«در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.»
صادق هدايت؛ بوف کور
اين روزها نقص عضو توليد کنندهی بمبهای انتحاری -شيخ احمد ياسين مقتول- دستآويزی شده برای نشاندادن چهرهای معصوم از وی! داستان، همان داستان کهنهی يهودستيزی در قالب "ضديّت با صهيونيسم بينالملل" -که از اسلاميزم تا انواع و اقسام چپ و ملّی مذهبی و ... را در بر میگيرد- و حقانيّت "ملّت مظلوم فلسطين" است. موشکافی مشکلات مشترک فلسطين-اسرائيل البته مبحث مورد علاقهی من نيست، امّا به هر حال بهانهای است برای اشاره به واقعيتی. گمانم بر اين است که به عکس، در بسياری از موارد همين نقص عضو است که فرد را به "جانی" مبدل میکند. البته اين يک اصل نيست و عموميّت ندارد، امّا به خاطر وفور موارد، شايان توجه است. بنابراين بايسته است که به نکات روانشناختی و نوستالژيک در اينگونه افراد با دقّت بيشتری پرداخته شود که گاه ريشه در همانجاست.
تجربهی تاريخی -بهويژه در قرن بيستم- اين واقعيّت را هويدا کرد که بیتوجهی به نظريه فرويد میتواند نوعی چشمپوشی بر ريشهی بسياری از معضلات تلقی شود. يعنی ما نبايد برای جنايتپيشگی هميشه به دنبال علّتی عقلی و منطقی باشيم بلکه بسياری از جنايات از عقدهی حقارت و يا وابستگیهای نوستالژیک سرچشمه میگيرند. به واقع "حقارت" و "نوستالژی" بهترين اسباب شکلگيری "انگيزه" هستند و بیترديد بدون انگيزهای قوی نمیتوان جنايتکاری بزرگ شد!
برادرم تعريف میکرد که روزی در ماشين فردی فلج سوار بود. شگفت اين که آن فرد سر پيچها چنان بر سرعت ماشين آخرين سيستم "لکسوز" خود میافزود که برادرم از او خواهش کرد وسط اتوبان پيادهاش کند تا لااقل جانش حفظ شود! درواقع او با آن گونه رانندگی -که عکسالعمل روانی نقص عضواش بود- میخواست تا ضعف جسمی خود را جبران کند. اکنون چه کسی میتواند ادعا کند که جهانگشايیها و حس قدرتطلبی ناپلئون بناپارت به کوتاهی بيش از حدّ قد او ربط نداشته است؟ پس از نشر خاطرات اوا براون -معشوق هيتلر- مشخص شد که او نيز مشکلات و رفتارهای مقاربتی بيمارگونهای داشته که جناياتش میتوانستند بازتاب و پوششی بر اين مشکلات باشند. اگر ريشهی خونريزیها و کينهتوزیهای خمينی را در همان چند سال طفوليتاش که به يتيمی و ازدواج مادرش و آوارگی و زندگی در سلاّخخانه گذشت يا دوران تبعيد او مربوط ندانيم، يکپای ارزيابیمان میلنگد. هماو بود که پرويز نيکخواه را تنها به خاطر درج مقالهای در روزنامهی اطلاعات[2] نبخشيد و اعدام کرد! کتاب "23 سال"[1] زندهياد علی دشتی نيز از آن روی اثری برجسته است که زندگی محمد را از طفوليّت و از لحاظ تز فرويد -با آوارگیها و تنهايیها و يتيمی او- بررسی میکند و پاگيری اسلام را وامدار انگيزهای قوی ناشی از همان بخش از زندگی او میداند. مقالهی پُرمايهی پژوهشگر معاصر دلارام مشهوری[3] بر غربزدگی جلال آل احمد نيز شرايط روانی و موقعيّت اجتماعی او را میکاود که چطور در هيئت "غربزدگی" در وی نمود کرد. اگر انقلاب فلاکتبار اسلامی اسطورهی انتقام و خونريزی گشت، به اين دليل واضح بود که خرده فرهنگها و قشر عميقآ محروميت کشيدهی ايران دستاندرکار قضا و ادارهی مملکت شدند و بلافاصله در پی جبران "مافات" و "انتقام" از اغنيا برآمدند. در غرب نيز، وقتی پای اعترافات بزرگترين جنايتکاران مینشينيم، ملاحظه میکنيم که بسياریشان، دوران کودکیشان به تجاوز و آوارگی و ديگر انواع سختیها گذشته است.
آنچه سخنش رفت تنها تحليل "انگيزهی ارتکاب جنايت" از نگاهی ويژه بود که بیشک عموميت ندارد و نبايد توهين به بخشی از مردم تلقی شود، بههر روی بر اين باورم که نقص عضو شيخ ياسين میتوانست عاملی باشد برای تبديل جوانان نگونبخت فلسطينی به بمبهای انتحاری.
پانوشت:
1- دشتی، علی. بيست و سه سال نبوّت، به کوشش و ويرايش بهرام چوبينه. آلمان: نشر مهر، 1999.
2- اين مقاله منسوب به پرويز نيکخواه بود و مشخص نيست که آيا او واقعاً آن را نوشته بود يا نه. از جهاتی نیز میگویند که از زیر دست داریوش همایون گذشته بوده است. پرويز نيکخواه از اعضای کنفدراسيون دانشجويان خارج از کشور(چپ) بود که در ترور شاه دست داشت، امّا شاهنشاه او را از سر لطف بخشيدند و او نيز از گذشته خويش تبری جست و پس از مدتی حبس در روزنامهی اطلاعات مشغول به کار شد. او جزو نخستين گروه اعداميان پس از انقلاب بود. می گویند مسعود بهنود از او شکایت شخصی کرده بوده!
3- مشهوری، دلآرام. دو گفتار. پاريس: نشر خاوران، 2000.
صادق هدايت؛ بوف کور
اين روزها نقص عضو توليد کنندهی بمبهای انتحاری -شيخ احمد ياسين مقتول- دستآويزی شده برای نشاندادن چهرهای معصوم از وی! داستان، همان داستان کهنهی يهودستيزی در قالب "ضديّت با صهيونيسم بينالملل" -که از اسلاميزم تا انواع و اقسام چپ و ملّی مذهبی و ... را در بر میگيرد- و حقانيّت "ملّت مظلوم فلسطين" است. موشکافی مشکلات مشترک فلسطين-اسرائيل البته مبحث مورد علاقهی من نيست، امّا به هر حال بهانهای است برای اشاره به واقعيتی. گمانم بر اين است که به عکس، در بسياری از موارد همين نقص عضو است که فرد را به "جانی" مبدل میکند. البته اين يک اصل نيست و عموميّت ندارد، امّا به خاطر وفور موارد، شايان توجه است. بنابراين بايسته است که به نکات روانشناختی و نوستالژيک در اينگونه افراد با دقّت بيشتری پرداخته شود که گاه ريشه در همانجاست.
تجربهی تاريخی -بهويژه در قرن بيستم- اين واقعيّت را هويدا کرد که بیتوجهی به نظريه فرويد میتواند نوعی چشمپوشی بر ريشهی بسياری از معضلات تلقی شود. يعنی ما نبايد برای جنايتپيشگی هميشه به دنبال علّتی عقلی و منطقی باشيم بلکه بسياری از جنايات از عقدهی حقارت و يا وابستگیهای نوستالژیک سرچشمه میگيرند. به واقع "حقارت" و "نوستالژی" بهترين اسباب شکلگيری "انگيزه" هستند و بیترديد بدون انگيزهای قوی نمیتوان جنايتکاری بزرگ شد!
برادرم تعريف میکرد که روزی در ماشين فردی فلج سوار بود. شگفت اين که آن فرد سر پيچها چنان بر سرعت ماشين آخرين سيستم "لکسوز" خود میافزود که برادرم از او خواهش کرد وسط اتوبان پيادهاش کند تا لااقل جانش حفظ شود! درواقع او با آن گونه رانندگی -که عکسالعمل روانی نقص عضواش بود- میخواست تا ضعف جسمی خود را جبران کند. اکنون چه کسی میتواند ادعا کند که جهانگشايیها و حس قدرتطلبی ناپلئون بناپارت به کوتاهی بيش از حدّ قد او ربط نداشته است؟ پس از نشر خاطرات اوا براون -معشوق هيتلر- مشخص شد که او نيز مشکلات و رفتارهای مقاربتی بيمارگونهای داشته که جناياتش میتوانستند بازتاب و پوششی بر اين مشکلات باشند. اگر ريشهی خونريزیها و کينهتوزیهای خمينی را در همان چند سال طفوليتاش که به يتيمی و ازدواج مادرش و آوارگی و زندگی در سلاّخخانه گذشت يا دوران تبعيد او مربوط ندانيم، يکپای ارزيابیمان میلنگد. هماو بود که پرويز نيکخواه را تنها به خاطر درج مقالهای در روزنامهی اطلاعات[2] نبخشيد و اعدام کرد! کتاب "23 سال"[1] زندهياد علی دشتی نيز از آن روی اثری برجسته است که زندگی محمد را از طفوليّت و از لحاظ تز فرويد -با آوارگیها و تنهايیها و يتيمی او- بررسی میکند و پاگيری اسلام را وامدار انگيزهای قوی ناشی از همان بخش از زندگی او میداند. مقالهی پُرمايهی پژوهشگر معاصر دلارام مشهوری[3] بر غربزدگی جلال آل احمد نيز شرايط روانی و موقعيّت اجتماعی او را میکاود که چطور در هيئت "غربزدگی" در وی نمود کرد. اگر انقلاب فلاکتبار اسلامی اسطورهی انتقام و خونريزی گشت، به اين دليل واضح بود که خرده فرهنگها و قشر عميقآ محروميت کشيدهی ايران دستاندرکار قضا و ادارهی مملکت شدند و بلافاصله در پی جبران "مافات" و "انتقام" از اغنيا برآمدند. در غرب نيز، وقتی پای اعترافات بزرگترين جنايتکاران مینشينيم، ملاحظه میکنيم که بسياریشان، دوران کودکیشان به تجاوز و آوارگی و ديگر انواع سختیها گذشته است.
آنچه سخنش رفت تنها تحليل "انگيزهی ارتکاب جنايت" از نگاهی ويژه بود که بیشک عموميت ندارد و نبايد توهين به بخشی از مردم تلقی شود، بههر روی بر اين باورم که نقص عضو شيخ ياسين میتوانست عاملی باشد برای تبديل جوانان نگونبخت فلسطينی به بمبهای انتحاری.
پانوشت:
1- دشتی، علی. بيست و سه سال نبوّت، به کوشش و ويرايش بهرام چوبينه. آلمان: نشر مهر، 1999.
2- اين مقاله منسوب به پرويز نيکخواه بود و مشخص نيست که آيا او واقعاً آن را نوشته بود يا نه. از جهاتی نیز میگویند که از زیر دست داریوش همایون گذشته بوده است. پرويز نيکخواه از اعضای کنفدراسيون دانشجويان خارج از کشور(چپ) بود که در ترور شاه دست داشت، امّا شاهنشاه او را از سر لطف بخشيدند و او نيز از گذشته خويش تبری جست و پس از مدتی حبس در روزنامهی اطلاعات مشغول به کار شد. او جزو نخستين گروه اعداميان پس از انقلاب بود. می گویند مسعود بهنود از او شکایت شخصی کرده بوده!
3- مشهوری، دلآرام. دو گفتار. پاريس: نشر خاوران، 2000.