چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

چه کسانی به ماشین جنگی آمريکا سوخت می‌رسانند؟

آدم‌هايی که ماتحت‌شان بویناک است، چون خودشان اين موضوع را خوب می‌دانند، دقیقاً خلاف آن‌چه هستند را فرياد می‌زنند تا شايد پنهان‌اش کنند. بر همين اصل، تا تقّی به توقی می‌خورد و گندی از جايی بلند می‌شود، طبق فرموده‌ی مرحوم شاعر که "چوب را که برداری، اوّل گربه‌دزده صدايش درمی‌آيد"، از "پاپ کاتوليک‌تر شده"، چنان تئاتری بازی می‌کنند که تو گویی خودشان که هیچ، روح‌شان هم از آن گند بلندشده بی‌اطلاع است! اين روزها که بازار تهدید نظامی ايران داغ است و دارد دامنه‌ می‌گيرد، از اين شمار افراد کم نمی‌بينيم؛ کسانی که کارنامه‌شان نشان می‌دهد چطور به ماشين جنگی آمریکا سوخت رسانده‌اند، امّا دقيقاً برعکس آن‌را وانمود می‌کنند!
امّا خب ماه هيچ‌وقت پشت ابر نمی‌ماند. کسانی هم که مردم را ابله فرض می‌کنند و شعورشان را دستِ کم می‌گيرند، بعد از یک‌مدّت می‌بينند که نه مردم را، که در واقع خودشان را سر کار گذاشته‌اند. اين قضايا من را ياد حکايت بوزینه‌ای انداخت که می‌خواست ادای امام جماعت محله را دربياورد:
بوزینه که عجيب کک توی تنبانش افتاده بود برای يک‌روز هم که شده بشود امام جماعت، رفت بازار و یک‌دست عبا و عمامه‌ی فردِ اعلا خريد و خودش را حسابی در آن پیچاند؛ نعلين‌اش را هم پا کرد و راهی مسجد شد...
به محض ورود، نمازگزاران برخاستند و بر محمّد و آل محمّد صلوات فرستادند! "آقا" هم در حين اين‌که برای حضّار -با اداهای آخوندی- سری تکان می‌داد، رفت به سمت منبر. بوزينه امّا از منبر که داشت بالا می‌رفت، بادک بی‌پيری -مثل گوز ناغافل- يک‌دفعه وزيدن گرفت و زد زير عبای آقا و ماتحت سرخش افتاد بيرون... و همه فهميدند که نه‌خير، ايشان امام جماعت نيستند!

حسين درخشان در همه‌جا چهره‌ای ضدّ جنگ به خود می‌گيرد. شعار زیاد می‌دهد و پروپاگان فراوان می‌کند. فکر می‌کند با چهارتا ناسزايی که نثار بوش يا خامنه‌ای می‌کند، ديگر امتحان "ضديت با جنگ" را با بالاترين نمره قبول شده است. امّا نکته‌ی کليدی اين‌جاست که او از معدودترين -و شايد تنها‌ آدمی باشد- که به تلويزيون دولتیِ کشوری غربی می‌رود و با صراحت از دستيابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی دفاع می‌کند! دفاع که چه عرض کنم، حتا آن‌را تبليغ می‌کند. هر کسی -حتا با کم‌ترين درکی از مسائل سياسی و بين‌المللی- می‌داند که عواقب چنين تبليغاتی چيست، کدام ماشين جنگی را برمی‌انگيزد و دستِ آخر دودش به چشم کدام مردم می‌رود.
درخشان از اين شکرها کم نوش جان نکرده و اين تنها مشتی بود از خروار کارنامه‌اش. امّا به گمانم ساده‌‌انديشی باشد که ما همه‌ی اين کوشش‌های شبانه‌روزی تبليغاتی وی را بياندازیم به گردن فرصت‌طلبی، خودبزرگ‌بينی يا بی‌اخلاقی و مسائلی حسی -نه انديشيده- از اين دست. من قضاوت قبل از يقين نمی‌کنم، امّا با منطق خودم می‌توانم بگويم کسی که چنين خطر بی‌آبرويی و به‌بازی‌گرفتن منافع ملّت و امنيت کشورش را به جان می‌خرد، حکايت‌اش تنها يک "خودنشان‌دادن" ساده نيست.

شايد بی‌ربط نباشد:
  • حسين عزيز، تو جاسوس اسرائيل نیستی! از ابراهيم نبوی

  • پرسشی از حسين درخشان و ابراز چند نکته
  • از مجيد زهری

    ۲ نظر:

    صادق دالوندي گفت...

    از اين در حيرتم كه چرا اكثر يادداشت هاي او ديگران را به واكنش وامي دارد؟! البته خدا پدرش را بيامرزد باب بحث را باز مي كند...

    azkhodbakhish گفت...

    سلام دوست عزیز ممنون از توجه ات به مطلب عروس پستی که من نوشته بودم و خوشحال میشم اگر برداشت شخصی خودت رو بنویسی و من رو هم خبر کنی . در مورد این انسان بی ارزش که خودش رو خدای بلاگستان کرده هم قبلا برای یکی دیگر از دوستان که در موردش نوشته بود نوشتم بهترین کار اینه که اصلا درموردش ننویسیم . زیرا که این شخص انسانیست پر از عقده های کوچک و بزرگ . بقول قدیمیها جواب ابلهان خاموشی ست و این بهترین کاریست که میشه در مقابل اظهار نظرهای بیهوده این آدم کرد . هر چه بیشتر درموردش بنویسیم احساس خودشیفتگی بیشتری میکنه . بابهترین آرزوها . سبز باشی .