دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

یادی از آن دوران...

راهکار دختربازی در دوران ما –وقتی مثلاً پانزده-شانزده‌ساله بودیم- اين بود که دم تعطيلی مدارس یا موقع امتحانات ثلث‌ها، می‌رفتیم نزديک مدرسه‌ی دخترانه محل (یا جاهای ديگر) می‌پلکيديم و کشيک می‌داديم. بعد وقتی دختری را که از قبل نشان کرده‌ بوديم پيدايش می‌شد، دنبالش –با حفظ فاصله- راه می‌افتاديم تا برود به جایی خلوت‌تر. آن‌وقت نامه‌ای را که برايش نوشته بودیم یا می‌دادیم به دستش، یا اگر کم‌رو بوديم، می‌انداختیم سر راهش. دختر هم اگر خوشش می‌آمد از ما برش می‌داشت، اگر هم نه لگدش می‌کرد و می‌گذشت! بزرگ‌تر که شدیم، "شماره‌دادن" –و گاهی گرفتن- هم به برنامه اضافه شد. ديگر چندان لازم نبود که کسی را از قبل نشان کنيم؛ همین که می‌رفتیم اطراف مدرسه و کسی چشم‌مان را می‌گرفت، پر می‌کشيدیم به سویش!
حالا چرا سر دل را باز کردم و این‌ها را ريختم بيرون؟ القصه، ديروز در جمع کوچکی حضور داشتم که ایرانی‌اش فقط من بودم. جمع بین سی و خورده‌ای تا چهل و خورده‌ای سن داشت. همگی داشتيم تجربيات "تين‌ایجری‌"مان را برای هم تعریف می‌کردیم. نوبت به من که رسيد، داستان بالا را –به همراه چند مثال و تجربه- برای‌شان بازگو کردم. در همین حين بود که ديدم دارد روی سر حضّار محترم دو تا شاخ تيز سبز می‌شود، آخر فکر نمی‌کردند که در ايران هم بعله!
- «واااووو! چقدر نوجوانی شما رويایی و کلاسيک بوده! خوش به حالت مجيد»!
- «اگر سر و کارتان به گشت‌های ثارالله -که توی لندکروزهای 4WD (به قول رفقا: چهار ولگرد ديوث!) -که در کوچه‌پس‌کوچه‌ها جولان می‌دادند تا طعمه‌ای گيرشان بياید و لت‌وپارش کنند- می‌افتاد، صحنه البته "کلاسيک‌تر" می‌شد»!

آدم در تورنتو دنیای متفاوت انسان‌های متفاوت را تجربه می‌کند. این‌جا هفتاد و دو ملّت را در خود جا داده. داشتن دوستانی از ديگر مليّت‌ها و نژادها غنيمتی‌ست برای آموختن و به شراکت گذاشتن آن‌چه بر ما رفته است...

۳۴ نظر:

نی لبک گفت...

سلام اقای زهری عزیز
باهاتون موافقم که مشاهده تجارب دیگر ملیتها به ما نشان میدهد که چه بر ما رفته است.
یکی اش هم من بگم:
من یادمه نوجوان که بودم خیلی با موهام و لباسم ور می رفتم و عاشق تنوع و زیبایی بودم.ولی بزرگتر که شدم و در سیستم اجتماعی ج.ا.ا که زندگی کردم و بزرگ شدم همه اینها از بین رفت.
الان اینجا اینهمه سنجاق و گیره و لوازم تزئین مو و انواع آرایش مو را که می بینم و استفاده شان را خیلی کم می دانم می فهمم که چه بلایی سرمان آمده.اگر کسی بگوید این مهم نیست،من می گویم نه !خیلی مهم هست.من زندگی را خلاصه در آرایش مو و..نمی بینم ولی خیلی دوست دارم تا جای ممکن بتونم آنطوری که می پسندم ظاهر خودم را بیارایم.
ما همیشه به خودمون و دیگران گفته ایم که بابا این چیزا مهم نیست و پیش پا افتاده ست .اما واقعیت اینه که زندگی ملغمه ای از همین چیزهاست + موضوعات و مسائلی که ما دوست داریم فراتر از زندگی روزمره مان تجربه کنیم.
نوشته صمیمی و ساده و قشنگی بود.

مجيد زهری گفت...

سلام نی‌لبک عزیز!
از نظری که دادی از دو جهت تشکر می‌کنم: یکی این‌که به گوشه‌ای از وجه ديگر قضيه، يعنی اين‌که "چه بر دختران جوان رفته‌ است" پرداخته‌ای و دوّم، خود نظر با ظرافت نکته‌ای را باز کرده است که شاید از ديد بسياری مخفی مانده باشد.
تشکر می‌کنم و سال نو را تبريک می‌گویم.

moniri گفت...

سلام جناب زهری، البته این رو هم من اضافه کنم که اصلا به این کار نداشتند که با کی بودی و چه، حتی اگر سر کوچه ایستاده بودی و ساعت هم ساعت تعطیلی هیچ قبرستونی نبود می‌بردنت. یادمه سال چهارم دبیرستان بودم و از کلاس جیم شدم، سر کوچه با برادر بزرگترم گرم صحبت بودیم که گرفتنمون و هلمون دادن تو ماشین و نیم ساعت بعد با کلی تهدید ولمون کردن نامردا!

zita گفت...

سلام.من را به سالهای گذشته برديد.حالا که به آن نگاه ميکنم٫لبخندی بر لب می آورم٫يعنی اينکه بد هم نبوده.در مورد مغازه من٫قابل ندارد٫ولی چون ايرانی هستم٫بايد پز بدهم و بگويم٫آنقدر بزرگ هست که بتوانيم شريک شويم ولی فروش؟بايد فکر کنم!

كوواش گفت...

تمام نشده مجيد عزيز!
هنوز هم از اين سري اتفاقات مي‌افتد. طعمه شدن را مي‌گويم.
دخترك بايد لاي موش و سوسري و چه و چه حبس بشود و تا مي‌بيندت، خود را پرت كند در آغوش‌ات و يك‌ريز بزند زير ضجه چرا كه داشته با دوست‌پسرش قدم مي‌زده و تازه اگر آغوشي باشد براش...و يا زور ديگري به‌نام "غيرت" در خانه منتظرش نباشد براي به‌راه‌انداختن خشونتي ديگر و گاه خون‌ريزي كه "غيرت ايراني" انگار جز "قتل" بلد نيست...
و پسرك تا مي‌بيند يكي ديگر نيز دوروبر دخترك مي‌پلكد، زود بنويسد كه برام ختم نگيريد و عزاداراي نكنيد كه بيزارم از ...و خود را جنازه كند...
و چه شيوعي دارد خودكشي در اين سنين اعم از پسر و دختر بر سر اين‌جور مسائل...يكي‌اش به دليل دل‌بستن و عدم دسترسي به طرف مقابل به دليل موانع قانوني، فرهنگي، عرفي، خانوادگي، ...يكي‌اش به دليل عدم آگاهي‌ و رخ‌دادن حاملگي‌هاي غيرمنتظره...و...و...و...
ايران كه فقط تهران نيست و تازه توي همين تهران و مناطق بالاي شهرش، هم گاه چنان بدويتي شاهدي كه فقط شگفت‌زده مي‌شوي ...
خلاصه دوروبر اين "رويايي و كلاسيك" هنوز هم كلي جنايت و جنازه موج مي‌زند اگر بشكافي‌اش.

به قول ني‌لبك عزيز نوشته‌ي صميمانه و قشنگي بود كه مي‌شود از توش كلي چيزها درآورد و بهش پرداخت.
(ساعتي قبل چيزهاي ديگري نوشته بودم كه قطع ناگهاني برق همه‌اش را پراند.)

نی لبک گفت...

خواهش می کنم
و منهم دوباره سال نو را تبریک می گم.امیدوارم این روزها بهتون خوش بگذره.

aliradboy گفت...

آقای زهری حسته نباشید.

راستش ما آن را هم نداشتیم ما یاد
گرفته بودیم که یک رنقلابی باید از این گونه مسائل فاصله بگیرد. و به مسائل مهمتری فکر کند.و چه به غلط روابط زیبا وعاشقانهُ دو انسان صرفا بعنوان مسائل زیر شکم تلقی می شد.

فرزاد گفت...

مجيد گرامي

داغ دلمان را تازه كردي ..... يادش بخير .....

هيس صداشو در نيار وگرنه عيالات ! متحده ميفهمه چي اينجا نوشتم .

سرزمین رویایی گفت...

یادش بخیر مجید جان
این روزها هم گاهی همین صحنه ها را می بینیم
فقط بازیگرانش جوانتر ها هستند

ناشناس گفت...

آقاي زهري عزيز
متلك گوي مردم آزار كه نبودين؟! از اون پسرايي كه نيشگون ميگيرن- دست ميزنن- در ميرن؟!

فرانك گلزاده

faranak_golzadeh@yahoo.com

ناشناس گفت...

راستش از اين جور پسرا دلم خيلي خونه...ميبخشيد
فرانك

aftabparast گفت...

hala mibinam 15 16 salegie hame mese hame! bah bah

ناشناس گفت...

سلام سال نو ميلادي مبارك باشه براي همه.ني لبك راست ميگه .همه اون چيزاي پيش پا افتاده زندگي كه اتفاقا از همه مهمترن يه جوري تو زندگي هر كدوم از ما خط خورده.توي خوابگرد به نوشته يكي از خواننده هاي رمان پاگرد و جواب نويسنده اش اشاره كرده.يه جا شهسواري حرف جالبي راجع به كاراي مهم دنيا ميزنه : معمولا این افراد به کارهای مهم‌تر دنیا مثل عاشقی، خوردن، گردش و خواب بیشتر علاقه دارند. و آن قدر از نظر روانی نرمال هستند که به دنبال هنر، اکتشافات بزرگ و از همه بدتر سیاست نمی‌روند.
(:نغمه

u2 گفت...

khob, ina ro ke balad boodim refigh. kash az dokhtar baziaye oon refighat mineveshti, ke ye chizi yad migereftim.

sheida mohamadi گفت...

حس مشترکی با این نوشته داشتم .من هم کم کم طعم دوستانی از ملیت دیگر را تجربه می کنم و لذت می برم.

mahdi گفت...

سلام
اگرچه كمي ديرشده ولي خوب بايد گفت : نوش جان

تـــــرنـــٌــــم گفت...

جـالـب بـود! یـادم افـتاد که با چـه بـدبـخـتی جـلوی مـتلکگـو ها خـنده مـون رو میـخوردیم تـا سـه چـهار قـدم جـلوتـر پـــقی بزنـیم زیـر خـنده...ـ

مجيد زهری گفت...

ممنون که از حس و خاطرات‌تان گفتید. برایم مخصوصاً جالب بود که واکنش خانم‌ها را پای این یادداشت دیدم:)

بد نیست گه‌گداری هر کدام‌مان، پاره‌ای از گذشته را از کنج بایگانی دل و ذهن بیرون بکشیم و روی پیشخوان بگذاریم. من مطمئن‌ام که بسیاری از این خاطرات برای همه‌مان مشترک است و با بازگوکردن‌شان، حال مشترکی به‌مان دست می‌دهد.

قربان مهر و صفای‌تان.

ناشناس گفت...

شهلاhttp://21mehr.com/
درود بر مجید آقای گل
آخی
من رو به زمان راهنمایی و دبیرستانم بردی
.ولی چه روزگاری بود
من بیخود نیست که میگم ما نسل سوخته ایم
ولی هرچی بود یه جورایی با شیطنتهایی که ما می کردیم شیرین می شد ها
یادش به خیر
.بدرود

Nazkhatoon گفت...

من انقدر "دختر خانومی" بودم ! که هيچ وقت هيچ کس شماره هم نه جلوی پام انداخت ، نه نامه بهم داد. فکر کنم از بس بهمون گفته بودند دختر خوب سرش رو بايد بندازه پايين، اگر هم نامه ای بوده و شماره ای ، نديدمش:) چه بر ما رفت!

شهلا شرف گفت...

سلام. کلی خندیدم آقای زهری با لینک ِ "آی گفتی!" به نظر می رسد مزاحمین شما سر به سر من هم می خواهند بگذارند. خوب باشید.

حميـرا گفت...

سلام مجید عزیز
همیشه حرفی که از دل برمی آید راحت بر دل می نشیند. گاه احساس می کنم پسرهای ما لازم است بیشتر از خود بنویسند. با همه اتفاقاتی که در آن جامعه افتاده است باز هم همه کم راجع بهم می دانند.
شیرین بود شاد باشی

شبنم گفت...

سلام مجيد جان، عجب منو نوستالژيکی کردی با اين نوشته :))... پسر بازی ما يک کمی! با اين فرق داشت! :)) يکی از دوستهام يک ليست داشت از شماره تلفن پسرها، ما هم بهشون زنگ ميزديم و پای تلفن براشون کلی عشوه ميومديم، و باهاشون جايی قرار مي ذاشتيم، بعدش از دور نگاهشون ميکرديم که با لباس پلو خوری و موهای ژل زده منتظر بودن، و بهشون می خندیدیم! :)) حالا اين کار چه لذتی بايد داشته باشه، خودم هم نمی دونم :)) ، ولی الان که نگاه ميکنم واقعا دلم به حال خودمون ميسوزه، فکر می کنم نسل ما به بدترين زمان بعد از انقلاب برخورد ، اين کارها يک جور عکس العمل نا خود آگاه در برابر کنجکاوی ذاتی و طبيعی اون دوران بود، ولی شناخت واقعی هيچوقت بين دو جنس پيدا نميشد، البته خانواده ما کمی از اين لحاظ نسبت به بقيه آزادتر بودن و ما در بين فاميل و دوستان ارتباطهای راحتتر و صميمي تری داشتيم، ولی جو جامعه معلومه که در اين روابط هم تاثير مي گذاشت.

شبنم گفت...

راستی کمی دیر شده البته، ولی با تاخیر: سال نو مبارک باشه

youssef گفت...

مجيد جان چقدر خوب اين فضا را ساختي. من هم يادم نمي رود روزي را كه نامه را دنبال به اصطلاح آن روزهايمان زيدم راه افتاده بودم و مدام اسمش را تكرار مي كردم. عجيب روزگاري بود ها. بعد از مدت ها حال كردم با يك نوشته اي. ممنون. قربانت يوسف

گیلدا گفت...

خاطره جالبي بود! گاهي افرادي كه اهل كشورهاي ديگر هستند باورشان نميشود كه ايراني ها بعضن خيلي ها را ميگذارند توي جيب بغلشان:) ولي مطلب شما را كه خواندم ياد اين افتادم كه دم دبيرستان من در ايران زياد سر و كله پسرها پيدا نميشد! الان كه راجع بهش فكر ميكنم ميبينم غير عادي بوده :)

فرانك گلزاده گفت...

آقاي زهري عزيز
دفعه پيش جور ديگه نظر دادم. الان ميگم اين نوشته‌تون توش خيلي حسه اصلنم از ذهنم بيرون نميره فكر ميكنم همه حسشم تو اين جمله هس: پر می‌کشيدیم به سویش!
از اينا بازم بنويسين

Pardis گفت...

che bache manfi boodina!!eyval!

پارمیس سعدی گفت...

مجيد جان من کسي که عاشقش بودم بهم نامه داد اما از ترس خانواده ترسيدم بگيرم. در عوض باکسي ازدواج کردم که ذره اي احساس بهش نداشتم و توي آتشي که خانوادهام مرا انداختند تا آخر عمر خواهم سوخت.

Saleh گفت...

بس کلاسیک تر!

ناشناس گفت...

سلام. ما را هم هوایی کردی. بردیمان به سالهای دور. کوچه دیسکو!! و زیدبازی و ....اگرچه من به دلیل خجالتی بودن و بچه مثبت بودن زیاد اهل این جور کارها نبودم ولی این یکی از بحثهای رایج در دبیرستان و حتی مدرسه راهنمایی ما بود.

مهتاب گفت...

آقاي زهري سلام. منو ياد يك خاطره انداختيد كه تعريفش خالي از لطف نيست. سال دوم دبيرستان بودم . ساعت دو نيو بود كه مدرسه تعطيل شد و من گرسنه بين راه رفتم توي يك ساندويچ فروشي و ساندويچي گرفتم و آمدم بيرون گذاشتم توي كيفم تا بين راه يك جاي خلوت بخورم. توي كوچه پس كوچه انداختم كه راحتتر باشم. تمام راه هم يك نفر دنبال من آمده بود ولي من از بس گشنه بودم اصلا متوجه او نشدم. به محض اينكه يواشكي اولين گاز ساندويچ را گرفتم او هم كه تمام مدت دل دل مي كرده كه چه جوري بياد جلو همان لحظه اومد و گفت: ميشه چند لحظه مزاحم بشم؟ قيافه ي منو توي اون لحظه با دهن پر تصور كنيد و اينكه چطور اون همه لذت اولين لقمه را ازم گرفت! زود دكش كردم و شروع كردم به خوردن بقيه ساندويچ!

neda گفت...

:):):)

مجيد زهری گفت...

نظرات همه‌ی دوستان را به دقت خواندم و حظّ وافر بردم.
سپاسگوی همگی‌تان هستم.

با ارادت؛
مجید زهری