چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۳

راديو ياران و دو کتاب

امروز عليرضا ميبدی می‌گفت که قرار است راديو ياران تا دو هفته بسته باشد. مشکل مالی دارند احياناً. طبيعی هم هست. جمع ناهمآوا ولی همراه ياران، از علی‌رضا نوری‌زاده گرفته تا فرهنگ فرّهی، تورج نگهبان، حسين فرجی، خود ميبدی و حتی دکتر فرنودی، ماهيت پلوراليسم را -در فضای معذّب ايرانی- به نمايش گذاشته‌اند... و شخصيّت صميمی عليرضا ميبدی که تحسين موافق و مخالف را برمی‌انگيخت و برمی‌انگيزد، راديو ياران را از ديگر رسانه‌های ايرانی متمايز کرده است. می‌شود با آنان موافق یا مخالف بود، اما در وجود فرهنگ "چندصدایی" در این شبکه شک نتوان کرد. از این رو، حيف است که اين آوا خاموش شود.
با فضای تبعيد سيبری از طريق همين راديو آشنا شدم. هنگامی که خاطرات همسر يک افسر توده‌ای را می‌خواند، عليرضا ميبدی باصدای گرمش، از سرما موی بر اندام هر شنونده‌ای سيخ می‌شد! کدام معيار اين کوه درد و ستم را تواند سنجيد؟ چه آوردند بر سر جوانان خامی که جذب حزب توده شدند و سپس به کعبه‌ی آمال‌شان پرتاب؟! خود بخوانيد و بدانيد. خانهء دايی يوسف، يادواره‌ی اتابک فتح‌الله‌زاده از اتحاد جماهير شوروی نيز اثری از همين قبيله است. بخوانيد و بدانيد.

نمی‌دانم؛ شايد خاموشی "ياران" با نحسی سيزده بی‌ربط نباشد؟ سيزده‌بدرتان به بالندگی و شادکامی!

سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۳

اشاره به مشکل منطقه‌ای "اسرائيل-فلسطين"

هنوز ماجرای ترور شيخ ياسين به خبرگزاری‌ها -به ويژه در جهان اسلام- خوراک می‌رساند! بندبازان سياسی برای پنهان‌کردن مقاصد و سودجويی خود به مظلوم‌نمايی روی آورده‌اند: طرفداران ترور شيخ، ترورهای انتحاری را برجسته کرده بر رعب و وحشت جامعه ی يهوديان تأکيد می کنند و از آن سوی، طرفداران شيخ او را "پيرمرد فلجی بر روی صندلی چرخ دار" -نه رهبر سازمانی تروريستی- نشان می دهند! اين گونه اغراق در واقع رسم تبليغات سياسی، يا همان پروپاگان Propaganda نام دارد که خوب می شناسيمش.

برای دقّت نظر، به‌تر است به‌جای فرمان از بيرون صادرکردن، لختی پای‌مان را به درون مرزهای سرزمين مقدس* بگذاريم و هم‌چون شهروندان اسرائيلی-فلسطينی "واقعيّت جاری" را نظاره‌گر شويم. آن چه که مشخص است، اين دو ملّت هنوز به راهکارهای زندگی مسالمت‌آميز دست نيافته‌اند، بدين خاطر به خشونت توسل می‌جويند. برای درک واقعيّت موجود، نيازی به توجيه خشونت هر يک از طرفين نيست. واقعيّت موجود "جنگی تمام عيار" است، نه تروريسم؛ تروريسم در منطقه تنها جلوه‌ای از اين جنگ است. شکی نيست که بسياری از "بيرونيان" نيز در اين جنگ سود خود را می‌جويند، با اين وجود بايد دانست که جنگ کهنه‌ی اسرائيل-فلسطين، جنگی "هويّتی" است و دلايل محکمی برای ادامه دارد و نمی‌شود تنها به تروريسم منطقه‌ای خلاصه‌اش کرد. بايد گفت با جانبداری از اين يا آن نه تنها کار مثبتی صورت نمی‌گيرد، بل‌که بيش‌تر به گردش اين دور باطل سوخت می‌رساند! تنها راهِ حل مشکل اين دو ملّت، "به رسميّت شناخته‌شدن هويّت‌شان است". اين‌دو ملّت بايد احساس کنند که ملّت شده‌اند. تنها در صورت امنيت‌داشتن مليّت است که دولت‌ها، گروه‌ها و افراد خشونت‌طلب فرصت خدشه‌واردکردن به چهره‌ی ملّی هر يک از دو ملّت را به‌دست نخواهند آورد.
صلح در منطقه، به نفع مردم خاورميانه و جهان و به ضرر دستگاه‌‌های تروريست‌پروری است که هويّت‌شان وامدار فضای خشونت‌آميز است. همچنين صلح به ضرر قدرت‌هايی است که با دامن‌زدن به ناامنی در منطقه، برای بالابردن مصرف (=وابستگی اقتصادی) و برای بی‌ثبات‌کردن دولت‌های ملّی می‌کوشند تا سلطه‌ی خود را استحکام بخشند. اين‌گونه قدرت‌ها نيازشان وجود "دشمنانی فرضی" است تا مشکلات داخلی خود را سامان بخشند. چنین است که "اغراق"، کدورت را به دشمنی تبدیل کرده آن‌را لحظه‌به‌لحظه تشدید می‌کند. نگاهی به نقش دم و دستگاه فيدل کاسترو بی‌اندازيد، متوجه منظورم می‌شويد! ژنرال آريل شارون نيز محصول اجتناب‌ناپذير سير خشونت در منطقه است. اگر خشونت ادامه يابد، بعيد نيست که حتی نتانياهو بر جای وی بنشيند! وجود چريکی چون ياسر عرفات نيز آن سوی ديگر سکه است. بايسته است تکرار کنيم: مللی که هويّت‌شان به رسميت شناخته شده مقبوليّت جهانی يابند، ديگر مکان مناسبی برای برخاستن اين‌گونه افراد و جولان‌دادن پيرامونيان سودجو يا متعصب نخواهند بود.

* "سرزمين مقدس" متشکل از اسرائيل و فلسطين کنونی، نخستين قبله‌گاه مسلمانان، "سرزمين موعود يهوديان"، "ميعادگاه مسيحيت" و همان جايی است که اکثريت پيامبران از درونش سر برآورده‌اند.

دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۳

سخنی با خوانندگان اين تارنما

بر روی دو يادداشت پيشين چند نامه دريافت کردم که شامل تشويق‌ها و انتقادهايی بودند. نکات خوبی نيز در پيام‌گيرها مطرح شدند. به علاوه، يادداشت "فردی "شرافتمند" به نام پيشه وری!" نيز عکس‌العمل‌هايی را به‌دنبال داشت. در اين‌جا برای مختصر جمع‌بندی لازم است چند نکته را با خوانندگان اين تارنمای جديد درميان بگذارم:

- گو اين‌که من -همچون ديگر هم‌ميهنان- به مبانی سياسی و اجتماعی علاقمندم، امّا فعال سياسی يا اجتماعی Activist نيستم. اين بدان معناست که در پشت هيچ حزب يا گروه سياسی سنگر نمی‌گيرم، دیدگاه‌هایم را از هیچ‌یک وام نمی‌گیرم، برای هيچ انديشه‌ی سياسی تبليغ نمی‌کنم و مسائل مربوط به سياست را تنها از زاويه‌ی "نظری" و نه "عملی" مورد ارزيابی قرار می‌دهم.
- آن‌چه که امروز در سرزمین‌مان می‌گذرد را -به نحوی- ثمره‌ی "شعور جمعی" ايرانيان می‌دانم، نه توطئه‌ی بيگانگان. بر اين اصل ارتقای شعور جمعی مد نظرم است، نه تغييری ساختاری.
*دو مورد بالا، حدود مسئوليّت اين قلم را نشان می‌دهند و به تبع آن، پای از آن فراتر نخواهم نهاد.
- من به عنوان انسانی آزاد تصميم گرفته‌ام که در ايران زندگی نکنم. اين بدان معنا نيست که من تبعيدی هستم؛ هر زمان که صلاح بدانم به ايران رفت و آمد می‌کنم.
- "مجيد زهری" نام اصلی من است. من ترجيح می‌دهم که با شناسنامه‌ی خودم بنويسم تا نامی مستعار. در يادداشت‌های بعدی بيش‌تر با هم آشنا خواهيم شد.
- اگر برای مثال، بيانات آقای دکتر رضا براهنی -يا ديگران را- به سنجش می‌گيرم، اين به معنای دشمنی با ايشان نيست. ما بايد فرهنگ نقد (سنجشگری و متقابلآ نقدپذيری) را با حُسن نيّتی مضاعف گسترش دهيم و منتقد را نه دشمن، که دلسوز جامعه بدانيم.
- یکی از مباحث مورد علاقه‌ی من "تاريخ يکصد سالِ گذشته" -از مشروطيّت بدين سوی- است. در اين راه، تمامی انديشه‌های درگير و تعيين‌کننده در سده‌ی گذشته را -اگر امکان‌اش دست دهد- به ارزيابی خواهيم سپارد.
- گاهی نيز اشارتی به تاريخ و تفکر اسلامی خواهيم داشت. قصد از اين کار، "دين‌زدايی" نيست که فقط مشخص‌کردن حوزه‌ی فعاليّت دين و دولت است.

بر اين باورم که انجام تمامی موارد بالا -با بضاعت ناچيز وبلاگ- بيش‌تر به آرزويی می‌ماند تا واقعیتی در دسترس، به هر روی به کمک تو دوست خواننده -دست در دست يکديگر- در اين راه کوشش خواهيم کرد. مرا از نقطه‌نظرات خود بی‌نصيب مگذاريد.

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۳

وبلاگ نوآم چامسکی

نوآم چامسکی Noam Chomsky -زبان‌شناس دانشگاه MIT و آنارشیست جنجالی آمريکايی- اخيراً وبلاگی راه‌اندازی کرده است. اين بدان معناست که نظريه‌پردازان سرشناس نيز رفته‌رفته به اهميّت وبلاگ پی می‌برند. پُل ارتباطی اينترنتی يا همان "وبلاگ"، به حداقل رساننده‌ی فاصله‌ی نويسنده و خوانندگان است. به وسيله‌ی وبلاگ نويسنده می‌تواند پيام‌ها و مطالب ويرايش‌نشده‌ی خود را بی‌واسطه در اختيار خوانندگان گذاشته و واکنش بی‌واسطه‌ی خوانندگان را نيز نظاره‌گر شود، چه هر نويسنده‌ای بسياری حرف‌های گفتنی دارد که قابل مطرح‌کردن در قالب کتاب يا مقاله‌ای بلندبالا نيستند؛ در اين هنگام وبلاگ به‌ترين گزينه تواند بود. اين امکان به‌ويژه برای نويسندگانی بيش‌تر اهميّت می‌يابد که آثارشان در ايران حق انتشار ندارد. آوردن گفتآورد از ديگر نويسندگان به قصد معرفی، هم‌آوايی يا نقد و نيز ثبت آثار شخصی در صفحه‌ای شخصی که ضامن "اصل‌بودن" و مقابله‌ای مناسب با تحريف‌کنندگان و ربايندگانِ دسترنج نويسندگان است (که شوربختانه اين‌روزها تعدادشان کم هم نيست!) از ديگر دست‌آوردهای وبلاگ است.

در مورد شخصيّت سياسی-انديشگی نوآم چامسکی بحث زياد است که به فرصتی مغتنم‌تر موکول‌اش می‌کنيم. به هر روی دربايسته است که اينک به طرفداران چامسکی به خاطر ورود وی به عرصه‌ی اينترنت شادباش گوييم. اميدوارم حرکت چامسکی مشوّق ديگر متفکران شده آنان را نيز به دنيای مجازی بکشاند.

» تارنمای نوآم چامسکی: [+]

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۳

ناسزاهای تاريخ مصرف گذشته‌ی چپ ايرانی!

نمی‌دانم برای شما هم پيش آمده يا نه: وقتی بچه‌ايم، چيزکی می‌نويسيم با اين پندار که "شاهکاری خلق کرده‌ايم" و هيجان‌زده به اين و آن نشانش می‌دهيم، امّا وقتی صاحب‌نظری ضعف‌های نوشته را گوشزدمان می‌کند، به خود می‌آييم و سال‌ها بعد که باز می‌خوانيم‌اش، خود بر ساده‌انگاری گذشته‌مان پوزخندی می‌زنيم. مرحله‌ی نخست رسم بچگی‌ست و درک متعاقبش نتيجه‌ی رشد. شوربختانه امّا همگان اين مسير طبيعی را طی نمی‌کنند و گاهی از اشتباه گذشته پند نمی‌گيرند که هيچ، بر ذوق‌زدگی‌شان نيز افزون می‌شود! نقدواره‌ی "روياهای آريايی روشنفکر ايرانی"[1] به‌قلم خانم آزاده سپهری و بازنشر آن -پس از قريب به هفت سال در خبرنامه‌ی گويا- گواه اين واقعيّت و نشان‌گر دوّمين گروه از افراد است.
برآن نيستم تا خطاهای جستار ايشان را برشمرده به سنجش بگيرم، چه دکتر علی ميرفطروس طی مقاله‌ی "بی پروائی در نقد تاريخ"[2] خود پاسخی درخور بدان داده‌اند؛ غرض از اشاره به "شاهکار" خانم سپهری امّا، استمرار مقبوليت هتّاکی به فرهيختگان و اساتيد فرهنگ و ادب (در اين مورد ويژه، زنده‌نامان دکتر عبدالحسين زرّين‌کوب، صادق هدايت، علی اکبر سعيدی سيرجانی و نيز وجدان بيدار دوران دکتر علی ميرفطروس) و توهين به ارزش‌های ملّی در بين اهل قلم ايران است. لازم به تکرار و تذکر است: اگر دل‌سوخته‌ای مثلاً در رثای فلان چهره‌ی روشنگر يا به قصد نورتاباندن بر بهمان کورچاله‌ی تاريخی دست به قلم می‌بُرد، به همان سادگی که فحش‌نامه‌ی خانم سپهری را منتشر کردند، مورد توجه قرارش نمی‌دادند، چه هنوز که هنوز است، ناسزاگويی به فرهنگ و تاريخ و هويّت ملّی‌مان، نشان از خوش‌درخشيدن است و بسياری‌مان را ارضا می‌کند! کوتاه سخن اين‌که ما، اگر خود پاسدار ارزش‌های ملّی‌مان نباشيم، بی‌ترديد بيرونيان را نه علاقه‌ای، که اگر بخواهند نيز يارای چنين کاری نتواند بود.

پانوشت:
1- "روياهای آريائی روشنفکر ايرانی" برای نخستين‌بار در شماره 13 نشريه‌ی قاصدک (کلن آلمان) در 1997 منتشر شده بود.
2- ميرفطروس، علی. "بی‌پروائی در نقد تاريخ"، برگرفته از مجموعه‌ی هفت گفتار. فرانسه-کانادا: نشر فرهنگ، 2001، صص 39 - 51.
» برای آگاهی بيش‌تر از درون‌مايه‌ی کتاب مستطاب حاجی بابای اصفهانی -که مورد استناد خانم آزاده سپهری قرار گرفته- و شخصيّت نويسنده‌اش جيمز موريه انگليسی:
1- مينوی، مجتبی. حاجی بابا و موريه در پانزده گفتار. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1346.
2- ناطق، هما. حاجی موريه و قصهء استعمار، از مجموعه‌ی "از ماست که بر ماست". تهران: انتشارات آگاه، 1354، صص 93-142.

فقه و شريعت؟

آقای دکتر آزمايش -اسلام‌شناس سرشناس ساکن پاریس- معتقدند که "فقه و شريعت به معنای حقوق اسلامی هستند و قرآن نيز کلام خداست".(نقل به مضمون)
موشکافی اين که قرآن کلام خدا هست يا نيست را به فرصتی مناسب‌تر موکول می‌کنيم؛ در اين‌جا تنها برآن‌ايم تا به خطای تکنيکی رايجی اشاره کنيم که دکتر عبدالکريم سروش نيز در قبض و بسط شریعت خود -به عمد يا سهو- مرتکب‌اش شده‌اند.
فقه و شريعت فقط "حقوق" اسلامی نيستند، بل‌که در واقع "قوانين" اسلامی هستند. بين حق و قانون تفاوتی کاربردی و ماهیتی وجود دارد، بدين معنا که "حق" نمايانگر آن چيزی‌ست که انسان دارد يا بايد داشته باشد، امّا "قانون" اصولی را پيش پای انسان می‌گذارد که لازم‌به‌اجرا هستند. بدين خاطر، قانون شرط موفقيت (سعادت، کمال، يا ...) انسان را در اجراشدن خود و شرط فلاکت او را در عدول از اجرای خود می‌بيند. به‌علاوه، اگر قانون اجرا نشود، شخص مجازات می‌شود. در مقابل، حق تنها بحثی فلسفی و نظری را پيش می‌کشد، به همين خاطر می‌تواند "حق"ی در نوعی ديگر از تفکر (جهان بينی) و در سرزمینی دیگر به "ناحق" بدل شود.
شريعت اسلامی به خاطر نمايش و اجرای صلاح انسان، مجموعه‌ای از قوانين است امّا برای توجيه خود در لباس "حقوق انسان" فرو می‌رود!

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۳

اشاره‌ای به "لازمه"ی روزنامه‌نويسی

روزنامه‌نويسی دو لازمه دارد: انديشه و هنر انتقال انديشه. هنر انتقال انديشه که همان ادبيات و فرم است، امّا انديشه شرح بيش‌تری می‌طلبد. به هر روی، بدون توأمان داشتن اين‌دو لازمه، نمی‌توان نويسنده‌ی خوبی بود. "دبيری"، با روزنامه‌نويسی فرق دارد. هستند کسانی که تسلط بالايی بر زبان دارند و زیر و بم‌اش می‌شناسند، امّا خالی‌اند از نخستين لازمه‌ی روزنامه‌نويسی. حال چرا اين موضوع را پيش کشيدم؟
ممکن است تا حدّی خودخواهی باشد اگر اکثر نويسندگان امروز را "دبيران بی‌انديشه" بدانيم، امّا ندانستن و نگفتن‌اش نيز دليل بر سهل‌انگاری خود ما خواهد بود. وقتی نگاهی به نسل چهل-پنجاه‌ساله‌های حوزه‌ی قلم می‌افکنيم، هنوز ته‌مايه‌ی انديشه‌ی منجر به انقلاب اسلامی 57 را در آن‌ها می‌بينيم. اين انديشه‌ی جوشش‌کُش -شوربختانه- کماکان قرص و محکم برجای مانده، در ذهن‌هاشان رسوب کرده و آنان نيز شجاعت اخلاقی شکستن‌اش را ندارند. اين قاعده‌ای‌ست کم‌استثنا، که در اطراف‌مان جريان دارد... پس از استثناها درمی‌گذريم. من آن‌چه در سردبيران نشريات و در کل نويسندگان برخاسته از آن نسل می‌بينم، حکايت از ايستايی فکری‌شان دارد. يعنی، گو اين‌که گاه‌گداری حرف‌های خوبی هم می‌زنند، امّا ته‌مايه‌ی نهيليسم "شاعرانه و صوفيانه"، امتناع از تن‌دادن به تحول و ضديّت با دست‌آوردهای تجدد و چپ‌انگاری قطور فکری نشان از انجمادشان در سال‌ها قبل دارد. چرخی بزنيد در همين نشريات اينترنتی داخلی یا خارج از کشور تا برسيد به حرفم.
گذر از اين نسل خموده و خمارآلوده ضرورت‌اش چنان است که می‌شود آن را "شرط تغيير شرايط فلاکت‌بار فعلی و ساختن ايران فردا" دانست. رويکرد خردمندانه نسل جوان به اين‌گونه افراد بايستی بر پايه‌ی "عبرت‌آموزی" باشد نه "الگوگیری". روی همان خط طی مسير کردن می‌رساندمان به سرخطی که به انقلاب اسلامی منجر شد. هشدار جدّی‌ام حکايت از خطری جدّی دارد؛ خطر فرسودگی و تکرار تاريخ.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۳

نقص عضو شيخ ياسين و نقض غرض بعضی‌ها!

«در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد
صادق هدايت؛ بوف کور

اين روزها نقص عضو توليد کننده‌ی بمب‌های انتحاری -شيخ احمد ياسين مقتول- دست‌آويزی شده برای نشان‌دادن چهره‌ای معصوم از وی! داستان، همان داستان کهنه‌ی يهودستيزی در قالب "ضديّت با صهيونيسم بين‌الملل" -که از اسلاميزم تا انواع و اقسام چپ و ملّی مذهبی و ... را در بر می‌گيرد- و حقانيّت "ملّت مظلوم فلسطين" است. موشکافی مشکلات مشترک فلسطين-اسرائيل البته مبحث مورد علاقه‌ی من نيست، امّا به هر حال بهانه‌ای است برای اشاره به واقعيتی. گمانم بر اين است که به عکس، در بسياری از موارد همين نقص عضو است که فرد را به "جانی" مبدل می‌کند. البته اين يک اصل نيست و عموميّت ندارد، امّا به خاطر وفور موارد، شايان توجه است. بنابراين بايسته است که به نکات روان‌شناختی و نوستالژيک در اين‌گونه افراد با دقّت بيشتری پرداخته شود که گاه ريشه در همان‌جاست.

تجربه‌ی تاريخی -به‌ويژه در قرن بيستم- اين واقعيّت را هويدا کرد که بی‌توجهی به نظريه فرويد می‌تواند نوعی چشم‌پوشی بر ريشه‌ی بسياری از معضلات تلقی شود. يعنی ما نبايد برای جنايت‌پيشگی هميشه به دنبال علّتی عقلی و منطقی باشيم بل‌که بسياری از جنايات از عقده‌ی حقارت و يا وابستگی‌های نوستالژیک سرچشمه می‌گيرند. به واقع "حقارت" و "نوستالژی" بهترين اسباب شکل‌گيری "انگيزه" هستند و بی‌ترديد بدون انگيزه‌ای قوی نمی‌توان جنايتکاری بزرگ شد!
برادرم تعريف می‌کرد که روزی در ماشين فردی فلج سوار بود. شگفت اين که آن فرد سر پيچ‌ها چنان بر سرعت ماشين آخرين سيستم "لکسوز" خود می‌افزود که برادرم از او خواهش کرد وسط اتوبان پياده‌اش کند تا لااقل جانش حفظ شود! درواقع او با آن گونه رانندگی -که عکس‌العمل روانی نقص عضواش بود- می‌خواست تا ضعف جسمی خود را جبران کند. اکنون چه کسی می‌تواند ادعا کند که جهان‌گشايی‌ها و حس قدرت‌طلبی ناپلئون بناپارت به کوتاهی بيش از حدّ قد او ربط نداشته است؟ پس از نشر خاطرات اوا براون -معشوق هيتلر- مشخص شد که او نيز مشکلات و رفتارهای مقاربتی بيمارگونه‌ای داشته که جناياتش می‌توانستند بازتاب و پوششی بر اين مشکلات باشند. اگر ريشه‌ی خونريزی‌ها و کينه‌توزی‌های آيت‌الله خمينی را در همان چند سال طفوليت‌اش که به يتيمی و ازدواج مادرش و آوارگی و زندگی در سلاّخ‌خانه گذشت يا دوران تبعيد او مربوط ندانيم، يک‌پای ارزيابی‌مان می‌لنگد. هم‌او بود که پرويز نيکخواه را تنها به خاطر درج مقاله‌ای در روزنامه‌ی اطلاعات[2] نبخشيد و اعدام کرد! کتاب "23 سال"[1] زنده‌ياد علی دشتی نيز از آن روی اثری برجسته است که زندگی پيامبر اسلام را از طفوليّت و از لحاظ تز فرويد -با آوارگی‌ها و تنهايی‌ها و يتيمی آن حضرت- بررسی می‌کند و پاگيری اسلام را وامدار انگيزه‌ای قوی ناشی از همان بخش از زندگی ايشان می‌داند. مقاله‌ی پُرمايه‌ی پژوهشگر معاصر دلارام مشهوری[3] بر غرب‌زدگی جلال آل احمد نيز شرايط روانی و موقعيّت اجتماعی او را می‌کاود که چطور در هيئت "غرب‌زدگی" در وی نمود کرد. اگر انقلاب اسلامی اسطوره‌ی انتقام و خونريزی گشت، به اين دليل واضح بود که خرده فرهنگ‌ها و قشر عميقآ محروميت کشيده‌ی ايران دست‌اندرکار قضا و اداره‌ی مملکت شدند و بلافاصله در پی جبران "مافات" و "انتقام" از اغنيا برآمدند. در غرب نيز، وقتی پای اعترافات بزرگترين جنايت‌کاران می‌نشينيم، ملاحظه می‌کنيم که بسياری‌شان، دوران کودکی‌شان به تجاوز و آوارگی و ديگر انواع سختی‌ها گذشته است.

آن‌چه سخنش رفت تنها تحليل "انگيزه‌ی ارتکاب جنايت" از نگاهی ويژه بود که بی‌شک عموميت ندارد و نبايد توهين به بخشی از مردم تلقی شود، به‌هر روی بر اين باورم که نقص عضو شيخ ياسين می‌توانست عاملی باشد برای تبديل جوانان نگونبخت فلسطينی به بمب‌های انتحاری.

پانوشت:

1- دشتی، علی. بيست و سه سال نبوّت، به کوشش و ويرايش بهرام چوبينه. آلمان: نشر مهر، 1999.
2- اين مقاله منسوب به پرويز نيکخواه بود و مشخص نيست که آيا او واقعاً آن را نوشته بود يا نه. از جهاتی نیز می‌گویند از دفتر هویدا و از زیر دست داریوش همایون گذشته بوده است. پرويز نيکخواه از اعضای کنفدراسيون دانشجويان خارج از کشور(چپ) بود که در ترور شاه دست داشت، امّا شاه او را بخشيد و او نيز از گذشته خويش تبری جست و پس از مدتی حبس در روزنامه‌ی اطلاعات مشغول به کار شد. او جزو نخستين گروه اعداميان پس از انقلاب بود.
3- مشهوری، دلآرام. دو گفتار. پاريس: نشر خاوران، 2000.

ظهور خاتمی ضروری بود!

من تصور می‌کنم ظهور شخصی چون آقای خاتمی برای تاريخ ما ضروری بود. اشتباه نشود: کارنامه‌ی او را نمی‌گويم؛ نقش تاريخی او مد نظرم است. ظهور آخوندی خندان و ميانه‌رو و نسبتاً مودّب که حرف‌های دلخواه مردم را می‌زد، و متعاقبش شکست همه‌جانبه‌ی وی نشان داد: "گو اينکه روحانيّت شيفته‌ی حکومت است، امّا صلاحيّتش را ندارد". بيست‌وپنج سال استقرار رژيم اسلامی آزمونی بود برای طيف‌های مختلف روحانيّت تا در آزمايش‌گاه ايران نقش سياسی اسلام را به نمايش بگذارند. فرجام اين آزمون‌ها البته شکست‌هايی مفتضحانه بود. همين شکست‌ها اين قابليّت فکری را در جامعه ايجاد کردند که مصمم بداند "روحانيّت کارش حکومت نيست، زيرا صلاحيّت‌اش را ندارد".
حجت‌الاسلام خاتمی آخرين برگ اين آزمايش بود. اين برگ -به گمانم- کفايت "برگ‌نخوردن‌های" بعدی را بکند، اگر از تجربه درس بگيريم و به يافته‌های‌مان اعتماد کنيم.

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۳

ملاحظاتی پيرامون نقش زبان در کانادا

"در اين يادداشت قصد، بازشکافی موضوع نيست بل‌که تنها اشاره به چند نکته است."
شانس اين را داشتم که برای اوّلين‌بار به مونترئال Montreal سفر کنم. نخستين واقعيّتی که نظرم را جلب کرد، پايه و اساس فرانسوی اين شهر بود. بر خلافِ آن‌چه که از "دو-زبانه" بودنش شنيده بودم، مونترئال شهری است فرانسوی -با "پايه‌ی نژادی و فرهنگی فرانسوی"- که در اثر گستردگی و قدرت نفوذ انگليسی و سيل مهاجرت و تبعات وجود فضای باز، مردم اين شهر تحت اجبار شرايط، فراگرفتن انگليسی را پذيرفته اند. با تمام اين وجود، هنوز تمامی تابلوهای راهنمايی در متروها و معابر عمومی به فرانسه است. عجيب‌تر اين‌که حتا قريب به‌اتفاق تابلوهای مغازه‌ها و تبليغات خيابانی -که قاعدتآ بايد تلاشی برای جلب مشتری بيشتر باشند- به زبان فرانسوی هستند! تصورش را بکنيد: شهری توريستی در آمريکای شمالی، با مغازه‌های فرانسوی! من البته اين پديده را در آلمان هم -با شدّتی بيشتر- ديده بودم. در آن‌جا تفاوتی نمی‌کند که انسان بهتر کار کند يا بدتر؛ مهم تنها اصليّت او است. حتا در اداره‌ی کار آلمان Arbeitesamt برای شغل يابی "جدول اولويّت‌ها" وجود دارد که طبق آن شانس يک آلمانی بيشتر از يک خارجی است. در واقع در چنين مواقع و از روی اين‌گونه "اولويّت‌ها" است که می‌شود فهميد نژاد و زبان چه نقشی را در کشوری بازی می‌کنند. اگر در کشوری "نژادی مرکزی" و "دينی رسمی" وجود داشته باشد، بروزِ تبعيض اجتناب‌ناپذير خواهد بود.
در مونترئال، در مغازه‌ی دونات‌فروشی با فروشنده‌ی جوانی برخورد کردم که فقط دو-سه کلمه انگليسی بلد بود! کنجکاوی امانم نداد که سکوت کنم؛ از همکارش پرسيدم: چطور ممکن است در کشوری چون کانادا، دختری جوان که احتمال دارد دانشجو هم باشد(حدسم در اين باره درست بود)، چند کلمه انگليسی بيشتر نداند؟! او نيز که چهره ای کاملآ فرانسوی داشت خاطر نشان کرد: اغلب کسانی که از مناطق مختلف استان کُبک Quebece به مونترئال مهاجرت می‌کنند، انگليسی بلد نيستند. خود او البته متولد مونترئال بود و بر اساس همان اجباری که اشاره‌اش رفت، انگليسی می‌دانست. شايد نشود از آن دختر جوان برای ندانستن انگليسی زياد خرده گرفت(که البته گرفتيم!)، ولی به‌هرحال من نوعی مقاومت و امتناع در رفتار اين‌گونه انسان‌ها می‌بينم. فکر می‌کنم اين‌گونه امتناع در شهری که رو به چند فرهنگی شدن می‌رود به‌طور "طبيعی" بروز می‌کند که البته در آينده به‌طور "طبيعی" نيز درهم‌شکسته خواهد شد.
تفاوت محسوسی که بين تورنتو و مونترئال وجود دارد، "نقش زبان" است. در واقع انگليسی در تورنتو نقش ارتباطی انسان‌ها را بازی می‌کند نه بيشتر، امّا زبان فرانسه در مونترئال "هويّت" بسياری از شهروندان فرانسوی نژاد را تشکيل می‌دهد. وقتی زبانی در محلی، نماد هويّتی گروهی از مردم باشد، بی ترديد نوعی حميّت در بين خودشان و نوعی صف‌آرايی فرهنگی در مقابل ديگرفرهنگ‌ها را موجب خواهد شد. در اين فضا، رسيدن به برابری و روابط سالم انسانی دچار اشکال می‌شود، زيرا اصرار بر زبان، اصرار بر حفظ هويّتِ ملّی است نه حفظ پل ارتباطی. در تورنتو، تازه واردين انگليسی را می‌آموزند تا از آن در زندگی روزمره‌شان استفاده کنند، در مونترئال حتی اگر فرانسه را کامل بياموزند، باز با فرانسوی تبارها تفاوت خواهند داشت. همين مسئله‌ی تبار –هرچند ناپيدا- نشستن بر پُست‌های کليدی را نيز تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.
ما درست همين وضعيّت را در مورد زبان فارسی داريم. فارسی می‌تواند نماد هويّتی ما باشد(مثل آلمانی در آلمان، يا فرانسوی در فرانسه)، می‌تواند هم وسيله‌ی ارتباطی ايرانيان باشد(مثل انگليسی در آمريکا و کانادا). به‌گمانم، برای حفظ و ارتقای اين زبان و جلوگيری از تنش‌های احتمالی، به هيچ وجه نبايد بر "نژادی و اصل" بودن زبان فارسی تأکيد کرد، بل‌که به آن تنها بايستی مقامی در حد "پل ارتباطی با مردم و پيشينه‌ی تاريخی" را داد تا برای عموم ايرانيان مقبوليّت داشته باشد. در واقع برای ملّت شدن، نيازی نيست که پای نژاد و اصل و تبار به وسط کشيده شود؛ چند شاخصه نياز است که يکی از آن‌ها زبان مشترک مردم می‌باشد.

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۳

این‌جا موقتی است!

فعلآ تا يک مدّت اين‌جا می‌نويسم؛ هر وقت توانستم فضايی مناسب‌تر برای نوشته‌ها دست و پا کنم اسباب‌کشی می‌کنم. اين‌جا نوشتن البته بی‌مزايا نيست؛ هم تمرين نوشتن است و هم تمرين نگهداری از تارنما. همه‌ی اين کارهای مفید را نیز زمانی می‌شود انجام داد که خواننده‌ای نداشته باشم، آخر آدمی‌زاد خیلی زورش می‌گيرد ديگران "تاتی‌تاتی"کردن‌هايش را ببينند! اکثراً دوست دارند از همان روز اوّل "آدم بزرگ" باشند. پس خوب است که منِ کوچک تا موقعی که بزرگ شوم این‌جا ساکت کارم را بکنم. ممنون که این‌جا را نمی‌خوانيد!

اسم وبلاگ؟

هر چی نشستم فکر کردم، نتونستم اسمی درست و حسابی واسه‌ی اين‌جا پيدا کنم! نه اينی که اسم خوب نباشه، فقط چيزی که آدم بخواد برای مدّتی طولانی روی تارنمای خصوصی‌اش بگذاره نبود. آخر سر به اين نتيجه رسيدم که اسم شخصی خودم از همه بهتره!

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۳

فردی "شرافتمند" به نام پيشه‌وری

پيرامون ديدگاه رضا براهنی

شنيده شد که آقای رضا براهنی در سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، از جعفر پيشه‌وری –مسئول مستقيم غائله‌ی آذربايجان در دهه‌ی بيست خورشيدی- تحت عنوان "فردی شرافتمند و از نوادر روزگار" ياد کرده و وعده داده‌اند که در اثر جديد خود چهره‌ی اين "قهرمان ملّی" را از مخدوشی رهانده، واقعيّت امر را به نسل جوان بشناسانند! نيز پيشنهاد کرده‌اند که برای حل ريشه‌ای مسئله‌ی آذربايجان، طی طرحی ملّی، زبان آذری به عنوان زبان رسمی و انگليسی در مقام زبان دوّم مردم آن سرزمين رسميّت يافته، در مدارس تدريس و در ادارات اعمال شود. گو اينکه کمابيش با ديدگاه‌های شبه‌جدايی‌طلبانه ايشان آشنايی داشتم (و داریم)، امّا با اين وجود از چنين صراحتی در قلب واقعيّت سخت شگفت‌زده شدم! ناگفته نگذارم که آقای براهنی يکی از تئوريسين‌ها و نويسندگان تارنمای پان ترکيست‌ها به نام "تريبون" هستند و برای آشنايی به‌تر با مغزه‌ی انديشه‌ی ايشان بد نيست هم‌ميهنان نظری به سلسله مقالات‌شان در آنجا بی‌افکنند.

نقطه‌نظر آقای براهنی مرا به ياد گفته‌ی معروف گوبلز می‌اندازد که گفت: "دروغ هرچه بزرگتر، باورکردنش سهل‌تر"! پرسيدنی‌ست: اگر به ظن آقای براهنی، کسی چون جعفر پيشه‌وری "شرافتمند" و "قهرمان ملّی" است، پس به‌راستی چه کسی را می‌شود بی‌شرافت و خائن ناميد؟! گاهی شوخی‌های تاريخی "رفقا" -از فرط باژگونگی واقعيّت- چنان انسان را در شگفت‌ می‌کند که در می‌مانی چه بگويی؛ آخر برای دروغ‌گفتن هم بايد استانداری داشت! مثلآ چند روز پيش شنيدم که مفسر يکی از راديوهای اينترنتی ادعا می‌کرد: جرقه‌ی روز تاريخی "هشت مارس" در اتحاد شوروی و با انقلاب اکتبر زده شد! يا ديگر رفقا مدعی‌اند که روز جهانی کارگر بر اثر رهنمودهای حضرت مارکس و تلاش‌های کارگران سوسياليست شکل گرفت، در صورتی که می‌دانيم هردویِ اين رخدادها، فرآيند جنبش‌های اجتماعی آمريکا بودند. يا می‌شنويم که نهادهای حفظ محيط زيست –مانند "صلح سبز"- را سوسياليست‌ها سامان داده‌اند، در صورتی که تاريخ قرن گذشته نشان‌گر اين واقعيّت است که کشورهای سوسياليستی نه‌تنها کم‌ترين نقشی در حفظ محيط زيست کره‌ی ارض نداشته‌اند، بل‌که نقشی به‌غايت مخرّب داشته‌اند که نمونه‌ی برجسته‌اش فاجعه‌ی چرنوويل در اکراين بود. به‌علاوه "صلح سبز" (Green Peace) جنبشی است که در کانادا –در سال 1971- برای اعتراض به آزمايش‌های هسته‌ای آمريکا در آلاسکا شکل گرفت، نه در اقمار سوسياليستی! البته از اين‌دست گزافه‌گويی‌ها کم نيست که می‌دانيم خصلت مارکسيست‌ها، قلب تاريخ و مصادره‌ی به مطلوب تلاش‌ ديگران است.
جهت بازشناسی نقش جعفر پيشه‌وری در تاريخ ايران، به‌ترين گزينه همانا رجوع به کارنامه‌ی وی است. آن‌چه که بر کسی تاکنون پوشيده نمانده، همکاری مستمر پيشه‌وری با سرويس اطلاعاتی امپرياليسم شوروی –کا گ ب- و پاگيری تشکيلات وی به کمک مستقيم ارتش سرخ بوده است. طرح تشکيل "جمهوری دموکراتيک آذربايجان" طرحی نبود که يک‌شبه پی ريخته شود، چه درست در همان روز اعلام برپايی اين جمهوری در بيست و يکم آذرماه 1324 شمسی، اسکناس‌های جديد، منتشر شده، آماده‌ی پخش بودند! هم‌چنين تشکيل مجلس خودخوانده‌ی جمهوری آذربايجان به همياری کمونيست‌های شناخته شده، گامی بنيادين در راه جداسازی اين خطّه از خاک پاک ميهن‌مان بود. ديگر نکات فاش شده از آن طرح چون تغيير خط به لاتين، از رسميت انداختن زبان فارسی و به جايگزين نشاندنِ زبان روسی به‌سانِ زبان دوّم (درست شبيه به ديدگاه امروزی آقای براهنی!)، صدور شناسنامه‌ی آذری و نه ايرانی و ... از جمله شواهد اين طرح شوم بودند. در آخر، سرگذشت فرار پيشه‌وری به موطن اصلی خود يعنی اتّحاد جماهير شوروی خود مزيد بر علّتی، بر دست‌نشاندگی اين فرد بود.
به هر روی، باور اين قلم بر آن است که گفتن از خيانت‌ها و جنايت‌های دارودسته پيشه‌وری امری بديهی، و در مقابل تلاش برای اعاده‌ی حيثيّت از وی، کاری عبث و در عين حال "هدف‌دار" است. اينک در بايسته است که تا هنگام انتشار کتاب وعده‌داده‌شده‌ی آقای براهنی شکيبايی کنيم و پس از مطالعه‌اش، آن را به سنجشگری خرد بسپاريم.

ميلاد با نوروز!

آن‌طور که پيداست، هر کسی که می‌خواهد دستی در نوشتن داشته باشد، نخست دفتر و دستکی در ناکجاآباد اينترنت برای خودش فراهم می‌کند. يا اگر چيزکی جايی منتشر کرده، نقل قول يا کل متن را در فضای خصوصی‌اش نيز می‌آورد تا جلوی هرگونه شبهه‌ای را گرفته باشد. بر همين اساس بود که تصميم گرفتم اين فضا را ايجاد کنم. گشايش اين تارنما مصادف شد با انتشار مقاله‌ای از من در ای ايران و از آن مهم‌تر، با نوروزِ هميشه پيروز و بهار دل انگيز 83. شگفت است!
فرخندگی اين روز ارجمند به کنار، عدد "هشتاد و سه" يادآور مکانی است که سبب شد بگويم "شگفت است"؛ زاده و رشد يافته‌ی محلی هستم مرتبط با 83. بعدآ بيش‌تر خواهم گفت.
...
مولودی روز گشايش اين تارنما چنان است که مجاب‌ام می‌کند تا به انتهای کار، بهاری بی‌انديشم. پُراميد که چنين کنم.
مجيد زهری
پ. ن:
1- در حال حاضر من برنامه‌ی خاصی برای نوشتن ندارم. اين‌جا را نيز گشودم تا اگر حرفی پيش آمد در آن بزنم. خواننده‌ای نيز ندارم و بی‌برنامه‌گی‌ام باعث می‌شود که در پی يافتنش هم نباشم. فعلآ که چنين است...
2- مدّت‌هاست که در اينترنت پرسه می‌زنم و از قلم بسياری -به‌ويژه در ميان وبلاگ‌ها- بهره‌ها برده‌ام. اگر کار نوشتن‌ام بر روال افتاد، از آنان يادی خواهم کرد.
3- اين تارنما به صورت موقتی برپا شده است. تا زمانی که فضايی مستقل در اينترنت فراهم کنم، ميهمان مهماندار سخاوتمند خواهم بود.