احساس "شرم" با دو حس "گناه" و "خشم" در پیوند ارگانیک است. خاستگاه روانی انسان شرمگین، باختن در هر رقابتی است. مصالح ساختمان ذهنی انسان شرمگین چنین روحیاتی است: او بهتر نیست، کافی نیست، قادر نیست، شجاع نیست و الخ. از این رو، او از حضور در هر میدانی ابا دارد؛ بسته به مقدار شرمساریاش. بر اساس این خصائل، او چون باخت خود را از قبل پذیرفته، استقلال عمل ندارد و بانی در هیچ حرکتی نیست و زندگیاش را واگذارده تا کسی دیگر برایش برنامهریزی کند.
انسانی شرمنده، از ابتدا قبول کرده که عملش خطاست، برای اینکه خجالت خطاهای گذشته را بر گرده دارد. انسان شرمنده، قبل از آغاز حرکت پذیرفته که تلاشش کافی نیست و او را به جایی نخواهد رساند. آدمی شرمگین باور دارد که حضور و عضویتاش در جمع سازنده نیست و بهتر است در کناری خاموشی گزیند. این روحیات، مصداق بارز خودویرانگری هستند.
چارچوبگذاری برای کودک (بکن، نکنهای والدین و سیستم آموزشی) و نیز مقایسه با مورد بهتر (دانشآموز بهتر، همسایه یا بچههای فامیل بهتر، الخ.) کودک را موجودی شرمسار بار میآورد. ملاحظهیکاریهای تصنعی و سنتی انسان را به فردی واکنشگر و باخته مبدل میکند. ملاحظهی پیروانه، در حکم به سنگلاخ انداختن مسیر آزادی و بلوغ فردی است.
شرایط سرکوبگر تربیتی در خانواده و مدرسه و قوانین دستوپاگیر نوشته یا نانوشتهی اجتماعی، شرم را در مسیر رشد به کودک تزریق میکند و وقتی که بزرگ شد، چون انسانی منفعل -ناخودآگاه- همین رفتار را روی کودک خودش و اجتماعش تکرار میکند و این سلسلهی فرسایش را نقطهی پایانی نیست.*
برای فائقآمدن بر حس شرم، نخست باید قبول کنیم که شرمندگی، شرمگینی، خجالت و امثالهم خصلتهایی نکوهیده هستند نه پسندیده. شوربختانه بعضی از گونههای فرهنگی، این روحیات را چون "ارزشهای والای انسانی" میپسندند و در ترویج آن میکوشند! دستگاههای دینی و سیستمهای تربیتی را که مشوق "شرم" هستند بایستی نادیده گرفت. بایستی سیستم ارزشگذاری خود را در مقابل این روحیات برنامه ریخت و نه هماهنگ با آنها. این گام نخست است.
دوم: باید عمیقاً درک کنیم که باختن در هر کاری بهمنزلهی پایان آن نیست، بلکه تازه آغاز حرکت است. بایستی به این باور بنیادی رسید که زمینخوردن بخشی طبیعی از مسیر حرکت است، درست مثل کودکی که میخواهد راهرفتن بیاموزد و هی زمین میخورد تا بالاخره میایستد و بعد راه میافتد. بذر این روحیه را بایستی در روان خود بکاریم و پرورش دهیم تا به بنیاد معرفتشناختی ما بدل شود.
سوم: اینکه باید ذهن خود را از دنیای رقابت رها کنیم و فقط با قابلیتها و استعدادهای خود به رقابت بپردازیم. راه ارتقا همراه با خوشحالی درونی جز این نیست. در این حالت دیگر شخص ثالثی باقی نمیماند که در مقابلش شرمنده باشیم. حضور در دنیای رقابت به منزلهی بردن از یک عده و باختن به عدهای دیگر است و این باختنها، انسان را بالاخره از پا درمیآورد. رقابت با قابلیتهای خود اما چیزی نیست جز رشد و توسعهی خود. این نقطهی آغاز خودسازی و باور به خود است.
*شاید "مسخ" کافکار یکی از بهترین نمونههای هنری سلسله مراتب سرکوبگر خانوادگی را به تصویر کشیده باشد.
انسانی شرمنده، از ابتدا قبول کرده که عملش خطاست، برای اینکه خجالت خطاهای گذشته را بر گرده دارد. انسان شرمنده، قبل از آغاز حرکت پذیرفته که تلاشش کافی نیست و او را به جایی نخواهد رساند. آدمی شرمگین باور دارد که حضور و عضویتاش در جمع سازنده نیست و بهتر است در کناری خاموشی گزیند. این روحیات، مصداق بارز خودویرانگری هستند.
چارچوبگذاری برای کودک (بکن، نکنهای والدین و سیستم آموزشی) و نیز مقایسه با مورد بهتر (دانشآموز بهتر، همسایه یا بچههای فامیل بهتر، الخ.) کودک را موجودی شرمسار بار میآورد. ملاحظهیکاریهای تصنعی و سنتی انسان را به فردی واکنشگر و باخته مبدل میکند. ملاحظهی پیروانه، در حکم به سنگلاخ انداختن مسیر آزادی و بلوغ فردی است.
شرایط سرکوبگر تربیتی در خانواده و مدرسه و قوانین دستوپاگیر نوشته یا نانوشتهی اجتماعی، شرم را در مسیر رشد به کودک تزریق میکند و وقتی که بزرگ شد، چون انسانی منفعل -ناخودآگاه- همین رفتار را روی کودک خودش و اجتماعش تکرار میکند و این سلسلهی فرسایش را نقطهی پایانی نیست.*
برای فائقآمدن بر حس شرم، نخست باید قبول کنیم که شرمندگی، شرمگینی، خجالت و امثالهم خصلتهایی نکوهیده هستند نه پسندیده. شوربختانه بعضی از گونههای فرهنگی، این روحیات را چون "ارزشهای والای انسانی" میپسندند و در ترویج آن میکوشند! دستگاههای دینی و سیستمهای تربیتی را که مشوق "شرم" هستند بایستی نادیده گرفت. بایستی سیستم ارزشگذاری خود را در مقابل این روحیات برنامه ریخت و نه هماهنگ با آنها. این گام نخست است.
دوم: باید عمیقاً درک کنیم که باختن در هر کاری بهمنزلهی پایان آن نیست، بلکه تازه آغاز حرکت است. بایستی به این باور بنیادی رسید که زمینخوردن بخشی طبیعی از مسیر حرکت است، درست مثل کودکی که میخواهد راهرفتن بیاموزد و هی زمین میخورد تا بالاخره میایستد و بعد راه میافتد. بذر این روحیه را بایستی در روان خود بکاریم و پرورش دهیم تا به بنیاد معرفتشناختی ما بدل شود.
سوم: اینکه باید ذهن خود را از دنیای رقابت رها کنیم و فقط با قابلیتها و استعدادهای خود به رقابت بپردازیم. راه ارتقا همراه با خوشحالی درونی جز این نیست. در این حالت دیگر شخص ثالثی باقی نمیماند که در مقابلش شرمنده باشیم. حضور در دنیای رقابت به منزلهی بردن از یک عده و باختن به عدهای دیگر است و این باختنها، انسان را بالاخره از پا درمیآورد. رقابت با قابلیتهای خود اما چیزی نیست جز رشد و توسعهی خود. این نقطهی آغاز خودسازی و باور به خود است.
*شاید "مسخ" کافکار یکی از بهترین نمونههای هنری سلسله مراتب سرکوبگر خانوادگی را به تصویر کشیده باشد.