"در اين يادداشت قصد، بازشکافی موضوع نيست بلکه تنها اشاره به چند نکته است."
شانس اين را داشتم که برای اوّلينبار به مونترئال Montreal سفر کنم. نخستين واقعيّتی که نظرم را جلب کرد، پايه و اساس فرانسوی اين شهر بود. بر خلافِ آنچه که از "دو-زبانه" بودنش شنيده بودم، مونترئال شهری است فرانسوی -با "پايهی نژادی و فرهنگی فرانسوی"- که در اثر گستردگی و قدرت نفوذ انگليسی و سيل مهاجرت و تبعات وجود فضای باز، مردم اين شهر تحت اجبار شرايط، فراگرفتن انگليسی را پذيرفته اند. با تمام اين وجود، هنوز تمامی تابلوهای راهنمايی در متروها و معابر عمومی به فرانسه است. عجيبتر اينکه حتا قريب بهاتفاق تابلوهای مغازهها و تبليغات خيابانی -که قاعدتآ بايد تلاشی برای جلب مشتری بيشتر باشند- به زبان فرانسوی هستند! تصورش را بکنيد: شهری توريستی در آمريکای شمالی، با مغازههای فرانسوی! من البته اين پديده را در آلمان هم -با شدّتی بيشتر- ديده بودم. در آنجا تفاوتی نمیکند که انسان بهتر کار کند يا بدتر؛ مهم تنها اصليّت او است. حتا در ادارهی کار آلمان Arbeitesamt برای شغل يابی "جدول اولويّتها" وجود دارد که طبق آن شانس يک آلمانی بيشتر از يک خارجی است. در واقع در چنين مواقع و از روی اينگونه "اولويّتها" است که میشود فهميد نژاد و زبان چه نقشی را در کشوری بازی میکنند. اگر در کشوری "نژادی مرکزی" و "دينی رسمی" وجود داشته باشد، بروزِ تبعيض اجتنابناپذير خواهد بود.
در مونترئال، در مغازهی دوناتفروشی با فروشندهی جوانی برخورد کردم که فقط دو-سه کلمه انگليسی بلد بود! کنجکاوی امانم نداد که سکوت کنم؛ از همکارش پرسيدم: چطور ممکن است در کشوری چون کانادا، دختری جوان که احتمال دارد دانشجو هم باشد(حدسم در اين باره درست بود)، چند کلمه انگليسی بيشتر نداند؟! او نيز که چهره ای کاملآ فرانسوی داشت خاطر نشان کرد: اغلب کسانی که از مناطق مختلف استان کُبک Quebece به مونترئال مهاجرت میکنند، انگليسی بلد نيستند. خود او البته متولد مونترئال بود و بر اساس همان اجباری که اشارهاش رفت، انگليسی میدانست. شايد نشود از آن دختر جوان برای ندانستن انگليسی زياد خرده گرفت(که البته گرفتيم!)، ولی بههرحال من نوعی مقاومت و امتناع در رفتار اينگونه انسانها میبينم. فکر میکنم اينگونه امتناع در شهری که رو به چند فرهنگی شدن میرود بهطور "طبيعی" بروز میکند که البته در آينده بهطور "طبيعی" نيز درهمشکسته خواهد شد.
تفاوت محسوسی که بين تورنتو و مونترئال وجود دارد، "نقش زبان" است. در واقع انگليسی در تورنتو نقش ارتباطی انسانها را بازی میکند نه بيشتر، امّا زبان فرانسه در مونترئال "هويّت" بسياری از شهروندان فرانسوی نژاد را تشکيل میدهد. وقتی زبانی در محلی، نماد هويّتی گروهی از مردم باشد، بی ترديد نوعی حميّت در بين خودشان و نوعی صفآرايی فرهنگی در مقابل ديگرفرهنگها را موجب خواهد شد. در اين فضا، رسيدن به برابری و روابط سالم انسانی دچار اشکال میشود، زيرا اصرار بر زبان، اصرار بر حفظ هويّتِ ملّی است نه حفظ پل ارتباطی. در تورنتو، تازه واردين انگليسی را میآموزند تا از آن در زندگی روزمرهشان استفاده کنند، در مونترئال حتی اگر فرانسه را کامل بياموزند، باز با فرانسوی تبارها تفاوت خواهند داشت. همين مسئلهی تبار –هرچند ناپيدا- نشستن بر پُستهای کليدی را نيز تحتالشعاع قرار خواهد داد.
ما درست همين وضعيّت را در مورد زبان فارسی داريم. فارسی میتواند نماد هويّتی ما باشد(مثل آلمانی در آلمان، يا فرانسوی در فرانسه)، میتواند هم وسيلهی ارتباطی ايرانيان باشد(مثل انگليسی در آمريکا و کانادا). بهگمانم، برای حفظ و ارتقای اين زبان و جلوگيری از تنشهای احتمالی، به هيچ وجه نبايد بر "نژادی و اصل" بودن زبان فارسی تأکيد کرد، بلکه به آن تنها بايستی مقامی در حد "پل ارتباطی با مردم و پيشينهی تاريخی" را داد تا برای عموم ايرانيان مقبوليّت داشته باشد. در واقع برای ملّت شدن، نيازی نيست که پای نژاد و اصل و تبار به وسط کشيده شود؛ چند شاخصه نياز است که يکی از آنها زبان مشترک مردم میباشد.