احساس گناه شاید ویرانگرترین خودویرانگر باشد. آدمی که خود را گناهکار قلمداد میکند، دائماً در حال سرزنش خویش است. انسانی که گناه بر پشتاش سنگینی میکند، در کشمکش دائم با اشتباهات خود در گذشته است و لحظهای نمیتواند از آنچه دیگر تمام شده بیرون بیاید. گناهکار خودش را چندان دوست ندارد و به همین لحاظ، از ضعف عزت نفس و طبعاً اعتماد به نفس رنج میبرد. گناهکار هنگام مرور اشتباهات گذشتهی خویش، خواسته یا ناخواسته خود را بر صندلی اتهام مینشاند و تقصیرها را به گردن میگیرد. از این روست که او، او که دیگر در جدال با بار سنگین گناه از پا افتاده، به قابلیتهای خویش بیاعتماد است و خلاقیتهایش آنطور که باید نطفه نمیبندند.
انسان گناهکار خود را در منظومهی گناهش تعریف میکند و از آن معنا میگیرد. وقتی بستر زندگی انسان بر یک حس سنگین ویرانگر شالوده ریخته شده باشد، چگونه ثمر خواهد داد؟ باقچهای که ول شده باشد، چگونه گیاهی در آن عمل خواهد آمد؟ علف هرز نیازی به آبیاری یا حتا آفتاب دائم ندارد؛ باقچه را به سرعت خواهد پوشاند. این درست حکایت انسانی است که تسلیم حس گناه خود شده و میدان ذهن را برای رشد و تکثیر علف هرز منفیبافی رها کرده است.
زندگی انسان گناهکار در مدار "سوختن و ساختن" دور میزند. او امکانات درونی خود را برای برونرفت از وضع روحی موجود کافی نمیداند، به همین لحاظ، از قبل وا داده است. انسان گناهکار، همین احساس خودویرانگر را در همنشینی به دیگران تزریق میکند. گناهکار، مولد بیروحیهگی و نمایندهی باختن است.
اصل در تغییر روحیهی خودویرانگر گناهکاری، این باور فلسفی است که گذشتهها دیگر گذشته است و هیچکس را یارای بازگرداندن زمان به عقب نیست. این جملهی در ظاهر بدیهی، رمزگشای قفل چنین احساس خودویرانگری است. اشتباهات گذشته را با بهترشدن بایستی جبران کرد و آنها را که جبرانکردنی نیستند، بایستی بخشید. بخشش را بایستی نخست از خود شروع کرد و کردههای خویش را یکی بعد از دیگری عفو کرد. بهراستی چه کسی در زندگیاش اشتباه نکرده است؟ اشتباه بخشی جداییناپذیر و بسیار طبیعی از زندگی بشر است و نبایستی از آن داغ ننگی ابدی برای خود ساخت.
بایستی رفتار دیگران که باعث رنجش ما شده را نیز بخشید. ذهنیت انتقامگیر و خودخور گناهآلود را یکجا برای همیشه بایستی رها کرد. تنها از این طریق است که میشود "آزاد شد" و به فراسو نظر کرد و سازندهی آیندهی خود بود.
انسان گناهکار خود را در منظومهی گناهش تعریف میکند و از آن معنا میگیرد. وقتی بستر زندگی انسان بر یک حس سنگین ویرانگر شالوده ریخته شده باشد، چگونه ثمر خواهد داد؟ باقچهای که ول شده باشد، چگونه گیاهی در آن عمل خواهد آمد؟ علف هرز نیازی به آبیاری یا حتا آفتاب دائم ندارد؛ باقچه را به سرعت خواهد پوشاند. این درست حکایت انسانی است که تسلیم حس گناه خود شده و میدان ذهن را برای رشد و تکثیر علف هرز منفیبافی رها کرده است.
زندگی انسان گناهکار در مدار "سوختن و ساختن" دور میزند. او امکانات درونی خود را برای برونرفت از وضع روحی موجود کافی نمیداند، به همین لحاظ، از قبل وا داده است. انسان گناهکار، همین احساس خودویرانگر را در همنشینی به دیگران تزریق میکند. گناهکار، مولد بیروحیهگی و نمایندهی باختن است.
اصل در تغییر روحیهی خودویرانگر گناهکاری، این باور فلسفی است که گذشتهها دیگر گذشته است و هیچکس را یارای بازگرداندن زمان به عقب نیست. این جملهی در ظاهر بدیهی، رمزگشای قفل چنین احساس خودویرانگری است. اشتباهات گذشته را با بهترشدن بایستی جبران کرد و آنها را که جبرانکردنی نیستند، بایستی بخشید. بخشش را بایستی نخست از خود شروع کرد و کردههای خویش را یکی بعد از دیگری عفو کرد. بهراستی چه کسی در زندگیاش اشتباه نکرده است؟ اشتباه بخشی جداییناپذیر و بسیار طبیعی از زندگی بشر است و نبایستی از آن داغ ننگی ابدی برای خود ساخت.
بایستی رفتار دیگران که باعث رنجش ما شده را نیز بخشید. ذهنیت انتقامگیر و خودخور گناهآلود را یکجا برای همیشه بایستی رها کرد. تنها از این طریق است که میشود "آزاد شد" و به فراسو نظر کرد و سازندهی آیندهی خود بود.