کنار دستِ صفحهی سفیدرنگ، درست آن بالا -زیر چروک پیشانی- سمتِ چپ، قعطهشعری آرميده که علف هرز رویش سایه انداخته. خواندمش؛ به دلم نشست. بخوان، ببین به دل تو هم چنگ میزند یا نه؟
اینروزها کم پیش میآید که شعاع سرودهای، از درز پردهی چندلایهی دلم به درون بتابد. کم پیش میآید که در پهنهی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرمنرمک جوانهای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دلببرد. اغلب هر چه میخوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدنشان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانهگی"اند. سرودهها زوری و کارگاهیاند؛ از دل سرریز نکردهاند و از قلم نچکیدهاند. کنار هم گذاشتن تکّههای دیگران، شده است تولید بعضیها؛ پررویی، با چاشنی زبانریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یکدستی نمیبینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چهجور دستوپا کردهاند! خوشهچینی در کویر میدانی که چقدر سخت است؟
...
بردهی نام نیستم. گور پدر نامها! تنها زنده باد هنر، که میماند و باید هم بماند...
پینوشت:
من بهعنوان خوانندهی شعر، دوستتر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر میخواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمیچیند" (فقط گل و غنچه را میچینند)، بل از ریشه درمیآورد، يعنی "ریشهکن" میکند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درستتر میشد، هم از لحاظ آهنگ کوبندهتر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمیپسندم. خیلی چیزهای دیگر میشد جایاش گذاشت. "بیمقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دستچینکردن واژه باید وسواس بیشتری بهخرج داد. البته شاید من بیمورد وسواسیام! علامتگذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی است. سپردن نوشته به دست ویرایشگر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمیکند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش میافزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسندهی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.
و من انگار گیاهی کوچکآفرینندهی قطعه حامدنامی است؛ صادقیصفت. نمیشناسماش. راستی چه فرق میکند؟ کار دلچسب، دلچسب است... حال، هر امضايی که پايش باشد.
و تو آن نور
که از دور
به من میتابی
عمر من کوتاه است
همه میمیرند
اما علف هرزهی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یکنفر کم دارد
اینروزها کم پیش میآید که شعاع سرودهای، از درز پردهی چندلایهی دلم به درون بتابد. کم پیش میآید که در پهنهی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرمنرمک جوانهای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دلببرد. اغلب هر چه میخوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدنشان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانهگی"اند. سرودهها زوری و کارگاهیاند؛ از دل سرریز نکردهاند و از قلم نچکیدهاند. کنار هم گذاشتن تکّههای دیگران، شده است تولید بعضیها؛ پررویی، با چاشنی زبانریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یکدستی نمیبینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چهجور دستوپا کردهاند! خوشهچینی در کویر میدانی که چقدر سخت است؟
...
بردهی نام نیستم. گور پدر نامها! تنها زنده باد هنر، که میماند و باید هم بماند...
پینوشت:
من بهعنوان خوانندهی شعر، دوستتر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر میخواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمیچیند" (فقط گل و غنچه را میچینند)، بل از ریشه درمیآورد، يعنی "ریشهکن" میکند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درستتر میشد، هم از لحاظ آهنگ کوبندهتر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمیپسندم. خیلی چیزهای دیگر میشد جایاش گذاشت. "بیمقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دستچینکردن واژه باید وسواس بیشتری بهخرج داد. البته شاید من بیمورد وسواسیام! علامتگذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی است. سپردن نوشته به دست ویرایشگر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمیکند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش میافزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسندهی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.
