برشی کوتاه از داستان:
«بابک که رفت، حس کردم بوی
خاصی در خوابگاه پیچیده؛ بویی مشامآزار، شبیه تعفن غلیظ. همخدمتیهایی که تازه
بیدار شده بودند، بیتفاوت، آمادهی یک روز دیگر میشدند. دقایقی لب تخت نشستم. دهانم
گس بود و سرم درد میکرد و تنم به حرف مغزم گوش نمیداد... پوتینها را واکسنزده،
رفتم ستاد. مهرداد قبل از من آنجا بود.
«کی نوبت مرخصیمون
میشه؟»
«شوخیت گرفته؟ دو هفته
نیست برگشتیم!» مهرداد اینرا گفت و اضافه کرد: «برو دفتر یه چایی بزن
سرحال شی!»... و سریع از من جدا شد.
وسط راهروی ستاد ایستادم. مثل کسی که راهش را گم کرده باشد، دو-سه بار به انتهای راهرو رفتم و برگشتم. محیط به نظرم ناآشنا آمد...»



