یکی از مشکلات عمدهی من در روزهای گذشته کمبود بشقاب بود. همین تعداد کم -که هر چندوقت یکبار یکیشان بر اثر حادثهای ناگوار دار فانی را وداع میگفت- روی هم تلنبار که میشدند، میماندم که چهکنم! دست آخر مجبور میشدم بشویمشان، چون در غیر این صورت چیزی نبود که در آن غذا بخورم. تا اینکه راه حلّی به ذهنم رسید: رفتم دوازدهتای دیگر خریدم!
نمایش پستها با برچسب محض تفريح. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب محض تفريح. نمایش همه پستها
چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶
سهشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶
شاهکاری در شعر نو!
بدون حاشيه، برويم به سراغ يکی از "شاهکار"های نظم مدرن از استادی بیهمتا، که برای بهرهبردن از آن لحظهای را نبايد از دست داد:
سگم بر درخت میشاشد و میرود
عصا به دست من نیز میروم
آنکه میگوید: اوم مانی پادمه هوم
بر هوا علامت میگذارد و میرود
من که میگویم: شانتیه شانتیه میروم
مَردُم یک بار که من مُردَم مُردَم
برنخواهم گشت
تنها نامم خواهد ماند
که تا ابد مو بر اندامِ زبان راست خواهد کرد![متن کامل اين گنجينهی ادبی]
ولی خودمانیم: اگر آدمهایی مثل رضا براهنی نبودند، اين دنيا عجب جای کسلکنندهای میشد!
سگم بر درخت میشاشد و میرود
عصا به دست من نیز میروم
آنکه میگوید: اوم مانی پادمه هوم
بر هوا علامت میگذارد و میرود
من که میگویم: شانتیه شانتیه میروم
مَردُم یک بار که من مُردَم مُردَم
برنخواهم گشت
تنها نامم خواهد ماند
که تا ابد مو بر اندامِ زبان راست خواهد کرد![متن کامل اين گنجينهی ادبی]
ولی خودمانیم: اگر آدمهایی مثل رضا براهنی نبودند، اين دنيا عجب جای کسلکنندهای میشد!
پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶
از جنگ زرگری مشتی مفتخور!
وقتی دار-و-دستهی اراذل و اوباش وبلاگی -که تا همين ديروز زير يک بيرق سينه میزدهاند- بينشان اختلاف میافتد (احتمالاً به خاطر تضاد منافع)، چنان گند و کثافتی به اطراف میپاشند که آلودگیشان هيچ جايی را پاکيزه باقی نمیگذارد. یکمشت بيکارهی لاابالی که همگیشان را روی هم بريزی، يکنیمچه آدم از تويش درنمیآيد. خلاصه در وبلاگشهر که قدم میزنيد، حواستان باشد پایتان روی فضولات اين حضرات نرود!
یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶
No Man's Land
چند وقت پيش، در يکی از ترجمهها، چشمم خورد به عبارت "سرزمين نامردی"! به نظرم خيلی عجيب آمد. واقعاً ماندم که مترجم محترم، چه چیزی را "نامردی" ترجمه کرده. مگر چنين تمثيلی در انگليسی هست؟
گذشت تا چندی پيش متن اصلی را در نت پيدا کردم. یاد همان عبارت افتادم. گشتم و ديدم "No Man's Land" است. توضیح اضافه نمیدهم. از آوردن نام مترجم -که اتفاقاً نامی هم دارد- معذورم. فقط حساباش را بکنيد حکايت کيفيت ترجمه در ايران، البته بعضی از ترجمهها، چيست و ملّت قرار است چه چيزی از اينجور ترجمهها ياد بگيرند!
پ.ن: باب سيگر و بيلی جوئل -هر دو- ترانهای دارند با همين نام. مال باب سيگر نبود. شنيدن/ديدن کار بيلی جوئل خالی از لطف نيست: No Man's Land
گذشت تا چندی پيش متن اصلی را در نت پيدا کردم. یاد همان عبارت افتادم. گشتم و ديدم "No Man's Land" است. توضیح اضافه نمیدهم. از آوردن نام مترجم -که اتفاقاً نامی هم دارد- معذورم. فقط حساباش را بکنيد حکايت کيفيت ترجمه در ايران، البته بعضی از ترجمهها، چيست و ملّت قرار است چه چيزی از اينجور ترجمهها ياد بگيرند!
پ.ن: باب سيگر و بيلی جوئل -هر دو- ترانهای دارند با همين نام. مال باب سيگر نبود. شنيدن/ديدن کار بيلی جوئل خالی از لطف نيست: No Man's Land
شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶
تلويزيونهای لوسآنجلسی!
کسی را اگر میخواهی شکنجه بدهی، وادارش کن که فقط شبکههای لوسآنجلسی را ببيند! کم ديدهام که رسانهای به این حد در آسيبزدن به روحيهی افراد کارايی داشته باشد. اين تلويزيونها هر چه افق روشن و انرژی مثبت در وجود انسان است را دود میکنند و میفرستند به هوا! البته همهی برنامهها را با یک چوب نبايد زد، امّا چند شاخه گل هم طبعاً نمیتواند کوير را بهاری کند. در اين باره مشروحتر خواهم نوشتم.
چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶
لطفاً حسودی نکنيد!
حسين درخشان:
«یک نفر در بالاترین کامنت گذاشته و گفته که من از موقعی منتقد شدید آمریکا شدهام که برنامههایم برای زندگی در نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۵ با مشکل روبرو شد؛ وقتی که ماموران آمریکایی در مرز پیس بریج نزدیک شهر بوفالو... بخاطر یک کلمه در وبلاگم (که گفته بودم در حال حاضر ساکن نیویورکام) به آمریکا راهم ندادند».[منبع]
پس از قرار معلوم، حتا مامورين ادارهی مهاجرت آمریکا هم خواننده وبلاگ سردبير: خودم هستند! به افتخارات اين ملّت انگار یکی ديگر اضافه شد!
«یک نفر در بالاترین کامنت گذاشته و گفته که من از موقعی منتقد شدید آمریکا شدهام که برنامههایم برای زندگی در نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۵ با مشکل روبرو شد؛ وقتی که ماموران آمریکایی در مرز پیس بریج نزدیک شهر بوفالو... بخاطر یک کلمه در وبلاگم (که گفته بودم در حال حاضر ساکن نیویورکام) به آمریکا راهم ندادند».[منبع]
پس از قرار معلوم، حتا مامورين ادارهی مهاجرت آمریکا هم خواننده وبلاگ سردبير: خودم هستند! به افتخارات اين ملّت انگار یکی ديگر اضافه شد!
دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵
به این میگويند "گفتوگوی تمدّنها"!
آقای حسين درخشان که چون حجتالاسلام داکتر آخوند خاتمی از دانشآموختگان مکتب زعيم عاليقدر انقلاب هستند، اعتقاد راسخ دارند به "صدور انقلاب" و "گفتوگوی تمدّنها". البته ايشان از راه گفتوگو است که اقدام به صدور انقلاب به ممالک کفر مینمايند که اين نوآوری، در جای خود شايستهی تقدير است.
انصافاً با وجود اينهمه مشغلهی اتمی، گمان نمیرفت که ديگر وقتی برای ايشان باقی بماند که به مسئلهی فولکلور انقلابی نيز بپردازند. بنابراين، جا دارد که همينجا به اين برادر رزمنده مسلمان يک خسته نباشيد جانانه تقدیم کنيم که چنين از فرهنگ و آبروی اين مرزوبوم (بخوان ولایت) پاسداری میکنند! به پدر ايشان حاجی آقا موتلفه درخشان نيز خسته نباشيد ويژه عرض میکنیم که با تمامی مشغلهی بازار، تا اين حد وقت روی تربيت بچهشان گذاشتهاند!
به قلم ديگر مزاحمين: شوخلاگ (7)، سرکلانتر: خودم!
انصافاً با وجود اينهمه مشغلهی اتمی، گمان نمیرفت که ديگر وقتی برای ايشان باقی بماند که به مسئلهی فولکلور انقلابی نيز بپردازند. بنابراين، جا دارد که همينجا به اين برادر رزمنده مسلمان يک خسته نباشيد جانانه تقدیم کنيم که چنين از فرهنگ و آبروی اين مرزوبوم (بخوان ولایت) پاسداری میکنند! به پدر ايشان حاجی آقا موتلفه درخشان نيز خسته نباشيد ويژه عرض میکنیم که با تمامی مشغلهی بازار، تا اين حد وقت روی تربيت بچهشان گذاشتهاند!
چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵
اندر فوايد قهوه!
به خانه که میرسم، کفشنکنده میروم سراغ قهوهجوش. به دقیقه نمیکشد که نوای روحنواز "قلقل" و رايحهی خوش آن گرد تيره بلند است.
قهوه را تلخ میخورم؛ بدون شير و شکر. لازم است به ماهيت نوشیدنی احترام گذاشت. اگر دوستش داريم، مزهی اصلیاش را بايد دوست داشته باشيم.
هر چقدر برای ساختن قهوه عجولم، در نوشيدنش وسواسی و صبورم. آداب خاص خودم را دارم برای صرف قهوه. موقع نوشيدن، حواسم حسابی جمعِ کارم است. فنجان که لبم را میبوسد، خودش وظيفهاش را میداند: جرعهها را تکتک و نرمنرمک به درونم سرازير میکند. تنم داغ میشود و سلولهای مغزم جان تازه میگيرند... تو گويی بنزين زدهام!
در روزنامهی Metro ديروز خواندم که نوشيدن بيش از سه فنجان قهوه در روز مضرّ است. من فکر میکنم در اين دنيا، حتا نفسکشیدن هم مضرّ است، انديشيدن و حرفزدن البته مضرّتر؛ قهوه که جای خود دارد! قبلاً در جای ديگر خوانده بودم که طی يک پژوهش بسيار گسترده، ثابت شده افرادی که در روز سه-چهار ليوان قهوه میخورند، به پيری که میرسند، ضربآهنگ مغزشان بهتر از بقيه میزند. پشت اين پژوهش هم لابد غولهای چراغ بيزنس قهوه خوابيده بودهاند! نمیدانم! چيزی که امّا میدانم -و مطمئنم- اين است که من قهوهام را در هر شرايطی که باشد میخورم، گوشم هم به لاطائلات مثبت و منفی بدهکار نيست.
قهوه را تلخ میخورم؛ بدون شير و شکر. لازم است به ماهيت نوشیدنی احترام گذاشت. اگر دوستش داريم، مزهی اصلیاش را بايد دوست داشته باشيم.
هر چقدر برای ساختن قهوه عجولم، در نوشيدنش وسواسی و صبورم. آداب خاص خودم را دارم برای صرف قهوه. موقع نوشيدن، حواسم حسابی جمعِ کارم است. فنجان که لبم را میبوسد، خودش وظيفهاش را میداند: جرعهها را تکتک و نرمنرمک به درونم سرازير میکند. تنم داغ میشود و سلولهای مغزم جان تازه میگيرند... تو گويی بنزين زدهام!
در روزنامهی Metro ديروز خواندم که نوشيدن بيش از سه فنجان قهوه در روز مضرّ است. من فکر میکنم در اين دنيا، حتا نفسکشیدن هم مضرّ است، انديشيدن و حرفزدن البته مضرّتر؛ قهوه که جای خود دارد! قبلاً در جای ديگر خوانده بودم که طی يک پژوهش بسيار گسترده، ثابت شده افرادی که در روز سه-چهار ليوان قهوه میخورند، به پيری که میرسند، ضربآهنگ مغزشان بهتر از بقيه میزند. پشت اين پژوهش هم لابد غولهای چراغ بيزنس قهوه خوابيده بودهاند! نمیدانم! چيزی که امّا میدانم -و مطمئنم- اين است که من قهوهام را در هر شرايطی که باشد میخورم، گوشم هم به لاطائلات مثبت و منفی بدهکار نيست.
پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵
قضيهی "اصغرآقا" و حاجیآقا مصباح و باقی قضايا!
يادتان هست چند وقت پيش راجع به نشريهی "اسلامی"ای نوشتم هدینام، که در تورنتو درمیآيد؟ حالا این تکه را از هادی خرسندی داشته باشيد تا برويم سر اصل ماجرا:
امّا آنچه هادی خرسندی تعریف میکند را من ترجيح دادم بیحواشی فقط نقل کنم. راستاش، درک ماجرا برای من کمی ثقيل است! منطق میگويد آدمی که از صدقهی سر دکانداری دين در قلب آمريکای شمالی نانش حسابی توی روغن است و بيزنساش هر روز نيز بیشتر رونق میگيرد، بايستی آدم محافظهکاری باشد و درونش را به اين راحتیها لو ندهد. ضمناً اگر قرار بر کشف و انهدام "آثار ضاله" باشد، نشریهی اصغرآقا برای "ناهيان از منکر"[1] لقمهی چندان دندانگيری نمیتواند باشد. در همين شهری که بنده و حاجیآقا -از بازی روزگار- مشترکاً سکونت داریم، از زمين و فضا منکر میريزد که لابد حاجیآقا و حاجیه خانم -وقتی که بچهها را خواب میکنند- جهت عوضشدن هوای سر، گاهی سرکی به بعضی از کانالهای ضاله میزنند و خودشان -با آن هوشیاری علمیای که در قشر آخوند سراغ داريم- از "جرياناتی که بیوقفه وارد مرحله میشوند" خبر دارند! در ثانی، چرا راه دور برویم، کتابخانهی مسجد که دم دست است؛ سری بزنند به یکی از رسالات علمی مراجع اعظام تا حين مطالعهی مباحثی چون جماع با قاطر يا شتر و افتادن از پشتبام روی خاله یا عمّه پس از حادثشدن زلزله و الخ، حساب کاملاً دستشان بيايد...
خلاصه که در زیر پوست شهر ما -که در حال حاضر هفتاد مسجد دارد و هر روز نیز اين رقم رو به ازدياد است- معلوم نيست چه میگذرد...
توضیح:
1- "ناهيان از منکر"، از اصطلاحات رسمی-حکومتی. جمع فارسی کلمهی عربی "ناهی" (آمده از "نهی" - یعنی "منعکننده") که سابقهاش در زبان فارسی، بيش از طول عمر انقلاب نیست! اصطلاحی مندرآوردی که نشانهای ديگر از بیسوادی سازندگان اينگونه اراجيف است، درست مثل "شئونات" که جمع در جمع است: شوون جمع شأن!
پيشنماز مسجد امامعلی آقای محترمی است به نام دکتر مصباح که گاهی معمم است و گاهی لباس شخصی. چند روز پیش، این دکتر حجتالاسلام برای خريد میرود و در فرصتی مناسب تمام نسخههای ماهنامهی «اصغرآقا» را از کنار پیشخان کتابفروشی برمیدارد و با خود میبرد! و تا صاحب مغازه متوجه بشود ايشان با اتومبيل خود محوطه را ترک میکند. فردای آنروز، وقتی آقای سعيد چوبک به مسجد که زنگ میزند که راجع به «اصغرآقا» سوال کند آقای دکتر مصباح به ایشان میگوید که چند نفر از مشتریان شما به من شکایت کردهاند که شما نشریههای ضاله میفروشید و این برای شما و کاسبیتان درست نیست! آقای چوبک میگوید: «ولی حاجآقا آن نشریهها فروشی است و من باید پولشان را به توزيعکننده بدهم». ایشان در جواب میگوید: «آقا این پولها خوردن ندارد... عاقبت ندارد... جوابگو هستید...»[ادامه]عارضم به حضورتان که نشريهی يادشده، از توليدات همين حاجیآقا و شرکا است که مخارج چاپ و پخشاش را از جيب مبارک مسجدشان هزينه میکنند. یعنی در واقع نشريهی هدی که ادعا میکند "فرهنگی، علمی، اجتماعی و دینی" است و نام کلّی دکتر-مهندس را در فهرست هيئت تحريريهی خود يدک میکشد، چيزی بيش از "ارگان یک مسجد" به اسم امام علی نیست!
امّا آنچه هادی خرسندی تعریف میکند را من ترجيح دادم بیحواشی فقط نقل کنم. راستاش، درک ماجرا برای من کمی ثقيل است! منطق میگويد آدمی که از صدقهی سر دکانداری دين در قلب آمريکای شمالی نانش حسابی توی روغن است و بيزنساش هر روز نيز بیشتر رونق میگيرد، بايستی آدم محافظهکاری باشد و درونش را به اين راحتیها لو ندهد. ضمناً اگر قرار بر کشف و انهدام "آثار ضاله" باشد، نشریهی اصغرآقا برای "ناهيان از منکر"[1] لقمهی چندان دندانگيری نمیتواند باشد. در همين شهری که بنده و حاجیآقا -از بازی روزگار- مشترکاً سکونت داریم، از زمين و فضا منکر میريزد که لابد حاجیآقا و حاجیه خانم -وقتی که بچهها را خواب میکنند- جهت عوضشدن هوای سر، گاهی سرکی به بعضی از کانالهای ضاله میزنند و خودشان -با آن هوشیاری علمیای که در قشر آخوند سراغ داريم- از "جرياناتی که بیوقفه وارد مرحله میشوند" خبر دارند! در ثانی، چرا راه دور برویم، کتابخانهی مسجد که دم دست است؛ سری بزنند به یکی از رسالات علمی مراجع اعظام تا حين مطالعهی مباحثی چون جماع با قاطر يا شتر و افتادن از پشتبام روی خاله یا عمّه پس از حادثشدن زلزله و الخ، حساب کاملاً دستشان بيايد...
خلاصه که در زیر پوست شهر ما -که در حال حاضر هفتاد مسجد دارد و هر روز نیز اين رقم رو به ازدياد است- معلوم نيست چه میگذرد...
توضیح:
1- "ناهيان از منکر"، از اصطلاحات رسمی-حکومتی. جمع فارسی کلمهی عربی "ناهی" (آمده از "نهی" - یعنی "منعکننده") که سابقهاش در زبان فارسی، بيش از طول عمر انقلاب نیست! اصطلاحی مندرآوردی که نشانهای ديگر از بیسوادی سازندگان اينگونه اراجيف است، درست مثل "شئونات" که جمع در جمع است: شوون جمع شأن!
شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵
فراخوان: کميته فرزنديابی!
يادداشتهای حميد را که خواندم [+-+] به جان شما دلم بدجوری ريش شد! مگر میتوانستم جلوی سيل اشک را بگيرم؟ دورافتادن اين پدر دردمند از فرزندان پراکندهاش در کرهی زمين، قلب هر انسان باوجدانی را بهدرد میآورد.
ما وبلاگنويسان، به جای دسترویدستگذاشتن و سردادن شعارهای بیسروته حقوق بشری، بايستی هرچه زودتر وارد عمل شويم و از تمام نيروی خودمان برای شناسايی اين زبانبستههای آواره و بازگردانشان به آغوش گرم خانواده استفاده کنيم. البته يافتن اين بچهها -بهخاطر جمعيت کثيرشان- چندان سخت نيست. کافی است در بنادر مختلف جهان، از مناطق اسکيمونشين قطبی گرفته تا باريکهراههای آبی آمازون و توابع و...، از همين آگهیهای "کودک گمشده" پخش کنيم (البته با ذکر مشخصات و موقعيت زندگی-شغلی حميد) تا خود اين نوباوگان با پای خود، دستهدسته به خانهی پدری کوچ کنند.
در آخر، از اين پدر پرتلاش و به معنای واقعی کلمه سختکوش -که بهراستی لقب "پدر ملّت" برازندهی قامت راستش است- تقاضامنديم مشخصات DNA خودش را منتشر کند تا ما وبلاگنويسان نيز، در کنار ديگر فرزندان جهان، به وظيفهی انسانی-خانوادگی خود که البته واجب کفایی نيز هست، يعنی تست DNA مبادرت ورزيم. روزگار را چه ديديد؛ شايد ردّی از لشکر فرآوردههای پدر، در ميان همين بلاگرهای غيور يافت شد... و چه زيبا گفتهاند که: خوشا پدر و پسری که هر دو بلاگر باشند!
ما وبلاگنويسان، به جای دسترویدستگذاشتن و سردادن شعارهای بیسروته حقوق بشری، بايستی هرچه زودتر وارد عمل شويم و از تمام نيروی خودمان برای شناسايی اين زبانبستههای آواره و بازگردانشان به آغوش گرم خانواده استفاده کنيم. البته يافتن اين بچهها -بهخاطر جمعيت کثيرشان- چندان سخت نيست. کافی است در بنادر مختلف جهان، از مناطق اسکيمونشين قطبی گرفته تا باريکهراههای آبی آمازون و توابع و...، از همين آگهیهای "کودک گمشده" پخش کنيم (البته با ذکر مشخصات و موقعيت زندگی-شغلی حميد) تا خود اين نوباوگان با پای خود، دستهدسته به خانهی پدری کوچ کنند.
در آخر، از اين پدر پرتلاش و به معنای واقعی کلمه سختکوش -که بهراستی لقب "پدر ملّت" برازندهی قامت راستش است- تقاضامنديم مشخصات DNA خودش را منتشر کند تا ما وبلاگنويسان نيز، در کنار ديگر فرزندان جهان، به وظيفهی انسانی-خانوادگی خود که البته واجب کفایی نيز هست، يعنی تست DNA مبادرت ورزيم. روزگار را چه ديديد؛ شايد ردّی از لشکر فرآوردههای پدر، در ميان همين بلاگرهای غيور يافت شد... و چه زيبا گفتهاند که: خوشا پدر و پسری که هر دو بلاگر باشند!
یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵
He won again
چاک ليدل (Chuck Liddell) قهرمان افسانهای کيکبوکس آمریکا (UFC)، چند لحظهی پيش، برای دوّمين بار ديگر مدعی قهرمانی تيتو اورتيز (Tito Ortiz) را مغلوب کرد. مسابقهشان زنده از شبکه Pay Per View از يکی از کازينوهای لاسوگاس پخش شد. جداً ديدنی بود (البته برای طرفداران اينجور مسابقهها).
روی عکس کليک کنيد میبردتان به جريان مسابقه.
دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵
از هنرمندی جناب پينگی!
جناب پينگی (حق کپیرايت شبنم به خاطر اين لقب فراگير محفوظ)، يعنی کسی که اينجا را وقت و بیوقت پينگ میکند، جداً که به من لطف دارد! يعنی اگر خودم را هم دوست نداشته باشد، قلمم را حتماً دوست دارد. حضرتش میداند که من اهل رودربايستی هستم. بر همين اصل است که پايش که به شبکه میرسد، جَلدی میدود اينجا را میپينگد تا من از ترس شرمساری جلوی مردم هم که شده چيزکی بنوِيسم!
خُب چه میشود کرد: هر کس به نوعی مهر میورزد و... "محبت" میريزد!
خُب چه میشود کرد: هر کس به نوعی مهر میورزد و... "محبت" میريزد!
جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵
آبجو، فقط آبجوهای آلمان (به جان شما!)
به جان همين رفيقم که کنار دستم نشسته، روی دست آبجوهای آلمان نيامده و احتمالاً نخواهد هم آمد. مقايسهی آبجوهای آلمان با ديگر کشورها مثل اين است که بسکتبال آمریکا را با بورکينافاسو مقايسه کنیم! خلاصه اگر بعد از يک روز سخت خواستيد هوای سری عوض کنيد، پيشنهادیهای زير را مد نظر داشته باشيد:
Becks، Warsteiner، Krombacher، Bitburger و باقی سکرات!
Becks، Warsteiner، Krombacher، Bitburger و باقی سکرات!
جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۵
يک پيشنهاد بیشرمانه!
اينجا در تورنتو، طرفداران پر و پا قرص فوتبال -از هر مليتی- پرچمشان را زدهاند کنار پنجرهی ماشينشان. میگم بد نيست امشب، يعنی يکروز قبل از وقوع واقعه (شايد هم فاجعه!)، برای اينکه حال اين پرتغالیها را بگيريم، يکمشت بچهها جمع شويم برويم هر جا که پرچم پرتغال ديديدم بکنيمش و جايش پرچم ايران بزنيم!
قيافه طرفی که صبح ماشينش را با پرچم افراشتهی ايران ببيند جداً که ديدن دارد:)
قيافه طرفی که صبح ماشينش را با پرچم افراشتهی ايران ببيند جداً که ديدن دارد:)
دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴
یادی از آن دوران...
راهکار دختربازی در دوران ما –وقتی مثلاً پانزده-شانزدهساله بودیم- اين بود که دم تعطيلی مدارس یا موقع امتحانات ثلثها، میرفتیم نزديک مدرسهی دخترانه محل (یا جاهای ديگر) میپلکيديم و کشيک میداديم. بعد وقتی دختری را که از قبل نشان کرده بوديم پيدايش میشد، دنبالش –با حفظ فاصله- راه میافتاديم تا برود به جایی خلوتتر. آنوقت نامهای را که برايش نوشته بودیم یا میدادیم به دستش، یا اگر کمرو بوديم، میانداختیم سر راهش. دختر هم اگر خوشش میآمد از ما برش میداشت، اگر هم نه لگدش میکرد و میگذشت! بزرگتر که شدیم، "شمارهدادن" –و گاهی گرفتن- هم به برنامه اضافه شد. ديگر چندان لازم نبود که کسی را از قبل نشان کنيم؛ همین که میرفتیم اطراف مدرسه و کسی چشممان را میگرفت، پر میکشيدیم به سویش!
حالا چرا سر دل را باز کردم و اینها را ريختم بيرون؟ القصه، ديروز در جمع کوچکی حضور داشتم که ایرانیاش فقط من بودم. جمع بین سی و خوردهای تا چهل و خوردهای سن داشت. همگی داشتيم تجربيات "تينایجری"مان را برای هم تعریف میکردیم. نوبت به من که رسيد، داستان بالا را –به همراه چند مثال و تجربه- برایشان بازگو کردم. در همین حين بود که ديدم دارد روی سر حضّار محترم دو تا شاخ تيز سبز میشود، آخر فکر نمیکردند که در ايران هم بعله!
- «واااووو! چقدر نوجوانی شما رويایی و کلاسيک بوده! خوش به حالت مجيد»!
اگر سر و کارتان به گشتهای ثارالله -که توی لندکروزهای 4WD (به قول رفقا: چهار ولگرد ديوث!) -که در کوچهپسکوچهها جولان میدادند تا طعمهای گيرشان بياید و لتوپارش کنند- میافتاد، صحنه البته "کلاسيکتر" میشد!
آدم در تورنتو دنیای متفاوت انسانهای متفاوت را تجربه میکند. اینجا هفتاد و دو ملّت را در خود جا داده. داشتن دوستانی از ديگر مليّتها و نژادها غنيمتیست برای آموختن و به شراکت گذاشتن آنچه بر ما رفته است...
حالا چرا سر دل را باز کردم و اینها را ريختم بيرون؟ القصه، ديروز در جمع کوچکی حضور داشتم که ایرانیاش فقط من بودم. جمع بین سی و خوردهای تا چهل و خوردهای سن داشت. همگی داشتيم تجربيات "تينایجری"مان را برای هم تعریف میکردیم. نوبت به من که رسيد، داستان بالا را –به همراه چند مثال و تجربه- برایشان بازگو کردم. در همین حين بود که ديدم دارد روی سر حضّار محترم دو تا شاخ تيز سبز میشود، آخر فکر نمیکردند که در ايران هم بعله!
- «واااووو! چقدر نوجوانی شما رويایی و کلاسيک بوده! خوش به حالت مجيد»!
اگر سر و کارتان به گشتهای ثارالله -که توی لندکروزهای 4WD (به قول رفقا: چهار ولگرد ديوث!) -که در کوچهپسکوچهها جولان میدادند تا طعمهای گيرشان بياید و لتوپارش کنند- میافتاد، صحنه البته "کلاسيکتر" میشد!
آدم در تورنتو دنیای متفاوت انسانهای متفاوت را تجربه میکند. اینجا هفتاد و دو ملّت را در خود جا داده. داشتن دوستانی از ديگر مليّتها و نژادها غنيمتیست برای آموختن و به شراکت گذاشتن آنچه بر ما رفته است...
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴
چرا "فوبیای وبلاگی"؟
قطعاتی که زير عنوان "فوبیای وبلاگی" ارائه شدند [1، 2، 3، 5 و 6]، هرچند هريک -چون دیگر یادداشتها- پیامی داشت که این پیام را البته با زبانی گزنده بیان کرده بود، امّا درواقع این يادداشتها "آزمونی بودند در حوزهی هجونویسی". انگیزهی من برای نگاشتن این یادداشتها، تفاوت بنيادی نگاه مدرن با نگاه سنتی به مقولهی "هجونویسی" -و در کل به مسئلهی زبان- بوده است. در واقع هجو در سيطرهی فرهنگ مدرن، وسيلهای است برای بيان و جزئی است از صنايع ادبی، در مقابل، در فرهنگ سنتی همواره هجو عملی مذموم و نوعی گستاخی و بیاخلاقی محسوب شده است. اين نگرش ما را از يکی از جالبترین روشهای بيانی و ويژهگیهای زبانی محروم کرده است و همين محروميتهاست که اجازه نمیدهد اساس زبان و مشی بيانی ما -و به تبع آن تفکر ما- متحوّل شود. اتفاقاً لازم است گفت که طرز برخورد ما با شیوههای بيانی، خود گويای طرز و ساختار فکر ماست.
برخورد جامعهی مدرن با هجو برخوردی مداراجويانه است، در صورتی که هجو در فرهنگ سنتی توسعهنیافته ایجاد عصبيت و تنش میکند. مسير حرکت به سوی تجددّ، بدون تحوّل در نگرش جامد سنتی به جهان ميسر نيست. این مسير را میشود با تحوّل در زبان هموار کرد. برای اینکار بايستی از خود آغازيد؛ در گفتن ريسک کرد و در مقابل، سطح تحمّل خويش را بالا برد.
برخورد جامعهی مدرن با هجو برخوردی مداراجويانه است، در صورتی که هجو در فرهنگ سنتی توسعهنیافته ایجاد عصبيت و تنش میکند. مسير حرکت به سوی تجددّ، بدون تحوّل در نگرش جامد سنتی به جهان ميسر نيست. این مسير را میشود با تحوّل در زبان هموار کرد. برای اینکار بايستی از خود آغازيد؛ در گفتن ريسک کرد و در مقابل، سطح تحمّل خويش را بالا برد.
دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴
فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (6)
همش زير سر اين پناهندهها تو اروپاست!
آدم پناهنده باشد، بلاگر باشد، از آن بدتر ساکن اروپا هم باشد، آنوقت جسارت کند و بی اذن سخنگو و اوّلين وبلاگنویس جعلی (ببخشيد: مقام عظمای پدر-خود-خواندگی وبلاگشهر حضرت آیت الله حسین درخشان!) نامهی سرگشاده بنوِيسد؟ شما سوسیالبگیرها اگر شرف داشتيد، امروز انتخابات (انتصابات) را تحریم میکردید و درست سه روز بعدش میرفتید ستاد تبلیغاتی معین پرچم "جان مادرتون بیاید رای بدید" دست میگرفتید! آقا اصلاً پناهندگی جرم است به جان شما. هر کس که تقاضای پناهندگی کرد را بايد در دم، شش ماه فرستاد حجرهی فرشفروشی پدر فلانی تا اينقدر فرش بالاپایین کند که ماتحت تأثير هنر کلاهبرداری شرعی و "درخشان" حاجیآقا قرار بگيرد، شاید متنبه شد...
آدم پناهنده باشد، بلاگر باشد، از آن بدتر ساکن اروپا هم باشد، آنوقت جسارت کند و بی اذن سخنگو و اوّلين وبلاگنویس جعلی (ببخشيد: مقام عظمای پدر-خود-خواندگی وبلاگشهر حضرت آیت الله حسین درخشان!) نامهی سرگشاده بنوِيسد؟ شما سوسیالبگیرها اگر شرف داشتيد، امروز انتخابات (انتصابات) را تحریم میکردید و درست سه روز بعدش میرفتید ستاد تبلیغاتی معین پرچم "جان مادرتون بیاید رای بدید" دست میگرفتید! آقا اصلاً پناهندگی جرم است به جان شما. هر کس که تقاضای پناهندگی کرد را بايد در دم، شش ماه فرستاد حجرهی فرشفروشی پدر فلانی تا اينقدر فرش بالاپایین کند که ماتحت تأثير هنر کلاهبرداری شرعی و "درخشان" حاجیآقا قرار بگيرد، شاید متنبه شد...
یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴
فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (5)
با جفت پا میکوبم به چهرهی ذهنیتهای تهمتساز!
اين تکواندو هم بد دردیست آقا؛ سر پیرانهسری هم دست از سر آدم نمیکشد! اما جان "پسران فریدون" اصلاً نيازی به جفتزدن توی صورت کسی نیست؛ با یک انگشت هم میشود کارش را ساخت! کافیست با يک کليک ناقابل، آنهم فقط با يک انگشت، به عمر لينک طرف خاتمه داد تا فردا مردم "سردبیر: خودش" را کنار وبلاگ نشان هم ندهند و بگویند: قسم "حضرت عباس" طرف را باور کنیم یا "مظلومی حسين" را (بر وزن: دم خروس را)؟
اين تکواندو هم بد دردیست آقا؛ سر پیرانهسری هم دست از سر آدم نمیکشد! اما جان "پسران فریدون" اصلاً نيازی به جفتزدن توی صورت کسی نیست؛ با یک انگشت هم میشود کارش را ساخت! کافیست با يک کليک ناقابل، آنهم فقط با يک انگشت، به عمر لينک طرف خاتمه داد تا فردا مردم "سردبیر: خودش" را کنار وبلاگ نشان هم ندهند و بگویند: قسم "حضرت عباس" طرف را باور کنیم یا "مظلومی حسين" را (بر وزن: دم خروس را)؟
شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴
فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (3)
البته "مال" ایشون سايته نه وبلاگ!
افرادی را گوشه و کنار همین شهر شیشهای میبينيم که به وبلاگ خود "مخصوصاً" میگویند سایت، تو گويی از اين طريق چيزی گيرشان میآید و اعتباری کسب میکنند! در نگاه اول فکر میکنيم که طرف از روی ناآگاهی به مسائل فنی و ساختار وبلاگ است که به آن میگوید وبسایت، اما کمی که در موضوع باريک میشويم میفهميم که نهخیر، قضيه چيز ديگریست! برای اين افراد، وبلاگنويسی هنوز کار بچههاست و خُب بالاخره اینها -بر عکس بقیه- بزرگ شدهاند ديگر. اينهم خودش مصداق از آنسوی بام افتادن است که طرف از "هيچ" میخواهد امتیاز کسب کند. حکايت رفقایمان اين است که اينقدر در جلد خودبزرگبينی -آنهم از نوع بیپایهی آن- فرو رفتهاند که باورشان شده یک سر و گردن از بقيهی وبلاگنويسان بالاترند. شاید هم بیمحلی جماعت کار خودش را کرده و رفقایمان یک جورهایی میخواهند جبران مافات کنند؟ الله و اعلم!
باز هم هست به جان شما!
افرادی را گوشه و کنار همین شهر شیشهای میبينيم که به وبلاگ خود "مخصوصاً" میگویند سایت، تو گويی از اين طريق چيزی گيرشان میآید و اعتباری کسب میکنند! در نگاه اول فکر میکنيم که طرف از روی ناآگاهی به مسائل فنی و ساختار وبلاگ است که به آن میگوید وبسایت، اما کمی که در موضوع باريک میشويم میفهميم که نهخیر، قضيه چيز ديگریست! برای اين افراد، وبلاگنويسی هنوز کار بچههاست و خُب بالاخره اینها -بر عکس بقیه- بزرگ شدهاند ديگر. اينهم خودش مصداق از آنسوی بام افتادن است که طرف از "هيچ" میخواهد امتیاز کسب کند. حکايت رفقایمان اين است که اينقدر در جلد خودبزرگبينی -آنهم از نوع بیپایهی آن- فرو رفتهاند که باورشان شده یک سر و گردن از بقيهی وبلاگنويسان بالاترند. شاید هم بیمحلی جماعت کار خودش را کرده و رفقایمان یک جورهایی میخواهند جبران مافات کنند؟ الله و اعلم!
باز هم هست به جان شما!
جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴
فوبيای وبلاگی در چند تابلو! (2)
من خودم دولت تعيين میکنم!
آن يکی که ديواری از ديوار وبلاگخوان فلکزده کوتاهتر گير نياورده، چپ و راست به نوشتههای قبلیاش رفرنس میدهد و با عتاب و خطاب برای خوانندگان خيالیاش خط و نشان میکشد که "وقتی چند سال پيش هشدار دادم که نکنيد اين کارها را، چرا گوش نکرديد؟ حالا بکشيد که حقتان است"! از قضا رفيقمان بُرد وبلاگش را با شبکهی يک سيما عوضی گرفته است!
باز هم هست...
آن يکی که ديواری از ديوار وبلاگخوان فلکزده کوتاهتر گير نياورده، چپ و راست به نوشتههای قبلیاش رفرنس میدهد و با عتاب و خطاب برای خوانندگان خيالیاش خط و نشان میکشد که "وقتی چند سال پيش هشدار دادم که نکنيد اين کارها را، چرا گوش نکرديد؟ حالا بکشيد که حقتان است"! از قضا رفيقمان بُرد وبلاگش را با شبکهی يک سيما عوضی گرفته است!
باز هم هست...
اشتراک در:
پستها (Atom)