دیروز که نشست کتابخوانی بود، جلوی در ورودی سالن، دوست نودیدهای آمد به سلام و علیک و گفت شبی نیست که به میهمانی این صفحه نیاید. عاقلهمردی بود با لبخندی بر لب و مهربانی به چهره. من عجله داشتم که تا جلسه شروع نشده، زودتر بساط کنم و نگاهی به یادداشتهایم بیاندازم و به ذهنم سروسامانی بدهم. این شد که نتوانستم آنطور که باید با او چاقسلامتی کنم. انتهای جلسه هم چشم انداختم... که دیدم رفته است.
این خط نوشتم که بگویم: دستت را به نشان دوستی میفشارم.
این خط نوشتم که بگویم: دستت را به نشان دوستی میفشارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر