‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۵

برشی کوتاه از داستان "هدیه‌ی مرگ" نوشته‌ی مجید زهری

 


برشی کوتاه از داستان:
«بابک که رفت، حس کردم بوی خاصی در خوابگاه پیچیده؛ بویی مشام‌آزار، شبیه تعفن غلیظ. همخدمتی‌هایی که تازه بیدار شده بودند، بی‌تفاوت، آماده‌ی یک روز دیگر می‌شدند. دقایقی لب تخت نشستم. دهانم گس بود و سرم درد می‌کرد و تنم به حرف مغزم گوش نمی‌داد... پوتین‌ها را واکس‌نزده، رفتم ستاد. مهرداد قبل از من آنجا بود.

«کی نوبت مرخصی‌مون میشه؟»

«شوخیت گرفته؟ دو هفته نیست برگشتیم!» مهرداد این‌را گفت و اضافه کرد: «برو دفتر یه چایی بزن سرحال شی!»... و سریع از من جدا شد.

 وسط راهروی ستاد ایستادم. مثل کسی که راهش را گم کرده باشد، دو-سه بار به انتهای راهرو رفتم و برگشتم. محیط به نظرم ناآشنا آمد...»

سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

تکه‌ای از داستان "مرخصی بی‌بازگشت" نوشته‌ی مجید زهری

 ...

به اولین کمرکش که رسیدیم، شیشه‌های اتوبوس شروع کردند به یخ‌زدن. انگار لای پنجره‌ای باز مانده باشد، سرما به آرامی داشت به داخل رخنه می‌کرد. دست‌هایم بی‌اختیار مشت و باز می‌شدند و پاهایم سفت به هم چسبیده بودند. متوجه شدیم بخاری اتوبوس از کار افتاده! راننده کنار دستش یک علاالدین کوچک روشن کرده بود و پتوی پشمی انداخته بود روی پایش... و چیزی نگفته بود!

پیمان گفت: «داداش بیژن رفت! خوش بحالش

گردنم به‌آنی از منظره‌ی ماتِ پُشتِ پنجره‌ی یخ‌زده چرخید به سمت صدا: «رفت... منظورت چیه؟ کجا رفت؟»

«اون ور آب! یه جای گرم و باصفا

«مگه قرار نبود خدمتت تموم شد بری ور دستش چهارراه استامبول دلار بفروشی؟»

«فرق نمی‌کنه... می‌رم اونور آب وایمی‌ستم کنار دستش

اتوبوس افتاد در دست‌انداز و رشته‌ی گفتگومان را پاره کرد.

شب بر سیمای کوهستان پرده‌ای تاریک کشیده بود. گاه از گوشه و کنار اتوبوس ناله‌هایی نامفهوم برمی‌خاست... و بعد در میان هیاهوی سکوت گم می‌شد. اتوبوس سینه‌خیز از میان جاده‌های یخ‌زده می‌گذشت، انگار کوهی به پشتش بسته باشند! بخار از دهان‌های نیمه‌خواب بیرون می‌زد و سرما با سماجت راهش را به مغز استخوان باز می‌کرد...


چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۴۰۴

یخبندان کویر

"یخبندان کویر" مجموعه‌ای‌ست شامل یازده داستان کوتاه که بین سال‌های 1368 تا 1370 در چند نقطه از ایران رخ می‌دهد، از جمله اصفهان، خرم‌آباد، سقز، تهران، بروجرد، و هرسین. این داستان‌ها از زبان سربازان وظیفه روایت می‌شوند و بستر رخ‌دادن آنها فضای پادگان نظامی است. هر چند این داستان‌ها در فضایی مشترک نفس می‌کشند، اما سبک/تکنیک روایی و ساختار داستانی هر یک خاص به خود است.

در ایران، داستان‌هایی که فضای نظامی را روایت کرده‌اند، یا خاطره‌نگاری بوده‌اند، یا پروپاگاندای شهیدسازی رژیم (مثل "روایت فتح")، و یا مستقیماً به جنگ یا فضای جنگ‌زده پرداخته‌اند. فضای اینگونه داستان‌ها مملو از شعار، قهرمان و رشادت است. داستان‌های "یخبندان کویر" اما خالی از قهرمان و رشادت هستند و قطعاً خالی از هر گونه شعار. این داستان‌ها، حضور فرد در روابط قدرت را شرح می‌دهند، به انسان و موضوعات مربوط به انسان می‌پردازند... و از این رو، می‌توانند رونمایی از نسلی باشند که تا به حال صدایی نداشته است: نسل سربازان پس از جنگ.

تا امروز اکثر داستان‌ها نوشته شده‌اند و مانده ویرایش نهایی؛ اگر تصمیم انتشار جدی شد، در این باره آگاهی‌رسانی خواهم کرد.


داستان‌نویسی امروز: فرار از واقعگرایی

در میان داستان های کوتاه فارسی که در بیست سال گذشته منتشر شده اند، گرایش به "جریان سیال ذهن" و "فراواقعیت" بسیار باب بوده و کمتر کسی داستان در فرم واقعگرایانه خلق کرده است. دلیلش به نظرم ساده است:
یکی تقلید از یکدیگر و یکنوع نوگرایی مقلدگونه است، دیگر اینکه نوشتن داستان در قالب رئالیستی بسیار سخت است، چون نمادهای چند لایه می خواهد، شخصیت پردازی قوی می خواهد و نیز بستر جغرافیایی، روانشناسانه، جامعه شناسانه و در کل بستر داستانی قابل باور. جریان سیال ذهن اما هر چه دلش بخواهد می نویسد و هر طور که دوست دارد به پایان می برد، یا نمی برد... و خواننده را سرگردان رها می کند و اسمش را هم می گذارد هنر مدرن! حالا اگر خواننده از "خلق هنری" چنین نویسنده سر در نیاورد، تقصیرها همه به گردن کم ذوقی خواننده است!

اساساً داستان های فراواقعی چندان به فرم ادبی وابسته نیستند و دست نویسنده در شرح و بسط داستان باز است. در داستان فراواقعی، خلاقیت بی مرز و بی وابستگی است. در داستان واقعگرایانه اما، نویسنده موظف به رعایت تکنیک ادبی است، و باید پرداخت داستانی اش قابل قبول باشد. 

بنابراین، داستان مدرن ما -به جز چند استثناء- در غالب مواقع، در واقع یک پسرفت تاریخی/ادبی است، و نه یک امتیاز در خلق ادبی.

جمعه، آذر ۱۴، ۱۴۰۴

نوشتن داستان کوتاه

این روزها به طور محسوسی به نوشتن داستان کوتاه رغبت پیدا کرده ام. این حس شاید بخاطر وجود خاطراتی ست که سال ها در من تلنبار شده، و درست به لحظه ی خاصی نیاز داشته اند که بر صفحه بریزند.
 داستان کوتاه از لحظه ی شکل گرفتن روایت و قوام تکنیکی آن، تا هنگام نقش بستن بر صفحه ی مانیتور، عینا ًحالت زایمان را دارد؛ زایمانی که ممکن است سالها طول بکشد... البته فرقش با زاییدن این است که پس از تولد می شود آنرا ویرایش کرد!
دو داستان در باره ی خدمت سربازی نوشته ام، حدوداً بعد از 35 سال... زمان بلندی ست برای حفظ یک خاطره. به هر حال، هر روایتی که مکتوب شود، به بخشی از وجود انسان تبدیل خواهد شد که دیگر نمی شود آنرا از خود دور کرد.

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۴

عدالتِ رمان؟

بهروز شيدا، در جُستار مويه‌ی ماه‌منير و عدالتِ جهانِ رمان، به مهشيد اميرشاهی خرده می‌گيرد که در در حضر و در سفر، از جاده‌ی انصاف خارج شده و "عدالت را رعایت نکرده است". افتخار آشنایی با نامبردگان اين اجازه را به من می‌دهد که کمی در نکته موشکافی کنم. به باور من، ارزيابی بهروز شيدا، در جانمایه‌ی (Essence) ادبی خود دچار خطاست.

جست‌وجوی عدالت در رمان، شوری اخلاقی است نه نقادی ادبی؛ شاید نیز سر در آرمان‌گرايی سوسياليستی دارد. به عبارتی، اين همان نگاه "ملتزم" به ادبيات است که برای ادبيات، شاخصه‌ی "تعهد" می‌تراشد. تعهد به آموختن، به هدايت توده، به فلان آرمان، به عدالت... چه فرق می‌کند! بر این عقیده، بهتر است گفت نقد بهروز شيدا به رمان‌های مهشید اميرشاهی، بيش از آ‌ن‌که ادبی باشد، اخلاقی و ايدئولوژيک است.

به‌راستی نويسنده به چه چيز تعهد دارد؟ خود رمان چطور؟ اگر گفته‌ای از خود بهروز شيدا را مبنا قرار دهيم که «رمان صحنه‌ی تجلی‌ی اين حضور پيچیده (منظور حضور انسان) است»، پس تنها تعهد رمان خلق شخصيت/روایت/ساختار است و بس؛ شخصيت‌هايی که "انسان‌"اند، روایتی انسانی، ساختاری برای تعریف روایت/مضمون با تمام گوناگونی‌ها و پيچيدگی‌هايش.

صحنه‌ی زندگی آيا عادلانه است؟ حکمرانی عدالت بر زندگی ما انسان‌ها تا به کجاست؟ هنوز چقدر فاصله داریم با دنيایی عادلانه؟ آيا چنین دنيایی اصولاً دست‌يافتنی‌ست؟ اين دنيا را قرار است کدام انسان‌ها بسازند؛ انسان‌های کره‌ی خاک؛ همين انسان‌های تاريخی؟ درون‌مايه‌ی رمانی واقع‌گرايانه، نبايستی از واقعيت هستی دور باشد. ساخت دنيايی کاملاً عادلانه در رمان، دقيقاً بيرون‌زدن از جاده‌ی واقع‌گرايی‌ است.

از لحاظ اصول، در خلق يک رمان، "نظر" فردی نويسنده به تمامی اولويت دارد بر عدالتی که مد نظر خواننده است. چه بسا هر خواننده‌ای عدالتی خاص در ذهن بپرورد که با عدالت ديگری سال‌های نوری فاصله داشته باشد. تفاوت برداشت خوانندگان از یک اثر، به تعداد خود خوانندگان است! خلاصه کنم: رمان، اقلیم حکومت نویسنده است، با تمام آمال و سرخوردگی‌هایش. شاید حتا نویسنده بپسندد که فضایی "غیر عادلانه" خلق کند!

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای به "نویسنده چیست؟" اثر میشل فوکو


برای بازخوانی یک متن، دیروز، مقاله‌ی معروف "نویسنده چیست؟" میشل فوکو را باز برگی زدم. این مقاله در سال 1969 به‌ فرانسه منتشر و ده سال بعد به انگلیسی ترجمه شده است. بعضی از نکات آن اما هم‌چنان می‌تواند موضوع اندیشیدن باشد. مثلاً این دو-جمله:
«چگونه می‌توان چند گفتمان را به یک نویسنده‌ی مشخص نسبت داد؟ چگونه می‌توانیم کارکرد نویسنده را برای پاسخ به این پرسش به‌کار گیریم که با یک فرد روبه‌رو هستیم یا چند فرد؟»

به زبان ساده، در این‌جا فوکو مطرح می‌کند که یک نویسنده دوره‌های مختلفی دارد که گاه این دوره‌ها، در تضاد با هم هستند. پس یک فرد با یک شناسنامه، می‌تواند در جوهر خود چند نویسنده باشد. نیز در جای دیگر مطرح می‌کند که دوران نویسندگی یک فرد با زمان حیات تاریخی او منطبق نیست، چه شماری از تلاش‌های قلمی همین فرد حاصل دوران "نگارنده‌گی" اوست که "اثر" نیستند و تنها بخش‌هایی از نوشته‌های او این فرد را "نویسنده" کرده است. یعنی بین "نگارنده" (Writer) که می‌تواند مثلاً یک اعلامیه‌ی دیواری بنویسد با "نویسنده" (Author) که با متن ارتباط ارگانیک دارد و آفریننده‌ی آن است فرق است. همچنین فوکو "مناسبات قدرت" را در متن رد می‌گیرد که موضوعی قابل اعتنا و از مباحث مورد علاقه‌ی نویسنده است، ولی به بحث ما این‌جا بی‌ارتباط است.
با خواندن این دیدگاه‌ها ما می‌فهمیم با متفکری پیچیده طرف هستیم که می‌داند چگونه در لالوی معانی مانور دهد و موی از ماست مفاهیم بکشد. از این متن چند صفحه‌ای، بهروز شیدا* ترجمه‌ای به‌دست داده که بیش‌تر باید گفت چکیده و اقتباسی از متن اصلی است برای توضیح "تئوری گفتمان" میشل فوکو. با این وجود، شیدا با دقتی مثل‌زدنی، مفاهیم پایه در متن را  بدون دستکاری و با وفاداری به زبان فوکو، در ترجمه‌ی خود گنجانده است. طبق معمول، کنجکاو شدم که ببینم آیا ترجمه‌ی دیگری از این متن به فارسی موجود است؟
ظاهراً این جستار به فارسی نیز برگردانده شده است، زیر عنوان "مولف کیست؟" متن فارسی را نخوانده‌ام، اما همین‌که عنوان کلیدی مقاله غلط ترجمه شده، شاید بشود به فهم عمیق مترجم از متن شک کرد! عنوان مقاله‌ی فوکو (What is an Author?)  است که واژه به واژه‌ی آن با دقت انتخاب شده است.
 برای درک این مقاله، نخست باید به تفاوت دو واژه‌ی Author و Writer توجه کرد. این دو مفهوم-واژه هر چند این‌روزها در متن‌های انگلیسی نیز جابه‌جا به‌کار می‌روند، اما گویای مفاهیم متفاوتی هستند.  در زبان فارسی البته چنین تفکیکی وجود ندارد، ولی برای فهم نظریه‌ی فوکو، ما لازم است این تفاوت محتوایی را بشناسیم.
Author ایده‌ای را می‌آفریند و مناسبات معنایی آن‌را می‌سازد و ورز می‌دهد. او ایده را می‌آفریند، توسعه می‌دهد و به گفت‌وگو می‌گذارد.  از این رو او خالق اثر است. تئوری‌های ادبی یا علوم سیاسی همه حاصل کار Author هستند.
Writer کسی است که ایده‌ای را که دیگری خلق کرده به شکلی تحلیل و بیان می‌کند.  او خالق ایده نیست؛ تنها شرح‌دهنده‌ی آن است. روزنامه‌‌نویس‌ها یا زندگی‌نامه‌نویس‌ها از این جمله‌اند.
آثار ادبی‌ای که از لحاظ فرم یا محتوا یگانه هستند و در آن‌ها مفهومی خلق می‌شود، Author دارند. آثار ادبی‌ای که موضوعی قبلاً آفریده‌شده را نوسازی می‌کنند و از سویی دیگر شرح می‌دهند، حاصل کار Writer هستند.
نکته‌ی دیگر، تنها کسی Author خوانده می‌شود که اثرش منتشر شود (کاغذ یا اینترنت). ایده در حد گفتاری یا حتا شخصی‌نویسی‌های روزمره، فرد را Author نمی‌کند؛ ایده باید ثبت شود تا شناسنامه بگیرد.

با توجه به تعاریف بالا، آن‌چه فوکو در پی توضیح‌اش برآمده، ماهیت‌شناسی این‌دو واژه و تفکیک آنها از یکدیگر بوده است. بعنی جستار فوکو پدیدارشناختی است و از این رو آگاهانه What (چیست) را به جای Who (کیست) به‌کار برده است. فوکو در مقاله‌ی خود موفق می‌شود که این‌دو را از هم تمیز دهد و بازشناساند.
شوربختانه در فارسی، دو واژه‌ی "نگارنده" و "نویسنده" برابرنهاد مناسبی برای Writer و Author نیستند. امیدوارم توضیح من توانسته باشد از مراد فوکو رونمایی کند.

:: متن اصلی مقاله: What is an Author?
:: بهروز شیدا دارای دکترای ایرانشناسی، منتقد و پژوهشگر ادبی ساکن سوئد است.

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

گذر واقعیت از صافی برداشت فردی

به قول دکتر رابرت انتونی: «انسان واقعیات را نمی‌فهمد، بل‌که فقط استنباط می‌کند.»[1] در دیگر سخن، تصویر انسان از واقعیت محدود به برداشت او است. از این روست که ما قادر به دیدن خیلی از مسائل نیستیم، بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم.
من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علاف‌ها را نمی‌دید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً این‌طور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئله‌ی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوه‌ی جفت‌وجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطه‌ی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیین‌کننده است و سرچشمه‌ی افکار و عمل او را شکل می‌دهد؟
پرسش این است که چرا قوه‌ی ادراک ما انتخابی عمل می‌کند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پس‌زمینه‌ی این قوه‌ی ادراک چیست؟ این پس‌زمینه خود چگونه شکل می‌گیرد؟ وقتی صحبت از "من" می‌کنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامه‌ای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
به گفته‌ی دکتر مکس‌ول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا می‌کند همیشه مطابق است با آن‌چه در باره‌ی خودش و محیط‌اش "واقعیت" تصور می‌کند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه می‌شود تبیین کرد؟

شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک می‌کند که خود را بشناسیم، و بعد کمک می‌کند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کرده‌ایم یا به ما تحمیل‌شده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیده‌های سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیق‌تر ببینیم و به شناخت وسیع‌تری از مغزه‌ی همگی آن‌ها برسیم.
پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آن‌چه به‌راستی پس‌زمینه‌های ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درون‌مایه‌ی خودش برسد و اگر بخشی از پهن‌دشت سازنده‌ی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینه‌ی آن‌را فراگیرد.


:: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
1- Anthony, Robert; Beyond Positive Thinking; Morgan James Publishing, 2005.
2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

"ایرانیان و اندیشهء تجدد" از جمشید بهنام


کاوشگران پگاه اندیشه‌ی تجدد در ایران مشروطه، اغلب از ارتباط فکری ایرانیان با روسیه و غرب خبر می‌دهند. خبر می‌دهند که با طلوع افکار غربی -اعم از اجتماعی، فرهنگی و فنی- بر پهن‌دشت فکر منورالفکرهای آن دوران، اندیشه‌ی مشروطه‌طلبی و حکومت قانون جوانه زد. این‌میان آن‌چه از قلم می‌افتد، حرکت قطار مدرنیته در همسایه‌گی‌مان بوده که بسیاری از منورالفکرها به‌واقع مسافر همان قطار بودند.
جمشید بهنام در ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد*، پاگیری تجددطلبی در ایران را از همین منظر برمی‌رسد. او به نوش‌گاه بسیاری از جویندگان فکر و بعدها اندیشه‌گران ایرانی اشاره می‌کند که جایی جز سرچشمه‌ی حوزه‌ی ‌روشنفکری ترکیه نبوده است.

*شناسه:
بهنام، جمشید. ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد. تهران: نشر فرزان، چاپ دوم، 1383.

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

تورج نگهبان در تورنتو

تورج نگهبان از آن ترانه‌سراهايی‌ست که کارهايش تکه‌هایی از خاطرات اکثرمان را ساخته است. طرفه این‌که این جمعه می‌آید تورنتو. قرار است ساعتی با دوستداران شعر و ترانه گپ بزند. اگر اهل تورنتو و توابع هستيد و علاقمند به ترانه، با چکاندن این شماره در حلقه‌ی تلفن، بلیط‌اش را رزو کنید:
2540 886 - 905
اگر توانستم از کار جیم شوم، خودم را می‌رسانم به حلقه‌ی عاشقان شعر.

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴

جهت اطلاع "تهرانتويی‌ها": همراه با ايرانيکا

جمعه 25 نوامبر، در تورنتو مراسمی برگزار خواهد شد در حمايت از دانشنامه‌ی ايرانيکا. هدف اين مراسم، جمع‌آوری کمک‌های مردمی جهت بقا و توسعه‌ی اين پروژه است.
اين‌که قيمت بليط چقدر است، آدرس‌اش کجاست يا ديگر اطلاعات را می‌توانيد فردا ساعت 5 تا 6 عصر (به وقت شرق کانادا) از زبان يکی از مسئولين اين مراسم بشنويد؛ کافی‌ست به برنامه‌ی "شهر در شهر" از راديو صدای ايران - تورنتو گوش کنيد.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

نشست رسانه‌ای با پروفسور احسان يارشاطر

احسان يارشاطردر کنفرانس رسانه‌ای پريروز شنبه، پرسشی که با دکتر یارشاطر مطرح کردم اين بود: "آیا بر ترجمه‌هايی که از ايرانيکا در ايران منتشر شده نظارتی داشته‌اند و از لحاظ وفاداری به متن اصلی، آن‌ها را چگونه ارزيابی می‌کنند" که ايشان با دقت و تواضع پاسخ دادند. نظر ايشان اين بود که ترجمه‌ها دارای نقص‌هايی‌ست، اما در مجموع کار مفيدی بوده است. پرسشی نيز در طول مسير و تمام مدّت با من در کش و قوس بود که بالاخره همان‌جا در ذهنم مدفون شد: "آيا برای جانشينی شما شخص شایسته‌ای در نظر گرفته شده"؟ هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم با خودم کنار بيايم که از ايشان بپرسم‌اش. پيرمرد با آن دست‌های لرزان و کهولت سن می‌گفت 14-15 سال ديگر تا تکميل ايرانيکا راه هست...
کاری که ايشان و يارانش دست گرفته‌اند، کار يک دولت است نه چند نفر ايرانی مهاجر؛ به راستی کاری‌ست کارستان که قدر کارشان را تاريخ خواهد دانست... اگر بداند! در دل می‌پرسيدم: آیا اين رواست که خود مسئول پروژه با اين سن و سال و بيماری، به نيت جمع‌کردن توشه‌ی ادامه‌ی راه، در سرزمين‌های مختلف بگردد و طلب همياری کند؟ آیا ايشان نباید گوشه‌ی دنجی بنشيند و دوران بازنشستگی را بگذراند؟ آیا اين رواست که بزرگ‌ترين پروژه‌ی فرهنگی ايران ما در غربت با مشکلات مادّی‌ای چنين طاقت‌کش دست‌وپنجه نرم کند؟ ...و عدالت از دست زندگی می‌گريزد و در کوچه‌ها سرگردان می‌میرد... از اين دست پرسش‌ها در ذهنم بسيار بود...

به گفته‌ی احسان يارشاطر، پروژه‌ی ايرانيکا حداقل سالی نهصدهزاردلار هزينه دارد. اين هزينه تاکنون توسط افراد و سازمان‌های خيّر غير دولتی -و در واقع خود مردم- تأمين شده است. در تمام ممالک جهان، کار برگ هويت ملّی و دانشنامه‌ی تاريخی-بوم‌شناختی‌شان با سرمايه‌ی دولتی سامان می‌گیرد، امّا شوربختی اين‌جاست که جمهوری اسلامی تاکنون حتا یک ريال به اين پروژه‌ی در‌واقع ملّی کمک نکرده است! بدتر از آن، امکان ترجمه‌ی دولتی آن را در درون مرز فراهم نکرده است که بی‌شک مسئوليتی‌ست بر دوش نظام حاکم. چنين است که ارباب ايرانيکا تمام‌مدّت در مضيقه‌ی مادّی-معنوی هستند.

ديدار با استاد یارشاطر برایم غنيمتی بود؛ نه بهتر است گفت افتخاری بود. لحن کلام، نگاه و برخورد استاد سخت به من چسبيد. تواضع ايشان -با وجود جايگاه بی‌مثل علمی‌شان- به‌راستی مثال‌زدنی بود. در کنار ايشان ايرانی ايران‌دوست و خيّری، بانويی با نام فرشته بخرد نشسته بودند که به‌همراه فردی ديگر حاضر شده بودند در ازای هر دلار که ايرانيان شهر تورنتو به اين پروژه کمک کنند، يک دلار هم ايشان کمک کنند و سقف اين کمک را نيز يک ميليون و دويست هزار دلار معين کرده بودند. به ايشان در دل آفرين گفتم. در زمانه‌ای که در آسمان ردّ پشيزی را می‌زنند و برای سکه‌ای خون به‌پا می‌کنند، چنين انسانی نيز يافت می‌شود و به محيط اميد می‌افشاند... و در دل آفرين‌اش گفتم. در آخر، پرسش اين‌جاست که آیا همّت عالی ايرانيان تورنتو[1] به اندازه‌ی همين يک زن هست؟ بايد صبوری کرد و ديد... و اين‌جاست که فرق "جامعه" با "جمعيت" نمود می‌کند.
1- 25 نوامبر قرار است در تورنتو جشنی به‌پا شود و در آن، برای کمک به برقرارماندن پروژه‌ی ايرانيکا پول جمع کنند.


  • ايرانيکا را آنلاين بخوانيد: «Encyclopaedia Iranica»

  • گزارش مهين ميلانی از جايزه‌ی "احسان یارشاطر" در ونکوور: «کار نه اين گنبد گردان کند...»
  • سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳

    زاد و بوم نويسنده

    اين‌که در جهانِ مدرن گفتن از هشتادمين "سال‌مرگ" فلان نويسنده تا چه‌اندازه رواست[1] بماند، امّا بی‌شک آن‌قدر شگفتی‌آور نيست که سرقفلی نويسنده‌ای جهانی چون فرانتس کافکا را به‌نام چک‌ها و شهر پراگ بکنند! بد نيست بدانيم کافکا در ادبيات و فرهنگ آلمانی نوشت و باليد و به شهرت رسيد نه چک و چه‌بسا اگر آلمان‌ای نمی‌بود، کافکايی نيز سربرنمی‌آورد. ارتباط دادن فرانتس کافکا به زادگاهش به ‌اين می‌ماند که هرگاه نامی از مولوی می‌بريم، -به‌واسطه‌ی بلخ- پسوند "افغانی" را نيز بدان بی‌افزاييم، يا مثل اين است که رومن گاری، آرتور آداموف و اوژن يونسکو را فرانسوی ندانيم و ناباکوف يا کازينسکی را به جای اديبی آمريکايی، نويسنده‌ی روس بشناسيم!
    درشگفت می‌شوم که چرا هنرمندی در قواره و بلندای کافکا را اين‌قدر به محل زاد و گورش می‌چسبانند، لابد در ميانه، سودای سود و شهرتی نهفته است؟ [2] ميزان کسب و درآمد از کافکا لابد اين‌قدر هست که ملّت چک، ملّتی که در زمان حيات نويسنده پوستش را غلفتی کند و افسرده و آواره‌اش کرد، امروز با وقاحت داعيه‌ی مالکيّت‌اش را داشته باشد.

    پی‌نوشت:

    1- متداول است که در زادروز بزرگان يادی از آن‌ها می‌کنند، نه اين‌که هر سال در روزِ مرگ‌شان به سوگ نشينند و مرثيه‌خوانی به‌راه اندازند! البته همگان می‌دانند که "سال‌مرگ گيری" ريشه در کدامين فرهنگ دارد.
    2- اين‌روزها سرقت آثار و پيشينه‌ی فرهنگی-ادبی سخت رايج است. اين به‌کنار، حتا مفاخر ملّی ملل را نيز مصادره به‌مطلوب می‌کنند! نمونه‌اش ترکيه که هم‌امروز، مولوی را -به بهانه‌ی اين‌که روزی روزگاری در آبادی آن‌ها دو استکان چای نوشيده- ترک الاصل کرده‌اند و شاگردان مکتب استالين و باقراوف و علی اوف در آران(آذربايجان) بی‌توجه به بيتِ «ترکی صفت وفای ما نيست / ترکانه سخن سزای ما نيست»، هويّتِ ملّی حکيم نظامی را بالا کشيده‌اند! در جايی نيز خواندم که «رستم دستان اصلآ ترک بوده»! اگر گوبلز امروز زنده بود و می‌ديد که پَندش (دروغ هرچه بزرگ‌تر، باورکردنش سهل‌تر!) چقدر هواخواه دارد از هيجان شب خوابش نمی‌برد!

    شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۳

    گفتگوی اخير دکتر علی ميرفطروس

    دو قسمت از گفتگويی که اينروزها از علی ميرفطروس در نيمروز و چند نشريه‌ی ديگر منتشر شده است (و ادامه هم دارد)، حاوی نکات مهمی است که الزام خواندنش را برای نسل ما دوچندان می‌کند. آنانی که فعّاليّت‌های قلمی ميرفطروس را پی می‌گيرند، نيک می‌دانند که اين گزيده‌گويی‌های آگاهنده و سرشار از روشنگریِ تاريخی را نمی‌شود تند خواند و گذشت؛ تأملی مضاعف را می‌طلبد.
    آن‌گونه که از اين دو-پاره گفتگو برمی‌نمايد، هشدار ميرفطروس متوجه نسلی‌ست که در معرض موجِ "ملّی-مذهبیسم" قرار گرفته است و بی‌ شناخت ريشه‌ای از اين پديده، به مظلوم‌نمايی‌اش کشش پيدا کرده است. ديگر، در هزارتوی گفتگوها، با معنای "روشنفکر و روشنفکری" و به‌طبع "روشنفکرنما" آشنا می‌شويم که ميرفطروس با برشمردن مثالی تاريخی چون محمّدعلی فروغی (ذکاء الملک) و گفتن از شماری از کرده‌هايش، نشان می‌دهد که روشنفکر که بوده و چه عواملی باعث همچنان ناشناخته‌ماندن خدمت‌گزاران ايران‌زمين -چون فروغی- بوده است.
    » متن گفتگو: [بخش نخست] [بخش دوّم]
    7 در همين رابطه:
    » معرفی کتاب "ملاحظاتی در تاريخ ايران": [+]
    » "اشاره‌ای به حوزه‌ی دين و دولت": [+]