پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

به مناسبت چهارم امرداد: اشاره‌ای به کشف حجاب

انتقادی که بعضی به رضاشاه وارد می‌کنند، کشف حجاب اجباری است. این افراد چنین مطرح می‌کنند که "انسان بایستی در انتخاب پوشش خود اختیار داشته باشد" و به این بهانه،‌ حرکت رضاشاه را ظالمانه ارزیابی می‌کنند. این نظرگاه گذشته از آن‌که بی‌ربط است و برای آن زمان و آن حرکت موضوعیتی ندارد، علاوه بر آن‌که با استفاده از ابزار مدنیتِ لیبرال به جنگ با دست‌آورد آن (حقوق زنان) می‌رود،‌ با روح زمان و نیز پدیدارشناسی حجاب نیز سخت بیگانه است!

حجاب یک شیوه‌ی پوششی (Fashion) نیست که زنان در انتخابش آزاد باشند؛ حجاب تبلور طرز فکری قشری-مذهبی است با پشتوانه‌ای تاریخی، که به شکلی سیستماتیک (قانونی یا ضمنی؛ قراردادهای اجتماعی و فشار جامعه‌ی مردسالار) به زنان تحمیل شده است. در حوزه‌ی مسائل تربیتی، در خانواده‌ها و جوامع قشری، ذهن کودک را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند و برایش پارادایم می‌سازند که زندگی بدون حجاب را نتواند اصلاً تصور کند! این کودک وقتی بزرگ شد،‌ همین سنت را به کودک خودش انتقال می‌دهد و این سیر ادامه پیدا می‌کند. در این معادله،‌ تنها چیزی که جایش خالی است، موضوع "انتخاب" است.

پی‌نوشت:
 به عوامل بازدارنده‌ای چون حجاب در اصطلاح می‌گویند Terror Barrier. ترور بریر جداره‌ای‌ست که گرد انسان می‌پیچد و ارتباط او و جهان آزاد پیرامون را ناممکن می‌سازد. دنیای درون این جداره کوچک است و تاریک و محدود. هر گونه مانوری در آن ناممکن است، چه انسان زندانیِ این جداره‌ی ناپیداست و مرزهای حرکت او از قبل تعیین شده است. تنها راه پیشروی در زندگی برای چنین انسانی، شکستن این دیواره است. وقتی منفذی در آن ایجاد شد و از آن گذشت، محال است که به وضعیت قبلی خود بازگردد. راه عبور از جهان بسته‌ی تاریک به دنیای روشنِ آزاد به کوتاهی عبور از یک منفذ است،‌ اما برداشتن همین یک قدم کاری‌ست کارستان. کشف حجاب را می‌شود به این تمثیل مانند کرد.

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۹۲

دوستی (22)

دیشب دوستی آمده بود برای مشورت. می‌گفت "بالاخره به این نتیجه رسیده که رابطه‌اش با همسرش دیگر معنی‌اش را از دست داده و بهتر است از هم جدا شوند".  با شناخت قبلی‌ای که از کیفیت این رابطه داشتم، به او برای این نتیجه‌گیری عاقلانه تبریک گفتم. حرف از دهانم درنیامده، چندان شگفت‌زده شد و برافروخت که یادش رفت این او بوده که برای مشورت پیش من آمده، نه من پیش او! بعضی از آدم‌ها پیش تو نمی‌آیند که نظرت را بشنوند؛ می‌آیند آن‌چیزی را که دوست دارند از زبان تو بشنوند. خصوصاً وقتی پای قضیه‌ی طلاق و از این قبیل وسط می‌آید، افراد با تبدیل خود به قربانی، می‌آیند تا برای‌شان دل بسوزانی و از این کار برحذرشان داری... واقعاً‌ چند درصد از افراد به دیدگاه صادقانه‌ی من و شما اهمیت می‌دهند؟

نظر من این بود که این دو نفر، در عین این‌که آدم‌های بدی نیستند، روابط‌شان اما با هم به هیچ وجه محترمانه نیست و خیلی ساده می‌شود این‌را هر جا که هستند دید. حال بماند عاشقانه که اصلاً نیست. حتا وقتی با هم نیستند، کلمه‌ای راجع به هم نمی‌گویند جز شکایت. هر گفت‌وگوی ساده‌ای بین‌شان زود به جدل تبدیل می‌شود؛ انگار اصلاً حرف می‌زنند تا به دعوا ختم شود. جلوی عام و خاص همدگیر را خراب می‌کنند. آقا معتقد است که خانم عرضه‌ی هیچ کاری را ندارد و در کم‌تر موردی او را تایید می‌کند. خانم هم آقا را در کم‌تر موردی قبول دارد و مرتب قابلیت‌های مردهای دیگر را به رخ او می‌کشد. سلایق و علاقمندی‌های‌شان یکسان نیست که هیچ، شبیه هم نیست. هیچ‌یک از طرفین نیز انعطاف‌پذیری لازم را در مقابل سلیقه‌ی طرف مقابل نشان نمی‌دهد؛ پا بدهد مسخره هم می‌کند!  به قولی، شیمی‌شان در التقاط با هم تولید زهر می‌کند نه پادزهر! بدتر از همه این‌که هیچ‌یک از طرفین برای حل این‌همه اختلاف کم‌ترین تلاشی نمی‌کند و هر روز اختلاف است که روی اختلاف تلنبار می‌شود. این میان تو گویی زنجیری است که بی‌دلیل -یا به دلیلی که دیگر موضوعیت ندارد- آن‌ها را به هم دوخته است. خب بهتر است این زنجیر را پاره کرد و رها شد.

رابطه موقعی ارزشمند است که آدم‌ها با هم پیر شوند، نه این‌که همدیگر را پیر کنند! بعضی از آدم‌ها فقط انگار به این دنیا آمده‌اند تا زندگی طرف دیگرشان را تباه کنند، غافل از این‌که اولین قربانی شخص شخیص خودشان است.

یک‌موقع هست که آدم بر اثر یک "دلیل خاص مصلحت و منفعت‌طلبانه" رابطه‌ای برقرار می‌کند. این دلیل که از بین رفت یا حتا کم‌رنگ شد، رابطه دیگر موضوعیت خودش را از دست داده است و باید رویش کار کرد. رابطه را برای این‌که به دور تکرار نیافتد، باید مرتب نوسازی کرد. آدم‌هایی که در روابطی سالم حضور دارند،‌ بارها در زمان‌های مختلف با همسر خود تجدید عهد می‌کنند؛ با سالگرد ازدواج، با مسافرت، با به‌دنیا‌آمدن فرزند، با پذیرش تفاوت‌ها و عمده‌نکردن‌شان، با تمرکز بیش‌تر روی نقاط اشتراک، با...

وحشت از جدایی خودش بدترین عامل نابودکردن تمام طول زندگی است. آدم را وادار می‌کند که تمام مدت رابطه‌ی مسموم‌اش را توجیه کند. آدم در روند خردکننده‌ی فرسایش یک رابطه‌ی مضر، ضرر آن‌را مدام بازتولید می‌کند و افزایش می‌دهد. بیرون‌رفتن از چنین رابطه‌ای، مصداق بارز و کامل شجاعت است. قطعاً با تجربه‌ی قبلی و افزودن بر شعور فعلی، امکان شروع رابطه‌ای به مراتب بهتر در آینده موجود است و نباید فکر کرد که همه‌ی درها به روی آدم بسته شده‌اند.

آدم وقتی به بن بست رسید، باید برگردد و راهش را تغییر بدهد. چاره‌ی دیگری ندارد. راهِ حل‌ها برای سازش تنها تا قبل از ورود به دهانه‌ی بن‌بست کاربرد دارند؛ درون بن‌بست فقط تغییر جهت است که راهِ حل است.

رابطه بستگی دارد به استاندارد ما از کیفیت زندگی؛ نشانگر لیاقت ماست. خفه‌شدن در رابطه‌ای مسموم، در جهانی که انسان حق انتخاب دارد، هر چه هست، احترام به آزادی فردی نیست.

در بعضی مواقع دیده می‌شود که مرد سوی کار خودش است و زن هم سرش در کار خودش و باز با هم‌اند. این شیوه نیز برای خودش گاهی مصداق دارد و البته نیازمند مقادیری احترام متقابل است که در دوستان مورد بحث ما دیده نمی‌شود. برای همین، پیشنهاد من به‌عنوان یک دوست به این دوستان این بود که بیش از این روح ‌و روان یک‌دیگر را نتراشند و با جدایی مسالمت‌آمیز، به هم این امکان را بدهند که بخت خود را در جایی دیگر  بیازمایند. نظر شما در این‌گونه مواقع چیست؟ آیا حاضرید با این صراحت دوست‌تان را راهنمایی کنید، یا این‌که ترجیح می‌دهید خودتان را کنار بکشید؟ جالب است برایم که بدانم. 

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲

دوستی (21)

دو مشخصه کلیدی برای دوستی و دوست‌یابی

1- همان‌گونه که در شماره‌ی (19) از همین سری یادآور شدم، دوستی در مرحله‌ی اول مسئله‌ی خوبی یا بدی افراد نیست، بل‌که مسئله‌ی هم‌جنسی افراد با هم است. آدم‌ها اگر از یک جنس باشند -با آمالی مشترک، روحیه‌ی مشترک، احساس مشترک، کلاس مشترک، الخ- یا نزدیک به هم، احتمال ماندگاری دوستی‌شان بیش‌تر است تا انسان‌های به‌اصطلاح "خوب" که درک مشترکی از مسائل هم ندارند.

اصولاً معنی عبارت "خوب‌بودن" چیست؟ چه تعریفِ دقیقی از آن در دست است؟ بخش عمده‌ی "خوب‌بودن" قراردادی و منطقه‌ای است و بخشی نیز جهان‌شمول. بخشی از تعریف خوب‌بودن بازمی‌گردد به باور جامعه از آن و اما بخشی هم هست که کاملاً فردی است. برای مثال، برای انسانی دین‌مدار، بی‌دینی شر است اما برای آدمی ناباور به دین،‌ بی‌باوری می‌تواند یک حسن قلمداد شود. این‌جا معیار "خوبی" در میان تفاوت باورها گم می‌شود.
 
2- نکته‌ی دیگر "موضوعیت" یک دوستی است. یک فرد می‌تواند آدم خوبی باشد و جنس‌اش نیز به ما بخورد، اما هیچ بستر و علاقه‌ای برای ایجاد رابطه با او وجود نداشته باشد. چنین آدم‌هایی را همه‌روزه در اطراف‌مان می‌بینیم و بدون سلام‌وعلیکی از کنارشان رد می‌شویم. ایجاد رابطه، "دلیل" می‌خواهد. قرار نیست همه‌ی آدم‌های هم‌جنس رفیق هم باشند! بنابراین،‌ دوستی در وهله‌ی اول پاسخ به نیازهای درونی آدمی‌ست. دوستی، مسیر سودگیری است؛ سودی معنوی و روحی و گاه مادی.

برای هر منظوری، طیف خاصی از افراد را به دوستی برمی‌گزینیم. دوستانی داریم که به ما بسیار نزدیک‌اند و با آن‌ها راحت درد و دل می‌کنیم. کسانی هستند که با هم ورزش می‌کنیم، و طبعاً درد و دلی بین ما رد و بدل نمی‌شود. کسانی هستند که دغدغه‌های سیاسی‌مان را با آن‌ها مطرح می‌کنیم. کسانی هستند که در محافل و بگو-بخندها با هم می‌نشینیم. بین ما با این گروه، گفت‌وگوهایی جدی و پایه وجود ندارد. دوستانی در فیس‌بوک داریم که شاید تا آخر عمر همدیگر را ملاقات نکنیم. و الا آخر... در کل، هیچ دوستی همه‌ی شاخصه‌ها را تمام‌وکمال جمع در خود ندارد. در کنارش، تمام دوستی‌ها پایه در "همدلی" دارد؛ همدلی در زمینه‌های مشترک بین دو فرد.