سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
هم‌چون گلوگاه ِ پرنده‌يی،
هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمی‌ماند.
ساليان ِ بسيار نمی‌بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشانی از غياب ِانسانی‌ست
که حضور ِ انسان
آبادانی‌ست
.
شاملو

اوّل اين‌که «پرنده‌یی» نيست و "پرنده‌ای" است، البته اگر بخواهیم فارسی بنويسيم! دوماً، چه کسی گفته «حضور انسان آبادانی‌ست»؟ پس اين‌همه ويرانی کار دست کيست؟ لابد اجنه! حالا ديگر در محتوای حرف باريک نمی‌شويم که مثلاً تعريف اين "آزادی" از ظنّ شاعر چه بوده و الخ...
به راستی درشگفت نيستيم از اين‌ حجم رمانتيسم بی‌محتوايی که در طی ساليان به خوردمان داده‌اند؟ چه پند و نکته‌ای در حرف یا عمل از اين دست افراد بوده که اين‌طور بر جايگاه احترام نشانده‌شان؟ کلاه‌مان را خود قاضی کنيم که اين جايگاه (بخوان بارگاه!) آيا حقيقی‌ است يا تصنعی و زاده‌ی خود-کم-بينی هویتی ما ايرانيان؟

۱۸ نظر:

ناشناس گفت...

دوم کلمه فارسی است تنوین نمی گیرد. دوما غلط است

کتایون گفت...

مجید گرامی،


از آنجائیکه سازمان جوانان حزب توده ایران، در پی تولید "روشنفکر و نویسنده و شاعر و محقق" و افرادی از این دست میبوده، از هیچ تبلیغاتی فروگذار نکرده و با دست و دلبازیهای "حزب توده ایران" به لانسه کردن این انسانهای "محترم" و صاحب نام پرداخته. ودر این میان هم میهنان ساده دلمان را به این اندیشه واداشته که این شعرای گیل گمش ترجمه کن و تاریخ باستان دان "پیامبران" آزادی و استقامت اند. اما آن دسته از ایرانیانی که نیم نگاهی به تاریخ کهن و معاصر ایران دارند، و به شعر و ادب پارسی نیز علاقمندند بدین نکته واقفند که شاعرانی از این دست سکه قلبند و بس.

نیما گفت...

مجید گرامی ،
به گمان من می‌توان اشعار شاملو را به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد؛ دسته‌ی نخست
به گونه‌ای بازتاب اندیشه‌ و باور سیاسی-اجتماعی ِ او و واکنش‌اش نسبت به رویدادهای
سیاسیِ پیرامون‌ -به ویژه در ایران ِ دهه‌های چهل و پنجاه- است؛ و دسته‌ی دوم بیشتر
از اندیشه‌های عام فلسفیِ شاعر و نگاه ِ او به جایگاهِ انسان در جهان تأثیر گرفته است.
شعری که آورده‌اید، به گمان من، متعلق به دسته‌ی نخست است. و همان‌گونه که می‌دانیم
شاملو یک شاعر سیاسی بود و باورهای سیاسیِ او نیز متأثر از اندیشه‌ی چپ. او نیز
به وجود بی‌داد و ستم در جهان - آن‌ هم از سوی انسان - آگاه بود، ولی همزمان بر این باور
بود که یگانه راه ِ رهایی ِ انسان نیز «خود ِ انسان» است و بَس. بدینسان بود که شاملو
برای انسانی که به وجود بی‌داد و ستم آگاه گشته و می‌خواهد کاری کند، ارزش زیادی
قائل بود. البته گفتنی‌ست که گاه این ستایش به اندازه‌ای زیاد می‌شد، که نگاهِ
سنجشگر دیگر توان دیدن نداشت؛ و همین سبب شد که شاملو به دفاع از کوشش‌ِ
چریکی در برابر پهلوی برخیزد!
شاملو - به گمان من - هدف را به درستی دریافته است؛ ولی در راه رسیدن به آن - از
جنبه‌ی سیاسی - سخت به بیراهه رفته است. از جنبه‌ی هنری اما «آوانگاردیسم» به
یاری‌اش شتافت، و سبب شد تا او زیباترین چامه‌های دوران معاصر را بسراید.
بنگرید به اشعاری که پس از کودتای ۳۲ و در دوران ناامیدی سروده و یا
اشعار واپسین‌اش در «حدیثِ بی‌قراری ِ ماهان».

ساراشريف گفت...

چه بي انصافين.شاملو حتي اگر فقط وارطان و ابراهيم در آتش رو گفته بود كافي بود اسمش رو با طلا بنويسن.باقيش هيچي

سام الدين ضيائی گفت...

با سلام بر مجيد عزيز،نخست آن که هم «يي» و هم «اي» در چنان مواردی در نوشتار بسياری از نويسندگان و شاعران به نام می يابی و به کار بردن «يي» منحصر به شاملو نيست.هر دسته هم دلايل و سلايق ويژه ی خود را دارد. دوم آن که « دوما » نيست و « دوم اين که » است. سوم آن که خود بهتر می دانی که همان اندازه که حضور انسان ويرانی است ،آبادنی است!نيست؟! بیچاره شاعر هم منکر ويرانی نيست! چهارم آن که شعر کوتاهی اينچنين، قرار نيست مانيفست آزادی خواهی باشد که باريک تر از آن شوی که نخواستی. و فراموش نکن صنعت ايهام را در شعر و تعريف و توصيف بدان گونه که منظور نظر توست از شعر مخواه. ينجم آن که بر جسارت ياک و ساده ات درود می فرستم اما به اين سادگی و لختی اهانت را با چنان عنوان زننده ای نمی يسندم و به آن اعتراض می کنم. ششم آن که اگر رمانتيسم بی محتواست و فرو کردنی چرا ييش از همين يست يکيش را به خواننده فرو می کنی و بعد می آيی سراغ شاملو؟۱اين يکی کمی به شوخی آغشته است!جدی نگير!آن فعل را می گويم که از خودت وام گرفتم! هفتم آن که اين خود کم بينی هويتی ما ايرانيان تنها در مورد شاملو صادق است و بزرگ کردن ديگران از زنده و مرده شان که من و تويی ) تو ای به قول آن ديگر دسته!) که به آن ها لينک می دهيم به حق؟ هشتم آن که جسارتم را ببخش! نهم آن که دوستت داريم! دهم آن که ... ارادتمنديم

ناشناس گفت...

People lets face it, Shamlou is dead do you not get it?!
For how long Iranian people are going to praise dead individual who have caused great deal of discomfort to a nation and a country.
By the way I did not know Avent-garde existed in Shamlou's poetry.

صدف فراهانی گفت...

اولاً که رمانتیسم نه و رمانتیسیزم! ثانیاً در حوزه ای که تخصص ندارید اظهار نظر نکنید لطفاً شعر و شاعری گاهاً سنخیتی با واقع گرایی ندارد قرار هم نیست داشته باشد به قول استاد فیلم شبهای روشن قرار نیست شعرها شبیه زندگی باشند شعرها برای این هستند که کمی زندگی شبیه آنها شود! شما ظاهراً خیلی بیشتر از اینکه وقتتان را با ادبیات و هنر بگذرانید با اخبار رسانه ها می گذرانید که انتظار دارید شعر هم مثل اخبار بی بی سی و سی ان ان باشد!

ناشناس گفت...

دوستان بشنوید که شادروان احمد کسروی چه میگوید: " اینکه کسی بنشیند و بی آنکه چیزی برای گفتن در دلش باشد، تنها برای آنکه با سخن بازی کند و قافیه را جفت گرداند، شعر سازد جز هوس نتواند بود، و هیچ خِرَدی آن را نخواهد پسندید. شما نیز اگر خِرَد خود را بکار اندازید بدی آن را خواهید دریافت."
(در پیرامون خِرَد، ص. 15)

مجيد زهری گفت...

بی‌نام بانمک!
بعضی هم گفته‌اند که "دوّم" را بهتر است "دويّم" نوشت. نمونه می‌خواهی: دکتر مهرداد بهار. حالا تکليف چيست: دوّم بنويسیم يا دويّم؟ اين یک؛
"دوّماً"، من هم خبر دارم که بعضی از نظريه‌پردازان زبان مدعی‌اند نبايد اسم فارسی را با تنوين عربی به‌کار برد و قيد ساخت. باز نمونه می‌خواهی: ابوالحسن نجفی که همان اوّل کتابش به "گاه" و "گاهاً" اشاره -اشاره که چه عرض کنم، زبان‌تلخی- کرده! "گاهاً" تنها نيست؛ يقه‌ی "خواهشاً" را هم خیلی‌ها گرفته‌اند. امّا بحث اين‌جاست که مگر ترکيبات فارسی-عربی به همين قيدها ختم می‌شود؟ آن‌چه در زبان مصطلح شده و جا افتاده را چه باید کرد؟ در زبان رسمی-حکومتی ما می‌گويند "شئونات اسلامی را رعايت فرمايید"، با وجودی که شئون خودش جمع شأن است! خلاصه که مشکل در زبان ما بغرنج‌تر از اين‌حرف‌هاست. تو نگاه کن اصلاً علائم تعريف در دستور زبان فارسی کلاً عربی است: ماضی، مضارع، استفهامی، استمراری، معرفه، نکره، صفت، فعل، مفعول، فاعل، مضاف اليه، قيد، بعيد،... و برو که رفتی!
جوابت را دادم که يک‌وقت برای خودت نوشابه باز نکنی که "بله، مچ طرف را گرفتيم و خيط‌اش کرديم"!

کتايون جان!
ای‌کاش قضيه فقط به جوانان حزب توده ختم می‌شد! من مشکل را در حوزه‌ی مسئله‌ی "هويتی" اين مردم می‌بينم. من و تويی که خارج از کشوريم، با نگاهی تطبيقی می‌توانيم اين بغرنج را شفاف‌تر ببينيم.

آرش گفت...

آقای زهری گرامی مگر دان تان تورنتو را -که شیفته ی آن شده اید- حیوانات ساختیه اند؟
تلسکوپ هابل که سال هاست در فضا شناور است و از کهکشان هایی با فاصله ی میلیاردها سال نوری از ما چنان تصاویر خیره کننده ای را می فرستد مگر حیوانات ساخته اند؟
و و خلاصه همین کشوری که قدمتش دویست سال است و جنابعالی نه تنها از آزادی در آن بلکه از درمان مجانی و غیره
بهره مندید... همین انسان های آزاد ساخته اند..
ما بهتر است خود اثری "بیافرینیم" بجای این جور ....ها به سرمایه های ادبی کشور

مجيد زهری گفت...

نيمای گرامی!
شاملو شاعری اومانيست بود (البته آخرهای کار). به عقيده‌ی من، اساساً تعريف اومانيسم از انسان زیر پرسش است. من در اين رابطه قبلاً نوشته‌ام:
::‌ در روشنفکری - 4
اين‌که «یگانه راه ِ رهایی ِ انسان نیز «خود ِ انسان» است و بَس» چيزی است بديهی و در حد شعار. باور بفرما من تا به اين سن هنوز معنی "رهايی" -که "رفقا" در هر فرصتی، به عنوان یک برگ برنده، توی کله‌ی حريف می‌کوبيدند- را نفهميده‌ام! رهايی از چه؟ از کجا؟ امروز ِ روز، دیگر هر کسی که از شعوری نسبی هم برخوردار باشد می‌داند که انسان در خلأ زندگی نمی‌کند و زندگی‌اش زنجيروار به ديگران گره خورده و مشکلات و دغدغه‌هایش پایان‌ناپذير است... و خلاصه که واژه‌ی ترگل-ورگل "رهايی" فقط به‌درد قاب‌کردن و سر تاقچه گذاشتن می‌خورد و بس. امّا شوربختی اين‌جاست که هم‌چنان می‌بينيم تاریخ مصرف اين شعارها برای عدّه‌ای به‌سر نيامده!
می‌گويی «شاملو برای انسانی که به وجود بی‌داد و ستم آگاه گشته و می‌خواهد کاری کند، ارزش زیادی
قائل بود
». اجازه بده در اين گفته شک کنم. با خواندن وبلاگ سيروس شاملو درمی‌يابيم که جفا و ستمی که او در حق خانواده‌ی خودش روا داشته از حد گفتن هم خارج است؛ وای به حال غريبه‌ها! موقع حرف قهرمان آزادی و آزاده‌گی شدن که کاری ندارد؟
من برای نظر شما احترام قائل‌ام، امّا با رجوع به کارنامه‌ و کنکاش در اشعار شاملو به‌عيان می‌بينيم که برخلاف آن‌‌چه شما می‌پنداری، نه هدف را درست فهميده بوده، نه طبعاً در زندگی ادبی‌-سياسی‌اش راه[ها] درستی درپيش گرفته بوده است. مرحوم شاملو مصداق عينی "هدف، وسيله را توجيه می‌کند" و "نمک خوردن و نمکدان شکستن" بود. رسم فرصت‌طلبی و هوچی‌گری را هم خوب می‌دانست. شاملو با دستگاه هویدا و شهبانو در ارتباط بود و به خرج دفتر وی به آمریکا سفر کرد. انگاری سرش را هم در اين سفر عمل کرده بوده. از همين دفتر هم مقرری ثابت می‌گرفته. از آن‌طرف -به قول شما- می‌آمده بر ضد رژيم پهلوی شعار می‌داده (البته طوری که خطری برايش نداشته باشد، برای اين‌که آدم خطرکردن نبود و سخت به طريق محافظه‌کاری وابسته بود)! شعرهای دوره‌ی اوّل او و ناسيوناليسم‌اش و کارهای بعدی‌اش -مخصوصاً پس از روی کار آمدن رژيم اسلامی- را اگر درنظر بگيری، "جمع اضداد" را نيک می‌بینی.
راستی اگر فرصت کردی، کمی بيش‌تر درباره‌ی "آوانگارديسم" شعر شاملو روشن‌مان کن! سپاس.

سارا خانم شريف!
سرودن همان "وارطان" کافی است که شاملو را آدم شيادی بدانيم! طرف در بيمارستان زندان از حصبه مرده، رفقا مدعی شده‌اند که زير شکنجه گلوله توی مغزش خالی کرده‌اند! در ضمن چه کس گفته که "وارطان سخن نگفت"؟ البته ممکن است که "سخن نگفته باشد"، امّا به شهادت تاريخ، با قلم و با خط خوانا اسم رفقايش را برای بازپرس نوشته بوده، به همين خاطر در بيمارستان خيلی هوايش را داشته‌اند که البته کاری از پيش نرفت.

مجيد زهری گفت...

سام عزيز!
ما در فارسی "ی" صفت‌ساز یا نکره داریم که اسم عام را ناشناس می‌کند، مثلاً: چراغ (اسم) + ی ("ی" نکره) = چراغی. اگر از "ضمير اشاره" استفاده کنيم و مثلاً بگويیم "آن چراغ"، در واقع با چراغی سروکار داریم که وضع‌اش مشخص است. اگر حرف آخر اسم غير قابل چسبيدن باشد، "ی" نکره به‌ شکل "ای" می‌آيد: پرنده (اسم) + ("ی" نکره) = پرنده‌ای.
"ی صف‌ساز" پس از "های بيان حرکت" نيز به شکل "ی نکره" و به همان شيوه‌ی بالا نوشته می‌شود: پاره‌ای، چاره‌ای، چمچاره‌ای!
امّا اگر اين موارد را به شکل "يی" بنويسيم، در واقع دو تا "ی نکره" استفاده کرده‌ايم که منطقاً از لحاظ دستوری غلط می‌شود. البته غصه نخور، خود من هم از اين اشتباه‌ها کم نکرده‌ام؛ شاهدش: آرشيو همين وبلاگ.
ضمناً در آيين نگارش اين "ای" را با نيم‌فاصله می‌نويسند.
در فارسی چون "حرف تعريف" نداريم، شناس یا ناشناس‌بودن نام به شکلی که در بالا آمد مشخص می‌شود. در انگليسی امّا قبل از نام شناس از The و قبل از ناشناس از A استفاده می‌کنند.
بعدش، در باب اين چيزی که تو پيشنهاد می‌کنی -«"دوماً" نيست و "دوم اين که" است»- ديگرانی هم گفته‌اند و چه بسا مفصل هم گفته‌اند که از آن‌ جمله داريوش آشوری را می‌شود نمونه آورد. چکيده‌ی حرف اين افراد اين است که "بيايید اصلاً قيدِ قيد (Adverb) را بزنيم و از زبان فارسی بيرونش کنيم" و به جای هر قيد، پيشنهادی نيز ارائه کرده‌اند. امّا ايشان متوجه نيستند که زبان فارسی، آلمانی نيست که اصلاً قيد نداشته باشد! اين زبان ساختمان و درون‌مايه‌ی خودش را دارد که قيد عضو جدايی‌ناپذير آن است (تا امروز که اين‌گونه بوده)... و با پاک‌کردن صورت مسئله هم که می‌دانی، هيچ مسئله‌ای حل نمی‌شود.

من صنعت ايهام را در شعر از نظر دور نمی‌دارم، امّا اين دليل نمی‌شود هر حرفی که به روشنی غلط است را سر ايهام زبان‌بسته خراب کنيم!

سام عزيز، اين چوب‌خط "بی‌ادبی-باادبی" را بگذار کنار برادر! اين‌جا کلاس درس راه نيانداخته‌ایم که. بهتر است به جای اين‌که مخاطب‌ نوشته‌مان را اين‌قدر نازک‌طبع فرض کنيم، با او راحت باشيم و راحت حرف بزنيم.

شعر پايین سروده‌ی دوست من کتايون است نه من. من از اين عُرضه‌ها ندارم! در ثانی، درک و مقايسه‌ی تو بين اين‌گونه رمانتيسم شعری و آن رمانتيسمی که من در يادداشت‌ خود به شاملو نسبت داده‌ام، يادآور اين شعر است که:
دانه‌ی فلفل سياه و خال مه‌رويان سياه
هر دو جانسوزند، امّا اين کجا و آن کجا!
اين شعر ادامه هم دارد که البته کمی "بی‌ادبانه" است؛ راست‌اش ترسيدم بياورم و يک‌وقت به ساحت پر مساحت انسان مودبی چون تو بر بخورد!
مسئله‌ی شاعری سياسی چون شاملو که مدعی خط‌دادن به يک جامعه بوده، از مثلاً آدمی غير سياسی مثل سهراب سپهری جداست. اهل دقّت و انسان سنجشگر طبعاً "شعر"‌ از دسته‌ی نخست را نمی‌خواند که بگذرد؛ زير ذرّه‌بين می‌گذارد و مغزه‌شکافی کرد.

دست آخر اين‌که می‌دانم که می‌دانی چقدر پيشم احترام داری و عزيزی، و الا اين‌قدر لخت و آخته با تو حرف نمی‌زدم.

...
ديروقت است و چشم‌هام ديگر نای بازماندن ندارند! فردا سعی می‌کنم به ديگر پيام‌ها پاسخ بدهم.

سپاس از همگی.

فرهنگ گفت...

مجيد عزيز!
شهامت تو در نقد ستودني‌‌ست. اين را من دوست‌ دارم. بگذريم از اين‌كه در برخي موارد سخن‌ات رنگ و بوي نقد را نمي‌دهد و تا ‌آن‌جا كه من تو را مي‌شناسم اين "برخي موارد" در مورد رفقا بيش‌تر مصداق دارد. از اين هم بگذريم، من شعر شاملو را دوست دارم، تصحيح مي‌كنم: من بسياري از شعر‌هاي شاملو را دوست دارم، به دلم مي‌نشيند، گاه فرياد دل خود من است و گاه اصلا گم‌گشته‌هايم را در آن مي‌يابم! براي من چندان مهم نيست كه به قول ساكنين امروز كيهان وي دستش به خون بي‌گناهي آلوده است؛ يا يه قول مدير نشري وي در دوره‌اي، شعر از فرانسه به فارسي ترجمه مي‌كرده و به نام خود در مجلات چاپ مي‌كرده است؛ يا به قول پسرش با خانواده‌اش چه نكرده است؛ يا به قول مجيد زهري سال‌ها حجمي از رمانتيزم بي‌محتوا به واسطه‌ي شعرهايش در ما فرو شده است... شاملو اسطوره نيست، دست كم اسطوره‌ي من نبوده و نيست، اما بسياري از شعرهايش را دوست دارم، همان‌طور كه بسياري از شعرهاي نصرت را دوست دارم در عين اين‌كه به‌واسطه‌ي يك آشنايي از روي ديگر سكه‌ي نصرت هم بسيار شنيده‌‌ام.
شاملو از ديد من شاعر است، از ديد من عمل شاعر همان شعرش است كه البته در حوزه‌هاي مختلف ادبي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي اين شعر (تاكيد مي‌كنم اين شعر) قابل نقد است و مابقي هر چه هست مجيد عزيز، خاله‌زنك‌بازي‌هاي بسيار آزارنده‌‌ي جامعه‌ي ايراني ماست. مگر اين‌كه از ديد تو شاملو در واقع اسطوره باشد و آن‌گاه تو حق داري وارد ديگر عرصه‌هاي زندگي وي به عنوان يك شخصيت تاريخي شوي!

ناشناس گفت...

Dear Farhang:
I admire your naive admiration for Shamlou's poetry. Even though you know some of the stuff he published was not his own, you still love his poetry and actually you call it poetry.
Vow, dear friend I have to say I am in shock to know how you choose to call some one a poet. Are we really in the Post Modern era?

نیما گفت...

مجید گرامی ،
نخست اینکه از پاسختان سپاسگزارم . درباره‌ی «رهایی انسان به دست خود ِانسان» برداشتِ من این است که انسانها می‌توانند با بکارگیری ِ خرد و شعور خویش و با افزایش ِ میزان ِآگاهی در خود، جهانی آزادتر و برابرتر را سامان دهند؛ این را دست ِ کم اندیشمندان و روشنفکران باختری نیز پذیرفته‌اند. به گمان من گرایش ِ اندیشگی ِ شاملو نیز اینگونه بوده است. شاید بتوان گفت که او به انسان در مفهوم عام - به سبب داشتن توانایی‌های ویژه -
خوش‌بین بوده است .
منظورم از «آوانگاردیسم» در شعر شاملو، ذوق و ذهنیت ِ ادبی ِ پیشروی اوست که باعث شد تا شاملو - زیر تأثیر ِ نیما یوشیج و چند شاعر ِ باختری چون لورکا
و الوآر - بتواند کار نیمه تمام ِ نیما را از جنبه‌ی ساختاری تکمیل کند؛ و شعر سپید را - به‌دور از اوزان عروضی، ولی دارای وزن موسیقیایی ِ ویژه‌ی خود ِ شعر -
به اثبات رساند. این کار، در دهه‌ها‌ی سی و چهل و زمانی که نوک پیکان ِ شاعران کلاسیک به سوی نوپردازان نشانه رفته بود، نیاز به یک ذهنیت ِ ادبی ِ پیشرو داشت .

آتبین گفت...

1- این همه ویرانی کار دست کیست؟ با توجه به شعر کاملا پیداست که کار دست انسان است و البته نشان از غیاب اوست؛ انسانی که خراب می‌کند و خرابی را به جا می‌گذارد و می‌رود. این مفهوم کاملا با رمانتیسمی که به شما فرو شده توافق دارد، چون رمانتیسم، هم خوبی‌ها را نشان می‌دهد و هم بدی‌ها را.
2- منظور از انسان، با توجه به مضمون کلی شعر، بعد سازنده انسان است که بالقوه در او وجود دارد و بدون او آبادانی (لطفا آبادانی را که مفهوم تمدن دارد با کوه و جنگل و طبیعت بکر اشتباه نگیرید) ممکن نیست.
صرف نظر از دو نکته فوق، در ادامه نوشته‌تان چیزهایی نتیجه گرفته‌اید که مغالطه‌آمیز است:
1- نوشته‌اید: «حالا ديگر در محتوای حرف باريک نمی‌شويم که مثلاً تعريف اين "آزادی" از ظنّ شاعر چه بوده و الخ...». بهتر است روشن و واضح بگویید که منظور شاعر از آزادی چه بوده؟ چون آزادی واژه سورئالیستی نیست که بتوان بر مبنایش تعبیری غیر از خود آن داد.
2- از آوردن یک مثال نتیجه گرفته‌اید که همه رمانتیسم بد است و اصولا به خورد مردم رفته است؟! شاید بد نباشد رجوع کنید به تاریخچه رمانتیسم و احتمالا توافق دارید که پدیدار شدن و یا رشد مکاتب ادبی در میان هر گروه، نتیجه شرایطی است که بر ذهن آن گروه احاطه دارد؛ خیلی خوب است که رمانتیسم یا هر چیز دیگری را که دوست ندارید، نقد کنید. اما اگر در این سال‌ها این حجم رمانتیسم به جای اینکه بر ذهنتان اثر بگذارد، در شما فرو شده، باید بگویم که آقای زهری عزیز، حتما با بد زاویه‌ای ایستاده‌اید!

مجيد زهری گفت...

سعی می‌کنم به نکاتی که دوستان مطرح کرده‌اند، به شکل فهرست‌وار پاسخ دهم:

دوست بی‌نامی که به انگليسی نوشته‌ای:
دقيقاً بحث بر سر همين بت‌سازی فراگيری است که دست از سر اين مردم بر نمی‌دارد. اين‌جاست که نقد بت‌ها راه علاج است.

سرکار صدف فراهانی!
ما فارسی می‌نويسيم نه ترجمه‌ی انگليسی به فارسی. بنابراين، همان رمانتيسم (يا رمانتيزم) درست است نه رمانتيسيزم.
ضمناً، شمايی که به بی‌اطلاعی نويسنده اين‌قدر اطمينان داريد، چرا وقت گران‌بهای‌تان را در چنين وبلاگی هدر می‌دهيد؟ برويد جانم جايی که حرف حساب می‌زند!

دوستی که گفت‌آوردی از کسروی آورده‌ای:
البته کسروی نظر خوشی نسبت به شعر و شاعری نداشت، امّا آن‌چه نقل کرده‌ای با گفته‌ی ما می‌خواند.

آرش!
آن‌چه را من در شعر شاملو به نقد کشيده‌ام، "صفت‌سازی" غيرواقع‌گرايانه شاعر برای انسان است که خود گرته‌برداری از تعريف اومانيستی ا‌ست. آن‌چه او -و در کل سوسياليسم و اومانيسم- به انسان نسبت می‌دهند، با واقعيت وجودی آن سازگار نیست و ربطی به ‌آن‌چه از انسان می‌بينيم ندارد. بهتر است به جای ورم‌کردن رگ گردن، در سخنی که بر خلاف جریان قواعد جاری گفته می‌شود بی‌تعصب و بادقّت بيانديشيم.

و امّا ای فرهنگ نازنين!
1- دوست‌داشتن يا نداشتن ما در آن‌چه واقعيت نام دارد تغيیری نمی‌دهد جانم. اين یک مسئله‌ی شخصی‌ست. امّا کار منتقد خارج از حوزه‌ی شخصی است و به تأثير گفته/نوشته/... بر عموم تعمق و ربط دارد.
2- اگر به ظنّ تو «در برخي موارد سخن‌... [من] رنگ و بوي نقد ... نمي‌دهد» ديگر از کم‌عنايتی تو دوست عزيز است که همان‌جا تذکر نمی‌دهی.
3- شاملو از ديد تو يک شاعر است... از ديد من هم يکی از جنبه‌هایش شاعری بوده، امّا نکته اين‌جاست که مسئله‌ی او تنها به شعر و شاعری ختم نمی‌شده است. شاملو یک فعّال سياسی-اجتماعی بوده و در اين حوزه‌ها اثر گذاشته است. در فرهنگ ما نيز نقش شاعر با مثلاً فرهنگ انگلیسی -که شاعر فقط شاعر است و شعرش را می‌گويد- فرق دارد. مردم ما گاه شاعر را به عرش می‌رسانند و از او پيامبر و پيشوا می‌سازند! خود شاعر هم گاهی در اين منجلاب می‌لغزد که نمونه‌ی گويايش همين شاملو است.
شاملو در حوزه‌ی زبان‌شناسی تئوری داده، بدون اين‌که سواد کافی داشته باشد (رجوع شود به آرشيو آدينه). در کار سياست سخت فعّال بوده و در هنگام لزوم، بلافاصله رنگ عوض کرده است. مخالفينش را -با امکانات و مريدان وسيعی که داشته- به ناجوانمردانه‌ترین طرق نواخته است.
من چون می‌بينم خوانندگان اين وبلاگ به اين‌گونه بحث‌ها علاقمندی -و البته حساسيت- نشان می‌دهند، هر فرصت که دست دهد، حتماً آن‌را پی خواهم گرفت. ناگفته نگذارم که من نيز آرزويم اين است که شاملو در همان جايگاه شاعری که سزا و حق‌اش است بنشيند و این‌قدر افراد او را در قالب قديس فرو نکنند.

نيما جان سپاس.

جناب آبتين!
به پاسخی که به آرش داده‌ام توجه کن.
ديگر اين‌که رمانتيسم ادبی چيزی نيست که من از آن بدم بيايد و اصلاً موضوع مورد اشاره‌ی يادداشت من نيست. در اين باره پُر نوشته‌ام. آن‌چه مورد اشاره‌ی من است، "ذهنيت سياسی رمانتيک" است که به واقع سخت مخرّب و ناکاراست.

موفق باشيد.

آتبین گفت...

صفت سازی غیر واقع گرایانه شاعر؟! آقای زهری عزیز، شما را ارجاع میدهم به کامنت خانم فراهانی، شعر لازم نیست همیشه از واقعیت حرف بزند. ضمنا شما پاسخی به اشکالی که به نظر من در مورد مسائل مغالطه آمیز پستتان وارد است نداده‌اید.
راستی اومانیسم و سوسیالیسم ربطی به چیزهایی که آرش یا خودتان گفتید ندارد، خدای نکرده این واژه‌ها را نمی‌آورید که سوادی چیزی از خودتان به رخ ما بکشید، نه؟
ضمنا شما به هر حال از رمانتیسمی که گفتید دلخورید که البته بعد سیاسی ندارد و بعد ادبی دارد.
کاش شما به جای نصیحت کردن این و آن کمی رگ گردنتان برای خودتان بیرون میزد و سعی میکردید کمی منطقتان را قوی کنید.