یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (2)

نکته‌ی جالب -و از جهتی ارزشمند- در قضيه‌ی صدّام، نحوه‌ی اعدام و برخورد با جنازه‌ی او بود. به نظرم خيلی محترمانه با این مسائل برخورد شد. بدون حضور قدرت و دموکراسی در عراق فکر می‌کنيد چطور با صدّام و جنازه‌اش برخورد می‌شد؟
ما خودمان اگر بوديم چه می‌کرديم؟ کارنامه‌‌ی ما که مشخص است: نمونه‌اش انقلاب اسلامی و برخورد با "ضد انقلاب کوردل". خيال‌تان تخت، عراقی‌ها نيز دست‌ِکمی از ما ندارند! باقی جهان سوّمی‌ها هم.
قطعی نمی‌گويم امّا فکر می‌کنم: با وجود پايکوبی‌ها در اعدام صدّام، باز در دم آخر تعصّب نتوانست بر ديسيپلين مدنی پيروز شود. ممکن است اين نظر چندان به مذاق مخالفان اعدام و اومانيست‌ها خوش نيايد، امّا از جهتی می‌شود گفت عراق در اين موضوع خاص نشان داد که دارد مدنيت را تمرين می‌کند.

پی‌نوشت:
اشتباه برداشت نشود: من با اساس اعدام موافق نيستم. مخالف هم نيستم. يعنی هنوز به نتيجه‌ای قطعی در اين باره نرسيده‌ام که باورم شود. ضمناً فکر می‌کنم در مخالفت با اعدام، بر خلاف آن‌‌چه انسان‌گراها ادعا می‌کنند، هنوز استدلال‌های منسجم و قابل قبولی ارائه نشده است. در اين باره قبلاً مفصل گفت‌وگو کرده‌ايم.

He won again

Chuck Liddell

چاک ليدل (Chuck Liddell) قهرمان افسانه‌ای کيک‌بوکس آمریکا (UFC)، چند لحظه‌ی پيش، برای دوّمين بار ديگر مدعی قهرمانی تيتو اورتيز (Tito Ortiz) را مغلوب کرد. مسابقه‌شان زنده از شبکه‌ Pay Per View از يکی از کازينوهای لاس‌وگاس پخش شد. جداً ديدنی بود (البته برای طرفداران اين‌جور مسابقه‌ها).
روی عکس کليک کنيد می‌بردتان به جريان مسابقه.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (1)

لااقل می‌گذاشتند "مرحوم" صدّام کتابی بنويسد، حرفی مکتوب کند برای تاریخ، که فردا به‌ درد مردم بخورد...

در اين ماجرا، نکته‌ای که برجسته به‌چشم می‌خورد، "کارکرد دموکراسی" است. دموکراسی اگر بازتاب خواست مردم تعریف شود، در هر کشوری شکل و نمودی ويژه خواهد داشت. پس: 1- جسم جامد مشخصی نيست که هر کشور تکه‌ای از آن را بردارد و فکر کند که فردا می‌شود سوئيس، 2- با تجدّد و توسعه نبايد يکسان فرض شود، چه 3- دموکراسی "هدف" نيست، بل‌که "روش"ی است برای کشورداری، به همين خاطر 4- بدون ايجاد زمينه و بستر مناسب -که پايه‌ی فرهنگی و داربست اقتصادی از عناصر مهم آن هستند- دموکراسی نيامده پايش به لنگی خواهد افتاد!

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

یلداگونه دیرهنگام

این یلداگونه را بنا به درخواست آشیل گرامی تقدیم حضورتان می دارم.

1- هنوز اَندر خَم یک کوچه ام.
2- چاپلوسی، تظاهر، دروغگوئی، سالوسی، دنائت، و دستمال ابریشمی بدست گرفتن را نمی پسندم.
3- مُرده پرستی را خوش نمیدارم، زیرا با زنده ها بیشتر ایاقم.
4- سَرَم در آخورهیچ تنابنده ای بند نیست، مگر در آخور خودم. و دستم نیز زیر ساطور کسی نیست.
5- و سرانجام، ایران را بدون هیچگونه قید و شرطی دوست میدارم، زیرا هر آنچه دارم از اوست.

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

آن وبلاگ و نويسنده‌اش (10)

هفتان
هفتان لينک‌کده‌ای است که از دل وبلاگ‌ها بيرون آمده. هفتان با اين ادعا متولد شد که تلاش‌اش، معرفی مطالب خواندنی در حوزه‌ی فرهنگ (بيش‌تر ادبيات) باشد. با رجوع به کارنامه‌ی يکساله‌ی هفتان می‌شود ديد که هر روز از لينک‌های مطالب توليد‌شده در خارج از کشور کاسته شده و جايش را توليدات داخلی -که بسياری از آن‌ها مطالب نهادهای رسمی هستند- گرفته است. اگر عمده‌شاخصه‌ی رسانه‌ی اينترنتی را "بی‌مرزی" و "چندرنگی" آن بدانيم، به کاستی هفتان پی می‌بريم. ديگر اين‌که از لحاظ آماری، در مقايسه با ديگر مطالب، پرداختن "هفتان"يان به وبلاگ‌ها بسيار ناچيز است.
در مجموع، هفتان خوراک روزانه‌ی بسياری‌ست و تلاش فراوانی پشت آن است.

  • از همین سری: ...[8][9]
  • سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

    مهم‌ترين دست‌آورد "پنج‌گانه‌نويسی يلدا"

    «يادمان باشد که زندگی آن‌قدر کوچک است که يک دقيقه بيش‌تر با هم بودن را بايد جشن گرفت»[من و MS]

    وبلاگ‌هایی که در چند روز گذشته به مناسبت يلدا پنج‌گانه‌هايی منتشر کردند از شمار بيرون‌اند. آدم وقتی می‌خواهد از نقاط زندگی خصوصی‌اش برای خوانندگانی بگويد که اکثرشان را نمی‌شناسد، دست و دلش می‌لرزد. مهرورزی امّا اين دلهره را کنار زد تا گفتنی‌های بسیاری از شخصيت نويسندگان بر وبلاگ‌ها نقش بندد... که بست و خوانديم.
    در مقام تحليل، خيلی از بلاگرها به‌درستی خاطرنشان کردند که اين پنج‌گانه‌نويسی، سوت‌وکوری نسبی وبلاگ‌شهر را شکست و به جوّ صميميت دامن زد. در کنارش امّا نکته‌ای از قلم افتاد يا کم‌تر ديده شد که اتفاقاً این نکته، با تار و پود وبلاگ تنگاتنگ درپيچيده است.
    شايد چند سال پيش بود که در تعريف شاخصه‌های وبلاگ نوشتم "وبلاگ، فاصله‌ی بين نويسنده و خواننده را به حداقل می‌رساند؛ اين فاصله را چنان کم می‌کند که تو گويی نويسنده و مخاطبش کنار دست هم نشسته‌اند و هم‌نفس و خيلی خودمانی گپ می‌زنند"(نقل به مضمون). وبلاگ‌ها اين‌بار نيز چنين کردند، البته با همياری نويسنده‌گان‌شان.
    خواننده ناخودآگاه اصرار دارد که از نويسنده بيش‌تر و بيش‌تر بداند، به‌ويژه اگر با نوشته‌های او ارتباط نزدیکی برقرار کرده باشد و حرف دل خود در آن‌ها ببيند. کاويدن نويسنده، طبيعت خواننده است... و این چرخه‌ی جست‌وجوگری به قصد شناخت هیچ‌وقت نمی‌ايستد. وقتی نويسنده‌ای از خصوصيات شخصی-شخصيتی يا نگفته‌های زندگی خود می‌‌گويد، در راه اقناع اين خواسته گام زده است. نويسنده چند در را گشوده و شخصاً خواننده را به ورود و نزدیک‌شدن فرا خوانده است. پس "فاصله" کم شده است؛ فاصله‌ی بين اين‌دو کم‌تر شده است.

    من معتقدم به هر اقدامی که به کاستن از فاصله‌ها بيانجامد، به‌دور از کيش شخصيت و بدون درنظرگرفتن ملاحظات اخلاقی-سنتی، بايستی خوش‌آمد گفت.

    دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

    خبر پيرمرد 65 ساله‌ی اصفهانی، بيش از هر چيز انسان را متأثر می‌کند. تأثر از اين بابت است که اين قبيل رخدادها، فقط محصول جوامع بسته و مذهبی‌‌اند و دقيقاً بسته‌بودن جامعه است که به اين معضلات امکان رشد می‌دهد. اگر دختری از داشتن دوست پسر -در قبال جامعه‌ و خانواده- معذّب نباشد، يا در کل اگر مسئله‌ی سکس چنين تابو نباشد، آدم شيادی چنين، عملاً دستش بسته می‌ماند.

    حکايت لينک و چند توضيح

    1- نمی‌دانم چرا اين‌قدر سخت‌ام شده به ديگران لینک بدهم؟ برداشتن‌اش امّا شده است کارم! از حدود صد و ده لينک کنار اين صفحه، از دو ماه پيش، پنجاه‌تای‌اش حذف شده‌اند. سرنوشت باقی هم معلوم نیست. برای اين موضوع دليل در سر زياد دارم، امّا نوشتن‌اش حوصله می‌برد؛ اوّل از خودم!

    2- من اين خصوصيت را نمی‌پسندم که "لينک بده، لينک بستان"! دوست ندارم گله‌ای از لينک رديف کنم که از درازی، سر و ته‌اش معلوم نباشد... که عمر نوح هم داشته باشی، باز نرسی به همه‌شان سر بزنی. به نظر من، اين مشی بر خلاف پرنسيپ رسانه است. نيز نشان از فقدان انتخاب دارد... و بدون حق انتخاب، "فرديت" -که پايه‌ی توسعه و شهرنشينی است- زير پرسش است. چنين رويکردی، صرفاً برای ايجاد ارتباط است و از زاويه‌ی سنتی، "مردمداری" و "همه‌ را داشتن".

    3- بعضی اصلاً قيد لينک‌دادن را می‌زنند. اين مصداق "از آن سوی بام افتادن" است. اين‌ها یا می‌ترسند زير بخيه‌ی بعضی از دوستان بروند "که چرا به ما لينک نداده‌ای"، يا می‌خواهند جاجيم خود را جايی بالاتر از بقيه پهن کنند و از فراز به خلايق بنگرند. بيش‌تر امّا از هرچه گله‌گی است بيزارند و اين‌طوری به کل غائله تير خلاص می‌زنند.

    4- بعضی هم فقط به نوشته‌های خودشان لينک می‌دهند. نمی‌دانم کجا پژوهشی می‌خواندم راجع ‌به وبلاگ که یادداشت‌ها را از لحاظ تعداد لينک به منابع و ديگران ارزيابی کيفيتی کرده بود. عيار اين‌دسته از اين بابت زير صفر است.

    یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

    امروز اين‌قدر سوژه آمد به ذهنم و به کاغذ نيامده جهيد و گريخت که در دنيای سوژه‌سوزی‌های من، خودش رکوردی بود! امروز وقت بود، حوصله بود، انگيزه‌ی گفتن بود، کامپيوتر و اينترنت هم بود... و خلوتی داشتم که نپرس، امّا اين نگذاشت که سوژه را خوب بمالم تا ورز بيايد که بتوانم بچسبانم. تار و پود ذهنم، به محضی که می‌آمد مرتب‌شدن را لمس کند، با شلاق ترانه‌ی شهيار از هم می‌گسيخت. خلاصه جنگی بود بين دل و ذهن... و چه جنگ نيکویی بود.

    شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

    يلدا

    بلندترين چشم‌انتظاری آدمی به سپيدی روز...

    پنج‌گانه‌ی يلدا

    به فراخوان حضرت روزبه، يک فقره "پنج‌گانه‌ی يلدا"يی تقديم می‌شود که بماند به يادگار!

    1- از فرم شخصيتی انسان‌های بسته، فرهيخته و سنگين-رنگين هيچ خوشم نمی‌آيد. به نظر من، اين‌گونه افراد، بخش عمده‌ی "خود"شان را پنهان می‌کنند. اين اتفاقاً همان سياقی‌ست که خانم‌های ايرانی عجيب می‌پسندند، چون‌ به آن‌ها اين فرصت را می‌دهد که طرف مقابل را خودشان "کشف" کنند!
    2- از کلاس و مدرسه هميشه بدم می‌آمده، مخصوصاً آن‌دورانی که جنگ بود و امثال ما را می‌خواستند از پشت ميز کلاس به جبهه‌های حق عليه باطل اعزام کرده، به فيض شهادت برسانند!
    3- شيفته‌ی کارهای سنگين بدنی به‌ويژه ساختمانی هستم. از غوطه‌خوردن در فضای گرد خاک و چوب لذّت می‌برم. به عبارتی، ساختن کار من است. اين‌ هم شوهای مورد علاقه‌ی من: Real Reno's و Holmes on Homes
    4- اگر زندگی بگذارد، تفريح مورد علاقه‌ی من چرخ‌زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و رفتن از اين کافی‌شاپ به آن‌يکی است. از گپ‌زدن‌ و نشست‌وبرخاست با آدم‌های اهل فکر و دل سير نمی‌شوم.
    و در آخر 5- کسی اگر از روی نوشته‌های من فکر کند که من را شناخته، حسابی در اشتباه است. باور کنيد خيلی از اين افراد وقتی با من برای دفعه‌ی اوّل برخورد کرده‌اند، حسابی شوکه شده‌اند و حتّا بعضی‌شان رم کرده‌اند، چون آن‌چه من بوده‌ام (و هستم) با پيش‌فرض آن‌ها هيچ با هم نمی‌خوانده است! روحيه و اخلاق من، با دنيای قلمی‌ام از زمين تا زيرزمين فاصله دارد. يعنی من اخلاق و رفتارم را بر اساس سواد و انديشه‌ام کوک نمی‌کنم، اعتبار و وجهه‌ام را نيز از آن وام نمی‌گيرم؛ در قالب ديگری جز آن‌چه هستم نمی‌روم؛ آن‌طور زندگی می‌کنم که بايد بکنم. فکر می‌کنم آن "نقاب"ی را که سياوش قميشی در ترانه‌اش ياد کرده، من هيچ‌وقت به چهره ندارم. واقعيت‌اش از بابت نقش‌بازی‌نکردن کم ضرر نکرده‌ام، امّا فعلاً تصميم ندارم رويه‌ام را تغيير بدهم.
    خجالت نکشيد... شما هم بنويسيد... ضرر ندارد!

    پی‌نوشت:
    انگار قاعده‌ اين است که هر کس پنج ‌نفر ديگر را هم به ميدان نوشتن بکشد. انتخاب پنج‌ نفر از ميان اين‌همه دوست و آشنا سخت است؛ شايد در حدّ بعيد. کار آن‌وقت سخت‌تر می‌شود که تو دير به اين قافله پيوسته باشی... من در واقع به ترتيب اولويت انتخاب نمی‌کنم؛ نام همه را می‌ريزم توی کشکول و شانسی يکی‌يکی می‌کشم بيرون:
    حميرا که خيالی تشنه دارد - امير مهيم که انسان است و شاعر - فرزاد پناهندگی که یار اسکان است و خصم آواره‌گی - بلوچ که دغدغه‌ای جز انسان ندارد - و محمّد کهنه‌کار امّا تازه‌وارد.

    جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

    درباره‌ی "چهارمين يادداشت"

    تعريف کتايون از "دو گروه نويسنده" تأمل‌برانگيز است، امّا نوع تقسيم‌بندی‌اش جای توضيح دارد. هرچند مبنای نوشته‌ی او اين نظر نيست که "همه‌ی وبلاگ‌نويسان فقط در همين دو گروه جا دارند"، امّا برای پيشگيری از اين شبهه بد نيست ‌در فرصتی، ديدگاهش را بسط دهد. ضمناً اين توضيح نيز لازم است که سمت صحبت نوشته صرفاً آن کسانی‌ است که خود را نويسنده می‌دانند يا به اين عنوان ناميده می‌شوند... و آن‌ها که از روی تفنن گه‌گاهی چيزکی می‌نويسند را شامل نمی‌شود.

    به باور شخص من، علاوه بر دو گروه ياد شده در يادداشت مزبور، شمار قابل توجهی از بلاگرها بين اين‌دوگروه چرخ می‌خورند و سرگردان‌اند. اين عدّه يا طالب شناخت نيستند و انگيزه‌اش را ندارند، يا توانايی‌اش را ندارند و يا هنوز در مراحل يادگيری و شناخت‌اند. به همين لحاظ، توقع داشتن باوری منسجم با پشتوانه‌ی دانش و استدلال کافی از آنان بيهوده است. اين عده‌ را می‌شود "گروه بينابين" ناميد.

    اگر بخواهیم رقم آدم‌های جدّی و آن‌ها که ايده‌های درخوری برای ارائه دارند را در اين وبلاگ‌شهر به‌دست دهيم، اگر آدم حساس و شکننده‌ای باشيم، خيلی زود افسرده‌گی گريبان‌مان را می‌گيرد!‍ باور کنيد اکثر آن‌ها که به "وبلاگ‌نويسان مشهور" شهره‌اند، بيش از آن‌که رسم داد و ستد فرهنگی را بدانند، در زد و بند، نان‌قرض‌دادن و گرفتن و ايجاد روابط از نوع "بازاری"اش استادند. اين عدّه ‌جای آن‌که با نوشته‌های خود در کورسويی شمعی افروخته باشند، به فراگيری ظلمات ممد رسانده‌اند که کسی بی‌استعدادی و وجدان خفته‌شان را نبيند. نه تنها آنان در بيداری هيچ ذهن خموده‌ای تلاشی نکرده و نمی‌کنند، بل با هر چه در توان دارند، به نشر جهالت و واپسمانده‌گی می‌کوشند که يک‌وقت کسی از آنان پيش نيافتد و موقعيت‌شان متزلزل نشود. کتايون چه درست می‌نويسد که «نویسنده آزموده و عاقل، عاشقی است واقعی که به منظور نشان‌دادن "خود" به میدان نیامده...»؛ اين درست نقطه‌ی مقابل انگيزه‌ی اين قبيل افراد است.
    قصد پديدارشناسی اين افراد نيست، امّا بی‌فايده هم نيست که يکی-دو شاخصه‌ی ديگر اينان را برشمريم: "دشمنی با ديالوگ" آن‌ها را در آن‌جا می‌شود ديد که با کسی به‌جز "جنس خودشان" به‌ گفت‌وگو نمی‌نشينند. طبعاً، دگرگو و دگرانديش همه‌گاه با سکوت يا تخريب‌کردن از سوی آنان مواجه می‌شود. و امّا این عدّه "وبلاگ‌نويسان مشهور" -که البته منظور اين نوشته همه‌ی وبلاگ‌نويسان مشهور نيست- هر هنری نداشته باشند، در تحت‌تأثيرقراردادن "گروه بينابين" و جمع رأی‌های‌شان بی‌بديل و پُرهنرند.

    به باور من، آن‌چه مهم‌تر از برخورد با گروه ميدان‌دار‌ ‌ِفرصت‌طلبی است که سخن‌اش رفت، ايجاد امکان رشد برای "گروه بينابين" است. به‌عبارتی، زدن جرقّه‌ی آگاهی در ذهن و روان‌های کسالت‌گرفته، اگر بخت يار باشد، شايد به شعله‌کشيدن آتش دانش و معرفت بيانجامد. اين کار با بی‌پرده‌گويی و راستی ميسر است و بس.

    پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

    چهارمین یادداشت

    در میان وب لاگ نویسان ایرانی، هستند کسانیکه بیکارند و بی استعداد، گزافه گویند و هوچی. ایشان بدلیل تشویقهای بلا انقطاع فک و فامیل، دوستان وهمپالکی های ادب پرورشان، دست به نگارش هرآنچه ازمغزهای خاکستری رنگشان تراوش میکند میزنند، از لگدمال کردن واژه نیز لذّت میبرند و به خود میبالند. بگذارید برای خالی نبودن عریضه، اینگونه آدمیان را ادبای بی ادب نام نهم و اندکی نیز به بی ادبی ایشان بپردازم. همانطوریکه میدانید، نیش عقرب نه از َره کین است، که این خصلت عقرب است که درنیش زدنِ او جلوه گری میکند.
    از نظر راقم، بی ادبی این "ادیبان"، نمایشگر شیوه بدِ دانش آموزیِ ایشان است، همانطوریکه کم مِهری ایشان به فراگیری و آموختن مطالب مفید و خردپرور، سرچشمه در تنگ نظری ذاتی اینگونه "نویسندگان" وب لاگی دارد. و شاید بهمین سبب است که هم قلم را هَردَم بیلی در دست میگیرند و هم بدون نظرخواهی از ایشان، اظهار فضل میکنند. این نونهالان وب لاگی تا دری به تخته ای کوبیده میشود، دچار توهم شده و اراده از کف میدهند، و لب و لوچه های غنچه ای خود را آویزان میکنند و بیخردانه بر سنگ جهالت پا میکوبند. ایشان همواره در صدد از نیام بیرون کشیدن شمشیرهای دو دَم خود هستند، بی آنکه بتوانند بر پریشان حالی متعصبانه خود چیره گردند. تازه اگر به رسم نیکی به یکی از ایشان بگوئی که "والله یاد گیری هم برای دنیایت مفید است و هم برای آخرتت ثواب دارد. لااقل شب اول قبر، هنگامیکه نکیر ومنکر به سراغت می آیند تا به بازپرسی از تو بپردازند، لازم نیست چون خری قبرسی که در گِل رُس وامانده، سرو کله را به سنگ لحد بکوبی"، هزار تا لنطرانی نیز بارَت میکنند. پند و اندرز بگوش این دسته از آدمیان به مصداق همان "گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من / آنچه البته به جائی نرسد فریاد است"، میباشد.
    اما در میان این جمع اضداد بلاگرهای ایرانی، هستند نویسندگانی که برای قلم خویش، وقت خواننده گرفتار، آثار هنری و ادبی بزرگان، شیوه های گوناگون جهان بینی، و فلسفه های سیاسی گوناگون احترامی ادبی قائلند، حتی اگر خدای ناخواسته به نقد کوتاهی از برخی از آثار "بزرگان و اساتید" هنر، فرهنگ و ادبیات ایران بپردازند. اینگونه افراد به آن کاری که در آن تبّحر دارند "عشق" میورزند، و شاید بهمین سبب نیز، چون دیگر عاشقان راستین، از شمشیر دو دَم تنگ نظران، بهانه جوئیهای عجولان، و سنگ پرانی های سیاست پرستان هراسی ندارند. عشق نویسنده واقعی از قلم او تراوش میکند و شاید بهمین دلیل است که هر کسی را توان خواندن نوشته های ایشان نیست.
    سخن از عشق شد وعاشق بودن، به یاد گذشته ای نه چندان دور افتادم و سخن کهتری قلم زن که "عاشقی" را نخستین ویژه گی نویسنده میدانست، و به نویسندگانی چون شادروان احمد کسروی، و یا استاد سعیدی سیرجانی که سر در ره قلم و "عشق" خویشتن نهادند، اشاره میکرد و ابیاتی از دیوان شمس را زمزمه میکرد که "عاشقی و آنگهانی نام و ننگ؟ / او نشاید عشق را ده سنگ سنگ".
    براستی نویسنده دانا جز در ره خِرََد و خِرَدپروری گامی برنمیدارد. او دانش آموزی تواناست که با سخاوت تمام هرآنچه را که براستی آموخته در طبق اخلاص شعر، مقاله، داستان کوتاه یا بلند میگذارد، تا هرکس به فراخور حال خویش از ادبیات بهره برد. و شاید هم بهمین دلیل است که نویسنده دانایِ وب لاگی از هیچ چیز و هیچ کس نمی هراسد، چرا که میداند "گرزِ هرچیزی بلنگی دورشو / راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ؟"
    نویسنده دانا، چه وب لاگی و چه غیر وب لاگی، به جای نگارش اراجیف و حرفهای صد تا یک غاز، به نگارش ناگفته ها، با عطف به دلیل و مدرک، میپردازد. و شاید هم در برخی موارد با آغوش باز به استقبال خطر میرود و حرفی و سخنی برخلاف میل این و آن میگوید و زیرلب زمزمه میکند، "مرگ اگر مرگ است آید پیش من / تا کشم خوش درکنارش تنگ تنگ." و اگر چیزی مینویسد که به گوشه عبا و قبای آقایان برمیخورد، ادامه بیت بالا را زمزمه میکند که، "من از او جانی برم بی رنگ و بو / او زِ من دلقی ستاند رنگ رنگ". بهمین سبب است که نویسنده دانا، زخمهای مردم خود را با مرهم شعر و ادبیات التیام میبخشد، و گه گاهی زمزمه میکند که، "جور و ظلم دوست را برجان بِنِه / ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ." اما درجائی که شمشیر دو دَم "دوست" در مقابل قلم نازک و جاودان بمانند چینی نازکی می شکند، تنها آنگاه است که میتوان زمزمه کرد، "گر نمیخواهی تراش صیقلش / باش چون آینه ای پر زنگ زنگ."
    نویسنده آزموده و عاقل، عاشقی است واقعی که به منظورنشان دادن "خود" به میدان نیامده، بل این شیوه زندگانی اوست که عشق به راستی و بازتاب افکار و احساسات صیقل خورده اش را تقاضامند است. پس هنگامیکه حقایق را میشکافد و راستی را آشکار میکند و کار "ادبی" شاعری "گرانقدر" و یا نویسنده ای "متعهد" را به نقد میکشد، همچنان بدین نکته واقف است که، "دست را برچشم خود ِنه گو بِچَشم / چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ". اما، او که آدمی با وجدان است تصمیم میگیرد تا همچنان بیاموزد، و آموخته هایش را در اختیار همگان قرار دهد. چنین نویسنده ای با توجه به ارزش کارش ارزیابی میشود، نه از روی حماقت مِهر میورزد و نه از روی تعصب کین. نویسنده عاشق انسانی است آزاد و رها و درحال رشد و شاید بهمین دلیل است که از آنانی که دربند افکاری ناخوشایندند، دلسرد نمیشود، و همچنان مینویسد.

    چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

    بدا به حال تارچشمان!

    امروز موقع کار، انگار که هوا لج کرده باشد، يک‌مشت غبار را صاف فرستاد -بخوان پاشيد- توی چشمم! همین که چشمم را ماليدم، لنز در گوشه‌اش پيچيد و هر کاری کردم مثل قبل روی عدسی پهن نشد که نشد. من که چشم‌هايم را آن‌موقع بدجوری لازم داشتم، زودی پريدم کنار آينه‌ی ماشين و آن جسم لزج را با آن دست‌ خيلی تميزم درآوردم، امّا آن بازيگوش که بعد از مدّت‌ها از سلول چسبناک کوچکش رها شده بود، بی‌معطلی از کف دستم جهيد و سقوط آزاد رفت روی خاک‌ها. حالا کاری نداريم که چقدر گشتم تا شی بی‌رنگ مربوطه را که حسابی هم‌رنگ اوضاع شده بود پيدا کردم...
    امّا من آن‌موقع چشمم را بدجوری لازم داشتم. از شما چه پنهان، کاری که کردم اين بود: لنز را با آب دهان "استرليزه" کردم و گذاشتم سر جايش! به همين راحتی. همه چيز هم خوب پيش رفت.
    خلاصه آدم از روی ناچاری چه‌ها که نمی‌کند!

    دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

    با خودم فکر می‌کردم شاملو که ديگر در ميان ما نيست، من هم که در آن کشور زندگی نمی‌کنم که کماکان همان دغدغه‌ها را داشته باشم، پس واقعاً فايده‌ی وقت‌گذاشتن و نوشتن مطلب به اين بلندی چيست؟ مطلبی می‌نويسی که عدّه‌ای را خوش می‌آيد و احتمالاً تعداد بيش‌تری را آزرده می‌کند؛ مطلب راجع به شخصی که هيچ نقشی در زندگی فعلی تو ندارد و ياد و خاکش در دنیای دیگری‌ست.
    اصولاً آيا به صلاح است که آدم در وبلاگ يادداشت جدّی و جدلی بنويسد؟ گمان نمی‌کنم!
    با رجوع به فرهنگ اين مردم می‌بينیم که هميشه اهل تقيه پيروز بوده‌اند و نام نيک داشته‌اند. تقيه‌‌کردن این افراد هم همه‌گاه "ميانه‌روی" و "رواداری" تعبير می‌‌شده.... انگار که بی‌پرده‌گويی، به‌جای اين‌که فکری برانگيزد، تنها رگ تعصب مخاطب را متورّم می‌کند!

    یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

    پاسخ به یک نقد: مختصراشاره به اثر و جهان‌بينی شاملو

    انتقاد خوب را بايد پاسخ داد. تکه‌های حقيقت را اصولاً جايی غير از ميان گفت‌وگوهای سالم نمی‌شود جُست. در وبلاگ آئيل نقدی آمده به يادداشت رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!. من در حد بضاعت خويش سعی می‌کنم پاسخی بر آن بنگارم تا شايد ابهام‌های ايجادشده مرتفع شود.

    بر خلاف ادعای نويسنده، به‌یاد نمی‌آورم که جايی گفته باشم "شعرهای شاملو را هيچ نمی‌پسندم"![1] مشکل من -بيش و پيش از هر چيز- با جهان‌بينیِ شاملو است. شعر شاملو ويترينی‌ است از انديشه‌ها‌ی سياسی-اجتماعی او و نوع برخوردش با اين مقولات. نيز روان شاعر را می‌شود در شعرش (و سخنرانی‌ها و دست‌نوشته‌هايش) رد گرفت. برای نمونه، به قطعه‌ی شبانه[2] -که از کارهای معروف شاعر است- دقّت شود:
    در نيست
    راه نيست
    شب نيست
    ماه نيست
    نه روز و
    نه آفتاب.
    ما
    بيرون زمان
    ايستاده‌ايم
    با دشنه‌ی تلخی
    در گرده‌های‌مان.
    هيچ‌کس
    با هيچ‌کس
    سخن نمی‌گويد
    که خاموشی
    به هزار زبان
    در سخن است.
    در مردگان خويش
    نظر می‌بنديم
    با طرح خنده‌ئی،
    و نوبت خود را انتظار می‌کشيم
    بی‌هيچ
    خنده‌ئی!
    داوری در اين قطعه می‌گويد: از لحاظ صنعت شعری، شعر نسبتاً خوبی‌ است؛ ضرب‌آهنگ دارد، واژه‌ها سنجيده کنار هم چيده شده‌اند، ساده است و تصوير را واضح ارائه می‌دهد. امّا این شعر از لحاظ محتوايی چيزی نيست جز ايجاد هراس و ترويج بدگمانی. در عناصر شعری احمد شاملو نظر کنيد: "دشنه، مرده، خون، کفن، خاموشی، ظلمات، کابوس، هيچ‌کس (تنهايی و بيگانگی)، ويرانی و..." و از اين دست عناصر که برای ويران‌کردن روان هر انسانی به‌غايت کافی است! اين‌گونه شعر -به‌راستی- مخاطب را به کدام سو می‌برد؟ شعر شاملو ترجمان درد يک ملّت نيست، بل‌که کارکردش تهيیج و تشديد فلاکت آن ملّت است. آن‌چه شاملو در زندگی کرد و در شعرش گفت، تا حدّ زياد، ملغمه‌ای بود از نهيليسم ويرانگر توده‌ای، خواب‌های تحقق‌ناپذير سوسياليستی، فرصت‌طلبی، ضدّيت با ايده‌آل‌های ملّی و تزريق نفرت و نااميدی در قالب اميدواری‌های کاذب.

    نويسنده مدعی‌ است "شاملو با خرافه سر ستيز داشت" (نقل به مضمون). واقعيت اين است که از حرف تا عمل فاصله‌ای‌ست گاه دست‌نيافتنی و قطعاً "با حلوا‌حلواکردن هم دهن هيچ‌کس شيرين نمی‌شود"! شاملو بعضاً خود با ارباب خرافه نشست‌‌وبرخاست داشت و در مدح‌شان شعرها سرود.[3] هم‌چنين با مبارزه‌ای دون‌کيشوت‌وار با اساطير و غرور ملّی ايرانيان و ناسزاگویی به بزرگان و جاودان‌نامان اين ملّت، خود به کوره‌ی خرافه‌پرستی سوخت رساند و در نشر کذب -با کفش‌هايی آهنين- شرکت جست. در اين زمينه سخنرانی او در دانشگاه برکلی[4] به‌يادآوردنی‌ست که با کپی‌کردن حرف‌های علی حصوری، چطور اسطوره و کهن‌الگو را با واقعيت تاریخی اشتباه گرفت و از تنيدن‌ آن‌ها -با چاشنی پرخاش و لحن چاله‌ميدانی- آش درهم‌جوشی ساخت که جز قلب و مسخ واقعيت نامی بر آن نتوان نهاد.[5] شاملو با ابزار مثلاً ديالکتيک مارکسيستی، به ارزيابی حماسه‌ی جاودان ايران شاهنامه‌ می‌نشيند و نتيجه می‌گيرد که فردوسی -يعنی انسان هزار سال پيش- "ضد زن" بوده و لابد از بيانيه‌ی حقوق بشر امروزی هم آگاهی کافی نداشته است![6] شاملو در سخنرانی خود، داستان‌های اساطيری را که فردوسی با خونِ دل خوردن سی‌ساله‌ی خويش به‌ نظم درآورده بوده -تا ملّت مغلوب و تحقیرشده‌ای را زنده کند- به سخره می‌گيرد و به وادی‌ای پا می‌گذارد که نه صلاحيت‌ علمی‌اش را داشته، نه شرافت قلمی‌اش را. و امّا غفلت سينه‌زنان حرم هوچی‌های تاريخی در اين است که نمی‌دانند دانش‌پژوه امروزی نه از روی اوهام‌بافی و گزافه‌گويی‌های مثل شاملو، که از پژوهش‌های گران‌سنگ اساتيدی چون جلال خالقی مطلق به شناخت فردوسی می‌نشيند.

    یادم هست دو سال پيش، جمال ميرصادقی در گفت‌وگویی که با خبرگزاری ايلنا داشت شنيده‌ای را از شاملو بازگو کرده بود به اين شرح: جمال‌زاده نويسنده‌ی واقعی يکی‌بود، يکی‌نبود نيست؛ ظاهراً شاملو گفته بوده که جمالزاده قصه‌های اين مجموعه را از دو نويسنده‌ی عصر مشروطيت که کشته شده بودند دزديده بوده! همان موقع من در اين باره مطلبی نوشتم با عنوان نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!. با علم به اين‌که جمالزاده پدر داستان‌نويسی مدرن فارسی و یکی‌بود، يکی‌نبود نخستين اثر ثبت‌شده در حوزه‌ی داستان کوتاه فارسی است، پس دغدغه‌ی شاملو نه نورتاباندن بر واقعيت تاریخی، که به واقع درافتادن و به ظنّی ويران‌کردن "مبدأهای فرهنگی" اين ملّت بوده است. ملّتی که مبدأهای فرهنگی و افتخارات تاريخی‌اش شکسته شد، در واقع مرده‌ی متحرکی بيش نيست. رويکرد شاملو به غزليات حافظ -و مثلاً تصحيح و به واقع دستبرد در آن- نيز جز اين نبود و جنبه‌ی ارتقادهی نداشت... که حافظ نيازی به ارتقادادن امثال شاملو ندارد.

    واپسين سخن اين‌که من قصد زدن يک‌سويه‌ی شاعری به اسم احمد شاملو را ندارم، امّا آن‌چه معتقدم و به آن اصرار می‌ورزم اين است که بايستی با رويکردی تاریخی به هر شخصيت از-دست-رفته‌ی تاریخی نگريست و با رجوع به کارنامه‌ی او سره از ناسره‌اش باز شناخت. بدون اين روش و با نگاه و برخوردی صرفاً نوستالژيک و احساسی، هم‌چنان در زير سايه‌ی بت‌ها و غول‌های دست‌ساز خود دست‌وپا خواهيم زد و اين دور فرسايش و باطل را ادامه خواهيم داد...

    توضيحات:
    1- هرچند اگر روزی بگويم نيز اين يک حق محفوظ و سليقه و نظر شخصی‌ است.
    2- شاملو، احمد. کاشفان فروتن شوکران. چاپ دوّم. تهران: انتشاراتی ابتکار، 1363.
    3- برای نمونه، شعری که در رثای آل احمد گفته بود.
    4- 18 فروردين 1369 = APR 08, 1990
    5- شاملو در سخنرانی خود ضحاک ماردوش را به "قهرمانی انقلابی" و کاوه را به يک شارلاتان تبديل می‌کند که این خود طنز تاریخ است! هم‌چنین سخت به فردوسی می‌تازد که "ضد زن بوده" و نارواهای ديگری را هم به او می‌بندد!
    6- برای خواندن نقدی خواندنی به گفته‌های شاملو: حماسه‌ی ايران به قلم دکتر جليل دوستخواه.

  • به مناسبت ششمين جايزه‌ی احسان يارشاطر به جلال خالقی مطلق

  • يک سند تاريخی: فردوسی و اهميت شاهنامه از محمّدعلی فروغی
  • شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

    بکارت از نوع وبلاگی‌ آن!

    چند تنی از دوستان بلاگر -که اتفاقاً خوب هم می‌نويسند- وبلاگ‌شان را طوری تنظیم کرده‌اند که فقط مخاطب‌های ويژه و از قبل انتخاب‌شده قادر به بازديدکردن از آن‌ها باشند. اين انتخاب البته يک حق طبيعی‌ست، امّا بازی‌کردن در نقش "باکره"، آن‌هم روی نت، ديگر از آن حرف‌هاست!
    وبلاگ‌نويسی که باکره‌گی‌بردار نيست؟ روی نت که آمدی، پی‌اش را بايد به تن‌ات بمالی که همان اوّل کار یکی يقه‌ات را بگيرد؛ خُب قلم را چکانده‌ای و ذهنيت‌ات را لو داده‌ای.

    اگر می‌شد تک‌تک خوانندگان‌مان را خود انتخاب کنيم بد نبود، امّا روی شبکه‌ی به این بی‌در-و-پیکری مگر می‌شود از اين خواب‌ها ديد؟

    فرم پيام‌های وبلاگ

    کمی تمپليت وبلاگ را دستکاری کردم. طرفه اين‌که الآن متن کامنت‌ها در زير هر يادداشت ثبت می‌شود و ديگر نياز نيست که در روزنه‌ی کوچک پاپ‌آپ، چشم همگی‌مان تار شود تا بخوانيم‌شان.
    بر خلاف بعضی از وبلاگ‌ها که خط پيام‌ها ريزتر از متن است، فونت و اندازه‌ را عيناً مثل خود متن تنظيم کردم، چون‌که پيام و پيام‌گذار -هر دو- اهميت دارند و در ظاهر و باطن بايستی محترم شمرده شوند.
    برای خواندن پيام‌ها به شکل متن کافی است روی عنوان هر نوشته کلیک کنيد. حرفی هم اگر بود، لينک کامنت، زير واپسین پيام، در دسترس است.

    جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

    دو مشی متضاد در گفت‌وگو

    1- بعضی بحث می‌کنند که فقط پرچانه‌گی کرده باشند. اين بعضی، بحث را به خاطر "نفس بحث" دوست دارند؛ نه موضوع بحث برای‌شان مهم است، نه زمان و نه طرف بحث؛ نقّاد همه‌کس‌اند و هميشه ساز مخالف می‌زنند، حتّا زمانی که عين عقيده‌ی خود ایشان را بازگو کرده باشی. برای اين بعضی، معنی بحث مساوی "منکوب‌کردن" است: خوی استبدادی حريف می‌طلبد و حريف را در موضع ضعف می‌نشاند و لذّت می‌برد، حال با چه وسيله‌ای و از چه راهی... هيچ مهم نيست! ... و سوء نيت متاعی‌ست که تا بخواهيد در انبان دارند.

    2- بعضی به عرصه‌ی گفت‌وگو پا می‌گذارند که بيآموزند. آنان فارغ از برد يا باخت، در بحث جرقه‌ای طلب می‌کنند که بزند و چرخ ذهن‌شان را به حرکت درآورد. از روی خصلت مثبت‌انديشی، آنان معتقد نيستند که هر بحثی لزوماً بايد به نتیجه‌ی دلخواه -يا اصلاً به نتيجه‌ای- برسد.

    انسان گروه اوّل پر است از ترس و نفرت و امّا دوّمی آرام است و مهرورز. اوّلی شاخصه‌اش جمود ذهن است و دوّمی مصداق فراخ‌انديشی.
    هر کس بايد به داوری خود بنشيند که کجای اين معادله ايستاده است...

    سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

    رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!

    آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
    کوچک
    هم‌چون گلوگاه ِ پرنده‌يی،
    هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمی‌ماند.
    ساليان ِ بسيار نمی‌بايست
    دريافتن را
    که هر ويرانه نشانی از غياب ِانسانی‌ست
    که حضور ِ انسان
    آبادانی‌ست
    .
    شاملو

    اوّل اين‌که «پرنده‌یی» نيست و "پرنده‌ای" است، البته اگر بخواهیم فارسی بنويسيم! دوماً، چه کسی گفته «حضور انسان آبادانی‌ست»؟ پس اين‌همه ويرانی کار دست کيست؟ لابد اجنه! حالا ديگر در محتوای حرف باريک نمی‌شويم که مثلاً تعريف اين "آزادی" از ظنّ شاعر چه بوده و الخ...
    به راستی درشگفت نيستيم از اين‌ حجم رمانتيسم بی‌محتوايی که در طی ساليان به خوردمان داده‌اند؟ چه پند و نکته‌ای در حرف یا عمل از اين دست افراد بوده که اين‌طور بر جايگاه احترام نشانده‌شان؟ کلاه‌مان را خود قاضی کنيم که اين جايگاه (بخوان بارگاه!) آيا حقيقی‌ است يا تصنعی و زاده‌ی خود-کم-بينی هویتی ما ايرانيان؟

    دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

    Pariah

    You are my Pariah, my hero
    The one who left that land,
    to find the land of one's own,
    and the land of your own, you've found.

    You are my Pariah, my hero,
    You've crossed all the boundaries,
    and became your own father,
    and a Father you have become.

    You are my Pariah, my Star,
    A hero on a quest,
    The one who crossed over, in an attempt to find the Truth,
    Or to save the tortured soul, nevertheless.

    You are my Pariah, my hero,
    Have you entered the wilderness of soul?
    Have you met all the foes?
    Have you learned a trick or two?
    Just in case you need them soon,
    And indeed you need them soon.

    My poor broken Pariah,
    My beaten hero, in this dwelling,
    This is what you are:
    A mended individual of a broken heart,
    A boy who missed the father and created one of his own,
    You are my poor Pariah, the one who needs to rest

    katayoun (Toronto, 2004)

    یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

    سرزدن به داون‌تان

    امروز بعد از مدّت‌ها گذرم می‌افتد به مرکز شهر تورنتو يا همان داون‌تان (که البته در جنوب شهر واقع است). می‌روم به ديدار دوستی.
    داون‌تان جايی است که از گشتن در آن سير نمی‌شوی. هر فصل سال هم لطف خودش را دارد. قبل از کريسمس، اين شلوغی و حراج مغازه‌هاست که تو را به خودش می‌کشد. کافی‌شاپ‌ها هم که جای سوزن‌انداختن نيست!
    لطف ديگر خيابان‌چرخی ديدن مردم است؛ مردمی اغلب سرحال و باروحيه که آزاری برای هم ندارند. طعم خنده‌ها و گپ گروهی‌شان، ايستادن‌های پی‌درپی در بين‌ راه‌رفتن‌هاشان‌، رنگ لباس‌هاشان و همه، نشاط می‌پراکند.
    ويترين‌ها و تابلوهای فراوان فروشگاه‌ها و خانه‌های تودرتو و به‌هم‌چسبيده نيز از منظری ديدنی‌ست. اغذيه‌فروشی -که ميعادگاه آدم گشنه است- هم گله‌به‌گُله در خيابان‌ها پراکنده است؛ از هر نوع و سازگار با هر مذاقی.

    البته من به آن‌ها که تمام مدّت در داون‌تان کار و زندگی می‌کنند غبطه نمی‌خورم! زندگی در مرکز ازدحام گرفتاری‌های خودش را دارد که چالش ممتد با آن از توان چون منی خارج است. خب طبعاً آدم آزاد، حق انتخابش را به‌دست می‌گيرد و برای پيشگيری، با پای خود از اين دايره خارج می‌شود...

    شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

    گسيخته در باب "دغدغه"

    1- انسان بدون دغدغه نمی‌شود. انسان‌ها دغدغه‌های گوناگونی دارند. و امّا اين دغدغه‌ها را اگر خوب وارسی و به زير و بم‌شان دقيق شوی، بن‌مايه‌ی فکر افراد را می‌توانی شناسایی کنی. به عبارتی، "دغدغه‌" صرفاً "مشغوليت" نيست، بل‌ آيينه‌ی تمام‌نمای درون آدمی‌ست.
    2- "بيان"، بخشی از جوهر انسان است. انسان‌ها هر حد که از شگرد "مخفی‌کاری" برخوردار باشند، باز در لحظاتی ويژه به صرافت می‌افتند و سر دل باز کرده گفتنی‌ها بازگو می‌کنند. دليل همانا وجود دغدغه در انسان است. "دغدغه" کودک بازیگوشی‌ست که آرام و قرار ندارد و تمام مدّت ورجه-وورجه می‌کند که خودی بنماياند. پس، "دغدغه" را نمی‌شود کتمان يا حتّا پنهان کرد.
    3- دغدغه‌، هم‌جنس تمام‌وکمال خود آدمی‌ست. دغدغه را که گفتی، درون نمايش داده‌ای! البته هر نمايش بيننده‌ی آگاه می‌طلبد که از ظرافت و فهم کافی برای درک مطلب برخوردار باشد. اين‌جاست که "عقل نقّاد" چالش‌گر دغدغه می‌شود و شعور تجربی و دانش‌آموخته کاشف‌اش.
    4- شگفت‌زده نشويد اگر همسايه‌تان باوری را مطرح کرد که با اعتقاد شما فرسنگ‌ها فاصله دارد. به‌واقع نه اصل "هم‌مکانی"، که اين دغدغه‌های اوست که او را به سمت خود می‌کشد. پس:
    5- اگر برای عوض‌کردن دغدغه‌ی کسی زمان گذاشتيد، تنها عمر به باد داده‌ايد!

    جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

    جسته‌-گريخته درباره‌ی مهاجرت و پناهندگی (5)

    "I, a stranger and afraid
    In a world I never made"
    A. E. Housman

    گرفتاری اساسی شماری از مهاجرین "عدم تطبيق‌پذيری با محيط جديد" است. او مکان جدید را خانه‌ی نو خود نمی‌داند و بر اين باور پای می‌فشرد که به آن تعلّق ندارد. در مقابل، گمان می‌کند که محل نو نيز او را نمی‌پذيرد. چمدان‌های او پس از سال‌ها، هم‌چنان بسته مانده‌اند. او جسم‌اش در این‌جاست و تمام -يا بخش عمده‌ی ذهن و خيالش- در ديار محل تولّدش؛ او در هوای جديد نفس نمی‌کشد...
    او انسانی‌ست زخم‌خورده که زخم‌اش را هيچ التيامی نيست. او احساس می‌کند که با پای خود نيامده... که به اين‌ سر دنيا "پرتاب" شده است.
    او چه بخواهد چه نه، با دوری از اجتماع مبدأ، از فرهنگش نيز فاصله می‌گيرد و هر چه بگذرد، اين فاصله بيش‌تر و ژرف‌تر می‌شود تا جايی که روزی احساس می‌کند اصلاً زبان هموطنان داخل کشور را نمی‌فهمد، گو اين‌که از کلماتی مشابه استفاده می‌کنند! از ديگر سو، به سرزمين جديد نيز خو نکرده است. نتيجه اين‌که او انسانی می‌شود "ميان دو کرانه" و از هر سو رانده و مانده...

  • دیگر بخش‌های اين‌سری يادداشت: [يک][دو][سه][چهار]
  • دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

    "پرند"ی که کتايون شد!

    جهت آگاهی ياران همراه اين صفحه: دوست و هموندی که اين وبلاگ را همراهی می‌کند، پرند، به شکلی خودخواسته تصميم گرفت که از اين پس يادداشت‌هایش را با نام اصلی خود امضا کند. کار خوب هميشه جای اشاره و تقدير دارد. به نوبه‌ی خودم، تصميم درست کتايون را به او تبریک می‌گويم.

    یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

    در دنيای وبلاگ‌ها، تأثير بعضی چقدر ماندگار است...، امّا تأثير بعضی به اندازه‌ی بادی است که ناغافل از کسی در برود: صدايی می‌کند، چند لحظه‌ای می‌ماند، بويش آزاری می‌دهد و بعد می‌پرد!

    تضادّ دو شهر

    در آمريکای شمالی، هرچقدر که مهاجرين ايرانی از محاسن تورنتو می‌گويند، به همان نسبت لس‌آنجلس‌نشينان به شهر محل سکونت خود چوب می‌زنند. البته ديده‌ام که معدودی از تورنتو چندان دل خوشی ندارند، امّا شمار علاقمندان به اين شهر، به بی‌علاقه‌ها و بی‌تفاوت‌ها می‌چربد. در مقابل، من تا به حال حتّا يک مورد نديده‌ام که کسی از لس‌آنجلس بيايد و از آن‌جا تعريف کند. بی‌شک نه تورنتو بهشت موعود است، نه لس‌آنجلس قعر جهنم! پس چرا نگاه ايرانيان ساکن اين‌دو شهر، به محل سکونت خود تا اين‌ حد متضاد است؟
    ساده بگویم: من برای اين پرسش، پاسخ درخوری ندارم، امّا جدای از دلايل جانبی، فکر می‌کنم بيش از هر چيز، عامل "تقليد" در اين جهت‌گيری موثر باشد. يعنی وقتی فردِ تازه‌وارد خود را در محيطی می‌بيند که مردم نسبتاً از آن راضی‌اند، يا برعکس از "بدی‌ها"يش دادشان به هوا رفته، خودبه‌خود به اين موج ملحق می‌شود و پس از چندی، خودش همين طرز تلقی را به تازه‌واردهای بعدی منتقل می‌کند.

    جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵