نوشتن از رشد و گسترش اسلاميسم (ايدئولوژی اسلامگرايی/اسلام تهاجمی و بنيادگرا) در غرب -مخصوصاً در کانادا-، دغدغهی اصلی من نیست، ولی گاهی جريان سيّال ذهن، خودبهخود ذهنم را با آن درگیر میکند. بهتر بگويم: هر چقدر هم که بخواهم آنرا ناديده بگيرم، گاه مثل مگسی به دايره فکر من نفوذ کرده، اينقدر وز وز میکند تا ناچار شوم با مگسکشِ کلمات، يک توسری جانانه نثارش کنم!
طبعاً آنچه در اين باره مینويسم، ترواش آنی قلم است نه کاری ريشهای و پژوهشی. به هر حال، فايدهی همين تيپ يادداشتها اين است که مارمولکهای اسلاميست و سالوسهای فرصتطلب اطرافشان بدانند کسی هم هست که نفس میکشد و از آنها و عقيدهشان بدش میآید.
پ.ن: خلاصه، همهاش که نمیشود خود را به بیخيالی زد و از عشق و صفا نوشت، میشود؟!