بزرگمهر حسينپور، قسمت دوّم عروسک پشت پردهی هدايت را تصوير کرده است. قسمت اوّل را هم که لابد قبلاً ديده بوديد.
کارش برايم جذاب است. هم در تصويرگری خلاقيت به خرج داده، هم در انتخاب نوع داستان سليقه. اميدوارم شاهد کارهای ديگری از او -و ديگران- در همين زمينه باشیم که جايش در حوزهی هنر ما بهغايت خالی است.
و امّا اگر بخواهم با استفاده از امکانی که وبلاگ به آدم میدهد بزنم به جادهی خاکی و خارج از برنامه حرف بزنم، دوست دارم داستانهایی از هدايت را فهرست کنم که خودم از آنها خیلی خوشم میآيد. البته سليقهها در مورد کارهای هدايت متفاوت و گاه متناقض است. مثلاً يکسری از کارهای او را که ائمهی ادبيات توی سرش میزنند (مثل گلشیری)، به نظر من نمونه ندارند. مثلاً در آسمان ادب امروز ايران سخت بشود کاری در حد همين عروسک پشت پرده توليد کرد، برای اينکه ژرفای نويسندهای مثل هدايت ناياب است.
من از اينها خوشم میآيد. البته هدايت را در آينهی کارهايش دوست دارم، امّا اين داستانها را بيشتر از باقی:
1- زنی که مردش را گم کرد
2- عروسک پشت پرده
3- شبهای ورامين
4- سگ ولگرد
5- بنبست
6- زندهبهگور
7- آبجیخانم
8- مردهخورها
9- سه قطره خون
10- گرداب
11- داش آکل
12- طلب آمرزش
13- مردی که نفسش را کشت
...
مخصوصاً من به بزرگمهر پيشنهاد میکنم که برای کار بعدیاش، داستان زنی که مردش را گم کرد را به تصوير بکشد که قابل طراحیست.
يک پرانتز هم باز کنم: اگر امروز نويسندگانی به ژرفنگری صادق هدايت نداريم يا کم داریم، اين خود دليل روشنی است که کار ادبی در ديار ما سير نزولی داشته است.

۳ نظر:
مجید عزیز، با آنچه دربارهی نزول ادبیاتمان نگاشتهای، همسو هستم. گلشیری واپسین وزنهی سنگین ِ ادبیات معاصرمان بود که شوربختانه خیلی زود رفت! گلستان هم که مدتهاست چیزی نمینویسد. راستی داستان «تاریکخانه» از بهترینهای هدایت است، و شاید یکی از بهترین داستانهایی که تاکنون بهفارسی نگاشته شده.
آنطور که مشخصاً گفتهام، خواستهام «داستانهایی از هدايت را فهرست کنم که خودم از آنها خیلی خوشم میآيد». قصد ارِزيابی ادبی نداشتهام.
در ميان "روانداستان"های هدايت، تاريکخانه کار خوبی است، ولی من عروسک پشت پرده ترجيح میدهم.
آقای زهری سلام . من یاشار احد صارمی هستم نوشته ات در باره ابن افسان که در باران چاپ شده بود را خواندم. خواستم برایت ایمیل بفرستم چند سطری را که.خب. ببین در این نوشته ی تو نیش و طنز نهفته است. تو مرا نمی شناسی. یعنی نه دوست تو ام که با من شوخ باشی و زبان بازی کنی و نه کسی از اقوامت را کشته ام که دولایه با من حرف بزنی. اگر چیزی می خواهی یا بلدی بگویی درست و راست بگو. لاف گزاف نزن. این نامه اول را بخوان و سر جایت همانطور که نشسته بودی بنشین . نیش و فیش نیاور. من اتفاقا چند روزی آنجا خواهم بود بشود ملاقاتت می کنم .
بدرود
مردِ پارسی
با احترام
یاشار احد صارمی
ارسال یک نظر