یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

از شکست درس بگیریم، نه در آن بشکنیم

دو تا از این دوستان مدتی با هم زندگی کرده‌اند. ازدواج هم از قضا کرده بودند... که اصل موضوع زندگی مشترک را زیاد عوض نمی‌کند. بعد به دلایلی -درست یا غلط- می‌زنند به تیپ هم و از هم جدا می‌شوند. قضیه‌ی این‌ها این‌قدر در دنیای امروز طبیعی است که شاید کم‌تر کسی بین ما باشد که نظیر آن‌را اطرافش ندیده باشد.
حالا مسئله‌ای که این وسط اتفاق افتاده این است که خانم چند باری مسائل زندگی مشترک‌شان را روی نت فاشگویی کرده. من فکر می‌کنم آدم باید این‌قدر بزرگوار باشد که ۱- به گذشته، اهمیتی بیش از گذشته ندهد و آن‌را به حال برنکشد و ۲- مرز زندگی خصوصی و عمومی را نشکند که اگر شکست، نخست حرمت خود شکسته.

کنارآمدن با شکست عین بزرگواری است. نشان فهم و فراخ‌اندیشی انسان است. جلوگیری از خودخوری و دورانداختن سوهانی است که به روح می‌کشد. گذر از گذشته‌ی بد، راه رسیدن به آینده‌ی بهتر است. در مقابل، درگیری دائم ذهن با شکست‌های گذشته، سد حرکت به سوی آینده است. البته رعایت شرط دوم -در دنیایی که برای فاش‌کردن ذره‌بینی‌ترین مسائل خصوصی در رسانه‌ها مسابقه گذاشته‌اند- چندان آسان نیست.
انسان بعد از شکست یک رابطه طبیعتا دلش می‌شکند، ولی باید راهی بیاندیشد که چطور می‌شود چینی دل را بند زد، نه این‌که پتک برداشت و افتاد به جانش! انسان دوراندیش، از حوادث ناگوار در زندگی گذشته‌ی خود سبب تفریح برای دیگران -که کم‌تر دل مهربانی در سینه‌شان می‌تپد- نمی‌سازد!
خلاصه که می‌شود از شکست تراژدی ساخت و مثل داستان کربلا، هر ساله در سوگ‌اش گریست، می‌شود هم آن‌را نقطه‌ی پرش و پرواز به آسمان باز آینده‌ کرد... انتخاب‌اش با خود ماست...

۴ نظر:

نسیم گفت...

منم باهاتون موافقم

رازیانه گفت...

یادداشت خوبی بود
ممنون

Winston گفت...

موافقم...

Mehdi گفت...

به خصوص با دليل دومموافقم، ضمن اينكه اصل احترام هم حكم مي‌كند به خاطر لحظه‌هاي كوچك زيبايي هم كه باهم داشته‌اند بعضي حرمتها را نگه دارند. (دوباره از بيرون گود قضاوت كردم!)