به قول دکتر رابرت انتونی: «انسان واقعیات را نمیفهمد، بلکه فقط استنباط میکند.»[1] در دیگر سخن، تصویر انسان از واقعیت محدود به برداشت او است. از این روست که ما قادر به دیدن خیلی از مسائل نیستیم، بدون اینکه خود متوجهاش باشیم.
من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علافها را نمیدید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً اینطور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئلهی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوهی جفتوجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطهی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیینکننده است و سرچشمهی افکار و عمل او را شکل میدهد؟
پرسش این است که چرا قوهی ادراک ما انتخابی عمل میکند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پسزمینهی این قوهی ادراک چیست؟ این پسزمینه خود چگونه شکل میگیرد؟ وقتی صحبت از "من" میکنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامهای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
به گفتهی دکتر مکسول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا میکند همیشه مطابق است با آنچه در بارهی خودش و محیطاش "واقعیت" تصور میکند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه میشود تبیین کرد؟
شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک میکند که خود را بشناسیم، و بعد کمک میکند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کردهایم یا به ما تحمیلشده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیدههای سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیقتر ببینیم و به شناخت وسیعتری از مغزهی همگی آنها برسیم.
پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آنچه بهراستی پسزمینههای ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درونمایهی خودش برسد و اگر بخشی از پهندشت سازندهی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینهی آنرا فراگیرد.
:: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علافها را نمیدید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً اینطور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئلهی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوهی جفتوجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطهی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیینکننده است و سرچشمهی افکار و عمل او را شکل میدهد؟
پرسش این است که چرا قوهی ادراک ما انتخابی عمل میکند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پسزمینهی این قوهی ادراک چیست؟ این پسزمینه خود چگونه شکل میگیرد؟ وقتی صحبت از "من" میکنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامهای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
به گفتهی دکتر مکسول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا میکند همیشه مطابق است با آنچه در بارهی خودش و محیطاش "واقعیت" تصور میکند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه میشود تبیین کرد؟
شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک میکند که خود را بشناسیم، و بعد کمک میکند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کردهایم یا به ما تحمیلشده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیدههای سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیقتر ببینیم و به شناخت وسیعتری از مغزهی همگی آنها برسیم.
پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آنچه بهراستی پسزمینههای ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درونمایهی خودش برسد و اگر بخشی از پهندشت سازندهی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینهی آنرا فراگیرد.
:: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
1- Anthony, Robert; Beyond Positive Thinking; Morgan James Publishing, 2005.
2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981
2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر