‏نمایش پست‌ها با برچسب پيرامون زبان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پيرامون زبان. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای به "نویسنده چیست؟" اثر میشل فوکو


برای بازخوانی یک متن، دیروز، مقاله‌ی معروف "نویسنده چیست؟" میشل فوکو را باز برگی زدم. این مقاله در سال 1969 به‌ فرانسه منتشر و ده سال بعد به انگلیسی ترجمه شده است. بعضی از نکات آن اما هم‌چنان می‌تواند موضوع اندیشیدن باشد. مثلاً این دو-جمله:
«چگونه می‌توان چند گفتمان را به یک نویسنده‌ی مشخص نسبت داد؟ چگونه می‌توانیم کارکرد نویسنده را برای پاسخ به این پرسش به‌کار گیریم که با یک فرد روبه‌رو هستیم یا چند فرد؟»

به زبان ساده، در این‌جا فوکو مطرح می‌کند که یک نویسنده دوره‌های مختلفی دارد که گاه این دوره‌ها، در تضاد با هم هستند. پس یک فرد با یک شناسنامه، می‌تواند در جوهر خود چند نویسنده باشد. نیز در جای دیگر مطرح می‌کند که دوران نویسندگی یک فرد با زمان حیات تاریخی او منطبق نیست، چه شماری از تلاش‌های قلمی همین فرد حاصل دوران "نگارنده‌گی" اوست که "اثر" نیستند و تنها بخش‌هایی از نوشته‌های او این فرد را "نویسنده" کرده است. یعنی بین "نگارنده" (Writer) که می‌تواند مثلاً یک اعلامیه‌ی دیواری بنویسد با "نویسنده" (Author) که با متن ارتباط ارگانیک دارد و آفریننده‌ی آن است فرق است. همچنین فوکو "مناسبات قدرت" را در متن رد می‌گیرد که موضوعی قابل اعتنا و از مباحث مورد علاقه‌ی نویسنده است، ولی به بحث ما این‌جا بی‌ارتباط است.
با خواندن این دیدگاه‌ها ما می‌فهمیم با متفکری پیچیده طرف هستیم که می‌داند چگونه در لالوی معانی مانور دهد و موی از ماست مفاهیم بکشد. از این متن چند صفحه‌ای، بهروز شیدا* ترجمه‌ای به‌دست داده که بیش‌تر باید گفت چکیده و اقتباسی از متن اصلی است برای توضیح "تئوری گفتمان" میشل فوکو. با این وجود، شیدا با دقتی مثل‌زدنی، مفاهیم پایه در متن را  بدون دستکاری و با وفاداری به زبان فوکو، در ترجمه‌ی خود گنجانده است. طبق معمول، کنجکاو شدم که ببینم آیا ترجمه‌ی دیگری از این متن به فارسی موجود است؟
ظاهراً این جستار به فارسی نیز برگردانده شده است، زیر عنوان "مولف کیست؟" متن فارسی را نخوانده‌ام، اما همین‌که عنوان کلیدی مقاله غلط ترجمه شده، شاید بشود به فهم عمیق مترجم از متن شک کرد! عنوان مقاله‌ی فوکو (What is an Author?)  است که واژه به واژه‌ی آن با دقت انتخاب شده است.
 برای درک این مقاله، نخست باید به تفاوت دو واژه‌ی Author و Writer توجه کرد. این دو مفهوم-واژه هر چند این‌روزها در متن‌های انگلیسی نیز جابه‌جا به‌کار می‌روند، اما گویای مفاهیم متفاوتی هستند.  در زبان فارسی البته چنین تفکیکی وجود ندارد، ولی برای فهم نظریه‌ی فوکو، ما لازم است این تفاوت محتوایی را بشناسیم.
Author ایده‌ای را می‌آفریند و مناسبات معنایی آن‌را می‌سازد و ورز می‌دهد. او ایده را می‌آفریند، توسعه می‌دهد و به گفت‌وگو می‌گذارد.  از این رو او خالق اثر است. تئوری‌های ادبی یا علوم سیاسی همه حاصل کار Author هستند.
Writer کسی است که ایده‌ای را که دیگری خلق کرده به شکلی تحلیل و بیان می‌کند.  او خالق ایده نیست؛ تنها شرح‌دهنده‌ی آن است. روزنامه‌‌نویس‌ها یا زندگی‌نامه‌نویس‌ها از این جمله‌اند.
آثار ادبی‌ای که از لحاظ فرم یا محتوا یگانه هستند و در آن‌ها مفهومی خلق می‌شود، Author دارند. آثار ادبی‌ای که موضوعی قبلاً آفریده‌شده را نوسازی می‌کنند و از سویی دیگر شرح می‌دهند، حاصل کار Writer هستند.
نکته‌ی دیگر، تنها کسی Author خوانده می‌شود که اثرش منتشر شود (کاغذ یا اینترنت). ایده در حد گفتاری یا حتا شخصی‌نویسی‌های روزمره، فرد را Author نمی‌کند؛ ایده باید ثبت شود تا شناسنامه بگیرد.

با توجه به تعاریف بالا، آن‌چه فوکو در پی توضیح‌اش برآمده، ماهیت‌شناسی این‌دو واژه و تفکیک آنها از یکدیگر بوده است. بعنی جستار فوکو پدیدارشناختی است و از این رو آگاهانه What (چیست) را به جای Who (کیست) به‌کار برده است. فوکو در مقاله‌ی خود موفق می‌شود که این‌دو را از هم تمیز دهد و بازشناساند.
شوربختانه در فارسی، دو واژه‌ی "نگارنده" و "نویسنده" برابرنهاد مناسبی برای Writer و Author نیستند. امیدوارم توضیح من توانسته باشد از مراد فوکو رونمایی کند.

:: متن اصلی مقاله: What is an Author?
:: بهروز شیدا دارای دکترای ایرانشناسی، منتقد و پژوهشگر ادبی ساکن سوئد است.

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

نگاهی به دو مفهوم "نویسنده" و "متن"

اغلبِ ما فکر می‌کنیم نویسنده کسی‌ است که دستور زبان فارسی را به‌خوبی می‌داند. این اگر ملاک باشد، معلم انشای مدرسه، آخوند فیضیه‌ای یا میرزابنویس کنار دادگستری بزرگ‌ترین نویسندگان ما هستند! احاطه به دستور زبان -و نیز دانستن کلمات بیش‌تر- کمک بزرگی است برای نوشتن، ولی تمام کار نیست. بسیاری از متن‌ها، با وجود غلط‌های املایی و دستوری، متن‌های باارزشی هستند و می‌شود آفریننده‌شان را "نویسنده" نام داد. در مقابل، بسیاری از نوشته‌های پر از جملات پيچده و واژگان ثقیل و غلط‌انداز را همه‌روزه می‌خوانیم که فاقد ارزش نویسندگی (حال ادبی‌اش پیشکش!) هستند.

نویسنده کیست؟

نویسنده روایت‌گری است که روان و بار معنایی واژه را دقیقاً می‌شناسد و در جای دقيق‌اش به‌کار می‌برد. فرد هر چقدر در این کارکرد بهتر عمل کند، نویسنده‌ی بهتری‌ست؛ هر چه از محور آن دور شود، نویسنده‌ای‌ست ضعیف‌تر. تکنیک‌های نگارشی مثل "قرینه‌سازی"، "مرکب‌سازی"، "ساخت نثر ترکیبی با کمک‌گیری از متل‌ها، مثل‌ها، اصطلاحات، گفتار عامه"، "نبود غلط املایی" و... کمکی هستند برای غنا و شیوایی متن، امّا اساسی بر نویسندگی نیستند. خلاصه, فرق نویسنده با دیگران در "بهتر روایت‌کردن" اوست.

متن چیست؟

بحثی نیست که هر متنی، متشکل از قطعات پازل گفتمان حاکم بر فضای فکری نویسنده‌ است و این سیستم همین‌طور در حال تحوّل، جابه‌جایی و از جهاتی بازتولید خود است، ولی بر خلاف نظر رولند بارت  Roland Barthes: The Death of the Author و میشل فوکو Michel Foucault: What is an author? چون متن پاره‌ای جدانشدنی از وجود نویسنده است، نمی‌شود حضور نویسنده در آن را ندیده گرفت و برای متن استقلال و اصالت قائل شد. به راستی کدام متن است که جای پای نویسنده‌اش در آن نباشد و تکّه‌ای از فرديت او را بر دایره نریزد؟ من می‌گویم حضور نویسنده در متن کتمان‌ناپذیر است. همین نکته به ما گوشزد می‌کند: با وجودی که نفس "تکرار" تولیدات دیگران در "تمامی" متن‌هایی که تولید می‌شود اتفاق می‌افتد و هیچ متنی بی‌نصیب از متنی دیگر نیست، امّا حتا اگر نویسنده‌ای کاملاً از روی دست و انديشه‌ی ديگری کپی کرده باشد، باز قطعاتی در متن او یکتا (یونیک) است. همین واقعیت باعث می‌شود که هر نویسنده‌ای، شناسنامه‌ای داشته باشد مختص به خودش. پس پیوند نوشته و نویسنده ناگسستنی‌ست و نوشته را بدون نویسنده‌اش نمی‌شود فرض کرد.

نتيجه‌گیری و ارائه‌ی نظر

توضیح بالا، تعریف متداول از متن را زیر پرسش می‌برد که معتقد است: "وظیفه‌ی متن، انتقال مفهوم (خبر، دیدگاه و الخ) است". من می‌گویم: "متن پیش و بیش از هر چیز، در حال انتقال حس است؛ هر متنی، در هر فرمی". کالبد‌شکافی متن نه‌تنها فهم محتوایی سطرهاست، بل کشف نادیده‌های بین سطور است. باید دید که نویسنده آبستن کدام حس بوده که در بستر آن و در میان خطوط، آن‌را زایمان کرده است. لغزش حسرت‌ها، امیدها و ناامید‌ی‌ها، کینه و انتقام، زبانه‌های خشم و شعله‌های نفرت، قطرات عشق و محبت روان در واژه، ترحّم، حس غلبه، شرکت در خوشی یا غم دیگری، حسادت، استیصال، اعتماد به نفس یا کمبود و فقدانش... و از این دست حس‌های انسانی‌اند که در پشت پرده‌ی متن نشسته‌اند. بنابراين، هر نوشته‌ای، "متنی عاطفی" است.


جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

الزام به حفظ معنی ريشه‌ای واژه؟

پای يادداشت درست بنويسيم، درست بگويیم آقای پرويز رجبی، چندی پيش، اين نکته را يادآور شدم که شايد تکرارش خالی از فايده نباشد:
نکته‌ای که اساتيدی چون شما به آن توجه ندارند، روح متغير زبان و روند بالندگی آن است. اصرار شمايان در حفظ ريشه‌ای واژه، در واقع نبرد با روند بالندگی زبان است.
واژه را طول زمان معنی می‌بخشد نه پايه‌ی آن. ممکن است واژه‌ای از زبانی به زبانی ديگر وارد شود و در روند تحوّل بيافتد و پس از سال‌ها، معنی‌ای بگيرد سراسر متفاوت از ريشه‌ی خود. اين روح متغير زبان است نه ايراد آن.
پس، مهم نیست که ريشه‌ی "مشما"، "مشمع" بوده؛ آن‌چه مهم است، مفهوم امروزين آن است که جامعه به‌کارش می‌برد.
پرسش لازم به طرح اين است: ما تا چه حد به حفظ معنی ريشه‌ای واژه‌ها ملزم هستيم؟ آیا چنين مشی‌ای، در تقابل با نفس "بالندگی زبان در متن جامعه" و مسير حرکت آن نيست؟ آيا حکايت از نوعی صف‌آرايی در مقابل تغيير و جزمی گذشته‌گرا ندارد؟
برای مثال، واژه‌ی "سئوال" از عربی به فارسی وارد شده است. در بنياد خود به معنی "تمنّا، درخواست، گدايی" است. در فارسی امّا برابر "پرسش" به‌کار می‌رود. حال تکليف ما با اين واژه چيست؟

در حوزه‌ی نثر نیز حکايت همين است. دانش‌آموز ما نثر را بايد از گلستان "مرحوم" سعدی، تذکرة‌الاوليای عطار يا تاريخ بيهقی بياموزد یا مثلاً از کارهای محمدجعفر محجوب، هوشنگ گلشيری و مهشيد اميرشاهی؟ جایگاه هر یک از نامبردگان در زبان امروزين چيست و کجاست؟ نثر سعدی يا عطار و بیهقی نثری کلاسيک است که صرفاً ارزش تاريخی دارد نه کاربرد امروزی. ما اين نثرها را نمی‌خوانیم که فارسی‌نويسی بياموزيم؛ می‌خوانيم که بدانيم در گذشته چطور می‌نوشته‌اند. شوربختانه درک بسياری از ما از نثر، چون ديگر کارهامان، در سطح و آلوده به تعصب است! حتا امروز می‌شود در بسياری از نشريات ديد که چطور از نثر ثقيل و تا حد زيادی الکن دوران مشروطه تقليد می‌شود، با اين سعی که آن‌را به عنوان نثر سره يا گاهی مثلاً "طنز" به خورد مردم بدهند!

اين حرف را تا همين‌جا داشته باشید؛ وقت و امکان و حوصله و ... باشد، من و توی خواننده، پی‌اش خواهیم گرفت...

چکیده‌ی سخن، برای فهم بهتر:
هنگامی که واژه‌ای غير بومی (بيگانه) به زبانی وارد می‌شود، در آن زبان -و در بستر فرهنگ و جامعه‌ی جديد- فرم می‌گيرد (روند بالندگی زبان) و به واقع بومی می‌شود. بنابراين، اين امکان وجود دارد که از لحاظ آوايی (تلفظ) و معنی (محتوی)، با اصل خود چنان فاصله بگيرد که گاه حتا ريشه‌يابی‌اش ناممکن شود. پس، رويکرد اصالت‌گرايانه به واژه‌های بيگانه و اصرار به استفاده‌ی آن واژه‌گان با همان تلفظ و معنی اصيل آن‌ها کاری است غير علمی، و نوعی تقابل و دهن‌کجی است به "روند تحوّل زبان".
ظاهراً نويسنده‌ی نامبرده از اين نکته غافل‌ بوده‌ است.

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

نشانه‌شناسی يک تصوير

از نظر من، مقوله‌ی هنر هميشه فرای سياست می‌ايستد. معتقدم براندازکردن موضوعات با عينک سياست، حتا اگر آن موضوعات در اساس سياسی باشند، بدترين و سطحی‌ترين نوع نگاه است. دغدغه‌ی ذهنی من اين است که اگر موضوعی نظرم را جلب کرد، در حد بضاعت خودم رگه‌های هنری آن‌را بيرون بکشم و قبل از هر چيز، "نشانه‌شناسی"اش کنم.

نگاه دقيق و معنایی به هستی، بدون کمک‌گرفتن از خلاقيت هنری ممکن نيست. به همين دليل است که در طول تاریخ مدرن بشر، تمام مکاتب و نظريات در حوزه‌ی علوم انسانی، بر ارتباط خود با زبان و ادبيات پا فشرده‌اند. همين امروز هم، آميزش و پيوستگی تئوری‌های ادبی با فلسفه، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، علوم سياسی و ... را مشخصاً می‌بينيم، و می‌بينيم که تئوريسين‌های اين علوم (اگر بشود نام علم را بر مجموعه‌ای تئوریک گذاشت) در حوزه‌ی زبان و ادبيات هم نظر می‌دهند.
اين ابزار هنر است که به ما می‌گويد يک متن يا تصوير، فارغ از پيام متنی‌ای که ارائه می‌کند، حامل تعدادی "نشانه" است. فهم تماميت يک متن يا تصوير، بدون شناخت اين نشانه‌ها کامل نمی‌شود. به عبارتی، "نشانه‌شناسی" (Semiotics) يک متن، تصوير يا فيلم، مسير کالبدشکافی و تشريح آن است. بنابراين، خواندن يک متن و برگذشتن از آن -بی‌توجه به نشانه‌ها-، سطحی‌نگری در متن است.

در قلمرو اکتيويسم، نشانه‌ها گاه به شکلی مشخص به ياریِ رساندن پيام می‌آيند. برای مثال، ما اغلب می‌توانيم يک فمينيست را در غرب، بدون خواندن خطّی از او و فقط بر اساس شکل و وضع ظاهری‌اش شناسایی کنيم. در اين‌جا ظاهر (فرم) ويترينی شده است برای بازتاباندن يک نگرش (ايدئولوژی، فلسفه و الخ). اکبر گنجی، پس از اعتصاب غذای طولانی خود که از زندان آزاد شد، با آن ريش بلند و موهای ژوليده و هيبت مندرس، بدون کلامی و تنها با همان وضع ظاهری‌اش، از "آن‌چه بظاهر بر او رفته بود" گفت یا تظاهر به گفتن کرد! استفاده از نشانه برای جلب توجه، در مدیا غرب ابزار شناخته‌شده‌ای است که در ايران چندان ديرپا نيست.

موضوع دستگيری زنان که پيش آمد، آن‌چه در ذهنم جرقه‌ای زد، تصوير متفاوتی بود که در ميان ديگر تصاوير خودنمايی می‌کرد. برای کسانی که مسائل سياسی ايران را پی‌گيری می‌کنند، خود حرکت و دستگيری اهميت داشت؛ برای من که سالی است از اين وادی بدورم، بيرون‌کشيدن نکته‌ی چشم‌نواز و نو ماجرا از ميان تکرار مکررات مهم‌تر بود. اخبار بد، توليد فرسايشی ايران ماست و من ديری‌ست مصرف‌کننده‌ی اين محصول نيستم.
در ميان گروه زنان، چهره‌ای وجود داشت که با Fashion زنان دوره‌ی قاجار (روبنده‌ی سفيد خاص و چادر مشکلی...) و نيز آرايش غليظ، خودنمايی می‌کرد. دوگانه‌گی اين چهره، از يک‌سو پوششی که نمایندگی از طرز فکری عميقاً مذهبی و Old Fashion می‌کرد و از سوی ديگر آرايش کامل و غليظ وی که زن جوان امروزی را به ذهن تداعی می‌کرد، به انگيختن مخاطب بيش‌تر دامن می‌زد: هر سمت، ديگری را نشانه می‌گرفت و هر سمت، هم‌چون شگرد ساختِ يک ديالوگ در نمايشنامه، در کارِ برجسته‌کردن و معنی‌بخشيدن به دیگر سمت بود. از جدال و برخورد دو هويت مختلف، هويتی‌ دوگانه سر-بر-می‌آورد که يکتا بود. اين دوگانه‌گی، ذهن مخاطب را غلغلک می‌داد. به دنیای تبلیغات رسانه خوش آمدید!

اگر تصوير و طرز خودنمايی (Show Off) آزاده فرقانی نبود، نشر سخن او چندان گستره نمی‌يافت. ابتکار حضور در دادگاه با اين هويت دوگانه و سناریو پشت پرده دست به دست هم دادند تا اين زن گمنام بيش از بقيه در مرکز توجه قرار گيرد. به راستی کدام سرگذشت‌نامه یا نوشته‌ی زنان بازداشت‌شده به اندازه‌ی نامه‌ی آزاده فرقانی بازتاب داشت؟ در واقع اين نکته‌ی کليدی ماجراست: برای رساندن بهتر پيام بايستی فرم را به‌خدمت گرفت. آن‌چه برايم مهم است نحوه‌ی رساندن پيام اوست، يعنی جنبه‌ی هنری-تبلیغاتی ماجرا. او در اين کار موفق شد، و صد البته گردانندگان این شو سیاسی!

:: خاستگاه:

  • حکايت آن تصوير


  • :: چند نگاه تئوريک:

  • شرح کلّی تئوری "نشانه‌شناسی"
  • : Semiotic Theory

  • نشانه‌شناسی پايه:
  • Semiotics for Beginners


  • مختصر و مفيد: Toward a Mutual Interplay Between Psychology and Semiotics 

  • Brief on semiotics of images and pictorial concepts: [+]



  • پاره‌ای از متنی کلاسيک از چارلز پيرس، تا حدّی مرتبط
  • : Signs and their objects

    شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

    معنی شعر نو نزد بعضی‌ها!

    اين سال‌ها، در حوزه‌ی شعر فارسی شاهکارهایی خلق شده که وظيفه‌ی تک‌تک هنردوستان است آن‌ها را معرفی کنند. خصوصاً مکتب "استاد" رضا براهنی شعرای ساختار-پساساختارشکن بی‌مثلی را پرورش داده و به خانواده‌ی ادب اين مرزوبوم هديه کرده است که برای نشستن روی قله‌ی ادبيات، واقعاً ديگر جا کم آمده است! من مفتخرم يکی از "شاهکارها"ی بی‌بديل معاصر را -که داغ داغ از تنور درآمده- معرفی کنم تا شما نيز از چشمه‌ی هنر اين هنرمند وطنی سيراب شويد:

    اين قطعه که زیر عنوان "گوشه‌های ابن افسان 6" رقم خورده -که احتمالاً به زبانی غير از فارسی است-، با اين ابيات شکسته و رمزگونه آغاز می‌شود:

    آرشه به منقار نکش وقتی بلد نیستی از آسمان بباری
    تو پيش از اين که به پنير برسی
    در جلد هفتم لغت‌نامه‌ای با پرهای کبود از پشت بام افتاده کلاغ نرفته‌ای...
    حالا ديوار دعا از من می‌خواهی؟


    که لابد دوستان هنردوست ما متوجه‌ سمبليسم نهفته در شعر هستند. و بعد ادامه‌ می‌يابد که:

    (دلم برايش می‌سوزد
    می‌خواهد دوباره قارقار شود
    خدا درکی از ساعت و حافظه ندارد و چشم‌های او ...)

    آغاز سمبليک قعطه‌ی مزبور، در چرخشی آنی، از خطاب به "سوّم‌شخص" به "دوّم شخص" تغيير جهت داده، سياقی رمانتیک به خود می‌گيرد:

    بيا برايت سفر در بقچه می‌گذارم
    اگر آمدی شايد بخواهی شمال‌هايت را برداری و بيايی کنار چنار
    من هم بايد بروم سراغ چشمی که کلاغ سفيد را در بخش سی‌سی‌یو ديده است.
    راستی به اطلسی هم سپردم اگر میل داشتی در دلت صبح بکارد

    دوستان ظرافت عشق را در واژگان می‌بينيد! چه کسی هست که خطاب اين ابيات قرار بگيرد و زانوانش سست نشود و دلش هُرّی نريزد پايين؟ واقعاً بايد به شاعر خوب‌مان یک خسته‌نباشيد جانانه گفت!
    و طنين شاعر را می‌شنويم که در اين بيت، در رگ‌وپی تک‌تک خوانندگان نفوذ می‌کند و دل و هوش از همگی‌شان می‌برد و سر جا ميخ‌کوب‌شان می‌کند:

    (وارد اتاق که می‌شوم حس می‌کنم کسی مرا از پشت نگاه می‌کند تا برمی‌گردم ...)
    خدا درکی از ساعت و خروس جنوبی ندارد...


    کاری بود از ياشار احد صارمی، از مجموعه‌شعر من و این‌همه زن که هنوز زير چاپ نرفته، برگرفته از نشريه‌ی باران، شماره‌ی 13، ص82. بعد از خواندن اين شعر، شايد توصيه اين باشد که شاعر بااستعداد و باذوق ما فعلاً از چاپ مجموعه‌شعرش دست نگه دارد تا چارستون ادب فارسی بيش از اين نلرزد! البته بد هم نيست چاپ کند؛ ملّت بيش‌تر مستفيض می‌شوند!

    شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

    آيا مختصرنويسی هميشه مفيد است؟

    يکی از دوستان -در گفت‌وگویی که داشتیم- از فواید مختصرنويسی می‌گفت. به‌ويژه منظورش به وبلاگ‌ها بود. می‌گفت ديگر کسی حوصله‌ی خواندن يک مطلب بلند را ندارد؛ اگر حوصله‌اش هم باشد، وقت‌اش را ندارد. می‌گفت با اين‌همه مشغله که روی زندگی همه‌مان چتر انداخته، ديگر توانش را نداریم که با یک نوشته‌ی دراز همراه شويم... می‌خواهيم زود بخوانيم و خوشه‌ای بچينيم و برويم سراغ کارمان!
    حرفش تا حدودی درست است، امّا این نظر نسبتاً درست -مثل باقی چیزها- ابعاد ديگری هم دارد. من فکر می‌کنم اصرار به کوتاه‌نويسی در بلندمدّت باعث يک‌جور فرماليسم می‌شود. وقتی آدم بخواهد هر طور شده از سر و ته نوشته‌اش بزند تا از کليشه‌ی مشخصی که برای خودش ساخته خارج نشود، ممکن نيست که بتواند منظورش را همه‌جانبه برساند. ‌وقتی موضوعی قابل طرح -و از ظن ما مهم- را روی ميز تشريح می‌گذاريم، بايستی با ظرافت و دقّت جوانب آن‌را بررسی کنيم. اين کار با گزيده‌گويی در تضاد است. به همين لحاظ، نویسنده برای محتوایی که می‌خواهد ارائه بدهد، بايد "زبان ويژه" و مقدار توضيحات مناسب آن‌را به‌کار ببرد. مثلاً يک نظريه‌ی فلسفی را نمی‌شود به طنز گفت؛ خلاصه‌اش هم نمی‌شود کرد. رعايت همين نکات است که بین "نويسنده" و کسی که فکر می‌کند نويسنده است فرق می‌گذارد.

    یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵

    يک نکته‌ی دستوری

    بعضی از دوستانی که از آيين نگارش امروزی اثر گرفته‌اند و سخت پابند پاکيزه‌نويسی‌اند، "ب" امری را حتا جدا از خود واژه می‌نوِيسند. مثلاً: به‌شنو، به‌گو، به‌بين و الخ. جهت اطلاع اين عزيزان، اين طرز نگارش غلط است و هر گردی هم طبعاً گردو نيست... درستش همان بشنو، بگو، ببين و بمير است!

    چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۴

    نوآوری یعنی آن‌چه که در قدیم نبوده!

    در تمام دنیا رسم بر این است که در هر حوزه‌ای، افراد درونی همان حوزه آن‌را تعریف می‌کنند و سازُکارش را می‌چینند. در سطح اجتماع نیز NGOها دقیقاً بر همین اصل پامی‌گیرند و اصلاً رمز استقلال آن‌ها در خودجوشی‌شان نهفته است. در ایران ما البته وضع به‌گونه‌ی دیگری‌ست! ما یک‌سری آدم داریم به نام قدما یا ادبا و یا هرچه... این افراد در هر حوزه‌ای صاحب‌نظرند؛ از ادبیات بگیرید تا فلسفه، از جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی تا همین وبلاگ‌شهر خودمان. در آن‌سو، دیگران نیز در مقابل این افراد کرنش می‌کنند، پرمی‌ریزند و در همه‌حال خویش در سایه‌ی آنان می‌بینند. این یک رسم دیرپا یا به‌قولی عارضه در فرهنگ ماست. هوشنگ گلشیری، کسی که از لحاظ احاطه به فرم‌های ادبی شاید امروز فقط مهشید امیرشاهی هم‌آوردی برای او باشد، تمام عمر با حقارتی عجیب دست‌وپنجه نرم می‌کرد و خود را زیر سایه‌ی سنگین صادق هدایت می‌دید. از این رو، نیمی از مصاحبه‌هایش به دفع هدایت اختصاص پیدا کرد! به این می‌گویند مصداق بارز فرسایش...
    در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر نیز همین "قدما" چندباری "فتوا" صادر کرده‌اند که مثلاً وبلاگ‌ها دشمن زبان فارسی‌اند، یا وبلاگ‌نویسی کار بچه‌ها و آدم‌های بی‌کار است و ... تا مثلاً این حوزه‌ و پدیده‌ی نو را تخطئه کنند، در صورتی که خود به‌تر از هرکس می‌دانند دلخوری و اشکال کارشان از جای دیگری است! تمام این ایرادگیری‌ها از آن روست که با ورود چهره‌های نو و نیز تفکر و روش‌های بیانی نو، جایگاه اجتماعی-فرهنگی خود را در خطر دیده فکر می‌کنند الان است که کسی کرسی استادی حضرات را از زیر پای‌شان بکشد! جالب این‌جاست که این‌همه دغدغه‌ی شخصیِ "اجتماعی‌نما" -که حاصل ناباروری فکری و حس امتناع (قدیم در مقابل جدید) است- بروز می‌کند، بدون این‌که ایشان پدیده‌ی نو وبلاگ را درست بشناسند و یا لااقل در آن به‌دقت اندیشیده باشند. این "اساتید" در ‌واقع می‌خواهند پدیده‌های نو را با همان عناصر قدیم و کلیشه‌های ثابت و شناخته‌شده تعریف ‌کنند. از این روست که "تعریف‌" آن‌ها چیزی بیش از "توصیف" نیست. یکی از عواقب گزنده‌ی این‌نوع رویکرد این است که راه بر هر نوآوری بسته می‌شود، زیرا وقتی "قدما" نوآوری را درست نفهمند و درک نکنند و آن‌را چیزی خارج از چارچوب ذهنی و دانش قدیم خود بیابند، با گونه‌ای "امتناع" اخلاقی در مقابل آن می‌ایستند و عملاً آن‌را حاشیه‌ای و زائد ارزیابی می‌کنند... و "جدال اهل قدیم و نسل نو" چنان در تاریخ درازدامن و "طبیعی-جبری" است که نیاز به یادآوری ندارد.
    من فقط در مورد وبلاگ‌ها این مهم را گوشزد می‌کنم که وبلاگ پدیده‌ای کاملاً نو است و ارتباط مستقیمی به ادبیات یا روزنامه‌نگاری یا ... ندارد. زبان وبلاگ نیز خارج از دایره‌ی تعریف‌های قبلی‌ است و باید خود به‌وسیله‌ی اهل خبره‌ی وبلاگ‌نویس تعریف شود نه توصیف. ساده بگویم: وبلاگ فقط وبلاگ است، یعنی خودش است نه چیز دیگر! برای تعریف این پدیده‌ی نو و متعلقاتش، بایستی به تبعات، قابلیت‌ها و بالاخره نقشی که می‌تواند بازی کند رجوع کرد؛ عناصر آن‌را کشف کرد تا بشود از دل آن تعاریف راستین و کاربردی را بیرون کشید. این کار، بدون وبلاگ‌نوشتن، جدی‌نوشتن و ‌ژرف‌اندیشی در آن، و نیز علاوه بر وبلاگ‌نوشتن، تنفس و زندگی در وبلاگ‌شهر در کنار وبلاگ‌نویسان و شرکت در مراودات آن‌ها میسر نخواهد گشت.

    :: پیرامون وبلاگ و وبلاگ‌شهر؛ نقد و نظر:

  • وبلاگ‌ها، بزرگ‌ترین نشردهندگان زبان فارسی: [+]

  • وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟ (1): [+]

  • وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟ (2): [+]

  • ورود وبلاگ‌شهر به فاز جدیدی از حیات خود: [+]
  • دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳

    چند دليلِ وبلاگ‌نويسی

    انگيزه‌ی اين نوشته، وامدار اين‌دو يادداشت است، هرچند به قصد ورود به آن بحث نگاشته نشده است: "وب‌لاگ‌نويسی: دفاع از خودم" به‌قلم کاتب کتابچه و "سلامي دو باره" نوشته‌ی داريوش آشوری. اضافه کنم: نکاتی که مطرح خواهند شد ابداع من نيستند، بل‌که اغلب ديدگاه‌هايی‌اند که در ميان مراودات دوستانه و يا در بين همين وبلاگ‌ها يافته‌ام که مرا به گشايش اين دفتر ترغيب کرده‌اند.

    دکتر عباس ميلانی -در "تجدّد و تجدّدستيزی"‌اش- مطرح می‌کند که "مقاله‌نويسی، از ارکان تجدّد و خود مولود تجدّد است(نقل به مضمون). اين قول به اين شکل تأويل‌پذير است که شتاب‌گرفتن جامعه و ارزش‌يافتن زمان، نوشتارها را نيز از شکل دراز و چندجلدی، به کوتاه و چارچوب‌دار تبديل می‌کند. در عرصه‌ی ادبيات نيز، "داستان کوتاه" پس از "رمان" پديد آمد، چه هرچه می‌گذشت و می‌گذرد، شتاب و ارزشِ زمان نيز بيشتر می‌شود. شکّی نيست که شتاب، به شتاب‌زدگی می‌انجامد و پژوهش‌های فراخ‌دامن را با اشکال روبرو می‌کند، امّا موضوعات متنوع‌تری را نيز به درون حلقه‌ی تفکّر می‌کشد و دانش را وسعت می‌بخشد. ضمنآ شتاب‌گرفتن هرچه بيشتر جوامع جبر تاريخ(منظور: روند حرکت جهان) و اجتناب‌ناپذير است، به‌همين‌خاطر، "محصولات" ويژه‌ی خود را توليد می‌کند. "وبلاگ" -يا جسته‌گريخته و پاره‌نويسی- از جمله اين محصولات "مدرن" است.

    مشکلی که در زمينه‌ی تأثيرگذاری و تأثيرپذيری -بين نويسنده و خواننده- وجود دارد، "فاصله" است. وبلاگ به طرز قابل توجهی اين فاصله را به حداقل می‌رساند، به‌طوری که گاه نويسنده خود را در ميان جمع خوانندگانش حس می‌کند. شيوه‌ی نگارش وبلاگ(سادگی، مختصر و مفيد و نغزگويی) صميميت می‌آفريند که برچيننده‌ی فاصله‌هاست.

    بسياری از مطالب را نمی‌شود لزومآ در قالب مقاله عرضه کرد. گاه نکته‌ای آنآ در ذهن جان می‌گيرد و برای بيان، نيازمند شيوه‌ای بی‌تکلّف است. وبلاگ است که اين خواست را برآورده می‌کند.

    وبلاگ، به‌خاطر فضای ژورناليستی و البته بی‌سلسله‌مراتبش، اين امکان را برای استعدادهای جوان ايجاد می‌کند که بشکفند و به بار نشينند. فراموش نکنيم که همه‌کس امکان راهيابی به جرايد را ندارد. به‌ويژه با فضای خفقان و سانسور داخل ايران، وبلاگ روزنه‌ای تواند بود گشوده بر روی مخاطبين.

    بر همه‌ی اين موارد بی‌افزايم که وبلاگ بنيادآ "دفترچه يادداشت رايانه‌ای" است. پس نوعی نوآوری محسوب شده و در نوع خود منحصربه‌فرد است. اين پديده نيز -چون ديگر پديده‌ها- سياق و شناسنامه‌ی خود را دارد که بعضی را خوش می‌آيد و بعضی را هم ناخوش می‌کند!

    برای عدول نکردن از فرم "وبلاگی"، اشکالات تجربی وبلاگ‌نويسی را در فرصتی ديگر برمی‌شمارم.

    » تارنگاشته‌های همسو:
  • داريوش آشوری: "سلامي دوباره"

  • کتابچه: "وبلاگ‌نويسی: دفاع از خودم"

  • ف.م. سخن: "داريوش آشوری و دنيای وبلاگ ها"

  • سيبستان: "مانيفست ايرانی وبلاگ"

  • ملکوت: "فراخوان مناظره درباره‌ی وبلاگ"

  • پريشان بلاگ: "ساخت‌گرايیِ اجتماعی در وب‌لاگ‌های فارسی"

  • هنوز: "شانه های نحیف وبلاگ و این همه بار سنگین"

  • دست‌نوشته‌های پراکنده: "وبلاگ چيست؟"

  • فلُّ سَفَه: "وبلاگ: نامه‌ای در بطری!"
  • سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳

    ضميمه‌ای بر "غلط-نامه"ها (بخش دوّم)

    حرف تعريف و جايگزين‌اش در فارسی

    ايران که بودم، مدّتی "موسسه ملّی زبان" می‌رفتم. در ابتدای ورود، نخستين نکته‌ای که نظرم را جلب کرد، "حرفِ تعريف" بود. سپس آموختن آلمانی را که آغازيدم، ديدم حرف تعريفِ يکی-يکدانه‌ی انگليسی (The) به سه تا (Die ، Der و Das) افزايش يافت! دشواری استفاده‌ی به‌جا از حرف تعريف فوراً من را به اين نتيجه رساند که "حرف تعريف عجب چيز مزخرفی‌ست"! به خارج که آمدم و با انگليسی آشنا شدم، دريافتم که يکی از ضعف‌های زبان فارسی، نداشتن همين حرف تعريف است.

    می‌دانيم که در انگليسی، اسمی مشخص را با حرف تعريف همراه می‌کنند، مانند: The Book که کتاب مورد بحث و مشخصی را معنی می‌دهد. در مقابل، موقعی که می‌خوانيم A Book، اين کتاب، هر کتابی می‌تواند باشد. در فارسی می‌دانيم که معمولآ از واحد "يک" قبل از اسم استفاده نمی‌کنند و به‌جای مثلاً "برايت يک کتاب خريدم" می‌نويسند: "برايت کتابی خريدم". شنيده بودم عدّه‌ای از روی امتناع، حتا کاربرد اين "يک" را نوعی غرب‌زدگی و دست‌اندازی و هجوم زبان‌های خارجی به فارسی شمرده بودند! از آنسوی، ما حرف تعريف هم نداريم و در هر دو شکل از همان "ی" الحاقی به آخر اسم استفاده می‌کنيم. بنابراين، نشان‌دادن "اسم خاص" و اسم عام" (بهتر است بگويم "اسم غير مشخص") کاری ناممکن است. با اين تفاصيل، چه چاره‌ای می‌توان انديشيد؟
    اگر به ‌تيتر اين نوشته دقّت کنيد، متوجه می‌شويد که من غلط‌نامه را در ميان اين علامت "" قرار داده‌ام، به‌اين شکل: "غلط-نامه". ضمناً برخلاف رسم خودم -که غلط‌نامه را فقط با نيم فاصله می‌نويسم- در ميان‌اش خط فاصله‌ای نهاده‌ام. در نگاه خواننده اين عمل به چه تعبير می‌شود؟ می‌رساند که کلمه‌ی مرکّب غلط‌نامه، علاوه بر حمل معنای لغوی خود، به "مکان"ی نيز نظر دارد و وقتی خواننده متن را می‌خواند، متوجه می‌شود که اين مکان خانه‌ی خوابگرد است، چه هم‌اوست که يادداشت‌هايی را با چنين عنوان (غلط-نامه) و شيوه‌ای نگاشته است. پس، من برای ايجاد پيوند بين نوشته‌ی خودم و نوشته‌ی خوابگرد و نشان دادن اين‌که اين يادداشت مجرد نيست و ضميمه‌ی يک يادداشت ديگر است، واژه‌ی "غلط-نامه"ی او را مورد استفاده قرار داده‌ام. ضمناً اضافات خود را خارج از چارچوب اين علامت "" و بدون هيچ فاصله‌ای نوشته‌ام، اين‌طور: "غلط-نامه"ها و يا "غلط-نامه"ی خوابگرد. به اين طريق، اسم مرکّب "غلط-نامه" چون حالت گفت‌آورد (نقل قول) را دارد و از مکانی وام گرفته شده است، با قرار گرفتن در ميان علامت "" به "اسم خاص" تبديل شده است.
  • نخستين بخش اين يادداشت

  • یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۳

    ضميمه‌ای بر "غلط-نامه"ها (بخش نخست)

    «عقل و زبان سالم ملازم يک‌ديگرند. زبان نه صرفاً وسيله‌ی بيان تفکر، که جزيی از ذات خود تفکر است. زبانی نارسا و نژند، حکايت از تفکر و عقلی پريشان دارد
    ميلانی، عباس. تذکرةالاوليا و تجدّد. مجلّه ايران‌شناسی، سال 4، ش 1، بهار 1371، ص 50.

    مقدمه:
    این‌که حرکتِ سیّدرضا شکراللّهی و دوستانش -‌چون دامون مقصودی‌- در پیراستن نگارش فارسی بسیار سودمند و باارزش است، چندان نیاز به تکرار و تأکیدِ هم‌چون منی ندارد. فقط بایسته است از کنار این مهم نگذریم که: برای آن‌که در جهانِ رو به پیوستگی کنونی، سهم و دستی در ادب و فرهنگ داشته باشیم، ملزم به پی‌ريختن آيين نگارشی بابنيادی هستيم که از هر جهت يکدست، و با جهان مدرن هم‌خوان باشد. جالب اين‌جاست که ما ايرانيان، با روی‌آوردن به نوشتن رايانه‌ای، به حدّ قابل توجهی زبان فارسی را گسترانيده‌ و امروزه نيز، در پالودن رسم نگارش‌اش با زبان‌هايی کليدی هم‌چون فرانسه و اسپانيايی و آلمانی پهلو می‌زنيم.
    خوب نوشتن و دانستن زبان يک بخش است و رعايتِ فاصله‌گذاری و علامت‌گذاری، بخشی ديگر و مکمل‌اش. هيچ تعهّدی نيز در کار نيست که "دبيری" آيين نگارش را تمام و کمال بداند و به‌کار بندد؛ اگر دانست و به‌کار بست، البته امتيازی بزرگ در کف دارد. آن‌چه مسلّم است، بسياری از اصول راهنمای نگارش همانا شاخصه‌های نگارشی‌يی است که پيش‌گامان خط رايانه‌ای -يعنی آمريکايی‌ها در زبان انگليسی- پی‌ريخته‌اند. اين‌روزها فرانسویان نيز که خود مدّعی آيين نگارش‌اند، با وجود امتناع و صف‌آرايی فرهنگی در مقابل زبان انگليسی، به آيين نگارش پيراسته‌ی انگليسی-آمريکايی (منظور علامت‌گذاری) -رفته‌رفته- گردن می‌نهند. به باور اين قلم و به همين خاطر، پيروی از اين آيين (البته با الحاق و فاکتورگيری چند ويژگی زبانی در علامت‌گذاری‌ها که به آن اشاره خواهد شد) و دوری از درهم‌آميزی ديگر سبک‌ها و شگردها از زبان‌های ديگر، پيراستگیِ آيين نگارش فارسی را حفظ و تضمين خواهد کرد. ناگفته نگذارم که از پيش‌تر، فصل‌نامه‌ی وزينِ "ايران‌شناسی" -زير نظر استاد دکتر جلال متينی و تنی چند از اساتيد برجسته‌ی تاريخ و فرهنگ ايران- با کوششی چشمگير، الگوی قابل قبولی از آيين نگارش را ارايه کرده‌اند که من خود نيز از آن در اين صفحه بهره می‌برم. در کنارش، کوشش‌های نشريه‌ی آدينه نيز واجد اشاره است. تلاش سيّدرضا شکراللّهی و دوستانش از آن‌جايی که از ويژگی "تارنمايی" برخوردار است، جلوه‌ی ديگری از کار تواند بود که ايجاد هم‌آوايی بين آن و "ايران‌شناسی" و ديگرانی که در همين زمينه می‌کوشند، در بالندگی‌اش تسريع کرده در تثبيت آيين نگارش سهم به‌سزايی خواهد داشت.
    ادامه دارد...

    چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳

    چيزکی در مورد فارسی

    گر مرکب تحقيق توانی به کف آری
    سيّاره صفت، سيرِ سماوات توان کرد

    عمادالدّين نسيمی

    1- داشتم گشتی در "روزنامهء خاطرات اعتمادالسّلطنه"[1] می‌زدم نکته‌ای نظرم را جلب کرد: در آن روزگاران، ايرانيان از ماه‌های عربی به جای ايرانی استفاده می‌کرده‌اند! اگر امروز در ايران بر جای نام حشراتی چون "عقرب" و الفاظ بيگانه و بدفرمی همچون "سرطان، ربيع‌الاوّل، ذی‌الحجه و ..."، نام‌های زيبايی چون "اردی‌بهشت، بهمن، تير، مهر، آذر و ..." نشسته‌اند، ثمره‌ی تلاشی‌ست که در سده‌ی گذشته برای احيای زبان فارسی صورت گرفته است.
    2- در پاکستان، تا قبل از انقلاب اسلامی زبان فارسی -پس از انگليسی- دوّمين زبانی بود که در مدارس به صورت "اجباری" تدريس می‌شد. امروز فارسی جای خود را به عربی سپرده است.
    3- امروزه در سرزمين‌های فارس‌نشينی چون تالش و بخشی از قفقاز نه تنها کوششی برای احيای فارسی صورت نمی‌گيرد، بل‌که با سرمايه‌گذاری ترکيه، ترکی به سرعت در حال پيشروی و به پس‌زدن فارسی است.
    4- در افغانستان، سياست انگليس نام فارسی را به "دری" تغيير داده است!
    5- با تلاش فراوان تاجيک‌ها، زرتشت -شخصيّت برجسته و ملّی ايرانيان- به "تاجيکی" تغيير مليّت داده است!
    6- ترک‌ها، مليّت سخن‌سرايان بزرگ ايرانی چون مولوی و نظامی و خاقانی و نسيمی را به سرقت برده‌اند!
    7- مليّت دانشمندان برجسته‌ی ايرانی چون ابوريحان بيرونی، رازی و پورسينا (ابوعلی سينا)، اين بار توسط اعراب به سرقت رفته است!
    8- خليج هميشه فارس در نقشه‌های جديد به "خليج‌العربی" تغيير نام يافته است!
    9- مايکروسافت تا همين ديروز زبان کهن فارسی را پشتيبانی نمی‌کرد، امّا برای آذری دو نوع خط ارائه می‌داد!
    ...
    ائتلاف خردسوز جهانی را می‌بينيد؟ می‌بينيد که چطور از بی‌مسئوليتی حکّام ايران سوء استفاده می‌کنند؟ اگر به خود نياييم، اگر خود در پی پاسداری از زبان و هويّت ملّی‌مان برنياييم، دور از انتظار نخواهد بود که به وضعيّت صد سال پيش -و چه بسا بدتر- پرتاب‌مان کنند. به خود آييم که شايد فردا دير باشد!

    1- روزنامهء خاطرات اعتماد السّلطنه، به کوشش ايرج افشار. چاپ چهارم. تهران: انتشارات اميرکبير، 1377.

    سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۳

    ملاحظاتی پيرامون نقش زبان در کانادا

    "در اين يادداشت قصد، بازشکافی موضوع نيست بل‌که تنها اشاره به چند نکته است."
    شانس اين را داشتم که برای اوّلين‌بار به مونترئال Montreal سفر کنم. نخستين واقعيّتی که نظرم را جلب کرد، پايه و اساس فرانسوی اين شهر بود. بر خلافِ آن‌چه که از "دو-زبانه" بودنش شنيده بودم، مونترئال شهری است فرانسوی -با "پايه‌ی نژادی و فرهنگی فرانسوی"- که در اثر گستردگی و قدرت نفوذ انگليسی و سيل مهاجرت و تبعات وجود فضای باز، مردم اين شهر تحت اجبار شرايط، فراگرفتن انگليسی را پذيرفته اند. با تمام اين وجود، هنوز تمامی تابلوهای راهنمايی در متروها و معابر عمومی به فرانسه است. عجيب‌تر اين‌که حتا قريب به‌اتفاق تابلوهای مغازه‌ها و تبليغات خيابانی -که قاعدتآ بايد تلاشی برای جلب مشتری بيشتر باشند- به زبان فرانسوی هستند! تصورش را بکنيد: شهری توريستی در آمريکای شمالی، با مغازه‌های فرانسوی! من البته اين پديده را در آلمان هم -با شدّتی بيشتر- ديده بودم. در آن‌جا تفاوتی نمی‌کند که انسان بهتر کار کند يا بدتر؛ مهم تنها اصليّت او است. حتا در اداره‌ی کار آلمان Arbeitesamt برای شغل يابی "جدول اولويّت‌ها" وجود دارد که طبق آن شانس يک آلمانی بيشتر از يک خارجی است. در واقع در چنين مواقع و از روی اين‌گونه "اولويّت‌ها" است که می‌شود فهميد نژاد و زبان چه نقشی را در کشوری بازی می‌کنند. اگر در کشوری "نژادی مرکزی" و "دينی رسمی" وجود داشته باشد، بروزِ تبعيض اجتناب‌ناپذير خواهد بود.
    در مونترئال، در مغازه‌ی دونات‌فروشی با فروشنده‌ی جوانی برخورد کردم که فقط دو-سه کلمه انگليسی بلد بود! کنجکاوی امانم نداد که سکوت کنم؛ از همکارش پرسيدم: چطور ممکن است در کشوری چون کانادا، دختری جوان که احتمال دارد دانشجو هم باشد(حدسم در اين باره درست بود)، چند کلمه انگليسی بيشتر نداند؟! او نيز که چهره ای کاملآ فرانسوی داشت خاطر نشان کرد: اغلب کسانی که از مناطق مختلف استان کُبک Quebece به مونترئال مهاجرت می‌کنند، انگليسی بلد نيستند. خود او البته متولد مونترئال بود و بر اساس همان اجباری که اشاره‌اش رفت، انگليسی می‌دانست. شايد نشود از آن دختر جوان برای ندانستن انگليسی زياد خرده گرفت(که البته گرفتيم!)، ولی به‌هرحال من نوعی مقاومت و امتناع در رفتار اين‌گونه انسان‌ها می‌بينم. فکر می‌کنم اين‌گونه امتناع در شهری که رو به چند فرهنگی شدن می‌رود به‌طور "طبيعی" بروز می‌کند که البته در آينده به‌طور "طبيعی" نيز درهم‌شکسته خواهد شد.
    تفاوت محسوسی که بين تورنتو و مونترئال وجود دارد، "نقش زبان" است. در واقع انگليسی در تورنتو نقش ارتباطی انسان‌ها را بازی می‌کند نه بيشتر، امّا زبان فرانسه در مونترئال "هويّت" بسياری از شهروندان فرانسوی نژاد را تشکيل می‌دهد. وقتی زبانی در محلی، نماد هويّتی گروهی از مردم باشد، بی ترديد نوعی حميّت در بين خودشان و نوعی صف‌آرايی فرهنگی در مقابل ديگرفرهنگ‌ها را موجب خواهد شد. در اين فضا، رسيدن به برابری و روابط سالم انسانی دچار اشکال می‌شود، زيرا اصرار بر زبان، اصرار بر حفظ هويّتِ ملّی است نه حفظ پل ارتباطی. در تورنتو، تازه واردين انگليسی را می‌آموزند تا از آن در زندگی روزمره‌شان استفاده کنند، در مونترئال حتی اگر فرانسه را کامل بياموزند، باز با فرانسوی تبارها تفاوت خواهند داشت. همين مسئله‌ی تبار –هرچند ناپيدا- نشستن بر پُست‌های کليدی را نيز تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.
    ما درست همين وضعيّت را در مورد زبان فارسی داريم. فارسی می‌تواند نماد هويّتی ما باشد(مثل آلمانی در آلمان، يا فرانسوی در فرانسه)، می‌تواند هم وسيله‌ی ارتباطی ايرانيان باشد(مثل انگليسی در آمريکا و کانادا). به‌گمانم، برای حفظ و ارتقای اين زبان و جلوگيری از تنش‌های احتمالی، به هيچ وجه نبايد بر "نژادی و اصل" بودن زبان فارسی تأکيد کرد، بل‌که به آن تنها بايستی مقامی در حد "پل ارتباطی با مردم و پيشينه‌ی تاريخی" را داد تا برای عموم ايرانيان مقبوليّت داشته باشد. در واقع برای ملّت شدن، نيازی نيست که پای نژاد و اصل و تبار به وسط کشيده شود؛ چند شاخصه نياز است که يکی از آن‌ها زبان مشترک مردم می‌باشد.