مداد، مجموعه جسته-گریختههای حسين نوشآذر، نويسندهی ساکن آلمان است. نوشآذر يکی از اوّلينهای وبلاگشهر فارسی است. مداد پيشخوانیست از طرحها و قصهها، وبنوشتهای ساختارمند يا لحظهای، لينکهای تفننی يا جدّی تا کارهای رادیويی نويسنده.
حسن کار نويسندهی مداد -گذشته از گستردهگی دانش و نثر دلپذيرش- اين است که میشود در اوج مخالفت حتّا، به احترام پختهگیاش کلاه از سر برداشت.
نمایش پستها با برچسب معرفی وبلاگها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب معرفی وبلاگها. نمایش همه پستها
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶
جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵
معرفی وبلاگها در اين صفحه
آنچه من در بارهی بعضی از وبلاگها مینويسم، در واقع "معرفینامه" در معنای رايج کلمه نيست. نقد و توصيه هم نیست. هيچ ارزشگذاری نيز در کار نيست. واقعيت اين است که من پیگير همهی نوشتههای اين دوستان نيستم، همانگونه که لينک بعضیشان را در کنار اين صفحه نمیبينيد. ضمناً بعضی از اين وبلاگها شناختهشدهتر از آن هستند که نيازی به معرفی داشته باشند.
اگر وبلاگی به نوعی نظرم را جلب کرده باشد -حال از هر لحاظ- سعی میکنم از زاويهای کاملاً شخصی، گاهی بیحاشيه، گاه امّا ادبی و شعرگونه، در بارهاش خطّی بزنم. ايندست نوشتهها در واقع از شخصیترين يادداشتهای اين وبلاگ هستند؛ حتّا شايد بشود گفت نوعی خلوتکردن با خودند. من آن اثری را که يادداشتی (هايی)، برخوردی، حسی، اتمسفر و حالوهوايی... يا کليت اينها بر آيينهی ذهنم گذاشته، فقط وامیتابانم. به همين لحاظ، کار شخصی و گزينشی من، صرفاً پاسخی است به درخواست درونیام، نه تبليغ يا انکار کسی؛ التزام يا تعهدی نيز به کسی ندارد.
اگر وبلاگی به نوعی نظرم را جلب کرده باشد -حال از هر لحاظ- سعی میکنم از زاويهای کاملاً شخصی، گاهی بیحاشيه، گاه امّا ادبی و شعرگونه، در بارهاش خطّی بزنم. ايندست نوشتهها در واقع از شخصیترين يادداشتهای اين وبلاگ هستند؛ حتّا شايد بشود گفت نوعی خلوتکردن با خودند. من آن اثری را که يادداشتی (هايی)، برخوردی، حسی، اتمسفر و حالوهوايی... يا کليت اينها بر آيينهی ذهنم گذاشته، فقط وامیتابانم. به همين لحاظ، کار شخصی و گزينشی من، صرفاً پاسخی است به درخواست درونیام، نه تبليغ يا انکار کسی؛ التزام يا تعهدی نيز به کسی ندارد.
چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (11)
عمو اروند
قطار بهتندی دل کوه و دشت را میشکافد. مسير، پر پيچ و خم است. مرد، که روزگار سپيدی بر مويش نشانده، با لبخندی بر لب، کنار پنجره نشسته و به دورها نظر دوخته است. از مناظر هیچ نمیبيند؛ خيال و ذهنش در کار اکتشافی تازهاند؛ آنچه در ايّام بر او گذشته را مرور میکند. با تکانِ هر پيچ، کتابِ گذشتهها برگ میخورد و مرد وارد دالان خاطرهای ديگر میشود...
عمو اروند، وبنوشتههای محمّد افراسيابی، سرشار از نوستالژی است. راوی که انسانیست انسانگرا، در هر امکانی، دست مخاطب را میگيرد و با او راهی میشود: با هم، شانهبهشانه در کوچههای خاطره قدم میزنند، میایستند، نفسی چاق میکنند و باز حرکت از سر میگيرند... و اگر دل بطلبد، به خيلی دورها پر میکشند. عمو اروند، سرگشتهایست در مدار گذشته و حال... و معذّب برای آينده.
از همين سری: [9][10]
قطار بهتندی دل کوه و دشت را میشکافد. مسير، پر پيچ و خم است. مرد، که روزگار سپيدی بر مويش نشانده، با لبخندی بر لب، کنار پنجره نشسته و به دورها نظر دوخته است. از مناظر هیچ نمیبيند؛ خيال و ذهنش در کار اکتشافی تازهاند؛ آنچه در ايّام بر او گذشته را مرور میکند. با تکانِ هر پيچ، کتابِ گذشتهها برگ میخورد و مرد وارد دالان خاطرهای ديگر میشود...
عمو اروند، وبنوشتههای محمّد افراسيابی، سرشار از نوستالژی است. راوی که انسانیست انسانگرا، در هر امکانی، دست مخاطب را میگيرد و با او راهی میشود: با هم، شانهبهشانه در کوچههای خاطره قدم میزنند، میایستند، نفسی چاق میکنند و باز حرکت از سر میگيرند... و اگر دل بطلبد، به خيلی دورها پر میکشند. عمو اروند، سرگشتهایست در مدار گذشته و حال... و معذّب برای آينده.
چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (10)
هفتان
هفتان لينککدهای است که از دل وبلاگها بيرون آمده. هفتان با اين ادعا متولد شد که تلاشاش، معرفی مطالب خواندنی در حوزهی فرهنگ (بيشتر ادبيات) باشد. با رجوع به کارنامهی يکسالهی هفتان میشود ديد که هر روز از لينکهای مطالب توليدشده در خارج از کشور کاسته شده و جايش را توليدات داخلی -که بسياری از آنها مطالب نهادهای رسمی هستند- گرفته است. اگر عمدهشاخصهی رسانهی اينترنتی را "بیمرزی" و "چندرنگی" آن بدانيم، به کاستی هفتان پی میبريم. ديگر اينکه از لحاظ آماری، در مقايسه با ديگر مطالب، پرداختن "هفتان"يان به وبلاگها بسيار ناچيز است.
در مجموع، هفتان خوراک روزانهی بسياریست و تلاش فراوانی پشت آن است.
از همین سری: ...[8][9]
هفتان لينککدهای است که از دل وبلاگها بيرون آمده. هفتان با اين ادعا متولد شد که تلاشاش، معرفی مطالب خواندنی در حوزهی فرهنگ (بيشتر ادبيات) باشد. با رجوع به کارنامهی يکسالهی هفتان میشود ديد که هر روز از لينکهای مطالب توليدشده در خارج از کشور کاسته شده و جايش را توليدات داخلی -که بسياری از آنها مطالب نهادهای رسمی هستند- گرفته است. اگر عمدهشاخصهی رسانهی اينترنتی را "بیمرزی" و "چندرنگی" آن بدانيم، به کاستی هفتان پی میبريم. ديگر اينکه از لحاظ آماری، در مقايسه با ديگر مطالب، پرداختن "هفتان"يان به وبلاگها بسيار ناچيز است.
در مجموع، هفتان خوراک روزانهی بسياریست و تلاش فراوانی پشت آن است.
دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (9)
سيروس شاملو
سيروس پسر شاملو است... که خود شاعر است و صد البته شخصيت مستقلی دارد. سيروس نه که از نام پدر استفادهی ابزاری نمیکند، که خود منتقد سخت اوست. آنچه سيروس میگويد هر چند آغشته به آزردهگی پسری است که بیمهری پدر ديده، امّا پر است از شنيدنیهايی که فقط چون او میتواند بگويد.
نوشتارهای سيروس شاملو، تو گويی به حکم قراردادی ضمنی، محکوم است به خميرشدن... و بیخواندهشدن پژمردن! چرايی اين نادیدهگيری را بپرسيد از روشنفکری بیمايه و قهرمانپرور وطنی که بی "مولا" و "شهيد"، چون اسکلتی پوسیده بهنسیمی فرو میريزد!
سيروس پسر شاملو است... که خود شاعر است و صد البته شخصيت مستقلی دارد. سيروس نه که از نام پدر استفادهی ابزاری نمیکند، که خود منتقد سخت اوست. آنچه سيروس میگويد هر چند آغشته به آزردهگی پسری است که بیمهری پدر ديده، امّا پر است از شنيدنیهايی که فقط چون او میتواند بگويد.
نوشتارهای سيروس شاملو، تو گويی به حکم قراردادی ضمنی، محکوم است به خميرشدن... و بیخواندهشدن پژمردن! چرايی اين نادیدهگيری را بپرسيد از روشنفکری بیمايه و قهرمانپرور وطنی که بی "مولا" و "شهيد"، چون اسکلتی پوسیده بهنسیمی فرو میريزد!
یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (8)
...آری! آغاز دوستداشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نیانديشم
که همين دوستداشتنم امروز
سوژهای دلنشين و بس زيباست![+]
حسن درويشپور
حسن درويشپور -بهتقريب- سه سال و اندی است که همشهری ما در وبلاگشهر است. دغدغهی اين وبلاگ، ارائهی تحليل در زمينهی سياست و فرهنگ است. حالت نويسنده، ناخدای درياديدهای را میماند که محکم ايستاده بر عرشه، دستش را سايبان چشمها کرده و آندورها، فوّارهی نهنگی را برانداز میکند تا در نخستين فرصت، جثه و وضعاش را با دقّت به توصيف و تحليل کشد.
آنچه در نويسنده یادکردنیست، وجدان معذّب و روحیهی مدرسهای اوست. کافیست چند مقاله از او بخوانيم تا در برابرمان قامت آموزگاری مجسّم شود که ردای عشق به تن کرده، بر شرايط تکتک جوانان اين مرز و بوم خون دل میخورد...
شمارههای پيشين: [1][2][3][4][5][6][7]
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نیانديشم
که همين دوستداشتنم امروز
سوژهای دلنشين و بس زيباست![+]
حسن درويشپور
حسن درويشپور -بهتقريب- سه سال و اندی است که همشهری ما در وبلاگشهر است. دغدغهی اين وبلاگ، ارائهی تحليل در زمينهی سياست و فرهنگ است. حالت نويسنده، ناخدای درياديدهای را میماند که محکم ايستاده بر عرشه، دستش را سايبان چشمها کرده و آندورها، فوّارهی نهنگی را برانداز میکند تا در نخستين فرصت، جثه و وضعاش را با دقّت به توصيف و تحليل کشد.
آنچه در نويسنده یادکردنیست، وجدان معذّب و روحیهی مدرسهای اوست. کافیست چند مقاله از او بخوانيم تا در برابرمان قامت آموزگاری مجسّم شود که ردای عشق به تن کرده، بر شرايط تکتک جوانان اين مرز و بوم خون دل میخورد...
شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (7)
آمدنت همیشه دور دست مینماید
غریب و باورناکردنی
و سالهاست که نیامده اینجایی
ناشناخته، آشنا.
بین من و آمدن تو فاصلههاست
امّا میدانم
آمدنت چه ساده خواهد بود
به سادگی یک لبخند
و یک سلام.[+]
ناشناختهها
از روی گمان، ناشناختهها را زنی مینويسد سیوپنج تا چهلساله، ساکن شیکاگو آمریکا. نويسندهی ناشناختهها در جزيرهای دورافتاده ساکن است خارج از قارهی پرهياهوی وبلاگشهر، امّا اين دليل نمیشود که "ناشناختهها" از تب و تاب خالی باشد. در شرح مختصر اين وبلاگ از ظنّ من، کافی است ماوس خود را روی لینکش -کنار صفحهی همين وبلاگ- بگيريد تا توضیح "نوستالژی عاشق" ظاهر شود.
دغدغهی نويسنده هنر بهطور عام و ادبيات و شعر بهطور خاص است. در اين حوزه خود خواندنی کم ننوشته، مثلاً: خانه بايد تميز باشد و قطعهای که بر پيشانی همين نوشته خورده است. بازتاب همين ارتباط تنگاتنگ با لطافتِ هنر این است که پس از مدّتی بودن با اين وبلاگ به اين نتيجه میرسيد که ديگر "ناشناختهها" ناشناخته نيست؛ آشنای آشناست...
"آن وبلاگ و نويسنده اش": [1][2][3][4][5][6]
غریب و باورناکردنی
و سالهاست که نیامده اینجایی
ناشناخته، آشنا.
بین من و آمدن تو فاصلههاست
امّا میدانم
آمدنت چه ساده خواهد بود
به سادگی یک لبخند
و یک سلام.[+]
ناشناختهها
از روی گمان، ناشناختهها را زنی مینويسد سیوپنج تا چهلساله، ساکن شیکاگو آمریکا. نويسندهی ناشناختهها در جزيرهای دورافتاده ساکن است خارج از قارهی پرهياهوی وبلاگشهر، امّا اين دليل نمیشود که "ناشناختهها" از تب و تاب خالی باشد. در شرح مختصر اين وبلاگ از ظنّ من، کافی است ماوس خود را روی لینکش -کنار صفحهی همين وبلاگ- بگيريد تا توضیح "نوستالژی عاشق" ظاهر شود.
دغدغهی نويسنده هنر بهطور عام و ادبيات و شعر بهطور خاص است. در اين حوزه خود خواندنی کم ننوشته، مثلاً: خانه بايد تميز باشد و قطعهای که بر پيشانی همين نوشته خورده است. بازتاب همين ارتباط تنگاتنگ با لطافتِ هنر این است که پس از مدّتی بودن با اين وبلاگ به اين نتيجه میرسيد که ديگر "ناشناختهها" ناشناخته نيست؛ آشنای آشناست...
یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (6)
تهرانتويی
مشغوليت تهرانتویی نوشتن از اوضاع تورنتو و کانادا -بهويژه پرداختن به مسئلهی مهاجرت و حواشی- آن است. از اينرو، تهرانتويی را بايستی در زمرهی "وبلاگهای تخصصی" طبقهبندی کرد.
بدون ارزشگذاری دقيق نوشتهها، امّا خواندن تهرانتويی میتواند چه برای علاقمندان به مهاجرت به کانادا و چه برای تازهواردين و حتّا قديمیترها مفيد باشد.
مشغوليت تهرانتویی نوشتن از اوضاع تورنتو و کانادا -بهويژه پرداختن به مسئلهی مهاجرت و حواشی- آن است. از اينرو، تهرانتويی را بايستی در زمرهی "وبلاگهای تخصصی" طبقهبندی کرد.
بدون ارزشگذاری دقيق نوشتهها، امّا خواندن تهرانتويی میتواند چه برای علاقمندان به مهاجرت به کانادا و چه برای تازهواردين و حتّا قديمیترها مفيد باشد.
دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (5)
امير مهيم
بيت بالا، آغازگر برنامهی "دريچه" بود که امير مهيم نزديک به سه سال در راديو صدای ايران-تورنتو اجرا میکرد. در اين برنامه، امير شماری از ادبا و شعرای ايرانزمين را معرفی کرد و از آثارشان سخن گفت... که کاری بود طاقتگير و زمانبر، و امّا مفيد و از بسياری جهات لازم.
امير مهيم اينروزها به نوشتن در وب روی آورده و ساکن وبلاگشهر ما شده است. به اين دوست خوشآمد میگویم و برايش آرزوی تداوم در کار دارم.
سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (4)
عبدالقادر بلوچ
اینروزها من چندان رغبتی به طنز سياسی ندارم، امّا اين موضوع باعث نمیشود که از خواندن وبلاگ عبدالقادر بلوچ غافل شوم.
آنچه در وبلاگ بلوچ در اين سهسال و خردهای رسم بوده، "مختصرنویسی" است. اصراری که نويسنده به نغزنويسی دارد باعث میشود که عجولترين و تنبلترين وبگردان نيز بدون خواندن نوشته، صفحه را نبندند. در ميان شمار کارهای مثبت بلوچ، دو حرکت او برجستهتر میزند: یکی "راديو بلوچ" و دیگری "معرفی وبلاگها" در شهرگان.
بيش از آنکه با سمتگيریهای نويسنده موافق يا مخالف باشيم، منش و رفتار اينترنتی اوست که جذبمان میکند. من در نت کم ديدهام آدمی به مداراگری بلوچ.
شمارههای قبلی:
1- در بارهی فرياد بیصدا
2- در بارهی پناهندگی
3- در بارهی فلسفه تاريخ
اینروزها من چندان رغبتی به طنز سياسی ندارم، امّا اين موضوع باعث نمیشود که از خواندن وبلاگ عبدالقادر بلوچ غافل شوم.
آنچه در وبلاگ بلوچ در اين سهسال و خردهای رسم بوده، "مختصرنویسی" است. اصراری که نويسنده به نغزنويسی دارد باعث میشود که عجولترين و تنبلترين وبگردان نيز بدون خواندن نوشته، صفحه را نبندند. در ميان شمار کارهای مثبت بلوچ، دو حرکت او برجستهتر میزند: یکی "راديو بلوچ" و دیگری "معرفی وبلاگها" در شهرگان.
بيش از آنکه با سمتگيریهای نويسنده موافق يا مخالف باشيم، منش و رفتار اينترنتی اوست که جذبمان میکند. من در نت کم ديدهام آدمی به مداراگری بلوچ.
شمارههای قبلی:
1- در بارهی فرياد بیصدا
2- در بارهی پناهندگی
3- در بارهی فلسفه تاريخ
چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (3)
فلسفه تاريخ
چوبينه -نويسندهی وبلاگ- مردیست "تاريخهنر" خوانده، بين پنجاه و شصت سناش، که سالهاست در آلمان مقيم است. نوشتههای او -تئوريک، تاريخی و تحلیلی- برمیگردد به همين مورد تحصيلاش.
وبلاگنويسی است نشسته در جزيرهای دوردست که به خاک ديگران نه پلی دارد نه باريکهراهی. گاهی البته با دوربيناش نگاهی به اطراف میاندازد، امّا بعدش دوربين را به جايش پرت میکند و باز شرابش را مینوشد! اهل معاشرت وبلاگی نيست. رفتارش من را بهیاد فلاسفهی کلاسيک يونان میاندازد و از لحاظی هم خيّام.
نثری دارد در حد معمول ("میباشد"ش من را کشته!) که چندان توان بازتاب انديشهاش را ندارد. اگر فارسی را بهتر و امروزیتر مینوشت، حرف برای گفتن خيلی داشت.
عجيب مبادی آداب است. در اين چند سال که او را میشناسم، حتّا يکبار برخورد بد اخلاقی از او نديدهام و اين در بين جامعهی ايرانی عجيب است!
با هم رفيقيم؛ رفاقتی که شاخصههای خودش را دارد.
شمارههای قبلی:
1- در بارهی فرياد بیصدا
2- در بارهی پناهندگی
چوبينه -نويسندهی وبلاگ- مردیست "تاريخهنر" خوانده، بين پنجاه و شصت سناش، که سالهاست در آلمان مقيم است. نوشتههای او -تئوريک، تاريخی و تحلیلی- برمیگردد به همين مورد تحصيلاش.
وبلاگنويسی است نشسته در جزيرهای دوردست که به خاک ديگران نه پلی دارد نه باريکهراهی. گاهی البته با دوربيناش نگاهی به اطراف میاندازد، امّا بعدش دوربين را به جايش پرت میکند و باز شرابش را مینوشد! اهل معاشرت وبلاگی نيست. رفتارش من را بهیاد فلاسفهی کلاسيک يونان میاندازد و از لحاظی هم خيّام.
نثری دارد در حد معمول ("میباشد"ش من را کشته!) که چندان توان بازتاب انديشهاش را ندارد. اگر فارسی را بهتر و امروزیتر مینوشت، حرف برای گفتن خيلی داشت.
عجيب مبادی آداب است. در اين چند سال که او را میشناسم، حتّا يکبار برخورد بد اخلاقی از او نديدهام و اين در بين جامعهی ايرانی عجيب است!
با هم رفيقيم؛ رفاقتی که شاخصههای خودش را دارد.
شمارههای قبلی:
1- در بارهی فرياد بیصدا
2- در بارهی پناهندگی
یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (2)
پناهندگی
معرفی: پناهندگی را فرزاد که ساکن بلژيک است مینويسد. اين وبلاگ را میشود جزو وبلاگهای حرفهای برشمرد، زيرا به موضوعی خاص میپردازد. پناهندگی بيش از چهار سال است که داير است (آغاز: اوّل آذر 81) و تقريباً هر روز مطلب دارد. کارش -همانطور که از اسمش معلوم است- اطلاعرسانی و پرداختن به مسئلهی پناهندگان ايرانیست.
نظر من: فرزاد از جمله کسانیست که مفهوم "انسانيت" و معنی "دوستی" را میداند. اينرا بر اساس کارنامهی وبلاگیاش و نيز طول زمان دوستیمان میگویم. او به نوشتهاش از لحاظ دستور زبان فارسی کمعنايت است، امّا تا دلتان بخواهد با عشق و مسئوليت مینويسد. آدمیست حقيقی که عکسش را نيز بر نت گذاشته است. راستاش از او خوشم میآید. فرصت دست دهد، در فکر ملاقات حضوری با اويم.
معرفی: پناهندگی را فرزاد که ساکن بلژيک است مینويسد. اين وبلاگ را میشود جزو وبلاگهای حرفهای برشمرد، زيرا به موضوعی خاص میپردازد. پناهندگی بيش از چهار سال است که داير است (آغاز: اوّل آذر 81) و تقريباً هر روز مطلب دارد. کارش -همانطور که از اسمش معلوم است- اطلاعرسانی و پرداختن به مسئلهی پناهندگان ايرانیست.
نظر من: فرزاد از جمله کسانیست که مفهوم "انسانيت" و معنی "دوستی" را میداند. اينرا بر اساس کارنامهی وبلاگیاش و نيز طول زمان دوستیمان میگویم. او به نوشتهاش از لحاظ دستور زبان فارسی کمعنايت است، امّا تا دلتان بخواهد با عشق و مسئوليت مینويسد. آدمیست حقيقی که عکسش را نيز بر نت گذاشته است. راستاش از او خوشم میآید. فرصت دست دهد، در فکر ملاقات حضوری با اويم.
چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (1)
فرياد بیصدا
فرياد بیصدا توسط زنی نوشته میشود به اسم شيوا. اين وبلاگ از قديمیترينهاست. در اينکه او زن است، بر خلاف بسياری که مدعیاند نیست، شک ندارم. حس زنانه در نوشتههايش موج میزند.
شيوا دستی دارد در هجو و هزل؛ آنهم چه دستی! دراز مینويسد و مرتب. دو موضوعی که او برای نوشتههايش انتخاب میکند يکی "سکس" است و ديگری "ضدّيت با رژيم اسلامی". مخلوط ايندو با چاشنی مسائل اجتماعی، موضوع يادداشتهای فرياد بیصداست.
نويسنده به اخلاقيات مرسوم زياد پابند نيست و شايد بشود گفت "مرزشکن" است. در مجموع آدمی است که میشود نوشتههايش را دوست داشت.
آدم تنهايیست. خيلیها سمتاش نمیروند تا يکوقت نکند قبای "فرهيختهگی"شان لک شود! در ميان وبلاگها -به جز مرحوم آيتالله استمناء و چند تای ديگر- کماند که استعداد هجونويسی او را داشته باشند.
فرياد بیصدا توسط زنی نوشته میشود به اسم شيوا. اين وبلاگ از قديمیترينهاست. در اينکه او زن است، بر خلاف بسياری که مدعیاند نیست، شک ندارم. حس زنانه در نوشتههايش موج میزند.
شيوا دستی دارد در هجو و هزل؛ آنهم چه دستی! دراز مینويسد و مرتب. دو موضوعی که او برای نوشتههايش انتخاب میکند يکی "سکس" است و ديگری "ضدّيت با رژيم اسلامی". مخلوط ايندو با چاشنی مسائل اجتماعی، موضوع يادداشتهای فرياد بیصداست.
نويسنده به اخلاقيات مرسوم زياد پابند نيست و شايد بشود گفت "مرزشکن" است. در مجموع آدمی است که میشود نوشتههايش را دوست داشت.
آدم تنهايیست. خيلیها سمتاش نمیروند تا يکوقت نکند قبای "فرهيختهگی"شان لک شود! در ميان وبلاگها -به جز مرحوم آيتالله استمناء و چند تای ديگر- کماند که استعداد هجونويسی او را داشته باشند.
سهشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش! (اشاره)
حرفی که من میخواهم در مورد وبلاگها بزنم دو خاصيت عمده دارد: "خالص" و "شخصی". به همين لحاظ، تضمينی نيست که ابعاد مختلف يک وبلاگنويس را باز کند و بررسد. توقعی هم نبايد ايجاد کند. حرف اين است که ما نظرمان را -شده در کمترین حجم- در بارهی هم بگوييم. پايهی کار همان تعامل است و داد و ستد فکری-قلمی...
نترسيد؛ وبلاگ همديگر را معرفی کنيد!
بلوچ برای مدّتها کار قشنگی کرد که انگار چشمهامان نديدش: آمد یکسری از وبلاگها را معرفی کرد که اکثراً خواندنی بودند (البته بهجز "مجيد زهری"!). انتخابهای بلوچ درهم بود؛ نديدم که از بين رفقا يا همفکرانش دستچين کند. خلاصه که کارش درست بود. حالا چرا اينها را گفتم:
حکايت معرفی وبلاگها اگر حکايت سلمانیها نشود که از بیکاری سر هم را میتراشند، هزار و يک فايده دارد. اگر از کاهلی، جنبهی آگاهیرسانیاش را هم ناديده بگيريم، "سرگرمکنندهگیاش" اينقدر هست که بيارزد پیاش را بگيریم. خلاصه من که شخصاً از خواندن اينجور معرفینامهها کيفور میشوم!
حوصله داشتيد همديگر را بنوازيد! من که حتماً -سر فرصت- سراغ بعضی از وبلاگها خواهم رفت. برای اين کار، زبانم اينقدر لخت است که خودتان اینجا بارها خواندهايدش و ... انصافاً فقط در همين وبلاگ از اين نوشتهها سراغ میشود کرد. اگر شده در دو-سهخط، دستی به سر و گوش بعضی وبلاگها خواهم کشید. شايد خوشحال شوند و شايد هم... اين ديگر مسئلهی خودشان است!
حکايت معرفی وبلاگها اگر حکايت سلمانیها نشود که از بیکاری سر هم را میتراشند، هزار و يک فايده دارد. اگر از کاهلی، جنبهی آگاهیرسانیاش را هم ناديده بگيريم، "سرگرمکنندهگیاش" اينقدر هست که بيارزد پیاش را بگيریم. خلاصه من که شخصاً از خواندن اينجور معرفینامهها کيفور میشوم!
حوصله داشتيد همديگر را بنوازيد! من که حتماً -سر فرصت- سراغ بعضی از وبلاگها خواهم رفت. برای اين کار، زبانم اينقدر لخت است که خودتان اینجا بارها خواندهايدش و ... انصافاً فقط در همين وبلاگ از اين نوشتهها سراغ میشود کرد. اگر شده در دو-سهخط، دستی به سر و گوش بعضی وبلاگها خواهم کشید. شايد خوشحال شوند و شايد هم... اين ديگر مسئلهی خودشان است!
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴
چرا "خبرچين" بهوجود آمد؟

وبلاگ گروهی خبرچين برای پاسخگويی به نيازهايی متولد شد: ايجاد سقفی برای گستراندن حس دوستی، تفاهم و تعامل در بين وبلاگشهریها، همچنين برای رشددادن ارتباطات، آزادی بیان و ايجادِ مخاطب بيشتر برای وبلاگها و مطالب خواندنی. از آنجا که اعضای خبرچين خود در زمرهی وبلاگنويسانی حرفهای بودند (و هستند)، يعنی دردآشنا بودند، میدانستند که چگونه به اين نيازها پاسخ گويند و شهر خود را پوشش دهند.
در خبرچين، بهجز چند خط قرمز علنی و ضمنی -مثل دوری از تبليغات يا ستيزهجويی قومی، نژادی و مذهبی و نيز تأکيد بر کوتاهبودن توضيح زير هر لينک (حداکثر سه خط، برای سبکماندن صفحه و کمک به مراجعهکنندگان بهويژه از ايران) که اقتضای هر کار جمعی است، اعضا با مـُنتِـهای آزادی بيان و دموکراسی، به مطالب جالب -بسته به سليقهشان- پيوند میدهند. در زير هر لينک، شناسهی فرستنده لينک نيز ذکر میشود تا هم حس مسئوليتپذيری -که جایاش بهراستی در فرهنگ ما خالیست- تقويت شود و به کار هويت بيشتری دهد، و هم اعتباری باشد برای کسی که زحمت گزينش و ارسال لينک را تقبـّل میکند. بهعبارتی، در کار گروهی خبرچين، بر خلاف سياست بسياری ديگر از تارنماهای مشابه، هيچ محدوديت سياسی و فرهنگی-اجتماعی در لينکدادن وجود ندارد. قصد خبرچين اين نيست که به بلندگوی جريانی خاص بدل شود؛ قصد، ارتقای سطح ارتباطات انسانی است و در اينگونه ارتباطات، هيچ انسان و انديشهای نبايستی حذف شود.
کار گروهی در خبرچين، هيچ هدف سياسی يا اقتصادی را دنبال نمیکند؛ اعضا فقط از روی عشق برای کار خود وقت میگذارند. از آنسوی، اعضا در تعاملی فرهنگی و اجتماعی با مراجعهکنندگان قرار میگيرند، چه خود نيز وبلاگنويس و از جهتی مراجعهکنندهی خبرچين محسوب میشوند. به اين شکل، همگی، چه خوانندگان و چه فرستندگان لينکها، دست در دست يکديگر گفتوگو و دموکراسی را تمرين میکنند. بر همين اساس، میتوان تفکـّر بهوجودآورندهی خبرچين و شيوهی همکاری در آن را يکتا دانست.
پس از شروع بهکارِ خبرچين، بسياری از آن حمايت کردند که اين حمايتها تا امروز نيز ادامه داشته است. اين عدّه، از روی درکی مشترک، نيازهای مشترک را شناسايی کرده و به نحوهی پاسخگويی به اين نيازها بها دادند. در مقابل، احساس میشود که بعضی از دوستان توجهی درخور به اين حرکت صرفاً انسانی و خودجوش نشان نمیدهند. عدّهای از وبلاگنويسان علناً خبرچين را ناديده گرفتهاند، عدّهای نيز آنطور که بايد نامی از آن نمیبرند! هر چند اينگونه برخوردها جديد نيست، امّا جا دارد که به آنها اعتراض شود؛ يکی از دلايل نگارش اين چند سطر نيز همين بوده است. اگر ما وبلاگنويسان، برای تلاش بدون چشمداشت يکديگر ارزشی قائل نيستيم، گمان نمیکنم اين تلاش لزومی به ادامهيافتن داشته باشد. اگر هم برای اين تلاش ارزش قائليم و لزوم آنرا درک میکنيم، بهتر است که اين را نشان دهيم. کسانی که لازم میبينند وبلاگشهر يک خبرگزاری دموکراتيک، فراگير و متکـثّر داشته باشد، کسانی که تصوّر میکنند ما مردم توانايی همآوايیِ بدون آقابالاسر را داريم و خود میتوانيم برای شهرمان وبلاگشهر نهادهايی مستقل پديد آوريم، میتوانند با معرفی خبرچين به ديگران، نامبردن از آن در يادداشتها يا لينکدونی خود و با اهدای لينک ثابت به آن در صفحهی خود، به بالندگی تلاش دوستان وبلاگنويس خود ياری دهند. اين "ياریدهی"، در واقع حمايتی است که ما وبلاگنويسان از خود میکنيم. چنين واکنش سازندهای از سوی وبلاگشهریها، انگيزهی اين کار گروهی را نيز تقويت خواهد کرد و زمينهی پاگيری حرکتهای خودجوش بعدی -و احتمالاً کاملتر- وبلاگشهریها را فراهم خواهد نمود.
پینوشت:
برای همکاری در خبرچين، در همان ابتدای راه شخصاً از تعدادی از دوستان دعوت کردم که بر حسب علاقه به کار جمعی و لطفی که به من داشتند، اين دعوت را پذيرفتند. قصدم اين بوده که تعداد همکاران محدود و از سقف مشخصی نگذرد. تعدادی از وبلاگنويسان ديگر نيز -که میخواستهاند عقايد خود را بازتاب بدهند- از من درخواست کردهاند که در جمع همکاران خبرچين جای گيرند. تصميم دارم تا زمانی که کسی از جمع ما خارج نشده، فرد تازهای را جايگزيناش نکنم چون نمیخواهم جمعمان زياد شلوغ شود و نيز تعداد لينکهای روزانه از آنچه که امروز هست تجاوز کند.
اشتراک در:
پستها (Atom)