یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵
يک نکتهی دستوری
بعضی از دوستانی که از آيين نگارش امروزی اثر گرفتهاند و سخت پابند پاکيزهنويسیاند، "ب" امری را حتا جدا از خود واژه مینوِيسند. مثلاً: بهشنو، بهگو، بهبين و الخ. جهت اطلاع اين عزيزان، اين طرز نگارش غلط است و هر گردی هم طبعاً گردو نيست... درستش همان بشنو، بگو، ببين و بمير است!
جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵
دوستی (5)
دوستی نهالیست تُرد و شکننده، سخت محتاج توجه و مراقبت. غفلت در آبياری "نهال"، بر-باد-ده دوستیست.
نهال که بیاهميتی ببيند، میپژمرد... و که ديده از بُنِ پژمردهنهالی، درختی بلندبالا سربرکشد؟
نهال که بیاهميتی ببيند، میپژمرد... و که ديده از بُنِ پژمردهنهالی، درختی بلندبالا سربرکشد؟
چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵
رابطهی نقد و دموکراتمنشی
انسانی که از نقد ديگران بلافاصله میشکند، بهتر است روحيهی دموکراتمنشی در خود را تقويت کند، چه در واقع ايرادِ کار در "ضعفِ تحمّل" خود اوست.
منطقاً انگيزهی نقد از دو حالت خارج نيست: يا از روی حُسنِ نيت است يا از سر غرض؛ در سمت ديگر امّا -فراموش نکنيم که- نقدشونده نشسته است... که سنجيدهترين واکنش برای او چيزی نيست جز "بردبارینشاندادن"... اگر قائل است به ديالوگ. اگر رسم اين باشد که مجوّز پاسخ به هر نقدی نخست "نيتشناسی" منتقد شود، شک نکنيد که هيچ گفتوگویی ديگر پا نخواهد گرفت...
منطقاً انگيزهی نقد از دو حالت خارج نيست: يا از روی حُسنِ نيت است يا از سر غرض؛ در سمت ديگر امّا -فراموش نکنيم که- نقدشونده نشسته است... که سنجيدهترين واکنش برای او چيزی نيست جز "بردبارینشاندادن"... اگر قائل است به ديالوگ. اگر رسم اين باشد که مجوّز پاسخ به هر نقدی نخست "نيتشناسی" منتقد شود، شک نکنيد که هيچ گفتوگویی ديگر پا نخواهد گرفت...
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (8)
...آری! آغاز دوستداشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نیانديشم
که همين دوستداشتنم امروز
سوژهای دلنشين و بس زيباست![+]
حسن درويشپور
حسن درويشپور -بهتقريب- سه سال و اندی است که همشهری ما در وبلاگشهر است. دغدغهی اين وبلاگ، ارائهی تحليل در زمينهی سياست و فرهنگ است. حالت نويسنده، ناخدای درياديدهای را میماند که محکم ايستاده بر عرشه، دستش را سايبان چشمها کرده و آندورها، فوّارهی نهنگی را برانداز میکند تا در نخستين فرصت، جثه و وضعاش را با دقّت به توصيف و تحليل کشد.
آنچه در نويسنده یادکردنیست، وجدان معذّب و روحیهی مدرسهای اوست. کافیست چند مقاله از او بخوانيم تا در برابرمان قامت آموزگاری مجسّم شود که ردای عشق به تن کرده، بر شرايط تکتک جوانان اين مرز و بوم خون دل میخورد...
شمارههای پيشين: [1][2][3][4][5][6][7]
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نیانديشم
که همين دوستداشتنم امروز
سوژهای دلنشين و بس زيباست![+]
حسن درويشپور
حسن درويشپور -بهتقريب- سه سال و اندی است که همشهری ما در وبلاگشهر است. دغدغهی اين وبلاگ، ارائهی تحليل در زمينهی سياست و فرهنگ است. حالت نويسنده، ناخدای درياديدهای را میماند که محکم ايستاده بر عرشه، دستش را سايبان چشمها کرده و آندورها، فوّارهی نهنگی را برانداز میکند تا در نخستين فرصت، جثه و وضعاش را با دقّت به توصيف و تحليل کشد.
آنچه در نويسنده یادکردنیست، وجدان معذّب و روحیهی مدرسهای اوست. کافیست چند مقاله از او بخوانيم تا در برابرمان قامت آموزگاری مجسّم شود که ردای عشق به تن کرده، بر شرايط تکتک جوانان اين مرز و بوم خون دل میخورد...
شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵
نويسندهی ميهمان
دوستی قرار است من را در اين صفحه همراهی کند. به عبارتی، وبلاگ مجيد زهری را از اين پس دو نفر خواهند نوشت: يکی که طبعاً منام... و دوستِ نازنينی که يادداشتهايش را "پرند" امضا میکند.
من با پرند قراری نگذاشتهام که چه بنويسد يا ننويسد؛ او مطالبش را مستقيماً پابليش میکند... و هر چه میتوانند باشند، از جمله شعر، نغزگويی و...
شخصاً به دوستم پرند خوشآمد میگويم.
من با پرند قراری نگذاشتهام که چه بنويسد يا ننويسد؛ او مطالبش را مستقيماً پابليش میکند... و هر چه میتوانند باشند، از جمله شعر، نغزگويی و...
شخصاً به دوستم پرند خوشآمد میگويم.
چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵
یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵
یک مقدمه و چند سرخط - اشاره به آرامش دوستدار
در اشاره به گفتوگوی اخير آرامش دوستدار
مقدمه
به باور من، گسترش سرسامآور جمعيتی مسلمين و جهانِ سوّمیها در جهان غرب -با وضع ايزولهای که آنان دارند-، در آيندهای نهچندان دور دنيای مدرن را با بحرانی جدّی روبهرو خواهد ساخت. بحران در دنيای مدرن -بیشک- سراسر جهان را تحت تأثير قرار میدهد. از اينرو، اگر با واپسگرايی مخالفايم و دل در گرو زندگی متجدّد و... نگاه به جلو داريم، تقويت و گسترش انديشهی لائيک يک ضرورت است.
باز به باور من، فهم تزهای تاریخی تنها در دل گفتوگو -و حتّا جدل- ميسر میشود. تئوريسين نبايد به فرمولبندی و ارائهی تز خود در کتابی بسنده کند؛ لازم است که با ايجاد بحث و گفتوگوی انتقادی، به مغزهشکافی و بالندهگی ايدهی خود مدد رساند. به همين لحاظ، پرهيز از هر نوع کلّیگويی و همه را با يک چوب زدن (Generalize)، صفبندی کور و تنزدن از رو-در-رويی با مخالفان و حتّا نزديکفکران، "شرط اخلاقی" يک نظريهپرداز است.
دو گزارهی در ظاهر نهچندان مرتبط بالا، در واقع دو بند اصلی استراتژیای است که جدال با واپسماندهگی و رشد و گسترش تجدّد را در هدف دارد. بند نخست البته جامعتر و دوّمی مرتبطتر با حلقهی فکری جامعهی ايران است... پرداختن به انديشهی نظريهپردازی چون دکتر آرامش دوستدار درست در همين راستاست.
سرخطها
در بارهی دو قسمت گفتوگوی عبدی کلانتری با آرامش دوستدار [1 و 2] اين نکات به نظر من آمد:
1- اين گفتوگو چندان بهسامان نيست و خط مشخصی ندارد. اگر محور گفتوگو معلوم بود، میشد بهتر دربارهی آن انديشيد؛ خود گفتوگوشونده نيز -برای گفتارهای بعدی- تکليفاش با مخاطب روشنتر میبود.
2- گفتوگو حاوی نکات درخور اعتنايیست، امّا از تناقض نيز خالی نيست. برای مثال،
وقتی دوستدار میگويد محسن کديور دينخو نيست و اين برداشت را صرفاً از فلان مصاحبهاش با شرق بهدست آورده، اين پرسش ايجاد میشود که آیا بهتر نيست برداشت خود از انديشهی کسی را از مجموعهی کارهای او بهدست آوريم؟ در ثانی، کسی که عمامه به سر میگذارد و به اين وسيله اعلام میکند "مبلّغ دين است" (و طبعاً مذهب شيعه را برتر از ديگر اديان و مذاهب میداند)، چطور میتواند دينخو نباشد؟!
3- به عقيدهی من، تئوری "دينخويی" آرامش دوستدار در بنياد خود اصيل است، با خاطرنشانکردن اين نکته که گونهی مطرحکردن آن کمی کلیگويانه و بيش از حد راديکال میزند. در اين بين، باور دارم که واقعيت چيزی است مابين نظر دوستدار و ميرفطروس. میشود گفت: هرچند ايران ما بزرگان بسياری به جامعهی جهانی هديه کرده است، امّا در غالب اوقات، بدنهی جامعهی ايران چيزی نبوده جز يک "شورهزار عقيدتی". در اينجا پس من نيز نظر پيشين خود را اصلاح میکنم.
4- کسی که تمام مردم ايران -البته "بهجز خودش"- از آغاز تاریخ تا حال را دينخو میداند و کوچکوبزرگِ اهلِ فکر اين ديار را با يک چوب میزند و از خرابکردن ديگران هيچ مضايقه نمیکند...، چطور قادر است به مردم درس «پيش شرطهای گفتوشنودِ انتقادی» بدهد؟! کجاست آن اخلاق رواداری و پذيرش نمادين مخالف؟
5- و امّا از حق نگذريم که شجاعت آرامش دوستدار در بازتاباندن انديشهاش مثالزدنیست.
مقدمه
به باور من، گسترش سرسامآور جمعيتی مسلمين و جهانِ سوّمیها در جهان غرب -با وضع ايزولهای که آنان دارند-، در آيندهای نهچندان دور دنيای مدرن را با بحرانی جدّی روبهرو خواهد ساخت. بحران در دنيای مدرن -بیشک- سراسر جهان را تحت تأثير قرار میدهد. از اينرو، اگر با واپسگرايی مخالفايم و دل در گرو زندگی متجدّد و... نگاه به جلو داريم، تقويت و گسترش انديشهی لائيک يک ضرورت است.
باز به باور من، فهم تزهای تاریخی تنها در دل گفتوگو -و حتّا جدل- ميسر میشود. تئوريسين نبايد به فرمولبندی و ارائهی تز خود در کتابی بسنده کند؛ لازم است که با ايجاد بحث و گفتوگوی انتقادی، به مغزهشکافی و بالندهگی ايدهی خود مدد رساند. به همين لحاظ، پرهيز از هر نوع کلّیگويی و همه را با يک چوب زدن (Generalize)، صفبندی کور و تنزدن از رو-در-رويی با مخالفان و حتّا نزديکفکران، "شرط اخلاقی" يک نظريهپرداز است.
دو گزارهی در ظاهر نهچندان مرتبط بالا، در واقع دو بند اصلی استراتژیای است که جدال با واپسماندهگی و رشد و گسترش تجدّد را در هدف دارد. بند نخست البته جامعتر و دوّمی مرتبطتر با حلقهی فکری جامعهی ايران است... پرداختن به انديشهی نظريهپردازی چون دکتر آرامش دوستدار درست در همين راستاست.
سرخطها
در بارهی دو قسمت گفتوگوی عبدی کلانتری با آرامش دوستدار [1 و 2] اين نکات به نظر من آمد:
1- اين گفتوگو چندان بهسامان نيست و خط مشخصی ندارد. اگر محور گفتوگو معلوم بود، میشد بهتر دربارهی آن انديشيد؛ خود گفتوگوشونده نيز -برای گفتارهای بعدی- تکليفاش با مخاطب روشنتر میبود.
2- گفتوگو حاوی نکات درخور اعتنايیست، امّا از تناقض نيز خالی نيست. برای مثال،
وقتی دوستدار میگويد محسن کديور دينخو نيست و اين برداشت را صرفاً از فلان مصاحبهاش با شرق بهدست آورده، اين پرسش ايجاد میشود که آیا بهتر نيست برداشت خود از انديشهی کسی را از مجموعهی کارهای او بهدست آوريم؟ در ثانی، کسی که عمامه به سر میگذارد و به اين وسيله اعلام میکند "مبلّغ دين است" (و طبعاً مذهب شيعه را برتر از ديگر اديان و مذاهب میداند)، چطور میتواند دينخو نباشد؟!
3- به عقيدهی من، تئوری "دينخويی" آرامش دوستدار در بنياد خود اصيل است، با خاطرنشانکردن اين نکته که گونهی مطرحکردن آن کمی کلیگويانه و بيش از حد راديکال میزند. در اين بين، باور دارم که واقعيت چيزی است مابين نظر دوستدار و ميرفطروس. میشود گفت: هرچند ايران ما بزرگان بسياری به جامعهی جهانی هديه کرده است، امّا در غالب اوقات، بدنهی جامعهی ايران چيزی نبوده جز يک "شورهزار عقيدتی". در اينجا پس من نيز نظر پيشين خود را اصلاح میکنم.
4- کسی که تمام مردم ايران -البته "بهجز خودش"- از آغاز تاریخ تا حال را دينخو میداند و کوچکوبزرگِ اهلِ فکر اين ديار را با يک چوب میزند و از خرابکردن ديگران هيچ مضايقه نمیکند...، چطور قادر است به مردم درس «پيش شرطهای گفتوشنودِ انتقادی» بدهد؟! کجاست آن اخلاق رواداری و پذيرش نمادين مخالف؟
5- و امّا از حق نگذريم که شجاعت آرامش دوستدار در بازتاباندن انديشهاش مثالزدنیست.
پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۵
البته که "خواستن، توانستن... (نيست)!
از قديم گفتهاند "خواستن، توانستن است"... شما باور نکنيد! اگر اينطور بود، الآن همهی مردم دنيا ميليونر و خوشبخت و... چه میدانم، آن چيزی که میخواستند بودند. با اين تفاصيل امّا، وقتی خر آدم از کرهگی دم نداشته باشد، حتّا قدمهای کوچکش هم میخورد به بنبست!
حکايت اين است که من قصد کرده بودم اين ماه روزی يک مطلب بنويسم. حوصله و وقتش هم تا حدّی بود. حالا ممکن بود که يک روز اين ميان به تنبلی و گرفتاری بخورد، امّا راه را حتماً تا انتها میرفتم. يعنی قصدم اين بود. ولی فکر اينجايش را ديگر نکرده بودم که ممکن است کارم بخورد به چنين آفتی و عصای دستم را بشکنند و... خلاصه اينطور غافگير شوم!
الآن دارم از منزل کسی اين سياهه را مینويسم. خودتان حدس بزنيد که چه شده. البته چيز مهمی نيست، امّا خب در کار کمی تأخير شد و... البته همين تأخير منرا در باور قبلیام محکمتر کرد که "خواستن، توانستن نيست"!
حکايت اين است که من قصد کرده بودم اين ماه روزی يک مطلب بنويسم. حوصله و وقتش هم تا حدّی بود. حالا ممکن بود که يک روز اين ميان به تنبلی و گرفتاری بخورد، امّا راه را حتماً تا انتها میرفتم. يعنی قصدم اين بود. ولی فکر اينجايش را ديگر نکرده بودم که ممکن است کارم بخورد به چنين آفتی و عصای دستم را بشکنند و... خلاصه اينطور غافگير شوم!
الآن دارم از منزل کسی اين سياهه را مینويسم. خودتان حدس بزنيد که چه شده. البته چيز مهمی نيست، امّا خب در کار کمی تأخير شد و... البته همين تأخير منرا در باور قبلیام محکمتر کرد که "خواستن، توانستن نيست"!
در ستايش (بخوان توجيه!) کوتاهنويسی
به قول حسن، نوشتههای اين وبلاگ هر روز دارد آب میرود و از درازیاش کم. البته "آبرفتن" هميشه هم بد نيست: يکموقع آدم حواسش نيست و لباس گشاد يا بلند میخرد، آب که میرود تازه میشود اندازهاش!
کوتاهنويسی لااقل اين تضمين را دارد که تنبلها را هم با خود -تا انتها- همراه میکند. حسن ديگرش امّا اين است که منِ تنبلِ گرفتارِ عاشق نوشتن را هم يکجورهايی به مقصود میرساند...
کوتاهنويسی لااقل اين تضمين را دارد که تنبلها را هم با خود -تا انتها- همراه میکند. حسن ديگرش امّا اين است که منِ تنبلِ گرفتارِ عاشق نوشتن را هم يکجورهايی به مقصود میرساند...
دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵
از هنرمندی جناب پينگی!
جناب پينگی (حق کپیرايت شبنم به خاطر اين لقب فراگير محفوظ)، يعنی کسی که اينجا را وقت و بیوقت پينگ میکند، جداً که به من لطف دارد! يعنی اگر خودم را هم دوست نداشته باشد، قلمم را حتماً دوست دارد. حضرتش میداند که من اهل رودربايستی هستم. بر همين اصل است که پايش که به شبکه میرسد، جَلدی میدود اينجا را میپينگد تا من از ترس شرمساری جلوی مردم هم که شده چيزکی بنوِيسم!
خُب چه میشود کرد: هر کس به نوعی مهر میورزد و... "محبت" میريزد!
خُب چه میشود کرد: هر کس به نوعی مهر میورزد و... "محبت" میريزد!
پرکار چون "ادبيات و فرهنگ"
ادبيات و فرهنگ -انصافاً- بايستی پرکارترين سايت ادبی لقب گيرد. اين تارنما هرچند گوشه چشمی نيز به سياست دارد، امّا اساس کارش چيزی نيست جز ادب و فرهنگ؛ ادبيات بیمرز و فرهنگ پالوده از هر صافی حکومتی-ايدئولوژيکی.
اين روزها ادبيات و فرهنگ روز نيست که بهروز نشود. به مانی، مسئول و يکی از گردانندگان اين فرهنگکدهی پربار -به نوبهی خودم- خسته نباشيد میگويم و دستش را به گرمی میفشارم.
اين روزها ادبيات و فرهنگ روز نيست که بهروز نشود. به مانی، مسئول و يکی از گردانندگان اين فرهنگکدهی پربار -به نوبهی خودم- خسته نباشيد میگويم و دستش را به گرمی میفشارم.
حذف لينک
يک مشت از لينکهای کنار صفحه را برداشتم. الآن تعدادشان 76تاست. فکر میکنم باز هم کمترشان کنم. میخواهم فقط لينک کسانی را بگذارم که يا میخوانمشان، يا رفيقم هستند.
یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵
بزرگداشت فيدل کاسترو؟!
آنطور که گفته میشود، قرار است فردا در تهران، از «مقاومت ضد امپرياليستی و ضد آمريکايی ملّت کوبا» به رهبری زعيم عالیقدر رفيق فيدل کاسترو تجلیل و تقدير شود. خب، صد البته که باید تجلیل شود! ايشان شرايطی فراهم آوردهاند که هر توريست به محض ورود به خاک کوبا، درست همان لحظه که پايش به آنجا میرسد، ناخودآگاه زبان به تحسين و تقدير میگشايد...
هر هنگام که دستگاه سياسی آمریکا برای رفيق فيدل خطونشان میکشيد، اين مردان آمریکایی بودند که بيش از همه دلنگران آيندهی اين ملک میشدند. آخر اگر وضع کوبا بههم میريخت، این زبانبستهها از کجا میتوانستند جایی به اين ارزانی و پُرنعمتی پيدا کنند، آنهم بغل گوششان؟!
دستآورد سالها "مبارزهی ضدّ امپريالیستی" فيدل کاسترو باقیگذاشتن ويرانهای است به اسم کوبا که ابداً نام "کشور" رویاش نمیتوان گذاشت. شاخصهی اين "مجمعالجزاير تفريحی"، توليد فراری* و -البته از قلم نيافتد- "دلّالی مهر و محبّت" است. در کوبا، در کوبايی که وضع معيشت مردم در حدّ قحطی و همهچيزش جيرهبندیست، در دورافتادهترین روستاهايش هم حتّا بخش عمدهی مردم به حرفهی شريف "پااندازی" اشتغال دارند... و در اين مورد خاص، هيچ از "جيرهبندی" خبری نیست! کوبا از معدود کشورهای جهان است که در آن فحشای کودکان رواج دارد...
حال خود قضاوت کنيد: آیا مردان اهل دل آمريکایی نباید از تغيیر وضع در کوبا نگران باشند؟ آيا نباید "شمعی را که او افراشته و افروخته" پاس داشت و از شخصيت والامکانش تجليل کرد؟
* آنطور که آمار میگويد، تعداد کوبايیهای فراری و پراکنده در جهان از جمعيت کل کوبا حتّا بيشتر است!
هر هنگام که دستگاه سياسی آمریکا برای رفيق فيدل خطونشان میکشيد، اين مردان آمریکایی بودند که بيش از همه دلنگران آيندهی اين ملک میشدند. آخر اگر وضع کوبا بههم میريخت، این زبانبستهها از کجا میتوانستند جایی به اين ارزانی و پُرنعمتی پيدا کنند، آنهم بغل گوششان؟!
دستآورد سالها "مبارزهی ضدّ امپريالیستی" فيدل کاسترو باقیگذاشتن ويرانهای است به اسم کوبا که ابداً نام "کشور" رویاش نمیتوان گذاشت. شاخصهی اين "مجمعالجزاير تفريحی"، توليد فراری* و -البته از قلم نيافتد- "دلّالی مهر و محبّت" است. در کوبا، در کوبايی که وضع معيشت مردم در حدّ قحطی و همهچيزش جيرهبندیست، در دورافتادهترین روستاهايش هم حتّا بخش عمدهی مردم به حرفهی شريف "پااندازی" اشتغال دارند... و در اين مورد خاص، هيچ از "جيرهبندی" خبری نیست! کوبا از معدود کشورهای جهان است که در آن فحشای کودکان رواج دارد...
حال خود قضاوت کنيد: آیا مردان اهل دل آمريکایی نباید از تغيیر وضع در کوبا نگران باشند؟ آيا نباید "شمعی را که او افراشته و افروخته" پاس داشت و از شخصيت والامکانش تجليل کرد؟
* آنطور که آمار میگويد، تعداد کوبايیهای فراری و پراکنده در جهان از جمعيت کل کوبا حتّا بيشتر است!
معيار ارزشگذاری وبلاگ؟!
چرا بايد فلان وبلاگ "در پيت"ی و چرند را جدّی گرفت؟ برای اينکه مد روز مینويسد؟ چون بازديدکننده زياد دارد؟
از طرف خودم عرض میکنم: شوربختانه رگهی "دکّانداری" و "نان به نرخ روز خوردن" در من از مويرگهای مغز نداشتهی بعضیها هم نازکتر است...
از طرف خودم عرض میکنم: شوربختانه رگهی "دکّانداری" و "نان به نرخ روز خوردن" در من از مويرگهای مغز نداشتهی بعضیها هم نازکتر است...
شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (7)
آمدنت همیشه دور دست مینماید
غریب و باورناکردنی
و سالهاست که نیامده اینجایی
ناشناخته، آشنا.
بین من و آمدن تو فاصلههاست
امّا میدانم
آمدنت چه ساده خواهد بود
به سادگی یک لبخند
و یک سلام.[+]
ناشناختهها
از روی گمان، ناشناختهها را زنی مینويسد سیوپنج تا چهلساله، ساکن شیکاگو آمریکا. نويسندهی ناشناختهها در جزيرهای دورافتاده ساکن است خارج از قارهی پرهياهوی وبلاگشهر، امّا اين دليل نمیشود که "ناشناختهها" از تب و تاب خالی باشد. در شرح مختصر اين وبلاگ از ظنّ من، کافی است ماوس خود را روی لینکش -کنار صفحهی همين وبلاگ- بگيريد تا توضیح "نوستالژی عاشق" ظاهر شود.
دغدغهی نويسنده هنر بهطور عام و ادبيات و شعر بهطور خاص است. در اين حوزه خود خواندنی کم ننوشته، مثلاً: خانه بايد تميز باشد و قطعهای که بر پيشانی همين نوشته خورده است. بازتاب همين ارتباط تنگاتنگ با لطافتِ هنر این است که پس از مدّتی بودن با اين وبلاگ به اين نتيجه میرسيد که ديگر "ناشناختهها" ناشناخته نيست؛ آشنای آشناست...
"آن وبلاگ و نويسنده اش": [1][2][3][4][5][6]
غریب و باورناکردنی
و سالهاست که نیامده اینجایی
ناشناخته، آشنا.
بین من و آمدن تو فاصلههاست
امّا میدانم
آمدنت چه ساده خواهد بود
به سادگی یک لبخند
و یک سلام.[+]
ناشناختهها
از روی گمان، ناشناختهها را زنی مینويسد سیوپنج تا چهلساله، ساکن شیکاگو آمریکا. نويسندهی ناشناختهها در جزيرهای دورافتاده ساکن است خارج از قارهی پرهياهوی وبلاگشهر، امّا اين دليل نمیشود که "ناشناختهها" از تب و تاب خالی باشد. در شرح مختصر اين وبلاگ از ظنّ من، کافی است ماوس خود را روی لینکش -کنار صفحهی همين وبلاگ- بگيريد تا توضیح "نوستالژی عاشق" ظاهر شود.
دغدغهی نويسنده هنر بهطور عام و ادبيات و شعر بهطور خاص است. در اين حوزه خود خواندنی کم ننوشته، مثلاً: خانه بايد تميز باشد و قطعهای که بر پيشانی همين نوشته خورده است. بازتاب همين ارتباط تنگاتنگ با لطافتِ هنر این است که پس از مدّتی بودن با اين وبلاگ به اين نتيجه میرسيد که ديگر "ناشناختهها" ناشناخته نيست؛ آشنای آشناست...
پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵
مختصر، دربارهی "پرانتز" و وضعيت آن با "نقطه" در جمله
دوست ارجمند نفیسه نوّابپور از من خواسته است دربارهی "موقعیت پرانتز و نقطه، در حالات مختلف و در قبال هم" توضيح بدهم. آنچه خواهد آمد، شرح مختصری است در همين راستا.
1- پرانتز غالباً با حرف قبل و بعد از خودش "يک فاصله" دارد (به جز استثناهايی که توضيح خواهم داد)، امّا محتويات آن بدون فاصله با بدنه است.
استثناها: اگر از يک کتاب يا مجله نقل قول بيآوریم و بخواهيم صفحهی آن را متذکر بشويم و يا اگر بر جملهای که در متن آمده توضيحی در پايين يادداشت بنويسيم و بخواهيم شمارهای جلوی آن جمله بگذاريم، اين پرانتز بدون فاصله با حرف قبلی و اگر در پايان جمله باشد، بعد از نقطهی پايانی باز میشود:
مثلاً: مجيد مینويسد که «دو مطلب به دو دوست بدهکارم»(1)، امّا همين مجيد در ديگر نوشتههايش(2) دم از "بدهکاری"های ديگری میزند!(3)
1- وبلاگ "مجید زهری"، يادداشت 5 اکتبر 2006.
2- در یادداشتهای متعدد وبلاگ "مجید زهری".
3- این توضيح ديگر مربوط به "نقل قول" از نوشتههای مجيد نمیشود، بل توضيح اضافی نويسندهای است که توضيحات قبلی را دربارهی مجید نوشته و در واقع توضيحی بر کل جمله است.
2- جملهای که درون پرانتز میآيد (اگر فقط يک جمله باشد) نيازی به نقطهی پايانی ندارد. بعضیها البته به اين موضوع توجهی نمیکنند.
3- پرانتز اگر در پايان جمله بيايد، قبل از نقطهی ته خط قرار میگيرد:
مثلاً: مجيد خيلی دراز مینويسد (البته قبلاً کوتاهتر مینوشت).
اميدوارم که اين مختصر توضيح به پرسش نفيسه پاسخ داده باشد.
1- پرانتز غالباً با حرف قبل و بعد از خودش "يک فاصله" دارد (به جز استثناهايی که توضيح خواهم داد)، امّا محتويات آن بدون فاصله با بدنه است.
استثناها: اگر از يک کتاب يا مجله نقل قول بيآوریم و بخواهيم صفحهی آن را متذکر بشويم و يا اگر بر جملهای که در متن آمده توضيحی در پايين يادداشت بنويسيم و بخواهيم شمارهای جلوی آن جمله بگذاريم، اين پرانتز بدون فاصله با حرف قبلی و اگر در پايان جمله باشد، بعد از نقطهی پايانی باز میشود:
مثلاً: مجيد مینويسد که «دو مطلب به دو دوست بدهکارم»(1)، امّا همين مجيد در ديگر نوشتههايش(2) دم از "بدهکاری"های ديگری میزند!(3)
1- وبلاگ "مجید زهری"، يادداشت 5 اکتبر 2006.
2- در یادداشتهای متعدد وبلاگ "مجید زهری".
3- این توضيح ديگر مربوط به "نقل قول" از نوشتههای مجيد نمیشود، بل توضيح اضافی نويسندهای است که توضيحات قبلی را دربارهی مجید نوشته و در واقع توضيحی بر کل جمله است.
2- جملهای که درون پرانتز میآيد (اگر فقط يک جمله باشد) نيازی به نقطهی پايانی ندارد. بعضیها البته به اين موضوع توجهی نمیکنند.
3- پرانتز اگر در پايان جمله بيايد، قبل از نقطهی ته خط قرار میگيرد:
مثلاً: مجيد خيلی دراز مینويسد (البته قبلاً کوتاهتر مینوشت).
اميدوارم که اين مختصر توضيح به پرسش نفيسه پاسخ داده باشد.
مطالب آتی
دو مطلب به دو دوست بدهکارم: يکی راجع به "پرانتز" که نفیسه نوّابپور از من قول گرفته و دیگری "تجربيات شخصی در باب کتابخوانی" است که آشيل خواسته[+]. امروز خانهام و سعی میکنم لااقل یکی از اینها را بنویسم؛ اگر شد هر دو را.
چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵
عمران صلاحی چه زود رفت!
کار مشترک عمران صلاحی و پرويز شاپور را ورق میزنم. ياد آنروز میافتم که برای نخستين بار ديدماش...
قبل از تعريف قضيه و برای پيشگيری از هرگونه شبهه و جلوگيری از سکتهی ناقص آدمهای حسود و اقنای اهل شک، لازم است خودمانی بگويم که داستان من شبيه به داستان بعضیها نيست که میخواهند از اينجور نمدها کلاهی برای خودشان دستوپا کنند و مثلاً تا طرف مرد، بشوند پسرخالهاش و چنان "خاطراتی" -بخوان تخيلاتی- از تنبان مبارک درآورند که تو گویی ساقدوش متوفا بودهاند و فقط سری از هم جدا بودهاند و...! نه قربانتان گردم! اينجانب بنده نه با آن مرحوم فالوده میل کردهام، نه اصلاً سری در سرها داشتهام که آدم حسابم کند. ملاقات با عمران صلاحی کاملاً اتفاقی بود... که الآن قضيهاش را خدمتتان عرض میکنم.
بر حسب همسايگی، مرتب پرويز شاپور را میديدم. آنزمان، پرويز شاپور -با همراهی پسرش کاميار و به توصيهی دکتر- روزی سه نوبت قدم میزد تا ساز و کار بدنش روبهراه بماند. بعضی از ظهرها که برای ناهار میآمدم خانه، در مسير قدمزدن میديدماش و گپ کوتاهی میزديم.
شاپور با من رفيق بود؛ يعنی با همه رفيق بود. کسی نبود که اين مرد را دوست نداشته باشد. عجيب آدم خوشزبان و البته متلکپرانی بود. تکههایی داشت که انصافاً توی دکان هيچ عطاری پيدا نمیشد؛ آکبندِ آکبند! آدم اهل ذوقی بود و خوشمشرب. خلاصه قيمت خيابان کسری* بود. یکروز که لکولِککنان میآمدم خانه، ديدماش که با کسی همقدم است. طبيعتاً تعجب نکردم. بهشان که رسيدم ايستادم به سلاموعليک. به آن آقا معرفی کرد که اين حضرت "مجيد بیستاره" است و بعد به من که اين آقا هم عمران؛ عمران صلاحی. عمران صلاحی همچين با من دست داد و چاقسلامتی کرد که انگار سالهاست رفيقايم! دورزمانی بود که آدمی به اين صميميت نديده بودم. پرسيدم: «شما همان هستيد که طرح میکشيد و طنز مینويسيد»؟ شاپور گفت: «مگر نمیبینی چقدر طناز است»!
از شاپور لااقل بيستسالی کوچکتر بود. بعدها باز ديدماش که با پيرمرد دم گرفته و حالی میکند (یعنی میکرد). میبخشيد، امّا مضحک است که آدم در شصتسالهگی -با يک سکتهی ساده- بميرد! از برکات مملکت امکانات است ديگر! من را که تکان داد...
روانش پايا!
*خيابان کسری، انشعابی از خيابان جامی، در مرکز تهران.
ويروسپرانی!
با اسامی بعضی از دوستان ويروس دريافت کردهام؛ از طريق مسنجر و ايميل. احتمال دارد که شما هم به مورد مشابه برخورده باشید. به هر حال، فکر کردم که تشريک مساعی بیسود نباشد.
دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵
در کتابفروشی
امروز امکانی دست داد که سری به کتابفروشی بزنم. سردستی اينها به چنگم آمد:
فرهنگ ايرانی، جامعهی مدنی و دغدغهی دموکراسی از دکتر علیاکبر مهدی که نمیدانم کيست، شعر و فلسفهی هولدرلين از مهدی استعدادی شاد، یادداشتهای منتشرنشدهی سيّدمحمّد طباطبایی مربوط به مشروطيت، حقوق اساسی يعنی آداب مشروطيت دول از محمّدعلی فروغی، شخصيت تاریخی مورد علاقهی من - به کوشش علیاصغر حقدار، نسيمی از علی ميرفطروس که کتابیست مرجع، ضمير پنهان که خود میدانيد کار يونگ است، غروب بتها از حضرت نيچه، تبارشناسی استبداد ايرانی ما از هوشنگ ماهرويان که عنوان دلچسبی دارد، بحران دموکراسی در مجلس اوّل به همّت غلامحسين ميرزاصالح - از آن کتابهای پيرمردی، به سوی فانوس دريایی از ويرجينيا وولف نازنين که خواندن دارد، نگاتيو اثر تازهی هومن عزيزی و آدم اوّلِ کامو که جايش در هر کتابخانهایست.
فرهنگ ايرانی، جامعهی مدنی و دغدغهی دموکراسی از دکتر علیاکبر مهدی که نمیدانم کيست، شعر و فلسفهی هولدرلين از مهدی استعدادی شاد، یادداشتهای منتشرنشدهی سيّدمحمّد طباطبایی مربوط به مشروطيت، حقوق اساسی يعنی آداب مشروطيت دول از محمّدعلی فروغی، شخصيت تاریخی مورد علاقهی من - به کوشش علیاصغر حقدار، نسيمی از علی ميرفطروس که کتابیست مرجع، ضمير پنهان که خود میدانيد کار يونگ است، غروب بتها از حضرت نيچه، تبارشناسی استبداد ايرانی ما از هوشنگ ماهرويان که عنوان دلچسبی دارد، بحران دموکراسی در مجلس اوّل به همّت غلامحسين ميرزاصالح - از آن کتابهای پيرمردی، به سوی فانوس دريایی از ويرجينيا وولف نازنين که خواندن دارد، نگاتيو اثر تازهی هومن عزيزی و آدم اوّلِ کامو که جايش در هر کتابخانهایست.
یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵
دوستی (3)
برای دوستی خود بايستی قيمت گذاشت. بیبهاکردن دوستی و مفت و مجانی در اختيار ديگران گذاشتناش فقط برایمان دشمن میخرد!
اشتراک در:
پستها (Atom)
