دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

با خودم فکر می‌کردم شاملو که ديگر در ميان ما نيست، من هم که در آن کشور زندگی نمی‌کنم که کماکان همان دغدغه‌ها را داشته باشم، پس واقعاً فايده‌ی وقت‌گذاشتن و نوشتن مطلب به اين بلندی چيست؟ مطلبی می‌نويسی که عدّه‌ای را خوش می‌آيد و احتمالاً تعداد بيش‌تری را آزرده می‌کند؛ مطلب راجع به شخصی که هيچ نقشی در زندگی فعلی تو ندارد و ياد و خاکش در دنیای دیگری‌ست.
اصولاً آيا به صلاح است که آدم در وبلاگ يادداشت جدّی و جدلی بنويسد؟ گمان نمی‌کنم!
با رجوع به فرهنگ اين مردم می‌بينیم که هميشه اهل تقيه پيروز بوده‌اند و نام نيک داشته‌اند. تقيه‌‌کردن این افراد هم همه‌گاه "ميانه‌روی" و "رواداری" تعبير می‌‌شده.... انگار که بی‌پرده‌گويی، به‌جای اين‌که فکری برانگيزد، تنها رگ تعصب مخاطب را متورّم می‌کند!

هیچ نظری موجود نیست: