‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

غنچه‌ای در شوره‌زار

کنار دستِ صفحه‌ی سفیدرنگ، درست آن بالا -زیر چروک پیشانی- سمتِ چپ، قعطه‌شعری آرميده که علف هرز رویش سایه انداخته. خواندمش؛ به دلم نشست. بخوان، ببین به دل تو هم چنگ می‌زند یا نه؟
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک‌نفر کم دارد
آفریننده‌ی قطعه حامد‌نامی است؛ صادقی‌صفت. نمی‌شناسم‌اش. راستی چه فرق می‌کند؟ کار دلچسب، دلچسب است... حال، هر امضايی که پايش باشد.
این‌روزها کم پیش می‌آید که شعاع سروده‌ای، از درز پرده‌ی چندلایه‌ی دلم به درون بتابد. کم پیش می‌آید که در پهنه‌ی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرم‌نرمک جوانه‌ای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دل‌ببرد. اغلب هر چه می‌خوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدن‌شان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانه‌گی‌"‌اند. سروده‌ها زوری و کارگاهی‌اند؛ از دل سرریز نکرده‌اند و از قلم نچکیده‌اند. کنار هم گذاشتن تکّه‌های دیگران، شده‌ است تولید بعضی‌ها؛ پررویی، با چاشنی زبان‌ریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یک‌دستی نمی‌بینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چه‌جور دست‌وپا کرده‌اند! خوشه‌چینی در کویر می‌دانی که چقدر سخت است؟
...
برده‌ی نام نیستم. گور پدر نام‌ها! تنها زنده باد هنر، که می‌ماند و باید هم بماند...

پی‌نوشت:
من به‌عنوان خواننده‌ی شعر، دوست‌تر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر می‌خواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمی‌چیند" (فقط گل و غنچه را می‌چینند)، بل از ریشه درمی‌آورد، يعنی "ریشه‌کن" می‌کند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درست‌تر می‌شد، هم از لحاظ آهنگ کوبنده‌تر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمی‌پسندم. خیلی چیزهای دیگر می‌شد جای‌اش گذاشت. "بی‌مقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دست‌چین‌کردن واژه باید وسواس بیش‌تری به‌خرج داد. البته شاید من بی‌مورد وسواسی‌ام! علامت‌گذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی‌ است. سپردن نوشته به دست ویرایش‌گر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمی‌کند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش می‌افزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسنده‌ی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

شاهکاری در شعر نو!

بدون حاشيه، برويم به سراغ يکی از "شاهکار"های نظم مدرن از استادی بی‌همتا، که برای بهره‌بردن از آن لحظه‌ای را نبايد از دست داد:
سگم بر درخت می‌شاشد و می‌رود
عصا به دست من نیز می‌روم
آن‌که می‌گوید: اوم مانی پادمه هوم
بر هوا علامت می‌گذارد و می‌رود
من که می‌گویم: شانتیه شانتیه می‌روم
مَردُم یک بار که من مُردَم مُردَم
برنخواهم گشت
تنها نامم خواهد ماند
که تا ابد مو بر اندامِ زبان راست خواهد کرد!
[متن کامل اين گنجينه‌ی ادبی]

ولی خودمانیم: اگر آدم‌هایی مثل رضا براهنی نبودند، اين دنيا عجب جای کسل‌کننده‌ای می‌شد!

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

باد (4)

امروز
درون دفتر مرده‌ی زندگی‌ام جاری شدم
و هر برگ را دوباره زيستم.
امروز،
از آن‌چه ديگر نبود، سرشار شدم،
چشيدم، بوييدم،
گفتم، خنديدم، رقصيدم.
امروز،
زمين خوردم، در سکوت خود گريستم.
...
امروز،
بر بام کوتاه زندگی‌ام
بر مدار تکرار
بی‌انتها وزيدم...
تورنتو - 30 مارس 2007



  • [1][2][3]
  • سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶

    در بدرقه‌ی زمستان

    ايران که بودم، يا حتّا همان اوایلی که آمده بودم خارج، از خودم می‌پرسيدم چرا اين غربی‌ها فقط راجع به آب‌وهوا با هم حرف می‌زنند؟ حرف ديگری ندارند؟ بعد از یک‌مدّت، زندگی در کانادا به من آموخت که گفتن از آب‌وهوا، از واجبات است!
    چه کيفی می‌دهد که ديگر برف روی زمين نبينی! زمستان امسال داشت ديگر خسته‌کننده می‌شد. عموسرما (بعضی‌ها البته خوش دارند بگويیم "عمه‌سرما") بدجوری لنگر انداخته بود. طوری پشت هم برف می‌آمد که برف‌ديدن و برف‌روبيدن شده بود یک‌جور عادت. بدی آدميزاد همين است ديگر؛ عادت می‌کند!
    خلاصه زمستان رفت. بهار هم می‌رود. بسته به اين است که چطور از آن بهره ببريم...

    پ.ن: قطعه‌شعر بر سه‌شنبه برف می‌بارد نازنين نظام‌شهيدی را قبلاً هم اين‌جا خوانده‌ايد. بازخوانی‌اش بی‌لطف نيست، چون هم موضوع‌اش "بدرقه" است و هم نشان می‌دهد که با عنصر "برف" و سرما چطور می‌شود از عشق و البته از جدايی گفت:

    برف‌پاک‌كن‌ها
    دست تكان می‌دهند
    بر سه‌شنبه برف می‌بارد.

    دست تكان می‌دهيم
    - «خداحافظ»

    برف‌پاک‌كن‌ها
    از روی تو
    برف سه‌شنبه را
    می‌روبند.

    من دست تكان می‌دهم
    نقش تو را پاک می‌كنم
    - «خداحافظ»

    بر جاده خالی برف می‌بارد
    و برف‌پاک‌كنی
    ديوانه‌وار
    به اين سو و آن سوی جدار گلو
    می‌كوبد.

    در گلويم بر نام تو برف می‌بارد...

    شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

    معنی شعر نو نزد بعضی‌ها!

    اين سال‌ها، در حوزه‌ی شعر فارسی شاهکارهایی خلق شده که وظيفه‌ی تک‌تک هنردوستان است آن‌ها را معرفی کنند. خصوصاً مکتب "استاد" رضا براهنی شعرای ساختار-پساساختارشکن بی‌مثلی را پرورش داده و به خانواده‌ی ادب اين مرزوبوم هديه کرده است که برای نشستن روی قله‌ی ادبيات، واقعاً ديگر جا کم آمده است! من مفتخرم يکی از "شاهکارها"ی بی‌بديل معاصر را -که داغ داغ از تنور درآمده- معرفی کنم تا شما نيز از چشمه‌ی هنر اين هنرمند وطنی سيراب شويد:

    اين قطعه که زیر عنوان "گوشه‌های ابن افسان 6" رقم خورده -که احتمالاً به زبانی غير از فارسی است-، با اين ابيات شکسته و رمزگونه آغاز می‌شود:

    آرشه به منقار نکش وقتی بلد نیستی از آسمان بباری
    تو پيش از اين که به پنير برسی
    در جلد هفتم لغت‌نامه‌ای با پرهای کبود از پشت بام افتاده کلاغ نرفته‌ای...
    حالا ديوار دعا از من می‌خواهی؟


    که لابد دوستان هنردوست ما متوجه‌ سمبليسم نهفته در شعر هستند. و بعد ادامه‌ می‌يابد که:

    (دلم برايش می‌سوزد
    می‌خواهد دوباره قارقار شود
    خدا درکی از ساعت و حافظه ندارد و چشم‌های او ...)

    آغاز سمبليک قعطه‌ی مزبور، در چرخشی آنی، از خطاب به "سوّم‌شخص" به "دوّم شخص" تغيير جهت داده، سياقی رمانتیک به خود می‌گيرد:

    بيا برايت سفر در بقچه می‌گذارم
    اگر آمدی شايد بخواهی شمال‌هايت را برداری و بيايی کنار چنار
    من هم بايد بروم سراغ چشمی که کلاغ سفيد را در بخش سی‌سی‌یو ديده است.
    راستی به اطلسی هم سپردم اگر میل داشتی در دلت صبح بکارد

    دوستان ظرافت عشق را در واژگان می‌بينيد! چه کسی هست که خطاب اين ابيات قرار بگيرد و زانوانش سست نشود و دلش هُرّی نريزد پايين؟ واقعاً بايد به شاعر خوب‌مان یک خسته‌نباشيد جانانه گفت!
    و طنين شاعر را می‌شنويم که در اين بيت، در رگ‌وپی تک‌تک خوانندگان نفوذ می‌کند و دل و هوش از همگی‌شان می‌برد و سر جا ميخ‌کوب‌شان می‌کند:

    (وارد اتاق که می‌شوم حس می‌کنم کسی مرا از پشت نگاه می‌کند تا برمی‌گردم ...)
    خدا درکی از ساعت و خروس جنوبی ندارد...


    کاری بود از ياشار احد صارمی، از مجموعه‌شعر من و این‌همه زن که هنوز زير چاپ نرفته، برگرفته از نشريه‌ی باران، شماره‌ی 13، ص82. بعد از خواندن اين شعر، شايد توصيه اين باشد که شاعر بااستعداد و باذوق ما فعلاً از چاپ مجموعه‌شعرش دست نگه دارد تا چارستون ادب فارسی بيش از اين نلرزد! البته بد هم نيست چاپ کند؛ ملّت بيش‌تر مستفيض می‌شوند!

    یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

    پاسخ به یک نقد: مختصراشاره به اثر و جهان‌بينی شاملو

    انتقاد خوب را بايد پاسخ داد. تکه‌های حقيقت را اصولاً جايی غير از ميان گفت‌وگوهای سالم نمی‌شود جُست. در وبلاگ آئيل نقدی آمده به يادداشت رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!. من در حد بضاعت خويش سعی می‌کنم پاسخی بر آن بنگارم تا شايد ابهام‌های ايجادشده مرتفع شود.

    بر خلاف ادعای نويسنده، به‌یاد نمی‌آورم که جايی گفته باشم "شعرهای شاملو را هيچ نمی‌پسندم"![1] مشکل من -بيش و پيش از هر چيز- با جهان‌بينیِ شاملو است. شعر شاملو ويترينی‌ است از انديشه‌ها‌ی سياسی-اجتماعی او و نوع برخوردش با اين مقولات. نيز روان شاعر را می‌شود در شعرش (و سخنرانی‌ها و دست‌نوشته‌هايش) رد گرفت. برای نمونه، به قطعه‌ی شبانه[2] -که از کارهای معروف شاعر است- دقّت شود:
    در نيست
    راه نيست
    شب نيست
    ماه نيست
    نه روز و
    نه آفتاب.
    ما
    بيرون زمان
    ايستاده‌ايم
    با دشنه‌ی تلخی
    در گرده‌های‌مان.
    هيچ‌کس
    با هيچ‌کس
    سخن نمی‌گويد
    که خاموشی
    به هزار زبان
    در سخن است.
    در مردگان خويش
    نظر می‌بنديم
    با طرح خنده‌ئی،
    و نوبت خود را انتظار می‌کشيم
    بی‌هيچ
    خنده‌ئی!
    داوری در اين قطعه می‌گويد: از لحاظ صنعت شعری، شعر نسبتاً خوبی‌ است؛ ضرب‌آهنگ دارد، واژه‌ها سنجيده کنار هم چيده شده‌اند، ساده است و تصوير را واضح ارائه می‌دهد. امّا این شعر از لحاظ محتوايی چيزی نيست جز ايجاد هراس و ترويج بدگمانی. در عناصر شعری احمد شاملو نظر کنيد: "دشنه، مرده، خون، کفن، خاموشی، ظلمات، کابوس، هيچ‌کس (تنهايی و بيگانگی)، ويرانی و..." و از اين دست عناصر که برای ويران‌کردن روان هر انسانی به‌غايت کافی است! اين‌گونه شعر -به‌راستی- مخاطب را به کدام سو می‌برد؟ شعر شاملو ترجمان درد يک ملّت نيست، بل‌که کارکردش تهيیج و تشديد فلاکت آن ملّت است. آن‌چه شاملو در زندگی کرد و در شعرش گفت، تا حدّ زياد، ملغمه‌ای بود از نهيليسم ويرانگر توده‌ای، خواب‌های تحقق‌ناپذير سوسياليستی، فرصت‌طلبی، ضدّيت با ايده‌آل‌های ملّی و تزريق نفرت و نااميدی در قالب اميدواری‌های کاذب.

    نويسنده مدعی‌ است "شاملو با خرافه سر ستيز داشت" (نقل به مضمون). واقعيت اين است که از حرف تا عمل فاصله‌ای‌ست گاه دست‌نيافتنی و قطعاً "با حلوا‌حلواکردن هم دهن هيچ‌کس شيرين نمی‌شود"! شاملو بعضاً خود با ارباب خرافه نشست‌‌وبرخاست داشت و در مدح‌شان شعرها سرود.[3] هم‌چنين با مبارزه‌ای دون‌کيشوت‌وار با اساطير و غرور ملّی ايرانيان و ناسزاگویی به بزرگان و جاودان‌نامان اين ملّت، خود به کوره‌ی خرافه‌پرستی سوخت رساند و در نشر کذب -با کفش‌هايی آهنين- شرکت جست. در اين زمينه سخنرانی او در دانشگاه برکلی[4] به‌يادآوردنی‌ست که با کپی‌کردن حرف‌های علی حصوری، چطور اسطوره و کهن‌الگو را با واقعيت تاریخی اشتباه گرفت و از تنيدن‌ آن‌ها -با چاشنی پرخاش و لحن چاله‌ميدانی- آش درهم‌جوشی ساخت که جز قلب و مسخ واقعيت نامی بر آن نتوان نهاد.[5] شاملو با ابزار مثلاً ديالکتيک مارکسيستی، به ارزيابی حماسه‌ی جاودان ايران شاهنامه‌ می‌نشيند و نتيجه می‌گيرد که فردوسی -يعنی انسان هزار سال پيش- "ضد زن" بوده و لابد از بيانيه‌ی حقوق بشر امروزی هم آگاهی کافی نداشته است![6] شاملو در سخنرانی خود، داستان‌های اساطيری را که فردوسی با خونِ دل خوردن سی‌ساله‌ی خويش به‌ نظم درآورده بوده -تا ملّت مغلوب و تحقیرشده‌ای را زنده کند- به سخره می‌گيرد و به وادی‌ای پا می‌گذارد که نه صلاحيت‌ علمی‌اش را داشته، نه شرافت قلمی‌اش را. و امّا غفلت سينه‌زنان حرم هوچی‌های تاريخی در اين است که نمی‌دانند دانش‌پژوه امروزی نه از روی اوهام‌بافی و گزافه‌گويی‌های مثل شاملو، که از پژوهش‌های گران‌سنگ اساتيدی چون جلال خالقی مطلق به شناخت فردوسی می‌نشيند.

    یادم هست دو سال پيش، جمال ميرصادقی در گفت‌وگویی که با خبرگزاری ايلنا داشت شنيده‌ای را از شاملو بازگو کرده بود به اين شرح: جمال‌زاده نويسنده‌ی واقعی يکی‌بود، يکی‌نبود نيست؛ ظاهراً شاملو گفته بوده که جمالزاده قصه‌های اين مجموعه را از دو نويسنده‌ی عصر مشروطيت که کشته شده بودند دزديده بوده! همان موقع من در اين باره مطلبی نوشتم با عنوان نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!. با علم به اين‌که جمالزاده پدر داستان‌نويسی مدرن فارسی و یکی‌بود، يکی‌نبود نخستين اثر ثبت‌شده در حوزه‌ی داستان کوتاه فارسی است، پس دغدغه‌ی شاملو نه نورتاباندن بر واقعيت تاریخی، که به واقع درافتادن و به ظنّی ويران‌کردن "مبدأهای فرهنگی" اين ملّت بوده است. ملّتی که مبدأهای فرهنگی و افتخارات تاريخی‌اش شکسته شد، در واقع مرده‌ی متحرکی بيش نيست. رويکرد شاملو به غزليات حافظ -و مثلاً تصحيح و به واقع دستبرد در آن- نيز جز اين نبود و جنبه‌ی ارتقادهی نداشت... که حافظ نيازی به ارتقادادن امثال شاملو ندارد.

    واپسين سخن اين‌که من قصد زدن يک‌سويه‌ی شاعری به اسم احمد شاملو را ندارم، امّا آن‌چه معتقدم و به آن اصرار می‌ورزم اين است که بايستی با رويکردی تاریخی به هر شخصيت از-دست-رفته‌ی تاریخی نگريست و با رجوع به کارنامه‌ی او سره از ناسره‌اش باز شناخت. بدون اين روش و با نگاه و برخوردی صرفاً نوستالژيک و احساسی، هم‌چنان در زير سايه‌ی بت‌ها و غول‌های دست‌ساز خود دست‌وپا خواهيم زد و اين دور فرسايش و باطل را ادامه خواهيم داد...

    توضيحات:
    1- هرچند اگر روزی بگويم نيز اين يک حق محفوظ و سليقه و نظر شخصی‌ است.
    2- شاملو، احمد. کاشفان فروتن شوکران. چاپ دوّم. تهران: انتشاراتی ابتکار، 1363.
    3- برای نمونه، شعری که در رثای آل احمد گفته بود.
    4- 18 فروردين 1369 = APR 08, 1990
    5- شاملو در سخنرانی خود ضحاک ماردوش را به "قهرمانی انقلابی" و کاوه را به يک شارلاتان تبديل می‌کند که این خود طنز تاریخ است! هم‌چنین سخت به فردوسی می‌تازد که "ضد زن بوده" و نارواهای ديگری را هم به او می‌بندد!
    6- برای خواندن نقدی خواندنی به گفته‌های شاملو: حماسه‌ی ايران به قلم دکتر جليل دوستخواه.



  • به مناسبت ششمين جايزه‌ی احسان يارشاطر به جلال خالقی مطلق

  • يک سند تاريخی: فردوسی و اهميت شاهنامه از محمّدعلی فروغی
  • سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵

    زبان‌پریشی و بی‌تعلقی به واژه: اشاره‌ به قطعه‌ای از سید علی صالحی

    زبان‌پریشی همراه با بی‌تعلقی به واژه، عمده‌گرفتاری نسلی از شاعران و نویسندگانی است که تولیدات‌شان در هیچ حوزه‌ی هنری و ادبی جدی محک نخورده است. این‌دسته از شاعران و نویسندگان، شهرت خود را مدیون "روابط" و به‌تبع آن "تعداد بازنشر آثارشان" هستند. همان‌قدر که بالارفتن از نردبان ترقی از طریق "روابط" و محیابودن شرایط نکوهیده است، تجدید چاپ آثار نیز همیشه گویای غنای یک اثر ادبی نیست، چه بسا ادبیات عامه‌پسند بالاترین شمار نشر و توزیع را در چنگ خود دارد.

    برای نمونه، بی‌تعلقی به واژه و زبان‌پریشی را می‌شود در قطعه‌ی زیر از سید علی صالحی -شاعر طراز اول شعر امروز ایران- به‌روشنی دید. گذشته از شلخته‌گی در چینش واژه‌ها و نداشتن ضرب‌آهنگ شعری، کپی‌برداری از سوژه‌ای بیات‌شده آن‌هم به طرزی الکن و نیز خلاء عنصر "عاطفه" -که لازمه‌ی هر شعری است-  از دیگر نقاط ضعف این قطعه‌ی کوچک هستند. بار محتوایی قطعه را به بحثی دیگر وامی‌نهیم و برای جاانداختن موضوع، قطعه‌ی زیر را با استفاده از همین لغات بازنویسی می‌کنیم:

    سید علی صالحی:
     «خیلی‌ها خیلی وقت است...که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته‌اند
    به عمد آمده‌اند زندگی کنند
    می‌گویند بی خیال هرچه که بود و بی‌خیال هرچه که هست.
    تو هم مثل خیلی‌ها از اشتباه نترس
    نزدیک‌تر بیا
    اشتباه یکی از عالی‌ترین علائم اثبات آدمی‌ست.»



    بازنویسی قطعه:

    خیلی وقت است خیلی‌ها... در ایستگاهی دور، رویای خود را جاگذاشته‌اند
    آمده‌اند که فقط زندگی کنند
    می‌گویند: "بی‌خیال هر چه بود و هست"!
    [نیاز به ادامه‌ی دارد...]
    تو اما مثل آن‌ها از اشتباه نترس!
    نزدیک‌تر بیا:
    "اشتباه‌کردن اثبات آدمیت است".

    این قطعه را می‌شد با واژگانی مناسب‌تر،‌ فرمی فاخرتر و طبعاً مفهومی پخته‌تر نوشت که این کار دست اساتید فن را می‌بوسد!
    به باور این قلم، قطعه‌ی سید علی صالحی اصولاً شعر نیست و یک "نصیحت بی‌ربط" از روی بی‌حوصله‌گی است و به همین لحاظ، هر چه باز نوشته شود، باز به مرحله‌ی شعرگونه‌گی لازم نمی‌رسد. با این حال، می‌شود از ساختمان همین قطعه‌ی کوچک ایرادهای اساسی بیرون کشید. برای مثال، وقتی که می‌گوید "تو هم مثل خیلی‌ها از اشتباه نترس"، اشاره به کسانی است که "رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته‌اند". در این‌جا در واقع دارد شخص مورد خطاب را با گروه نخست هم‌گروه فرض می‌کند، در صورتی که گروه اول کسانی هستند که "از اشتباه می‌ترسند" برای همین "به عمد آمده‌اند زندگی کنند". شاعر بایستی بین شخص مورد خطاب با گروه اول تفاوتی قائل باشد تا بتواند به او بفهماند "اشتباه یکی از عالی‌ترین علائم اثبات آدمی‌ست". این هم یک اشتباه لپی معناشناسی!
    در این قطعه، ایراد دیگری که به چشم می‌خورد و من آن‌را به بی‌حوصله‌گی شاعر نسبت داده‌ام،‌ بی‌ارتباطی عاطفی شاعر به سروده‌ی خود است. یعنی در آن لغزش ظریف احساسات که واژه را آبستن خود کرده باشد نمی‌بینی. واژه‌ها در کنار هم هارمونی عاطفی ندارند، چون در قالب نصیحت عرضه شده‌اند.
    سید علی صالحی کسی است که نزدیک‌کردن شعر به حالت روایی نثر را ترویج می‌کند. اما مشکل این‌جاست که نثر پیشنهادی او اصلاً نثر نیست؛ غنای شعری‌اش که دیگر بماند...

    جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴

    عـبث

    نخست:By Salvador Dali
    شسته بودم دست و رویم به آفتاب
    تا شود ز نورش بر چهره‌ام رنگ
    غروبِ از راه رسیده‌یِ نابهنگام
    کرد محزون و خجل از جهل‌ام

    در تاریکی نورسیده‌یِ شبانگاه،
    کـُندی گذشت لحظه‌ها بر چهره‌ام لغزید
    هرچه بیش سپری می‌گشت ظلمات
    هجوم شب بر چهره‌ام نمایان‌تر دیدم
    ...
    سپس:
    دانه‌های درشت تاریکی را
    از درون حفره‌ی گودِ پلک‌ها،
    لمس می‌کردم
    و صد افسوس عبث می‌بود
    آن‌چه بود از نور در فکرم!
    تهران، اردیبهشت 71.

    * نقاشی از: Salvador Dali

    چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

    نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!

    حسن محمودی دست بر نکته‌ی نغزی گذاشته است: "به نقل از جمال ميرصادقی، احمد شاملو مدعی می‌شود که جمالزاده نويسنده‌ی واقعی يکی بود يکی نبود نيست و در واقع، آن‌را از دو نويسنده‌ی دوره‌ی مشروطيّت دزديده است"! در پيامگير آدم و حوا چنين نوشتم:
    نمی‌دانم رواست که به گفته‌ی جمال ميرصادقی استناد کنيم يا نه؟ فرض را بر اين می‌گذاريم که شاملو واقعآ چنين گفته:
    در جهان غرب -که کارها اغلب بر مدار منطق می‌گردد- اگر صاحب‌نظری يک يا حداکثر دوبار در حوزه‌ی ادبيات يا سياست يا ... نظری خلاف واقع ابراز کند(به‌قول معروف اکاذيب نشر کند)، بايستی حيثيت "نظری" خود را برباد رفته بداند. در ايران ما البته وضع به گونه‌ی ديگری‌ست!
    در ايران، استدلال، فقط به کار توجيه و اثبات نظريات خدشه‌ناپذير قديمیِ ما می‌آيد و بس. مباد روزی که قلم کسی به نقد "قهرمانی" چون شاملو بگردد؛ آن قلم را چوب تکفير کرده بر سر خود منتقد می‌شکنند! مثلآ همين شاملو، نظريه‌ی نويسنده‌ای را -در باره‌ی ضحاک و کاوه و فردوسی و ...- کپی کرده و چند ناسزا نيز برآن افزوده، در دانشگاه برکلی تحويل حضار می‌دهد. کاری به کژی‌ها و نژندی‌های محتوايی مدعای او نداريم که بحث‌اش به‌واقع مثنوی هفتاد من است، امّا بعد از اين‌که بوی قضيه‌ی کپی‌برداری بلند می‌شود، می‌فرمايد که «به وقت سخنرانی مست بودم» و خلاص! خب آب هم از آب تکان نمی‌خورد؛ نبايد هم بخورد، چون شاملو بوده است ديگر! امّا ريشه‌يابی قضيه ما را به کجا می‌برد:
    بحث جمالزاده و "اوّلين مجموعه‌قصّه‌ی فارسی" نيز -چون قضيه‌ی فردوسی- درست به هدف شکستن مبدأهای تاريخی و ادبی يک ملّت است. اين مبدأها که سکوهای افتخار اين ملّت هستند، بعضی را آزار می‌دهند که بايستی شکسته شوند. آخر امورات عدّه‌ای فقط از مبارزه با اعتبار ملّت‌ها می‌گذرد ديگر... تصوّرش را بکن: جمالزاده -يعنی پدر قصّه‌نويسی يک ملّت- به‌يکباره به دزد آثار ديگران تبديل می‌شود! کاوه‌ی آهنگر به ظن شاملو، اسطوره‌ی مبارزه با ظلم و ظالمين، ناگهان به يک لات قدّاره‌بند نزول می‌کند، ضحاک می‌شود پدر سوسياليسم تاريخی و حيثيت و نقش بی‌بديل کورش هخامنشی، در زير تيغ نقدِ حضرات به خاکروبه‌دانی تاريخ پرتاب می‌شود...[1]
    احمد شاملو در مقدمه‌اش بر ديوان حافظ، خود با صراحت اعتراف می‌کند که بعضی از واژگان را، در لحظات آخری که «حافظ شاملو» می‌خواست زير چاپ برود، به ميل شخصی تغيير داده است![2] بيچاره تاريخ و فرهنگ ما و بيچاره‌تر نوادر ادبی ما چون حافظ، که شاملو فارسی‌نويسی يادشان می‌دهد!

  • در همين رابطه
  • : «زيرسئوال بردن جمال‌زاده، زيرسئوال بردن مبدا داستان‌نويسى معاصر فارسى است»

    توضيحات:
    1- چکيده‌ای از سخنان شاملو در برکلی.
    2- دلآرام مشهوری در دو گفتار، در جُستار "حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی»"، دست بردن شاملو در غزليات حافظ را نقد کرده است.

    پی‌نوشت:
    1- اخيرآ شخصی به نام ناصر پورپيرار، در چند جلد کتابی که با عجله و تنها ظرف دو يا سه‌سال نوشته، تمامی تاريخ ايران‌زمين را ساخته‌ی صهيونيست‌ها خوانده است! هم‌کيش او عبدالله شهبازی نيز در آثارش، تاريخ و شخصيّت‌های تاريخی ما را لجن‌مال کرده است. می‌خواهم بگويم احمد شاملو از اين حيث يگانه نيست!
    2- در مثل مناقشه نيست!
    3- شنيده‌ام که ناصر پورپيرار جزو معارضان عراقی و از دار و دسته‌ی حزب‌الدّعوه‌ای‌هاست و اصولآ اصليتی ايرانی ندارد. نمی‌دانم اين خبر تا چه حد صحت دارد، امّا جانبداری‌های اين شخص از صدّام حسين و همچنين "تاريخ درخشان اعراب"، اين گمان را به حقيقت نزديک می‌کند.