یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

پاسخ به یک نقد: مختصراشاره به اثر و جهان‌بينی شاملو

انتقاد خوب را بايد پاسخ داد. تکه‌های حقيقت را اصولاً جايی غير از ميان گفت‌وگوهای سالم نمی‌شود جُست. در وبلاگ آئيل نقدی آمده به يادداشت رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!. من در حد بضاعت خويش سعی می‌کنم پاسخی بر آن بنگارم تا شايد ابهام‌های ايجادشده مرتفع شود.

بر خلاف ادعای نويسنده، به‌یاد نمی‌آورم که جايی گفته باشم "شعرهای شاملو را هيچ نمی‌پسندم"![1] مشکل من -بيش و پيش از هر چيز- با جهان‌بينیِ شاملو است. شعر شاملو ويترينی‌ است از انديشه‌ها‌ی سياسی-اجتماعی او و نوع برخوردش با اين مقولات. نيز روان شاعر را می‌شود در شعرش (و سخنرانی‌ها و دست‌نوشته‌هايش) رد گرفت. برای نمونه، به قطعه‌ی شبانه[2] -که از کارهای معروف شاعر است- دقّت شود:
در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز و
نه آفتاب.
ما
بيرون زمان
ايستاده‌ايم
با دشنه‌ی تلخی
در گرده‌های‌مان.
هيچ‌کس
با هيچ‌کس
سخن نمی‌گويد
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خويش
نظر می‌بنديم
با طرح خنده‌ئی،
و نوبت خود را انتظار می‌کشيم
بی‌هيچ
خنده‌ئی!
داوری در اين قطعه می‌گويد: از لحاظ صنعت شعری، شعر نسبتاً خوبی‌ است؛ ضرب‌آهنگ دارد، واژه‌ها سنجيده کنار هم چيده شده‌اند، ساده است و تصوير را واضح ارائه می‌دهد. امّا این شعر از لحاظ محتوايی چيزی نيست جز ايجاد هراس و ترويج بدگمانی. در عناصر شعری احمد شاملو نظر کنيد: "دشنه، مرده، خون، کفن، خاموشی، ظلمات، کابوس، هيچ‌کس (تنهايی و بيگانگی)، ويرانی و..." و از اين دست عناصر که برای ويران‌کردن روان هر انسانی به‌غايت کافی است! اين‌گونه شعر -به‌راستی- مخاطب را به کدام سو می‌برد؟ شعر شاملو ترجمان درد يک ملّت نيست، بل‌که کارکردش تهيیج و تشديد فلاکت آن ملّت است. آن‌چه شاملو در زندگی کرد و در شعرش گفت، تا حدّ زياد، ملغمه‌ای بود از نهيليسم ويرانگر توده‌ای، خواب‌های تحقق‌ناپذير سوسياليستی، فرصت‌طلبی، ضدّيت با ايده‌آل‌های ملّی و تزريق نفرت و نااميدی در قالب اميدواری‌های کاذب.

نويسنده مدعی‌ است "شاملو با خرافه سر ستيز داشت" (نقل به مضمون). واقعيت اين است که از حرف تا عمل فاصله‌ای‌ست گاه دست‌نيافتنی و قطعاً "با حلوا‌حلواکردن هم دهن هيچ‌کس شيرين نمی‌شود"! شاملو بعضاً خود با ارباب خرافه نشست‌‌وبرخاست داشت و در مدح‌شان شعرها سرود.[3] هم‌چنين با مبارزه‌ای دون‌کيشوت‌وار با اساطير و غرور ملّی ايرانيان و ناسزاگویی به بزرگان و جاودان‌نامان اين ملّت، خود به کوره‌ی خرافه‌پرستی سوخت رساند و در نشر کذب -با کفش‌هايی آهنين- شرکت جست. در اين زمينه سخنرانی او در دانشگاه برکلی[4] به‌يادآوردنی‌ست که با کپی‌کردن حرف‌های علی حصوری، چطور اسطوره و کهن‌الگو را با واقعيت تاریخی اشتباه گرفت و از تنيدن‌ آن‌ها -با چاشنی پرخاش و لحن چاله‌ميدانی- آش درهم‌جوشی ساخت که جز قلب و مسخ واقعيت نامی بر آن نتوان نهاد.[5] شاملو با ابزار مثلاً ديالکتيک مارکسيستی، به ارزيابی حماسه‌ی جاودان ايران شاهنامه‌ می‌نشيند و نتيجه می‌گيرد که فردوسی -يعنی انسان هزار سال پيش- "ضد زن" بوده و لابد از بيانيه‌ی حقوق بشر امروزی هم آگاهی کافی نداشته است![6] شاملو در سخنرانی خود، داستان‌های اساطيری را که فردوسی با خونِ دل خوردن سی‌ساله‌ی خويش به‌ نظم درآورده بوده -تا ملّت مغلوب و تحقیرشده‌ای را زنده کند- به سخره می‌گيرد و به وادی‌ای پا می‌گذارد که نه صلاحيت‌ علمی‌اش را داشته، نه شرافت قلمی‌اش را. و امّا غفلت سينه‌زنان حرم هوچی‌های تاريخی در اين است که نمی‌دانند دانش‌پژوه امروزی نه از روی اوهام‌بافی و گزافه‌گويی‌های مثل شاملو، که از پژوهش‌های گران‌سنگ اساتيدی چون جلال خالقی مطلق به شناخت فردوسی می‌نشيند.

یادم هست دو سال پيش، جمال ميرصادقی در گفت‌وگویی که با خبرگزاری ايلنا داشت شنيده‌ای را از شاملو بازگو کرده بود به اين شرح: جمال‌زاده نويسنده‌ی واقعی يکی‌بود، يکی‌نبود نيست؛ ظاهراً شاملو گفته بوده که جمالزاده قصه‌های اين مجموعه را از دو نويسنده‌ی عصر مشروطيت که کشته شده بودند دزديده بوده! همان موقع من در اين باره مطلبی نوشتم با عنوان نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!. با علم به اين‌که جمالزاده پدر داستان‌نويسی مدرن فارسی و یکی‌بود، يکی‌نبود نخستين اثر ثبت‌شده در حوزه‌ی داستان کوتاه فارسی است، پس دغدغه‌ی شاملو نه نورتاباندن بر واقعيت تاریخی، که به واقع درافتادن و به ظنّی ويران‌کردن "مبدأهای فرهنگی" اين ملّت بوده است. ملّتی که مبدأهای فرهنگی و افتخارات تاريخی‌اش شکسته شد، در واقع مرده‌ی متحرکی بيش نيست. رويکرد شاملو به غزليات حافظ -و مثلاً تصحيح و به واقع دستبرد در آن- نيز جز اين نبود و جنبه‌ی ارتقادهی نداشت... که حافظ نيازی به ارتقادادن امثال شاملو ندارد.

واپسين سخن اين‌که من قصد زدن يک‌سويه‌ی شاعری به اسم احمد شاملو را ندارم، امّا آن‌چه معتقدم و به آن اصرار می‌ورزم اين است که بايستی با رويکردی تاریخی به هر شخصيت از-دست-رفته‌ی تاریخی نگريست و با رجوع به کارنامه‌ی او سره از ناسره‌اش باز شناخت. بدون اين روش و با نگاه و برخوردی صرفاً نوستالژيک و احساسی، هم‌چنان در زير سايه‌ی بت‌ها و غول‌های دست‌ساز خود دست‌وپا خواهيم زد و اين دور فرسايش و باطل را ادامه خواهيم داد...

توضيحات:
1- هرچند اگر روزی بگويم نيز اين يک حق محفوظ و سليقه و نظر شخصی‌ است.
2- شاملو، احمد. کاشفان فروتن شوکران. چاپ دوّم. تهران: انتشاراتی ابتکار، 1363.
3- برای نمونه، شعری که در رثای آل احمد گفته بود.
4- 18 فروردين 1369 = APR 08, 1990
5- شاملو در سخنرانی خود ضحاک ماردوش را به "قهرمانی انقلابی" و کاوه را به يک شارلاتان تبديل می‌کند که این خود طنز تاریخ است! هم‌چنین سخت به فردوسی می‌تازد که "ضد زن بوده" و نارواهای ديگری را هم به او می‌بندد!
6- برای خواندن نقدی خواندنی به گفته‌های شاملو: حماسه‌ی ايران به قلم دکتر جليل دوستخواه.

  • به مناسبت ششمين جايزه‌ی احسان يارشاطر به جلال خالقی مطلق

  • يک سند تاريخی: فردوسی و اهميت شاهنامه از محمّدعلی فروغی
  • ۵ نظر:

    غفلت گفت...

    در میان شعرهای شاملو پاسخی برای حرف شما وجود دارد .. و می دانم که آنرا خوانده ای...

    ناشناس گفت...

    The information on Ferdowsi and the book of kings is absolutely useful. Thanks for your effort in putting things, this neatly, together

    مخمل بانو گفت...

    در پاسخی بر پستی که بعد این مطلب نشتید:فایده چنان مطلبی این است که به نخیلی ها جرات فکر کردن به شکل دیگر میدهد. همین که از خود بپرسند ایا چیزی عیر از
    انچه به ما باورانده اند هم وجود دارد؟ همه دنیا لازم نیست بر آنچه گفته میشود توافق داشته باشند .مهم شجاعت بیان است و این چرای وجود تارنماست. وگرنه در کتابها و مقالات و غیره میتوان قلم زد آنطور که دیگران میپسندند. زیاده نوشتم... اما خواستم بگویم جمله واپسینتات در نقدی که نوشتید واقعیتیست که نیاز به تکرار و یاد آوری دارد و همین بس که نوشته تان وجود داشته باشد .در واقع از نظر من وبلاگ تنها جاییست که میتوان هر چه در دل است گفت. چه جدی و جه غیر جدی و در هر دو حالت هر دو طرف نگارنده و خواننده را سود است. پاینده باشید

    soroush گفت...

    dorood bar hame gan/1-dost e aziz shamlou sher mazbor ra bara ye jajal nagofte ast balke chap aan ba marg e marhom jajal ham zamani dashte ke be ellat e faza shamlo aan ra rad nemikonad va sarihan nemigoyad ke aansher baray e jajal nist! amma taiid ham nemokonad./taze dar madh jalal ham ke sher gofte bashad ke be mani taiid hame ye aan cje dar jalal ast ke nemishavad /dar zemn dar madh jalal sher gofte ghabool amma chera gharaz varzane neveshteiid dar madh arbab khorafe sher ha sorod?

    ناشناس گفت...

    ***This is for Dec. 18 post ***
    Dear Majid,
    I disagree with you on this one. Not what you said about Shamloo but what you wrote on the 2nd. paragraph.
    It is sad that someone like Shamloo is being recognized as the "Greatest Iranian poet for freedom" and propogated by the Todeh "leftovers" and our intelectuals stay silent about it.
    What you wrote about Shamloo is correct and you should continue educating people. Don't you think we owe at least this much to the new generation? Without a doubt Shamloo was one of the wheels of the revolution's bulldozer and he successeded his goal. He was truely a "kha'en" even to his own party.