شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

تقدیم به سردمدار و ميدان‌دار جميع آشوب‌ها: [+]
امروز خواستم هوای سری عوض کنم، سری زدم به وبلاگ‌شهر، امّا به دقيقه نکشيده بود که فلنگ را بستم و خلاصه دنده‌عقب دِ درّو! چشم‌تان روز بد نبيند؛ چه آشوبی بود آن‌جا: لنگه‌دمپايی بود که سمت هم پرت می‌کردند، يکی از آن بالا سطل زباله‌اش را روی سر رهگذرهای بدبختِ از همه‌جا بی‌خبر خالی می‌کرد، آن ديگری ماش ريخته بود توی دهانش با لوله‌خودکار می‌زد توی چشم بچه‌های مردم، آن يکی زنگ در خانه‌ها را می‌زد و در می‌رفت، يکی لاستيک ماشين و راننده‌اش را با هم پنچر می‌کرد، بعضی‌ها هم به ياد انقلاب بزرگ ملّت ايران کُک‌تل‌مولوتوف می‌انداختند توی حيات (با "ط" بخوانيد) ملّت... يک بابایی هم آن‌طرف‌تر، از عشق آرتيست‌بازی، داشت نقش "ديوار" را در فيلم بهروز وثوقی بازی می‌کرد که جماعت بشاشند رويش! خلاصه که خر تو الاغی بود آن‌جا...
امّا خودمانيم،‌ توی راه برگشت، همين که قدم‌هايم را تند کرده بودم و هی سر برمی‌گرداندم و نگاه می‌کردم به "ميدان جنگ"، يک‌جورهایی ته دل خوش‌خوشانم می‌شد. يعنی چطوری بگويم: اين وبلاگ‌شهر -یا وبلاگ‌ستان یا وبلاگ‌آباد یا هر کوفت ديگری که هست... يا به قول اين رفيق‌مان «برره مجازی»- بی زد و خورد بی‌مزه‌ است؛ کتک‌کاری اصلاً نمک و فلفل این خراب‌آباد است. يعنی همين خر تو الاغی‌اش است که بهش جذابيت می‌دهد و آدم را می‌کشد به سمت‌اش. خلاصه که زندگی بی هيجان فطير است!
...دوستان متشکريم!

۱۵ نظر:

فرهنگ گفت...

بابا مجید جان كتك‌كاری كدومه!!! چهار كلام بحث طلبگی‌یه به شيوه‌ی مدرن.

sadegh dalvandi گفت...

:)

دخو گفت...

دخو ويس آبادي هم خودش تركيبيه! مدرن و سنتيه.نه! راستي بگم مدرن يهو فكر ميكنن دارم به خودم فحش ميدم!!!

kimia گفت...

وای به روزی که توهین و توی سر هم زدن هم به تنوع های دیگه زندگی بپیونده !!

پارسا صائبى گفت...

ديديد که اول اين دعوا نوشته بوديم نکنيد اين کارها را و تقبيح کرده بوديم. اما پررويى طرف مقابل به همراه پپسى باز کردن هاى يک سرى از دوستان از طرف مقابل ظاهراً ما را هم انداخت توى اين دام. بله مى‌شود اين را «خر تو الاغ» بودن ناميد مجيد عزيز، اما لااقل خود شما که بهتر مى‌دانيد که هميشه با اين «کاردارم ها» و «سرم خيلى شلوغ است ها» نمى‌شود کنار کشيد. جسارت نباشد، دعواهاى قبلى که شما هم درش بوديد آيا آنها هم «خر تو الاغ» بود يا «روشنفکر تنها توى طويله شلوغ»؟ مجيد جان شما که بيطرفى پيشه کرده‌اى و سرت هم خيلى شلوغ است. اين شور و شوق و بذله‌گويى و شادى شما براى خرتو خر بودن چيست؟‌ از لطف و محبت شما به اين برره اى سپاسگزار هستم. اين جمله آخر تشکر بود ها. نه از اين نوشته ناراحت نشدم، دوست عزيز. به قول معروف بس بگرديد و بگردد روزگار. دنياى مجازى است و هر دم بادى از يک سمت مى وزد. مواظب باشيد که دفعه بعد طوفان به سمت شما نيايد، از گزند بلاها به دور باشيد و همينطور از اين «خرتوخرى‌ها» دور بمانيد.

عمو اروند گفت...

و شاید بدانی که نان فطیر هضمی‌اش دیرتر می‌انجامد و لذا قوت بیشتری دارد

Winston گفت...

do you consider yourself as a classic conservative?

if yes, I am glad to find a classic conservative among Iranian bloggers.

I liked your article on مرتضا مردی‌ها

فرانك گفت...

آقاي مجيد زهري
طنز قشنگيه و خيلي خوب بيانگر اوضاع وبلاگستانه. استاد ايجازي شما! از اين "خر تو الاغ" هم خيلي كيف كردم.
اجازه انتقاد هست؟
چرا پا ميذارين روي اصولي كه بهش پايبندين و به بقيه توصيه اش ميكنين؟ يعني اين كامنت سهند يا پروانه چرا تو كامنتدونيتون آفتابي شده؟!

طیبه گفت...

زندگیتون همیشه پر از هیجان باشه

zita گفت...

سلام.پس چرا عيد خم را تبريک نگفتيد.شايد از خم خوشتان نمی آيد.عمر خيام که خيلی دوست دارد.

ناشناس گفت...

با درود
مجله خردگریز و بی منطقی شهروند دوباره یک مقاله ضد ایرانی چاپ کرد.

آیا امکان درج پاسخ در این مجله است؟

بابایادگار...

khamol گفت...

ادبیات روزمره دنیای واقعی ماهم پر از خشونت است

eshg گفت...

zendegi ke hichi nadareh. hayajan ham nadasht ke digeh mishod mesleh masteh bi khameh looooooooooool. khubeh ke khosh migzaruni .have fun.

ناشناس گفت...

آقای زهری عزیز
سلام
نمی دانم چه کرده اید! اما حالا هم می شود لیست وبلاگهایتان را دید و هم لوگوی سایت هایی را که لینک داده اید. متاسفانه در ایران بلاگ رولینگ فیلتر است و چون از سرویسی استفاده می کنم که دولتی است هیچ راهی برای دور زدن فیلتر نمی یابم و قادر به پینگ نیستم. برایتان آرزوی سلامتی دارم.

مجيد زهری گفت...

پارسای عزیز!
من به تجربه‌ دریافته‌ام که هیچ‌وقت نباید در بحث آدم‌های "هم‌جنس" وارد شد، برای این‌که دست آخر با هم قاطی می‌شوند و کسی که سرش بی‌کلاه می‌ماند و مارک "گناهکار" می‌خورد خود ما هستیم! در ثانی، سخت نیست دیدن این واقعیت که انگیزه‌ی ورود هر یک از این افراد به آن جدال کذایی چیزی جز آن بوده که نشان می‌داده‌اند.

بابایادگار گرامی!
باید با مسئول این نشریه تماس بگیرید.

از تذکر به‌جای شما فرانک خانم سپاسگزارم.

...
از همه‌ی دوستان برای اظهارنظرهای‌شان سپاسگزاری می‌کنم.