شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

من و سالگرد انقلاب

هر سال در سالگرد انقلاب، حال من خراب می‌شود! نمی‌دانم چرا. نمی‌توانم ذهنم را مرتب کنم. پای غلط املايی و دستوری به نوشته‌هايم باز می‌شود. ذهنم آشفته می‌شود و نابه‌سامان. کلمات را جست‌وجو می‌کنم و نمی‌يابم. پاره‌های احساساتم نه همسو و در کنار هم، که در تقابل با هم قرار می‌گيرند. خصلت احساساتی من به دوردست می‌گريزد... طوری که اثری از آن نمی‌بينم. احساس خسته‌گی و درمانده‌گی می‌کنم. حوصله‌ی هيچ‌کس را ندارم، حتّا خودم را! از کار روزانه فراری‌ام. میلِ خواندن و اشتهای گفت‌وشنيد ندارم. به کسی تلفن نمی‌زنم و اغلب جواب تماس کسی را نيز نمی‌دهم. خوراکم روی اجاق ته می‌گيرد و می‌سوزد. اغلب ماتم می‌برد. "بی‌دليل" ماتم می‌گيرم. اميدم به "هيچ" بدل می‌شود. بيزاری از سر و رويم می‌چکد. آدم ديگری می‌شوم؛ آدمی که خوی و خصلتی ديگر -و نه چندان دلچسب- دارد. عصر جمعه‌ی پايیز نصرت می‌شود حرف دلم...
هيچ‌وقت به انتقام‌گرفتن از آن‌ها که انقلاب کرده‌اند نيانديشيده‌ام، امّا قطعاً به حال‌شان افسوس خورده‌ام. به نظر من، انقلاب اسلامی 57 یک اشتباه تمام‌عيار بود و کسانی که هنوز به اشتباه خود پی نبرده‌اند، نيازمند افسوس من و شمايند. درست در اين لحظات است که "خجالت‌کشيدن" يک فضيلت انسانی می‌شود!
ما نيز مستحق افسوس‌ايم. اين انقلاب، جوانی همه‌ی ما را بر باد داد. شايد اگر انقلاب نمی‌شد، سرنوشت ما طور ديگری رقم می‌خورد. چه کس می‌داند؟ امّا اساس زندگی ما با "شايد" و امّا و اگر نيست که شکل می‌گيرد. حرکت عمر را هم نمی‌شود برگرداند يا نگه داشت.
در همين روزهای دل‌تنگی‌ و بی‌رمقی است که وبلاگ عصاکش‌ و مونس‌ام می‌شود. به حال آدم‌های بی‌خيال غبطه می‌خورم.
...