای بود كه ظهرها دسته‌جمعی آن‌جا بوديم! خوراک لوبيای داغ بود و مزه‌ی آبليمو و تكه‌ای نان. و اگر مادرم بدش نيايد، چقدر هم خوش‌مزه! همان سوی خيابان كه ما بساط می‌كرديم، چند قدم آن طرف‌تر، شيرينی‌فروشی بزرگی بود كه شيرينی‌های فرانسوی خوشمزه‌ای درست می‌كرد (حتما يادت هست) و بوی قهوه و كاكائو و شيرينی تازه ميان دودِ اگزوز آن اتوبوس‌های پر سر و صدا كه مسير خط ويژه را در حالی كه به دليل سنگينی انبوه مسافران و شيب آسفالت به يک طرف كج شده بودند، با دستی روی بوق و پايی روی گاز، به سرعت مسابقات رالی می‌راندند، همه آميخته با هياهوی اتومبيل‌ها و... چه محشری بود!
    يادم هست عزيز دستان بزرگی داشت. اصلا تنومند بود. وقتی كتاب شعرش كه تازه چاپ شده بود را ورق می‌زد، كتاب كه در قطع جيبی بود، در كف دستش چه كوچک می‌نمود! گاهی هم كه من از سر نوجوانی كاغذی خط‌خطی می‌کردم، با چه حوصله و تحملی می‌نشست و ايراداتم را يک‌به‌يک تصحيح می‌كرد. برای هر جمله كه نه، سر هر كلمه و هر ويرگولی توضيح می‌داد. در كارش كه همان شعر بود، دقيق و جدی می‌ماند. وقتی بحث‌مان در‌می‌گرفت، مثل يک هنرپيشه‌ی زبده با تمام وجودش حرف می‌زد. هيجانش شنونده را مسحور می‌كرد. من هم خيره می‌ماندم و نمی‌دانم چرا به ياد انقلاب كبير فرانسه می‌افتادم!!!
    عزيز را گم كردم، و كوروش را، و كامران را، و مجتبی را، و علی‌آقا همان دبير فيزيک پاكسازی‌شده را كه برای سيركردن خانواده‌اش دستفروشی می‌كرد، و چارلی را كه با رسيدن مامورين شهرداری از دور خبرمان می‌داد... زمان و مرواريد، توس و بنگاه و گوتنبرگ، نگاه و خوارزمی، آگاه و چشمه... و ياران دبستانی‌ام را...

    امروز كه از بخت خوش به وبلاگت سر زدم و "نگاه" را ديدم، يک‌باره از خود بيخود شدم! نمی‌دانی كه مرا به كجا بردی... و از همه مهم‌تر، ياد عزيز ِ عزيز را برايم زنده كردی. خوشحالم كه هنوز هست، و خوشحالم كه هنوز شعر می‌سرايد ...

    سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵

    برنامه‌ی حلاج

    اگر از حلاج نمی‌دانيد يا کم می‌دانيد... يا در هر حال مشتاقيد که بدانيد، ويدئوی برنامه‌ی دريچه‌ای بر باغ بسياردرخت -ويژه‌ی حلاج- را از دست ندهید. ناگفته نگذارم که اين برنامه، بر پايه‌ی پژوهش گرانسنگ علی ميرفطروس تنظيم و اجرا شده است. ميرفطروس، در معرفی حلاج به نسل حاضر نقشی بی‌بديل داشته است.

    دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

    حمله اتمی؟

    همه‌مان زياد شنيده‌ايم که "ايران لبنان يا عراق نیست! جرأت ندارند به آن حمله کنند" و از اين دست کلی‌بافی‌ها. گذشته از اين‌که اين‌جور اظهار نظرها پايه‌ی استدلالی محکمی ندارند، از لحاظ تاریخی نيز جای ترديدند. آيا کسی هست که از رخدادهای پنج‌-شش‌سال گذشته‌ی جهان شوکه نشده باشد؟ در اين سال‌ها، ديديم که ارزش پيش‌بينی‌ها چيزی بوده در حد صفر.
    من البته از روی نظر شخصی يک کامنت‌گذار به يقين نمی‌رسم، ‌امّا دليلی هم نمی‌بينم روی آن تأمل نکنم. مسئله حمله‌ی اتمی يا غير اتمی این‌قدر مهم هست که اگر در قبالش کاری نمی‌کنيم، لااقل درباره‌اش جدّی بيانديشيم.
    وقتی حرف برای گفتن زیاد داشته باشی، می‌گردی دنبال اولويت‌ها و در ذهنت به‌صف‌شان می‌کنی و برای‌شان سلسله‌مراتب می‌سازی که کدام را اوّل بزنی و بعدی کدام است و ... امّا عاقبت نتيجه اين می‌شود که اصلاً از خير نوشتن می‌گذری!

    باد (3)

    باد چند تکّه ابر را -که آسمان را ناجور وصله کرده بودند- هول می‌داد و از پهنه‌ی نيلگون بيرون می‌کرد. شب که آمد، ردِّ باد را می‌ديدی که چون خراشی بر قوس آسمان خون‌چکان بود...

  • یک - دو
  • یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

    شب که می‌آمدم خانه، برای اين‌که ببينم اوضاع آب‌وهوا چيست، زدم روی اخبار. مجری داشت خبر می‌خواند. گذاشتم باشد تا تمام شود و هوا را بگويد. يادم رفته بود از گوش‌هايم بخواهم که نشنوند!
    در اخبار می‌گفت بمب انتحاری در بغداد، صد و سی‌ نفر را گشته و چند برابر آن را زخمی کرده است. درست بعد از آن صدای بوش را پخش کرد که از مجلس می‌خواست "صد ميليارد دلار" به بودجه‌ی نظامی بيافزايد. پشتم يخ کرد... امان از این هوا!

    شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

    آيا مختصرنويسی هميشه مفيد است؟

    يکی از دوستان -در گفت‌وگویی که داشتیم- از فواید مختصرنويسی می‌گفت. به‌ويژه منظورش به وبلاگ‌ها بود. می‌گفت ديگر کسی حوصله‌ی خواندن يک مطلب بلند را ندارد؛ اگر حوصله‌اش هم باشد، وقت‌اش را ندارد. می‌گفت با اين‌همه مشغله که روی زندگی همه‌مان چتر انداخته، ديگر توانش را نداریم که با یک نوشته‌ی دراز همراه شويم... می‌خواهيم زود بخوانيم و خوشه‌ای بچينيم و برويم سراغ کارمان!
    حرفش تا حدودی درست است، امّا این نظر نسبتاً درست -مثل باقی چیزها- ابعاد ديگری هم دارد. من فکر می‌کنم اصرار به کوتاه‌نويسی در بلندمدّت باعث يک‌جور فرماليسم می‌شود. وقتی آدم بخواهد هر طور شده از سر و ته نوشته‌اش بزند تا از کليشه‌ی مشخصی که برای خودش ساخته خارج نشود، ممکن نيست که بتواند منظورش را همه‌جانبه برساند. ‌وقتی موضوعی قابل طرح -و از ظن ما مهم- را روی ميز تشريح می‌گذاريم، بايستی با ظرافت و دقّت جوانب آن‌را بررسی کنيم. اين کار با گزيده‌گويی در تضاد است. به همين لحاظ، نویسنده برای محتوایی که می‌خواهد ارائه بدهد، بايد "زبان ويژه" و مقدار توضيحات مناسب آن‌را به‌کار ببرد. مثلاً يک نظريه‌ی فلسفی را نمی‌شود به طنز گفت؛ خلاصه‌اش هم نمی‌شود کرد. رعايت همين نکات است که بین "نويسنده" و کسی که فکر می‌کند نويسنده است فرق می‌گذارد.

    جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۵

    یاهومسنجر من

    بعضی از دوستان -به صرف ايجاد ارتباط و تبادل نظر- از من می‌خواهند که آن‌ها را به فهرست یاهومسنجر خودم اضافه کنم. موضوع اين است که من واقعاً فرصت چت‌کردن و گفت‌وگوی اينترنتی را ندارم. روی همين حساب، لطف کنند دوستان دعوت‌نامه نفرستند تا يک‌وقت شرمنده‌شان نشوم.

    پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۵

    امروز يکی از دوستان می‌گفت بعد از خواندن اين نوشته یک‌دفعه مصرف قهوه‌اش رسيده به چندبرابر! خب دل‌نازک است... زود تحت تأثير قرار می‌گيرد! شانسی از محرّم ننوشتم، و الا معلوم نبود اشکش را چطور می‌شد بند آورد. خلاصه که ترسيدم فردا کسی سکته‌ی قلبی کند بيافتد گردن منِ وبلاگ‌نويس!
    شما البته توصيه‌های اين‌جا را زیاد جدّی نگيريد. کار خودتان را بکنید! بچسبيد به همان نوشابه‌ی ملّی، چای که دوای هزار مرض است. البته افراط در هر چيزی بد است، حتا در خوردن نوشابه‌های سالم مثل ويسکی و تکيلا!