‏نمایش پست‌ها با برچسب پیرامون وبلاگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پیرامون وبلاگ. نمایش همه پست‌ها

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

تقدیم به سردمدار و ميدان‌دار جميع آشوب‌ها: [+]
امروز خواستم هوای سری عوض کنم، سری زدم به وبلاگ‌شهر، امّا به دقيقه نکشيده بود که فلنگ را بستم و خلاصه دنده‌عقب دِ درّو! چشم‌تان روز بد نبيند؛ چه آشوبی بود آن‌جا: لنگه‌دمپايی بود که سمت هم پرت می‌کردند، يکی از آن بالا سطل زباله‌اش را روی سر رهگذرهای بدبختِ از همه‌جا بی‌خبر خالی می‌کرد، آن ديگری ماش ريخته بود توی دهانش با لوله‌خودکار می‌زد توی چشم بچه‌های مردم، آن يکی زنگ در خانه‌ها را می‌زد و در می‌رفت، يکی لاستيک ماشين و راننده‌اش را با هم پنچر می‌کرد، بعضی‌ها هم به ياد انقلاب بزرگ ملّت ايران کُک‌تل‌مولوتوف می‌انداختند توی حيات (با "ط" بخوانيد) ملّت... يک بابایی هم آن‌طرف‌تر، از عشق آرتيست‌بازی، داشت نقش "ديوار" را در فيلم بهروز وثوقی بازی می‌کرد که جماعت بشاشند رويش! خلاصه که خر تو الاغی بود آن‌جا...
امّا خودمانيم،‌ توی راه برگشت، همين که قدم‌هايم را تند کرده بودم و هی سر برمی‌گرداندم و نگاه می‌کردم به "ميدان جنگ"، يک‌جورهایی ته دل خوش‌خوشانم می‌شد. يعنی چطوری بگويم: اين وبلاگ‌شهر -یا وبلاگ‌ستان یا وبلاگ‌آباد یا هر کوفت ديگری که هست... يا به قول اين رفيق‌مان «برره مجازی»- بی زد و خورد بی‌مزه‌ است؛ کتک‌کاری اصلاً نمک و فلفل این خراب‌آباد است. يعنی همين خر تو الاغی‌اش است که بهش جذابيت می‌دهد و آدم را می‌کشد به سمت‌اش. خلاصه که زندگی بی هيجان فطير است!
...دوستان متشکريم!

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

رخوت در وبلاگستان و باقی قضایا

عرض شود این بحث "رخوت در وبلاگستان" و از این حرف‌ها، از آن بحث‌هایی‌ست که کک به تنبان من می‌اندازد برای شرکت در آن، اما در کنارش، حال و حوصله می‌خواهد که بنشینی و هر چه در این باره نوشته شده را بخوانی و بفهمی چه گذشته. تازه بعدش باید فکرت را مرتب کنی و برداشت‌ها و باورهایت را سامان بدهی تا بشود عرضه‌شان کرد. بعد هم تایپ نوشته و ويرايش‌اش و باقی بدبختی‌های نوشتن... از آن طرف، از آن‌جا که این‌جانب بنده خودم از جمله "رخوتيون" هستم، این حق را برای خودم محفوظ می‌دارم که دلایلم را بگویم، اما بدبختی اين‌جاست که خودم هم از این دلایل به‌طور دقیق آگاه نیستم! رخوت که به جان آدم افتاد و انگيزه‌اش را کُشت، دیگر لزومی ندارد که پيه‌سوز دست گرفت و دنبال دلایل ماجرا گشت.
خلاصه همین است ديگر؛ گاهی امکانش را داری و سرِ دماغی و چيزکی می‌نويسی، گاهی هم چرخ انگيزه‌ات پنچر است و يک‌جورهایی نوشتن‌ات نمی‌آید...
در این باره هزار و یک حرف و حديث هست برای گفتن؛ نمونه‌ی نقدش: طرز تلقی جامعه‌ی ما از "شبکه" عميقاً اخلاقی (سنتی) است و اصولاً مفهوم جامعه‌شناختی آن را نمی‌دانیم و به همين خاطر به جای پذيرش آن، در مقابل‌اش موضع می‌گیريم. نزد ما، جمع‌شدن عدّه‌ای وبلاگ‌نويس در حلقه‌ای مجازی و ارتباط آن‌ها به "مافيا" تعبير می‌شود؛ تفسير ما از بده‌بستان آن‌ها، "نان‌قرض‌دادن" است! همین شده که کسی جرئت نمی‌کند نسبت به ديگری اظهار علاقه کند، چون می‌ترسد فردا بگویند که شده "نوچه‌"ی طرف. خلاصه مسئله‌ی ما دست‌وپازدن در زنجير سنت و اخلاقی است که ديگر در دنیای مدنی -که پایه‌اش ارتباط قاعده‌مند است- پذيرفتنی نیست و کارکردش فقط ایستایی، فرسایش و چرخيدن دور خود است.
حوصله‌اش بود، باز هم در این باره می‌نویسم.

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

دو آگاهی راديویی

1- شنبه بین ساعت شش و هفت (به وقت تورنتو)، تورج نگهبان در راديو ايران-تورنتو حضور به‌هم خواهد رساند و در گفت‌وگویی زنده شرکت خواهد جست. برنامه را می‌توانید از طريق اينترنت گوش کنيد.
ضمناً اگر ساکن تورنتو هستيد می‌توانید همان شب در رستوران "پاتوق" با او ساعتی بنشينيد و گپی بزنيد. من هم سعی می‌کنم فرصت ديدار با این ترانه‌سرای فرهيخته را از دست ندهم.
2- يکشنبه در برنامه‌ی "شهر در شهر"، من و شيما کلباسی، نويسنده و شاعر و همسايه‌ی وبلاگی‌مان گفت‌وگوی تلفنی خواهیم داشت. شيما قرار است -ضمن گفتن از سوابق فرهنگی و نظرگاهش راجع‌به دنيای وبلاگ‌ها- قطعه‌شعری از کارهايش را نيز بخواند.
در اين دو برنامه، با ما همسفر شويد!

پ.ن: ضمناً باخبر شدم که ساعت یک تا دو ظهر نيز ايشان در راديو خواهند بود.

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴

لختی تأمل روی مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی

به جان هر چی مرد است، من هيچ خبر نداشتم که قدما بساط مسابقه‌ی وبلاگ‌نويسی به‌راه انداخته‌اند! انگاری از قافله‌ی جريانات وبلاگ‌شهر بدجوری پرت افتاده‌ام که البته خودمانيم، نشانه‌ی چندان بدی هم نيست:)

من نظرگاهم را در اين گفت‌وگوی وبلاگی -در حد لزوم- پرورده‌ام که هنوز هم بر آن پای می‌فشرم:
همان‌گونه که در یادداشت‌هایی چند، باورم را خاطرنشان کرده‌ام، ماهیت فردگرایانه‌ی وبلاگ‌‌ها –و نیز تعداد کثیر آن‌ها- باعث می‌شود که عملاً ارزشگذاری دقیق در این حوزه ناممکن شود. به همین خاطر، برپایی مسابقات وبلاگ‌نویسی نمی‌تواند آن‌طور که باید و شاید همه‌جانبه و فراگیر صورت گیرد. مشکل دیگری که پیش می‌آید "تقسیم‌بندی" و "الگوسازی" برای وبلاگ‌شهر است که با انتخاب وبلاگ‌های برتر عملاً چنین اتفاقی خواهد افتاد. این نیز به سود فضای باز، رنگارنگ و نسبتاً عادلانه‌ی وبلاگ‌شهر نیست. اصولاً زيبایی جامعه‌ی وبلاگ‌ها در چندرنگی، بی‌مرکزی و گوناگونی مضمونی و محتوایی آن است. هرچند چنین مسابقاتی می‌تواند مشوّق تعدادی از وبلاگ‌نویسان شود، اما تردیدی نیست که به یأس تعداد بیش‌تری از وبلاگ‌نویسان خواهد انجامید. این مسابقات از سوی هر نهادی که انجام شود همین ایرادها را –البته به درجات مختلف- به دنبال خواهد داشت. مثلاً مسابقه‌ی "بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان" که از سوی خبرنگاران بدون مرز انجام شد نیز حتا از این قاعده مستثنا نبود که البته با هوشمندی وبلاگ‌های منتخب، کلاف مسابقه از دست مجریان‌اش خارج شد و به دست خود اهالی وبلاگ‌شهر افتاد. کاری که بچه‌های منتخب کردند این بود که آرای خود را به صلاحدید خودشان به مجتبا سمیع‌نژاد –وبلاگ‌نویس دربند- اهدا کردند و این کار باعث شد که هم نام مجتبا بیش‌تر بر سر زبان‌ها بیافتد و مطرح شود و هم، خط مسابقه هر چه که بود (مثبت یا منفی) به آن سمتی هدایت شود که به نفع توسعه‌ی وبلاگ‌شهر، آزادی بیان و حقوق انسانی در آن است. من به هوشمندی و شرافت این دوستان آفرین می‌گویم و اتفاقاً همين همدلی‌ها و همکاری‌هاست که به "عقل جمعی" در جامعه‌ی ما شکل می‌دهد. ما در وهله‌ی اول، باید به توسعه‌ی وبلاگ‌شهر –از لحاظ کیفی و کمی- و جاافتادن همه‌جانبه‌ی این پدیده نظر داشته باشیم، زیرا این توسعه مساوی است با پاگیری و گسترش آزادی بیان که حقی‌ست بنیادی از حقوق انسان و نيز توسعه‌ی فرهنگی و زبانی ما...
امّا آن‌چه لازم است اضافه کرد اين است که اصولاً ما نياز چندانی نداريم که خارجيان در حوزه‌ی وبلاگ فارسی برای‌مان گزينش کنند و خوب و بد را نشان‌مان بدهند. اگر تاريخ باستان و ادبيات ما به تلاش غربيان معرفی شد، امّا وبلاگ حوزه‌ای است که ما خود به حدّ کفايت در آن تجربه و نيز صاحب‌نظر داريم.
نخستين پرسش -که خود پرسشی کافی‌ست- اين است که غربيان چگونه می‌خواهند وبلاگ‌های فارسی را بخوانند که بتوانند بعد ارزيابی‌شان کنند؟ مهم‌تر اين‌که درون‌مايه و علل وجودی و پاگيری وبلاگ فارسی با وبلاگ‌های ديگر زبان‌ها به‌غايت متفاوت است و کارکرد آن نيز. همين امر باعث می‌شود که انسان غربی نتواند به درک درستی از جامعه‌ی وبلاگ‌های فارسی برسد. بنابراين استدلال‌ها، غربيان اصولاً صلاحيت چنين کاری را ندارند و "خطّ‌دهی" آنان به ما از اساس زير سئوال است.
خلاصه اين که به‌راه‌انداختن مسابقات وبلاگی کاری از پايه عبث است.

پی‌‌نوشت:
برداشت نشود که من با منتخبين اين مسابقه مشکل دارم که ابداً چنين نيست؛ اختلاف من نه با منتخبين يا نحوه‌‌ی برگزاری مسابقه، که در واقع با اساس اين‌‌گونه مسابقات است.

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

سالگرد پدیده وبلاگ فارسی

به مناسبت شانزدهم شهريورماه، ورود پدیده‌ی وبلاگ فارسی به پنجمین سال حیات خود
شانزدهم شهريور ماه امسال (نهم سپتامبر) مصادف است با ورود پديده‌ی وبلاگ فارسی به پنجمین سال حیات خود. درست در روز جمعه شانزدهم شهریور 1380 بود که نخستين یادداشت به فارسی در وبلاگ سلمان نوشته و منتشر شد و به اين شکل، پدیده‌ی وبلاگ فارسی متولد گشت. سلمان جريری –نويسنده‌ی وبلاگ سلمان- که در آن زمان دانشجويی 21 ساله بود، در وبلاگ خود نوشت:[متن کامل]

Summary: The September Seven of every year is the anniversary of Persian Weblog. This year, it goes to the fifth of its auspicious year of life. According to that, many of Persian bloggers celebrate their very own event.

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴

چرا "خبرچين" به‌وجود آمد؟


وبلاگ گروهی خبرچين برای پاسخ‌گويی به نيازهايی متولد شد: ايجاد سقفی برای گستراندن حس دوستی، تفاهم و تعامل در بين وبلاگشهری‌ها، هم‌چنين برای رشددادن ارتباطات، آزادی بیان و ايجادِ مخاطب بيش‌تر برای وبلاگ‌ها و مطالب خواندنی. از آن‌جا که اعضای خبرچين خود در زمره‌ی وبلاگ‌نويسانی حرفه‌ای بودند (و هستند)، يعنی دردآشنا بودند، می‌دانستند که چگونه به اين نيازها پاسخ گويند و شهر خود را پوشش دهند.
در خبرچين،‌ به‌جز چند خط قرمز علنی و ضمنی -مثل دوری از تبليغات يا ستيزه‌جويی قومی،‌ نژادی و مذهبی و نيز تأکيد بر کوتاه‌بودن توضيح زير هر لينک‌ (حداکثر سه خط، برای سبک‌ماندن صفحه و کمک به مراجعه‌کنندگان به‌ويژه از ايران) که اقتضای هر کار جمعی است، اعضا با مـُنتِـهای آزادی بيان و دموکراسی، به مطالب جالب -بسته به سليقه‌شان- پيوند می‌دهند. در زير هر لينک، شناسه‌ی فرستنده لينک نيز ذکر می‌شود تا هم حس مسئوليت‌پذيری -که جای‌اش به‌راستی در فرهنگ ما خالی‌ست- تقويت شود و به کار هويت بيش‌تری دهد، و هم اعتباری باشد برای کسی که زحمت گزينش و ارسال لينک را تقبـّل می‌کند. به‌عبارتی،‌ در کار گروهی خبرچين، بر خلاف سياست بسياری ديگر از تارنماهای مشابه، هيچ محدوديت سياسی و فرهنگی-اجتماعی در لينک‌دادن وجود ندارد. قصد خبرچين اين نيست که به بلندگوی جريانی خاص بدل شود؛ قصد، ارتقای سطح ارتباطات انسانی است و در اين‌گونه ارتباطات، هيچ‌ انسان و انديشه‌ای نبايستی حذف شود.
کار گروهی در خبرچين، هيچ هدف سياسی يا اقتصادی را دنبال نمی‌کند؛ اعضا فقط از روی عشق برای کار خود وقت می‌گذارند. از آن‌سوی،‌ اعضا در تعاملی فرهنگی و اجتماعی با مراجعه‌کنندگان قرار می‌گيرند، چه خود نيز وبلاگ‌نويس و از جهتی مراجعه‌کننده‌ی خبرچين محسوب می‌شوند. به اين شکل، همگی، چه خوانندگان و چه فرستندگان لينک‌ها،‌ دست در دست يک‌ديگر گفت‌وگو و دموکراسی را تمرين می‌کنند. بر همين اساس، می‌توان تفکـّر به‌وجودآورنده‌ی خبرچين و شيوه‌ی هم‌کاری در آن را يکتا دانست.

پس از شروع به‌کارِ خبرچين، بسياری از آن حمايت کردند که اين حمايت‌ها تا امروز نيز ادامه داشته است. اين عدّه،‌ از روی درکی مشترک، نيازهای مشترک را شناسايی کرده و به نحوه‌ی پاسخگويی به اين نيازها بها دادند. در مقابل، احساس می‌شود که بعضی از دوستان توجهی درخور به اين حرکت صرفاً انسانی و خودجوش نشان نمی‌دهند. عدّه‌ای از وبلاگ‌نويسان علناً خبرچين را ناديده گرفته‌اند، عدّه‌ای نيز آن‌طور که بايد نامی از آن نمی‌برند! هر چند اين‌گونه برخوردها جديد نيست، امّا جا دارد که به آن‌ها اعتراض شود؛ يکی از دلايل نگارش اين چند سطر نيز همين بوده است. اگر ما وبلاگ‌نويسان، برای تلاش بدون چشمداشت يک‌ديگر ارزشی قائل نيستيم، گمان نمی‌کنم اين تلاش لزومی به ادامه‌يافتن داشته باشد. اگر هم برای اين تلاش ارزش قائليم و لزوم آن‌را درک می‌کنيم، به‌تر است که اين را نشان دهيم. کسانی که لازم می‌بينند وبلاگ‌شهر يک خبرگزاری دموکراتيک، فراگير و متکـثّر داشته باشد،‌ کسانی که تصوّر می‌کنند ما مردم توانايی هم‌آوايیِ بدون آقابالاسر را داريم و خود می‌توانيم برای شهرمان وبلاگ‌شهر نهادهايی مستقل پديد آوريم، می‌توانند با معرفی خبرچين به ديگران،‌ نام‌بردن از آن در يادداشت‌ها يا لينکدونی خود و با اهدای لينک ثابت به آن در صفحه‌ی خود،‌ به بالندگی تلاش دوستان وبلاگ‌نويس خود ياری دهند. اين "ياری‌دهی"، در واقع حمايتی است که ما وبلاگنويسان از خود می‌کنيم. چنين واکنش سازنده‌ای از سوی وبلاگشهری‌ها، انگيزه‌ی اين کار گروهی را نيز تقويت خواهد کرد و زمينه‌ی پاگيری حرکت‌های خودجوش بعدی -و احتمالاً کامل‌تر- وبلاگشهری‌ها را فراهم خواهد نمود.

پی‌نوشت:
برای همکاری در خبرچين، در همان ابتدای راه شخصاً از تعدادی از دوستان دعوت کردم که بر حسب علاقه به کار جمعی و لطفی که به من داشتند، اين دعوت را پذيرفتند. قصدم اين بوده که تعداد همکاران محدود و از سقف مشخصی نگذرد. تعدادی از وبلاگ‌نويسان ديگر نيز -که می‌خواسته‌اند عقايد خود را بازتاب بدهند- از من درخواست کرده‌اند که در جمع همکاران خبرچين جای گيرند. تصميم دارم تا زمانی که کسی از جمع ما خارج نشده، فرد تازه‌ای را جايگزين‌اش نکنم چون نمی‌خواهم جمع‌مان زياد شلوغ شود و نيز تعداد لينک‌های روزانه از آن‌چه که امروز هست تجاوز کند.

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۳

گردهم‌آیی مجازی وبلاگ‌نویسان ایران در پالتاک

قضيه از اين قرار بود که آليوس ماکسيموس ديروز برايم آفلاين فرستاد که بيايم به اتاق "بلاگ‌ايران". اول دوريالی‌ام نی‌افتاد، بعد آنلاين که شدم دعوتنامه داد که بروم به اتاق... و وارد شدم. چند تا از بچه‌ها مشغول برنامه‌ريزی برای فردا بودند. خورشيد خانوم و سيلویا و ناصر خالديان و آليوس و يکی‌-دونفر ديگر. راجع‌به طول زمان حرف‌زدن هر نفر و بقيه چيزها بحث شد که من‌هم نظرم را گفتم. گذشت تا امروز...
حدود دوازده و نيم ظهر (به وقت شرق آمريکا) که وارد اتاق شدم، ۲۲ نفر قبل از من آن‌جا بودند. خيلی‌ها را می‌شناختم. اوّل‌اش جلسه‌ی معارفه بود و بعد علی‌رضا تمدّن موضوعات بحث را روی ميز گذاشت و سپس نظرها باريدن گرفت. من قصدم گزارش از جلسه نيست؛ خرده‌ريزها را بقيه‌ی بچه‌ها دقيق نوشته‌اند؛ کل نشست را نيز دو نفر کامل ضبط کردند تا بعداً روی نت قرار بگيرد.
نکات گوناگونی مطرح شد که هر کدام‌اش در جای خود مهم بود. طبيعی بود که فضای بحث‌ها مبتلا به پراکندگی باشد؛‌ جلسه‌ی معارفه هميشه همين‌طور است. گفت‌وگوها را در کل سازنده يافتم. به نظرم مهم‌ترين وجه اين جلسه اين بود که همگی با صدای بسياری از هم‌لاگی‌هامان آشنا شديم. حساب‌اش را بکنيد: مدّت‌ها نوشته‌های کسی را می‌خوانی و با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنی؛ صدای نويسنده‌ی آن يادداشت‌ها را که بشنوی، احساس عجيب جالبی -و گاه متضادی- به تو دست می‌دهد. برای مثال، صدا و لحن ناصر خالديان اصلاً به نوشته‌هايش نمی‌خورد! او در وبلاگش آدمی جدّی و تحليل‌گری موشکاف است،‌ امّا صدايش آرام و لحنش مظلوم می‌زند (خواستم ازش تعريف کنم ها!). خيلی‌های ديگر هم همين‌طور بودند؛‌ شايد خود من هم در نظر بعضی‌ها چنين جلوه کرده باشم.
خلاصه‌ که تجربه‌ی خوبی بود. دست دست‌اندرکاران و هر کس که شرکت کرد درد نکند. قرار شد اين جلسات مرتب برگزار شود. باز هم در خدمت دوستان خواهم بود.

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

1 و 2 و 3...

1- در آستانه‌ی سال نو، اين‌جا را همچين بگی‌نگی خانه تکانی کردم. نمی‌دانم چرا اين کار را کردم چون شکل و شمايل قبلی را دوست داشتم (به قول بعضی‌ها حرفه‌ای بود!). شايد دلم را زده بود؟ اين خصلت جانور دوپا است که هرچيزی بعد از مدّتی دلش را می‌زند... به هر حال بدک نشد.
2- در قهوه‌خانه‌ی اورکات، شانسی چشمم خورد به کاميونيتی دبيرستانی که دو سال آن‌جا درس خوانده بودم. گشتم در ميان اعضا، سه‌ تا از بچه‌ها را گير آوردم که اتفاقاً با دوتاشان از دوران دبستان و راهنمايی هم‌کلاس يا هم‌مدرسه‌ای بوديم. خواستم عضو شوم، دستم لرزيد! راستش به نظرم احمقانه آمد که ياد آن دوران نکبتی را زنده نگه دارم! يادم هست بزرگ‌ترين دغدغه‌ی ناظم مدرسه اين بود که چرا مدرسه‌ی ما -که مدرسه بچه‌درس‌خوان‌ها بود- بر خلاف مدارس ديگر هيچ شهيد نداده! بنده خدا حالش از اين بابت خيلی گرفته بود! تا اين‌که يکی از جوجه‌بسيجی‌ها -که اغلب ديوانه‌بازی در می‌آورد و دعوا راه می‌انداخت و به اين خاطر بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند "سامورايی"- زد و شهيد شد و برای‌شان افتخار آفريد! حالا با چه دوز و کلکی آن زبان‌بسته را روانه کرده بودند، کسی خبر نداشت. باور بفرماييد اگر می‌دانستيم که بعد از اين قضيه، چه به روزگارمان می‌آورند و محيط دبيرستان را چطور با سرعت به تکيه تبديل می‌کنند و چطور -چپ و راست- گوش ما را می‌گيرند و جای تشويق به درس خواندن، به مراسم سينه‌زنی و توسرزنی می‌کشانند، هر طور بود ره‌اش را می‌زديم که شهيد نشود!
3- "رفراندوم وبلاگی" کنار صفحه را، چند روز ديگر بر می‌دارم. به نظرم در حدّی رأی داده‌اند که بشود نتيجه‌ای گرفت. نتيجه‌اش همين حالا هم برای من روشن است و البته قابل پيش‌بينی بود. در يادداشتی مستقل در باره‌اش خواهم نوشت.

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۳

مسابقه‌ی وبلاگ راديو آلمان

حضرات راديو دويچه‌وله (راديو آلمان) ناپرهيزی فرموده، مسابقه‌ی وبلاگ به‌راه انداخته‌اند، امّا نکته‌ی ظريف اين‌جاست که چهارمين -يا به‌قولی سوّمين- گروه بزرگ وبلاگ‌نويسان، يعنی وبلاگ‌های فارسی به ناگاه از قلم مبارک‌شان افتاده است! در اين‌که در طول اين بيست‌وپنج سال، اروپاييان مليّت ما را به عناوين مختلف حذف کرده و خلّاقيت‌های هم‌ميهنان ما را ناديده گرفته‌اند، کسی ترديدی ندارد، ولی بسی نارواست که ما لشکر هفتادهزارتايی وبلاگ‌ها، به اين حق‌کُشی اعتراض نکنيم. من اعتراضم را همان‌جا نوشتم. تو هم بنويس!

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳

دستگيری وبلاگ‌نويسان و پُشت پرده!

به من ثابت شده هر وقت جمهوری اسلامی در حال انعقاد قراردادی بزرگ -يا به‌عبارتی چوب حراج زدن به منابع ملّی- است، دو-سه نفر را دستگير می‌کند و غائله‌ای به‌راه می‌اندازد تا از طريق ساخت بحران، با منحرف کردن ذهن جامعه، کار خودش را در خفا انجام بدهد. خبر دستگيری بعضی از وبلاگ‌نويسان را که شنيدم، و بعد اعتراض بعضی از وبلاگ‌نويسان به شخص قاضی مرتضوی را*، شستم باخبر شد که بايد خبرهايی پشتِ پرده باشد. حالا آن‌ها که برای‌شان مهم است، بگردند ببينند کدام نماينده‌ی خارجی اين روزها به ايران آمده يا قرار است بيايد.
... البته آگاهی از اين‌گونه بازی‌های سياسی به اين معنا نيست که نسبت به دستگيری هم‌قطاران‌مان بی‌تفاوت باشيم. اعتراض به سرکوب‌گران آزادی بيان، حق و وظيفه‌ی هر انسان آزاده‌ای است.

* برای من عجيب است که در چنين مواقعی، فقط به قاضی مرتضوی اعتراض می‌شود، تو گويی تنها اوست که در رژيم اختناق سانسور می‌کند؟!

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳

نگاه

حتمآ تابه‌حال متوجه بخش "نگاه" در آن بالا، سمت راست صفحه شده‌ايد. "نگاه" ويژه‌ی يادداشت‌های دو-سه خطی است؛ نوشته‌های ديگران يا نوشته‌های خودم درمعرفی ديگران. به‌همين خاطر، اين وبلاگ شامل دو بخش می‌شود: نگاه و بخش اصلی. "نگاه" را که توضيح دادم، بخش اصلی را هم که همه می‌دانيد: اختصاص دارد به نظريات خودم که البته درازتر است.