چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

بدا به حال تارچشمان!

امروز موقع کار، انگار که هوا لج کرده باشد، يک‌مشت غبار را صاف فرستاد -بخوان پاشيد- توی چشمم! همین که چشمم را ماليدم، لنز در گوشه‌اش پيچيد و هر کاری کردم مثل قبل روی عدسی پهن نشد که نشد. من که چشم‌هايم را آن‌موقع بدجوری لازم داشتم، زودی پريدم کنار آينه‌ی ماشين و آن جسم لزج را با آن دست‌ خيلی تميزم درآوردم، امّا آن بازيگوش که بعد از مدّت‌ها از سلول چسبناک کوچکش رها شده بود، بی‌معطلی از کف دستم جهيد و سقوط آزاد رفت روی خاک‌ها. حالا کاری نداريم که چقدر گشتم تا شی بی‌رنگ مربوطه را که حسابی هم‌رنگ اوضاع شده بود پيدا کردم...
امّا من آن‌موقع چشمم را بدجوری لازم داشتم. از شما چه پنهان، کاری که کردم اين بود: لنز را با آب دهان "استرليزه" کردم و گذاشتم سر جايش! به همين راحتی. همه چيز هم خوب پيش رفت.
خلاصه آدم از روی ناچاری چه‌ها که نمی‌کند!

۳ نظر:

zita گفت...

سلام.واسه همین من هميشه،عينکم را با خودم ميبرم.البته ما خانمها يک کيف دستی داريم که همه چيز در آن جا ميشود،خلاصه زن بودن گاهی ه حسن هایی هم دارد.

سینا شعبانی گفت...

ای بابا ، آقا مراقب باشین، عفونت می‌کنه اون وقت کاریش نمی‌شه کرد، ممنون بابت لینک.

مجيد زهری گفت...

چه نکته‌ی جالبی را گفتی زيتا جان! اتفاقاً يکی از کنجکاوی‌های من، آن‌موقع که چهارده-پانزده‌ساله بودم، اين بود که بفهمم اين کيفی که خانم‌ها همه‌جا با خودشان می‌کشند تويش چيست:)