چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

چند کلمه در باره‌ی "نوشتن با دوربین"

گفت‌وگو با ابراهیم گلستان که در کتابی به نام نوشتن با دوربین گرد آمده است، حاصل تلاش پرویز جاهد و طاقت هر دو است در چهار نشست. کتاب را بپسندید یا نه، بر خلاف خیلی از کتاب‌ها، از آن‌هایی است که به یک‌بار خواندن‌اش می‌ارزد. من البته آن‌را دوبار خوانده‌ام و چند باری هم زیرورویش کرده‌ام به قصد نوشتن معرفی‌نامه‌ای... که نوشته شد. حالا مانده تا انتشار، یا ... تا سرنوشت محتوم‌اش چه باشد.
پرسودترین کار این اثر، چوانداختن نام نویسنده‌ای است که در تمام این سال‌ها مورد طعن و حذف جامعه‌ی روشنفکری ایران بوده؛ چه قبل و چه بعد از انقلاب. از این رو، نسل امروز را با یکی از خوش‌قریحه‌ترین نویسندگانش آشنا می‌کند.
نحوه‌ و خط کاری پرسشگر را نمی‌پسندم. در خود معرفی‌نامه در این باره به اجمال نوشته‌ام. چیزی که اما حائز اهمیت ا ست، حسن انتخاب اوست. او به سراغ کسی رفته که خیلی‌ها ابا داشته‌اند بروند.

بخت اگر یار باشد، بیش‌تر در این باره خواهم نوشت.

*شناسه: جاهد، پرویز. نوشتن با دوربین: رو در رو با ابراهیم گلستان. تهران: اختران، اسفند ۸۵.

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

پوپولیسم در شکل آمریکایی‌اش!

Barak Hossein Obama

عکس حسین اوباما -کاندید ریاست جمهوری مهم‌ترین کشور جهان- در دیدارش از کشوری افریقایی، به تنها دردی که می‌خورد ریشخندکردن است! من نمی‌دانم بازتاب این عمل متهورانه حضرتش در محافل سیاسی و بین مردم آمریکا چه خواهد بود، اما به عنوان شهروندی در این جهان لااقل می‌توانم بگویم که توقع من از کسی که ردای کاندیداتوری آمریکا را به تن کرده این است که از این اداهای نخ‌نما و قبیله‌گرایانه فاصله بگیرد. من گمان نمی‌کنم که دنیای مدرن قرار است سر پیکان حرکت‌اش را به سوی عقب کج کند و از روابط و فرهنگ قبیله الگو بگیرد!
علاوه بر این شاهدیم که حتا در روزگار ما، در میان بعضی از سیاستمداران دنیای مدرن و لیبرال، پوپولیسم چه هواخواهانی دارد. پس زیاد نباید از مدل‌های داخلی و جهان‌سومی متوقع بود! خلاصه که دنیای قدرتمند غرب، با تمام کبکبه و دبدبه‌اش باز نیاز مداوم دارد به مراقبت و محافظت.

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

از شکست درس بگیریم، نه در آن بشکنیم

دو تا از این دوستان مدتی با هم زندگی کرده‌اند. ازدواج هم از قضا کرده بودند... که اصل موضوع زندگی مشترک را زیاد عوض نمی‌کند. بعد به دلایلی -درست یا غلط- می‌زنند به تیپ هم و از هم جدا می‌شوند. قضیه‌ی این‌ها این‌قدر در دنیای امروز طبیعی است که شاید کم‌تر کسی بین ما باشد که نظیر آن‌را اطرافش ندیده باشد.
حالا مسئله‌ای که این وسط اتفاق افتاده این است که خانم چند باری مسائل زندگی مشترک‌شان را روی نت فاشگویی کرده. من فکر می‌کنم آدم باید این‌قدر بزرگوار باشد که ۱- به گذشته، اهمیتی بیش از گذشته ندهد و آن‌را به حال برنکشد و ۲- مرز زندگی خصوصی و عمومی را نشکند که اگر شکست، نخست حرمت خود شکسته.

کنارآمدن با شکست عین بزرگواری است. نشان فهم و فراخ‌اندیشی انسان است. جلوگیری از خودخوری و دورانداختن سوهانی است که به روح می‌کشد. گذر از گذشته‌ی بد، راه رسیدن به آینده‌ی بهتر است. در مقابل، درگیری دائم ذهن با شکست‌های گذشته، سد حرکت به سوی آینده است. البته رعایت شرط دوم -در دنیایی که برای فاش‌کردن ذره‌بینی‌ترین مسائل خصوصی در رسانه‌ها مسابقه گذاشته‌اند- چندان آسان نیست.
انسان بعد از شکست یک رابطه طبیعتا دلش می‌شکند، ولی باید راهی بیاندیشد که چطور می‌شود چینی دل را بند زد، نه این‌که پتک برداشت و افتاد به جانش! انسان دوراندیش، از حوادث ناگوار در زندگی گذشته‌ی خود سبب تفریح برای دیگران -که کم‌تر دل مهربانی در سینه‌شان می‌تپد- نمی‌سازد!
خلاصه که می‌شود از شکست تراژدی ساخت و مثل داستان کربلا، هر ساله در سوگ‌اش گریست، می‌شود هم آن‌را نقطه‌ی پرش و پرواز به آسمان باز آینده‌ کرد... انتخاب‌اش با خود ماست...

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶

آمریکا و انتخابات‌اش!

جان مک‌کین پایش به کاخ سفید نرسیده حرف از جنگ می‌زند. جنگی هم که او از آن حرف می‌زند احتمالی و انشاالله-ماشاالله نیست؛ قطعی ا‌ست.
تیپ سربازهای موجی در جهان امروز کم نیستند؛ آدم‌هایی که هیچ‌وقت چکمه‌ها را از پا درنمی‌آورند و احتمالا شب‌ها هم با همان می‌خوابند! برای این‌ها جنگ میهنی پایان نیافته است. این‌ها هم‌چنان در خاکریزهای جبهه در حال جنگ‌وگریز با دشمن خیالی هستند... نمونه‌های وطنی هم البته کم نداریم.
طرفش هم -حسین اوباما- چندان آدم قابلی به‌نظر نمی‌آید. هیچ سابقه‌ی مدیریت کلان ندارد. از فاکتورهای دیگرش درمی‌گذریم...
طرفه این‌که انتخابات ریاست جمهوری این‌دفعه‌ی آمریکا رنگ‌وبوی انتخابات‌های* چند دوره‌ی قبل را ندارد. یک‌جور زورآزمایی تحمیلی و تکلیف روزانه است انگار، مثل نهار که حتما باید خورد و ریاست جمهوری که حتما باید انتخاب کرد.

بعد از نگارش:
*"انتخابات‌ها" در واقع جمع در جمع است و طبعا خطاست: انتخاب، انتخابات، انتخابات‌ها. ولی خب نظیر این خطا در فارسی نوشتاری -و بیش از آن محاوره- کم نیست و گاهی انسان برای این‌که ضرب‌آهنگ نوشته‌اش جور دربیاید، دست‌ به دامن این‌گونه خطاهای مصطلح می‌شود.

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

فیلدل کاسترو این‌قدر موجود سخیفی است که واقعا حیف وقت و قلم که خرجش کنی! این نیست که امروز آدم خرابی شده باشد؛ از روز اول بوده، فقط خیلی‌ها متاسفانه شعور و قدرت درک این واقعیت را نداشته‌اند. با تمام این حال‌ و وضع، این دیگر باورنکردنی‌ست که عده‌ای همین امروز دارند جنایت‌هایی که این بشر نسبت به مردم خودش و جو جهانی مرتکب شده را با استدلال‌های آبکی خودشان توجیه می‌کنند! من مانده‌ام این عده کی می‌خواهند مخ‌های‌شان را از آکبندی دربیاورند! البته توجه دارید که عمر خیلی کوتاه است و احتمالا کفایت نمی‌کند:)

شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۶

غرب دارد به کجا می‌رود؟!

یک بچه‌دانشجویی که هنوز ریشش درست درنیامده، همرزم حسین درخشان، خیلی روشن گفته:
...بن لادن تنها در صورتی یک عقب‌افتاده و انگل است که از دید یک آمریکایی قضیه را بنگری. واقعیت قضیه حکایت از خیلی مسائل دیگر دارد. بن‌لادن نتیجه سال‌های خشونت امپریالیستی در منطقه است که هنوز هم با قوت ادامه دارد. پس اگر واقعا به فکر مقاله علمی هستیم باید پیش‌داوری‌ها را بگذاریم کنار و بدون تعصب قضاوت کنیم...[منبع]

می‌پرسم: آیا مسئولین دانشگاه تورنتو و سیستم دولتی کانادا واقعا حواس‌شان هست که چه افرادی -با چه افکاری- با بورسیه از جمهوری اسلامی می‌آیند در دانشگاه‌هاشان بیتوته می‌کنند؟ آیا از سوی کسانی که تروریست ضد بشر و هیولای ماقبل تاریخی به اسم اسامه بن‌لادن را مدرن و نتیجه‌ی طبیعی استعمار استعمارگران آمریکایی نشان می‌دهند خطری متوجه جامعه‌ی آزاد نیست؟ مگر آن‌ تروریست‌هایی که برج‌های دوقلو را نابود کردند، غیر از دانشجویان بورسیه‌ای و اعراب با تابعیت غربی بودند؟
عنوان مقاله‌ی این آدم خودش گویاترین گواه است بر آبشخور فکری‌اش: جمهوری اسلامی یک حکومت مدرن و غیرارتجاعی است
این دولت‌های غربی -به‌جز آمریکا البته- یا خواب‌اند، یا اصلا منشا و حدود خطر را درک نمی‌کنند...

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

جامعه‌ی باز و دشمنانش

من اگر بخواهم شاخصه‌های یک نویسنده‌ی مدنی و شهروند جامعه‌ی مدرن را بر اساس ارجحیت فهرست کنم، نخستین آن‌ها "حضور با هویت" خواهد بود. انسان تا با شناسنامه‌ی خودش نایستد، به عنوان یک فرد نمی‌تواند اهمیت داشته باشد.
هر کسی در این دنیا دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی ويژه‌ی خودش را دارد. همه‌ی انسان‌ها اما شهامت بازگویی و نشان‌دادن آن‌چه می‌اندیشند و آن‌چه هستند را ندارند. از همین رو، برای مخفی‌کردن واقعیت وجودی خود، از قالبی به قالبی دیگر می‌خزند. به واقع خود این افراد، یکی به خاطر ترس از روشدن دست‌شان و دیگری وقوف به ناسالم‌بودن و حقانیت‌نداشتن خود، رو بازی نمی‌کنند و چیزی را در ویترین می‌گذارند که متاع اصلی آن‌ها نیست. کسی که ماتحت‌اش بویناک است، بهتر از هر کس دیگری این موضوع را می‌داند!

بگذارید مثالی بزنم: یک بچه‌بازاری با ریشه‌ی آخوندی که تک‌تک سلو‌ل‌هایش شیعه‌ی اثناعشری است، کسی که در عمل با یک جوجه‌بسیجی عقب‌مانده و در طرز فکر با یک پاسدار آدم‌خوار فرق چندانی ندارد، وقتی می‌خواهد در فضای باز و میان انسان‌های آزاد حضور پیدا کند، چون حدود بیزاری جامعه‌ی باز را از ریشه‌های فکری خودش می‌داند، اول از همه می‌آید هویت وجودی خودش را مخفی می‌کند. مثلا می‌آید چهارتا ترانه‌ی غربی بازاری و بچه‌گانه -به قول خودمانی‌اش دامبولی‌کسک!- در وبلاگش می‌گذارد که بگوید او هم بلد است. یا می‌آید مثل بچه‌های دبیرستانی غربی شلخته لباس می‌پوشد، بدون این‌که حواسش باشد سی‌وسه‌سال سنش است. از آن طرف شروع می‌کند به آدم‌فروشی و لجن‌پراکنی سیاسی و تبلیغ برای سرکوبگرترین بخش جمهوری اسلامی. وقتی هم که کارش گیر ‌کرد، هم‌چین ردگم‌کنانه می‌گوید: "من عرق‌خور خانم‌باز آخر چه ربطی به اسلام و مسلمانی دارم"، تو گویی عرق‌خوردن و جنده‌بازی مختص کفار است! می‌آید برای رژیمی تبلیغ می‌کند که خودش حاضر نیست در فضای آن زندگی کند! از دختر معصومی که تابعیت کانادا دارد استفاده‌ی ابزاری می‌کند: با او ازدواج می‌کند تا اقامت کانادا بگیرد و وقتی خرش از پل گذشت، از خانم طلاق می‌گیرد و فلنگ را می‌بندد، یا با تمام قوا برای فعالین زن داخل ایران پاپوش و پرونده درست می‌کند، آن‌وقت همین فرد، شب و روز در باب آزادی‌ها و حقوق زنان سخنرانی می‌کند! خلاصه که این بابا فکر کرده با دسته‌ی کورها طرف است...

این افراد از درون و مثل خوره افتاده‌اند به جان جوامع باز. این‌ها با سوء استفاده از ابزار دموکراسی به جنگ خود دموکراسی برخاسته‌اند. به خاطر نوستالژی تکیه و ارادت به بوی گند پا در هیئت‌های عزاداری، به خاطر این‌که باورهای پوسیده‌ی خود را در دنیای امروز در معرض محوشدن می‌بینند، با تمام وجود از جهان غرب نفرت دارند. این را در گفتار و کردارشان به روشنی می‌شود دید. ما اگر به غرب آمده‌ایم تا در فضای باز و جهانی غربی زندگی کنیم، باید دشمنان این جامعه را نیز شناسایی کرده با آن‌ها برخورد کنیم.

آدم‌های حقه‌باز و ریاکار از این دست برده‌گان فکری و مزدوران گوش‌به‌فرمان رژیم‌های سرکوب‌گرند که در جهان آزاد پخش شده‌اند.
جامعه‌ ایرانیان برونمرز اگر هوشیار باشد و واقعا به اصل حفظ سکولاریسم وفادار، با اقدامات قانونی بایستی تلاش کند که تابعیت این افراد را لغو کند. خوشبختانه برای این مسئله راه‌های قانونی به اندازه‌ی کافی وجود دارد، فقط بایستی پی‌گیرش شد. این حق طبیعی شهروندان جامعه‌ی باز است که با متحجرترین نمایندگان فاندامنتالیسم مذهبی و دشمنان عینی جامعه‌ی باز برخورد قانونی کند و آن‌ها را به همان ‌جایی پس‌‌بفرستد که به آن‌ تعلق دارند.

سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶

ضعف ارتباط

حرف‌های دکتر هلاکویی (که خیلی کم می‌شنوم) همیشه برای من یادآور بیماری فرهنگی‌ای بوده که قرن‌هاست در این ملک دامن گسترده و گریبان مردم را گرفته است: "ضعف ارتباط"... شاید حتا بشود گفت "فقدان ارتباط".
ارتباط برقرار کردن و از آن مهم‌تر حفظ ارتباط هم فن است و هم هنر. یعنی ابتدا باید اصول‌اش را بدانیم و به‌کار ببندیم، بعد در بزنگاه‌هایی که این ارتباط به سمت ضعف و تاریکی می‌رود، آن ظرافت را داشته باشیم که سامان‌اش بدهیم. پس شکل‌گرفتن ارتباط و حفظ و گسترش آن هم فن است و هم هنر.

من حکایت خانم متجدد و تحصیل‌کرده‌ی حدود چهل‌ساله‌ای را در یاد دارم که سال‌ها مادرش در تنهایی و با تلاشی که دور از حدس نیست، او و خواهرش را به‌ثمر رسانده بود. وقتی به او گفتم آیا هیچ‌وقت شما دو نفر در فکر بوده‌اید که برای این زن یک همدم جنس مخالف پیدا کنید، چنان برآشفت و از چشمانش آتش جهید که جاخوردم! یعنی برای این زن، نقشی جز مادر قائل نبود و فردیت‌اش را به رسمیت نمی‌شناخت. یعنی عاطفه‌ی او را نه عاطفه‌ای زنانه، که فقط مادرانه می‌دید.

مادری را می‌شناختم که دو دختر داشت و هر دو را با عجله به دو مرد خارجی شوهر داده بود. بعد از ازدواج، دخترها از شهر مادر رفته بودند. مادری که خود سال‌های تنهایی را با جان و دل لمس کرده بود، با دست خود باز خودش را تنهاتر کرده بود! به او گفتم البته انتخاب به عهده‌ی بچه‌هاست، اما نظر و ذهنیت‌ساختن تو هم طبعا بی‌تاثیر نیست. تو که از مردی ایرانی صدمه خورده بودی (البته باید حکایت مرد را هم در این مورد شنید تا انصاف رعایت شده باشد)، در خانه جوی ساخته بودی که دخترها را از مرد ایرانی زده کرده بود. عایدی‌اش اما چه شد؟ آن‌ها رفتند و باز تنها شدی. اگر دو پسر ایرانی به دامادی گرفته بودی، بچه‌ها و نوه‌هایت کنارت بودند، خانواده درون مرزهای فرهنگی خودت حضور داشت، دامادها پسرهای خودت می‌شدند و خلاصه تنهایی‌ای در کار نبود.

مردی را می‌شناسم که به‌خاطر ساعت‌های طولانی کار، حتا رشد بچه‌ها را نمی‌دید و عملا از خانواده فاصله گرفته بود. می‌اندیشم اگر حرص درآمد بیش‌تر و مسابقه‌ی پول‌درآوردن -که بدجوری بین ما ایرانی‌ها رایج است- و خلاصه چشم‌وهم‌چشمی را تا حدی از زندگی‌مان بیرون کنیم، آیا وقت بیش‌تری برای رسیدن به خانواده و زندگی درون کانون آن باقی نمی‌ماند؟

مثال زیاد است و وقت کم. من توجه‌ام به ایرانیان ساکن شهر خودمان تورنتو است. البته مشت نمونه‌ی خروار است. من فکر می‌کنم ضعف درک و بردباری، عوامل ضعف ارتباط ما مردم هستند که شوربختانه خصلتی شده فرهنگی. عوامل دیگری هم البته هستند که با کمک توی خواننده به آن‌ها اشاره خواهیم کرد.

دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

گذری مختصر به نظرگاه پیام یزدانجو

من از دو-سه‌تا سرخط از حرف‌های جالب پیام به اشاره می‌گذرم که من‌را غلغلک داده، به امید فرصتی که بشود بیش‌تر و بهتر گفتار او را باز کرد:

پیام:
پیشنهاد من برای برپایی رشته‌­ای به نام «ایرانی‌­شناسی» به‌­جای «ایران­شناسی» ابدا" یک شوخی زبانی یا حتا یک انتقاد زبان­بازانه نیست، هرچه باشد ایده‌ی ‌دیرآمده­‌ای است بر اساس این باور که آن­چه ما به شکل مبرم نیازمند آن ایم افزودن بر بار خودستایی نبوده – بدبختانه تاریخ ما از این جهت کم­بودی ندارد – بل که پیدا کردن شهامت اخلاقی برای تکفیر این توهمات است.
دقیقا برعکس، تا بخواهید، ما مردم از ضعف شخصیت و اعتماد به‌نفس رنج برده‌ایم. بدون اغراق بگویم: در هیچ زبانی به اندازه‌ی متن‌های فارسی حقارت و زبونی نمی‌شود دید! آن‌چه در پوستین خودستایی پنهان شده را اگر کالبد بشکافیم، درخواهیم یافت که جز ضعیف‌کشی نیست. ضعیف‌کشی هم که شهامت نمی‌خواهد، برخلاف خودستایی که می‌خواهد.

دیگر حرف پیام این است:
فراموش نکنید: ما ملتی هستیم که بزرگ­ترین نویسنده­ و نقادش از این که برای ما / به زبان ما می‌نویسد احساس شرمساری می‌کرد: درست در زمانی که ما سراپا به تحسین او رو آوردیم، او بیش از همیشه ما را تحقیر کرد. طبیعی است که با چنین شرمساری‌های تاریخی و تکراری، ارزیابی انتقادی اغلب جای­‌اش را به عقده‌‌گشایی‌های افراطی می‌دهد...
البته نمی‌دانم که آیا واقعا هدایت از بابت فارسی‌نویسی‌اش شرمسار بوده یا نه، اما آن‌چه رویش پای می‌فشرم این است که جلوبودن از اجتماع خود، نوعی بیزاری و زده‌گی برای فرد به‌همراه می‌آورد. این یک‌جور برآورد روانشناسانه است. بگذارید یک‌قدم جلوتر بروم: تاریخ خود بهترین گواه است که قریب‌به‌اتفاق اهالی فرهنگ و ادب ایران‌زمین از وضع روزگار و مردم زمانه‌ی خود گله‌مند بوده‌اند. به‌راستی کدام‌شان از وضع خود و مردم به نیکی یاد کرده؟ این شاید یک‌جور احساس مسئولیت و غم‌خواری هم باشد البته... که این‌ فقط در حد گمان است.

در گفتار پیام، حرف حساب کم نیست. مثلا این را بخوانید؛ من اولین نفری‌ام که پای آن امضا می‌کنم:

روشنفکر «ایرانی» به یک خودشناسی صادقانه، یا بهتر بگویم، بازشناسی بی‌رحمانه‌ی­ خود، و صدالبته مخاطب خود، نیاز دارد. روشنفکر «ایرانی» باید بداند، بپذیرد که در اقلیت است و تمام تلاش او، در وهله‌ی اول تا هزارم، باید فعالیت برای کسب حقوق اقلیت خود باشد، و (فعلا" – و این قیدی است که شاید قرن­ه‌ها برقرار باشد) بس. سخن گفتن به نام اکثریت در توان روشنفکر «ایرانی» نیست.

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶

در باب انقلاب اسلامی‌مان!

چه کسی خوشش بیاید چه نیاید، سالگرد انقلاب که می‌شود، سهمیه‌ی ما فرزندان انقلاب برای اظهار نظر محفوظ است. نه شما بگویید: واقعا چه کسی قدر ما از خوان نعمات و برکات این انقلاب بهره‌مند شده؟
عرض شود به حضور احتمالا منورتان، اول این‌که این انقلاب -بی‌بروبرگرد- "اسلامی" بود. یعنی از همان اول، اسلامیت چون نمیسوزی در ماتحت این انقلاب فرو رفته بود و بیرون‌بیا هم نبود. خلاصه که اگر "رفقا" بعد از گذشت نزدیک به سی سال، در خواب خرگوشی خرناسه‌کشان، هنوز بر همان طبل توخالی "انقلاب‌مان را دزدیدند" می‌کوبند، شکر اضافی می‌خورند به جان شما! این یک؛
دوم: ملتی که ماحصل چند هزار سال تاریخش بشود شتر-گاو-پلنگی به اسم انقلاب اسلامی، بهتر است بی‌فوت وقت خودش را از نزدیک‌ترین بلندی بیندازد پایین و خلاص!

این از بابت دق‌ودلی امسال. تا سال و سالگردی دیگر...
دیروز که نشست کتابخوانی بود، جلوی در ورودی سالن، دوست نودیده‌ای آمد به سلام و علیک و گفت شبی نیست که به میهمانی این صفحه نیاید. عاقله‌مردی بود با لبخندی بر لب و مهربانی به چهره. من عجله داشتم که تا جلسه شروع نشده، زودتر بساط کنم و نگاهی به یادداشت‌هایم بیاندازم و به ذهنم سروسامانی بدهم. این شد که نتوانستم آن‌طور که باید با او چاق‌سلامتی کنم. انتهای جلسه هم چشم انداختم... که دیدم رفته است.
این خط نوشتم که بگویم: دستت را به نشان دوستی می‌فشارم.

پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶

دوستی (14)

بارها شده این عقیده به ذهنم جهیده که کل روابط ما ایرانی‌ها را تنها فعل "خواستن" است که شکل می‌دهد. این نظر البته رادیکال می‌زند، اما تجربی‌ست. کم شده کسی به خود من رسیده باشد و تا سلام از دهنش در نیامده، چیزی از من نخواسته باشد! شما هم لابد مزه‌ی بدمزه‌ی استیصال بعد از توقع بی‌جای آشنایان را به‌دفعات چشیده‌اید؟
من فکر می‌کنم درخواست‌کردن از دیگری باید با نوعی احتیاط و درنگ همراه باشد. یعنی درخواست باید بعد از مرحله‌ی آشنایی بیاید، نه همراه با آن. اگر این‌دو جابه‌جا شوند، همان استنباط می‌شود که من کردم.
توقع از آشنا و ناآشنا انگار جان و جهان ما مردم شده است. اکثر ما فکر می‌کنیم که علت زاده‌شدن دیگری سرویس‌دادن به ماست! من فکر می‌کنم توقع‌داشتن در حد مطلوب (که خطوط آن‌را البته باید مشخص کرد) بد نیست، اما اگر به شکل عادت اخلاقی و فرهنگی درآمد، جز حرمت‌شکنی نیست. حرف این است که توقع‌داشتن را نمی‌شود از نفس ارتباط حذف کرد، اما باید به آن سامان و چارچوب داد و تا می‌شود از حدش کاست. این احترام به فردیت افراد است؛ به‌رسمیت‌شناختن حق انتخاب و مالکیت آن‌ها بر امکاناتی است که دارند.
در دیگر سو، اگر توقع -آن‌هم به مقدار زیاد با تعرفه‌ی ایرانی‌اش- درست هم‌گام با ایجاد ارتباط بیاید، آن‌وقت است که نفس دوستی -که نیاز انسانی و درونی به ارتباط با هم‌نوع است- به تامین منافع شخصی تغییر شکل می‌دهد و به‌واقع از معنی خالی می‌شود. همین است که من فکر می‌کنم میزان واقعی‌بودن دوستی را می‌شود از سطح توقع افراد سنجید. این هم راهی است از راه‌های تشخیص.


  • دوستی (۱۲)
  • سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶

    یک‌سویه‌نگری تاریخی ما!

    همه از قرارداد ۱۹۱۹ معروف به قرارداد وثوق‌الدوله حرف می‌زنند، اما گمان می‌کنم کم‌تر کسی متن آن را خوانده باشد. من خود از بسیاری مدعیان تاریخ‌دانی در باره‌ی آن پرسش کرده‌ام، اما چیزی جز کلی‌گویی‌های بی‌سند تحویل نگرفته‌ام! به قول کسروی (در مدافعاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی)، بدبختی ما ملت این است که دربست عقل‌مان را به شایعات فروخته‌ایم و در هر چیزی، رد پای توطئه می‌بینیم (نقل به مضمون).
    من واقعا مانده‌ام این چه وحشت غریبی است که ما مردم از کار اصولی و کشف حقیقت داریم؟ چرا ارجاع ما نه به منابع اصلی، که اغلب به تصورات و تخیلات دیگران است؟ چه اصراری داریم که زود پرونده‌ی هر چیزی را ببندیم و کار را یک‌طرفه و مختومه اعلام کنیم؟ ما به جای بازسازی واقعیت از روی اسناد موجود، هر چه به روحیه و احساسات‌مان نزدیک‌تر باشد را بلافاصله می‌پذیریم و نامش را هم می‌گذاریم تحقیق تاریخی! همین است که ذهن وسیع و چندبعدی هم‌چنان جایش در میان ملتی که به یک‌سویه‌اندیشی عادت کرده خالی است.

    من داشتم دفاعیات کسروی از سرپاس مختاری و پزشک احمدی را می‌خواندم، واقعا در حیرت شدم از شجاعت و روحیه‌ی عدالت‌جوی این مرد. در تمام این سال‌ها، به‌جای باریک‌شدن در تحقیق جنایی کسروی که منشا نورتاباندن به رخداد است، به شایعاتی دل‌ بسته بودیم که با روحیه‌ی مغلوب و انتقام‌جوی ما هم‌خوانی داشت. مردمی با این روحیه، محکوم‌اند که چون جزایری سرگردان، در تنهایی خود دست‌وپا بزنند و روی آبادی و رفاه نبینند.