توضیح:
من نخست سعی کردم این یادداشت را که در واقع پیامی وبلاگی است، در زیر نوشتهای که لینک شده بفرستم، اما پیامگیر وبلاگ ملکوت رخصت نداد، یا شاید عیب از سرور یا کامپیوتر من یا دیگر دلایل فنی بود که ... نمیدانم! به هر حال، اینجا میگذارماش.
جناب محمدپور! از بابت ترجمهی مقالهی حمید دباشی به نوبهی خودم سپاسگزاری میکنم، هرچند دریافت من و نظرگاه شما دوگونه است. به دید من، مقالهی دباشی، گذشته از اینکه هتاکانه و پرخاشگرانه قلمی شده، در مغزهی خود آگاهی جدید و جدیای برای عرضه ندارد و تنها یادآور جدلهای بیپایان رایج اکتیویستهای داخل چارچوب دانشگاههای آمریکاست و نه بیش. این جدلهای پست کلونیالیستی و ادوراد سعیدوار هم که میدانیم حکایتشان؛ دو چهارراه آنطرفتر از دانشگاه خاموش و حتا از ذهن دانشجویان سابق نیز محو میشوند!
من نخست سعی کردم این یادداشت را که در واقع پیامی وبلاگی است، در زیر نوشتهای که لینک شده بفرستم، اما پیامگیر وبلاگ ملکوت رخصت نداد، یا شاید عیب از سرور یا کامپیوتر من یا دیگر دلایل فنی بود که ... نمیدانم! به هر حال، اینجا میگذارماش.
جناب محمدپور! از بابت ترجمهی مقالهی حمید دباشی به نوبهی خودم سپاسگزاری میکنم، هرچند دریافت من و نظرگاه شما دوگونه است. به دید من، مقالهی دباشی، گذشته از اینکه هتاکانه و پرخاشگرانه قلمی شده، در مغزهی خود آگاهی جدید و جدیای برای عرضه ندارد و تنها یادآور جدلهای بیپایان رایج اکتیویستهای داخل چارچوب دانشگاههای آمریکاست و نه بیش. این جدلهای پست کلونیالیستی و ادوراد سعیدوار هم که میدانیم حکایتشان؛ دو چهارراه آنطرفتر از دانشگاه خاموش و حتا از ذهن دانشجویان سابق نیز محو میشوند!
اگر آدمی چون دکتر حمید دباشی نتوانسته و نمیتواند در مردم اثر کند و به بدنهی روشنفکری موجود ایرانی وصل شود و وزنی پیدا کند (منظورم دانشگاهیان آمریکا یا انگلیس نیست)، بهدلیل "نثر ضعیف فارسی یا نااگاهی روشنفکری ایرانی از گفتمانهای عالمانه و موشکفانهی علوم سیاسی آکادمیهای غربی یا پیگیرینکردن ارجاعات جدی مقالهی ایشان توسط خوانندهی شتابزده و برانگیخته یا"... دیگر دلایلی که عرقریزان فهرست کردهاید نیست، بل دلیل سادهتری دارد: دیدگاههای ایدئولوژیکی از این جنس اصولاً نمیتواند بردی بیش از قلمرو دانشگاه داشته باشد (دانشجوها محکوماند به مخاطببودن) و تنها قادر است به بخش کوچکی از دانشجویان همفکر خوراک بدهد و خلاص.
برای گلاویزشدن با خطر جنگ، ناسزاگفتن به زمین و زمان چارهساز نیست. نیز ناسزانامهای سطحی و تکراری را نمیشود به سبک حوزوی و چون متنی فقهی تفسیر و حاشیهنویسی کرد.
ذهن دشمنساز و دشمنشناس دباشی -که سراسر گرفتار شعارزدگی چپ نو است- قادر به درک پیچیدگیهای موضوع نیست، زیرا با طرفین دعوا -موافقان جنگ یا مخالفاناش- درد مشترک و بستر فکری مشترک و کلاً دغدغهی مشترک ندارد. از اینروست که مخالفت او با جنگ از جنس مخالفت آدمی چون من یا شما نیست. دغدغهی دباشی، پریدن باجا و بیجا به "امپریالیسم جهانی" است و دیگر اوهامی از این دست، بدون شناختی ریشهای و بهروز از ماهیت امپریالیسم.
ما برای اینکه با جنگ احتمالی مخالفت کنیم، نخست باید گفتهها و ناگفتههای طرفداران گویا یا خاموش مداخلهی نظامی را بشناسیم و ذهنیتشان را کشف کنیم؛ بایستی فشاری که آنان را به این صفآرایی کشیده درک کنیم تا بتوانیم استدلال قانعکننده ارائه دهیم؛ نه اینکه مثل حضرتاش چوب برداریم و با دهانی کفکرده و فرصتطلبانه و خود-مطرح-گرانه به گردن هر کس با مذاق فکریمان سازگار نیامد، مدال سیاه خیانت آویزان کنیم! این آدم چطور به خودش حق میدهد به مردمی جانبهلب رسیده و گرفتار که از روی لاعلاجی -یا نقطهی آخر ناآگاهی یا حتا فرصتطلبی- دل و چشم به "نیروهای آزادیبخش ناتو" دوخته و سپردهاند خائن خطاب کند، بدون دقیقشدن در ریشههای این سمتگیری؟ انصافاً ریشهیابی برای کسی که واژهی "خائن" بنیاد نوشتهاش را تشکیل میدهد اهمیتی تواند داشت؟ این کجایاش رسم آکادمیک است؟ کجایش اصلاً رسم انسانیت و شعور معقول است؟
