تقدیم به سردمدار و ميداندار جميع آشوبها: [+]
امروز خواستم هوای سری عوض کنم، سری زدم به وبلاگشهر، امّا به دقيقه نکشيده بود که فلنگ را بستم و خلاصه دندهعقب دِ درّو! چشمتان روز بد نبيند؛ چه آشوبی بود آنجا: لنگهدمپايی بود که سمت هم پرت میکردند، يکی از آن بالا سطل زبالهاش را روی سر رهگذرهای بدبختِ از همهجا بیخبر خالی میکرد، آن ديگری ماش ريخته بود توی دهانش با لولهخودکار میزد توی چشم بچههای مردم، آن يکی زنگ در خانهها را میزد و در میرفت، يکی لاستيک ماشين و رانندهاش را با هم پنچر میکرد، بعضیها هم به ياد انقلاب بزرگ ملّت ايران کُکتلمولوتوف میانداختند توی حيات (با "ط" بخوانيد) ملّت... يک بابایی هم آنطرفتر، از عشق آرتيستبازی، داشت نقش "ديوار" را در فيلم بهروز وثوقی بازی میکرد که جماعت بشاشند رويش! خلاصه که خر تو الاغی بود آنجا...
امّا خودمانيم، توی راه برگشت، همين که قدمهايم را تند کرده بودم و هی سر برمیگرداندم و نگاه میکردم به "ميدان جنگ"، يکجورهایی ته دل خوشخوشانم میشد. يعنی چطوری بگويم: اين وبلاگشهر -یا وبلاگستان یا وبلاگآباد یا هر کوفت ديگری که هست... يا به قول اين رفيقمان «برره مجازی»- بی زد و خورد بیمزه است؛ کتککاری اصلاً نمک و فلفل این خرابآباد است. يعنی همين خر تو الاغیاش است که بهش جذابيت میدهد و آدم را میکشد به سمتاش. خلاصه که زندگی بی هيجان فطير است!
...دوستان متشکريم!
امروز خواستم هوای سری عوض کنم، سری زدم به وبلاگشهر، امّا به دقيقه نکشيده بود که فلنگ را بستم و خلاصه دندهعقب دِ درّو! چشمتان روز بد نبيند؛ چه آشوبی بود آنجا: لنگهدمپايی بود که سمت هم پرت میکردند، يکی از آن بالا سطل زبالهاش را روی سر رهگذرهای بدبختِ از همهجا بیخبر خالی میکرد، آن ديگری ماش ريخته بود توی دهانش با لولهخودکار میزد توی چشم بچههای مردم، آن يکی زنگ در خانهها را میزد و در میرفت، يکی لاستيک ماشين و رانندهاش را با هم پنچر میکرد، بعضیها هم به ياد انقلاب بزرگ ملّت ايران کُکتلمولوتوف میانداختند توی حيات (با "ط" بخوانيد) ملّت... يک بابایی هم آنطرفتر، از عشق آرتيستبازی، داشت نقش "ديوار" را در فيلم بهروز وثوقی بازی میکرد که جماعت بشاشند رويش! خلاصه که خر تو الاغی بود آنجا...
امّا خودمانيم، توی راه برگشت، همين که قدمهايم را تند کرده بودم و هی سر برمیگرداندم و نگاه میکردم به "ميدان جنگ"، يکجورهایی ته دل خوشخوشانم میشد. يعنی چطوری بگويم: اين وبلاگشهر -یا وبلاگستان یا وبلاگآباد یا هر کوفت ديگری که هست... يا به قول اين رفيقمان «برره مجازی»- بی زد و خورد بیمزه است؛ کتککاری اصلاً نمک و فلفل این خرابآباد است. يعنی همين خر تو الاغیاش است که بهش جذابيت میدهد و آدم را میکشد به سمتاش. خلاصه که زندگی بی هيجان فطير است!
...دوستان متشکريم!
