‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فرهنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فرهنگی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۰

نظر بی‌مغز حمید دباشی: اشاره‌ای به مقاله‌ی او در وبلاگ ملکوت

توضیح:
من نخست سعی کردم این یادداشت را که در واقع پیامی وبلاگی است، در زیر نوشته‌ای که لینک شده بفرستم، اما پیامگیر وبلاگ ملکوت رخصت نداد، یا شاید عیب از سرور یا کامپیوتر من یا دیگر دلایل فنی بود که ... نمی‌دانم! به هر حال، این‌جا می‌گذارم‌اش.


جناب محمدپور! از بابت ترجمه‌ی مقاله‌ی حمید دباشی به نوبه‌ی خودم سپاسگزاری می‌کنم، هرچند دریافت من و نظرگاه شما دوگونه است. به دید من، مقاله‌ی دباشی، گذشته‌ از این‌که هتاکانه و پرخاشگرانه قلمی شده، در مغزه‌ی خود آگاهی جدید و جدی‌ای برای عرضه ندارد و تنها یادآور جدل‌های بی‌پایان رایج اکتیویست‌های داخل چارچوب دانشگاه‌های آمریکاست و نه بیش. این جدل‌های پست کلونیالیستی و ادوراد سعیدوار هم که می‌دانیم حکایت‌شان؛ دو چهارراه آن‌طرف‌تر از دانشگاه خاموش و حتا از ذهن دانشجویان سابق نیز محو می‌شوند!

اگر آدمی چون دکتر حمید دباشی نتوانسته و نمی‌تواند در مردم اثر کند و به بدنه‌ی روشنفکری موجود ایرانی وصل شود و وزنی پیدا کند (منظورم دانشگاهیان آمریکا یا انگلیس نیست)، به‌دلیل "نثر ضعیف فارسی یا نااگاهی روشنفکری ایرانی از گفتمان‌های عالمانه و موشکفانه‌ی علوم سیاسی آکادمی‌های غربی یا پی‌گیری‌نکردن ارجاعات جدی مقاله‌ی ایشان توسط خواننده‌ی شتابزده و برانگیخته یا"... دیگر دلایلی که عرق‌ریزان فهرست کرده‌اید نیست، بل دلیل ساده‌تری دارد: دیدگاه‌های ایدئولوژیکی از این جنس اصولاً نمی‌تواند بردی بیش از قلمرو دانشگاه داشته باشد (دانشجوها محکوم‌اند به مخاطب‌بودن) و تنها قادر است به بخش کوچکی از دانشجویان همفکر خوراک بدهد و خلاص.

برای گلاویزشدن با خطر جنگ، ناسزاگفتن به زمین و زمان چاره‌ساز نیست. نیز ناسزانامه‌ای سطحی و تکراری را نمی‌شود به سبک حوزوی و چون متنی فقهی تفسیر و حاشیه‌نویسی کرد.

ذهن دشمن‌ساز و دشمن‌شناس دباشی -که سراسر گرفتار شعارزدگی چپ نو است- قادر به درک پیچیدگی‌های موضوع نیست، زیرا با طرفین دعوا -موافقان جنگ یا مخالفان‌اش- درد مشترک و بستر فکری مشترک و کلاً دغدغه‌ی مشترک ندارد. از این‌روست که مخالفت او با جنگ از جنس مخالفت آدمی چون من یا شما نیست. دغدغه‌ی دباشی، پریدن باجا و بی‌جا به "امپریالیسم جهانی" است و دیگر اوهامی از این دست، بدون شناختی ریشه‌ای و به‌روز از ماهیت امپریالیسم.

ما برای این‌که با جنگ احتمالی مخالفت کنیم، نخست باید گفته‌ها و ناگفته‌های طرفداران گویا یا خاموش مداخله‌ی نظامی را بشناسیم و ذهنیت‌شان را کشف کنیم؛ بایستی فشاری که آنان را به این صف‌آرایی کشیده درک کنیم تا بتوانیم استدلال قانع‌کننده ارائه دهیم؛ نه این‌که مثل حضرت‌اش چوب برداریم و با دهانی کف‌کرده و فرصت‌طلبانه و خود-مطرح-گرانه به گردن هر کس با مذاق فکری‌مان سازگار نیامد، مدال سیاه خیانت آویزان کنیم! این آدم چطور به خودش حق می‌دهد به مردمی جان‌به‌لب رسیده و گرفتار که از روی لاعلاجی -یا نقطه‌ی آخر ناآگاهی یا حتا فرصت‌طلبی- دل و چشم به "نیروهای آزادی‌بخش ناتو" دوخته و سپرده‌اند خائن خطاب کند، بدون دقیق‌شدن در ریشه‌های این سمت‌گیری؟ انصافاً ریشه‌یابی برای کسی که واژه‌ی "خائن" بنیاد نوشته‌اش را تشکیل می‌دهد اهمیتی تواند داشت؟ این کجای‌اش رسم آکادمیک است؟ کجایش اصلاً رسم انسانیت و شعور معقول است؟

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

پس‌گرفتن "دکترای افتخاری" از علی‌میرفطروس!

شوربختانه رفتار حذفی و توهین‌آمیز آقای صمدانی -که عنوان دکتر و ریاست دانشگاه آمریکایی گلوبال را یدک می‌کشد-، به صرف یک اختلاف عقیده، نه نشانی از خردورزی آکادمیک دارد، نه احترام به آزادی بیان و اندیشه. به قول معروف: "هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک"!
دستپاچگی شعارگونه دکتر صمدانی را می‌شود در یادداشت نوری‌علا مصداق یافت که به قولی، صرفاً مسئولیت از سر بازکردن است و بس. در این بازی مسئولیت‌گریزی البته، آقای صمدانی بر دیگر هم‌وندان خود پیشی گرفته، سعی در تخریب وجهه‌ی روشنفکری بلندآوازه‌ دارد که نیازش به القابی چون "دکترای افتخاری" فلان دانشگاه در حد "هیچ" است. به‌واقع اگر قرار بر اعتبارگیری از طرف مقابل باشد، این دانشگاه "افتخاری" آمریکایی گلوبال (اینترنتی) جناب صمدانی است که از نام بزرگی چون علی میرفطروس بهره برده، نه به‌عکس.

در این باره پاسخ علی میرفطروس خواندنی است:
«برطبق اطلاعیه ای که در روزنامهء انقلاب اسلامی آقای «دکتر» ابوالحسن بنی صدر منتشرشده، گویا مسئول «دانشگاه؟ گلوبال یونیورسیتی»، آقای صمدانی، به اتهام واهی ِ«حمایت من ازحملهء نظامی به ایران!!!»،خواستار سلب «تیتر دکترای افتخاری» این «دانشگاه ؟» ازمن شده است!

براین مژده گرجان فشانم رواست!
من همواره به پشتوانهء کتاب ها و تحقیقاتم (که خوشبختانه بخاطر استقبال و عنایت عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران، هریک، به چاپ‌های متعدّد رسیده)، هیچگاه به اینگونه «دانشگاه» ها و«تیترها»، اعتنائی نداشته یا اعتباری نداده ام وبدون فروتنی، معتقد بودم که :این تیتر ِ دکتری است که باید به من افتخارکند نه برعکس!، ولذا، هیچگاه و درهیچیک از کتاب هایم ،ازاین «تیتر» استفاده نکرده ام...ِ»[لینک]



یکشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۹

آمریکا به مثابه یک هالیوود درندشت!

من اوایل فکر می‌کردم هالیوود جایی است در کالیفرنیا کنار لس‌آنجلس، اما تازگی‌ها فهمیده‌ام روح هالیوود -مثل یک بختک نامرئی- بر سرتاسر آمریکا پهن است! در آمریکا افراد در هر پستی که باشند، انگار دارند در فیلم نقشی بازی می‌کنند؛ از رئیس جمهورش بگیر تا شرکت‌کنندگان در برنامه‌ی کانال‌های مذهبی و شفادهنده. حتا وقتی با رهگذران خیابان مصاحبه می‌شود، فیگور هالیوودی به خودشان می‌گیرند.
"رویای آمریکایی" بیش از آن‌که واقعیت داشته باشد، یک تخیل هالیوودی است. البته این به معنای پایین‌بودن کیفیت زندگی در آمریکا نیست، ولی به هر حال یک‌جور دل‌خوش‌کنک است به تخیلی پوچ.
من شنیده‌ام که تخیل آمریکا را ساخته است. یعنی مهاجرینی جسور و از-خود-گذشته که آرزوهای بزرگ در سر داشتند، این تخیل را پایه‌ای کردند برای ساخت کشوری پیشرفته‌تر و قوی‌تر از هر کجای دیگر کره‌ی خاک. آن‌ها البته هالیوود را هم ساختند که بزرگ‌ترین تولیدکننده‌ی تخیل زمین است. بعضی هم معتقدند این هالیوود است که آمریکا را شکل داده و می‌گرداند، درست مثل قضیه‌ی انسان که خدا را آفرید و بعد اسم‌اش را گذاشت خالق!

خب این قضیه‌ی آمریکا بود. ولی اگر نگاهی بیاندازیم به باقی نقاط دنیا، خواهیم دید که بسیاری از رویدادهای جدی هم سر نخ‌شان یک‌جورهایی دست کس دیگری است. آیا هالیوود مخزن ساخت افکار عمومی نه‌تنها آمریکا که جهان است؟ آیا همه‌ی ما مردم توسط تفکری گلوبالیستی فیلم شده‌ایم یا به هر حال سعی می‌کنند که فیلم‌مان کنند؟ این بستگی دارد به ظرفیت افراد. ولی من اگر مجبور باشم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم، ترجیح می‌دهم در فیلم نقشی ایفا کنم و از خودم خلاقیت نشان بدهم تا این‌که بشوم عروسک خیمه‌شب‌بازی بی‌اراده و بی‌جیره‌مواجب!

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸

حجاب چیزی نیست جز حقارت!

این عکس را در فیس‌بوک دیدم؛ اسد گذاشته بودش. این‌ها بچه‌هایی هستند که بعد از انقلاب، در همین ملک ورم‌کرده از "اسلام ناب محمدی" روییده‌اند. پوشاندنی نیست که شیوه‌ی "عادت‌دادن" -که حقنه‌کردن نوعی فکر از سوی سیستم به مردم است- در خیلی جاها عمل می‌کند (مثل سومالیایی‌هایی که با وجود داشتن کارت اقامت کشورهای متمدن غربی، باز دخترهای خود را به سفر "ختنه‌سران" خراب‌شده‌شان می‌برند!)، اما آن‌چه در ایران ما -که مخزن عظیم نیرو و فکر جوان است- می‌بینیم، پوشاندن گلِ رخ دختران و زنان ما در حجاب حکومتی عمل نمی‌تواند کرد.

در کانادا بحث بر این است که آیا پلیس و دیگر ادارات مرجع حق دارند در موارد لزوم، از زنان دفن‌شده در برقع اسلامی بخواهند که صورت‌شان را برای شناسایی هویت لحظه‌ای نشان بدهند. شما ببینید این بیچاره‌ها با این سیستم متمدنی که ساخته‌اند، در کشور خودشان، هنوز درگیر چه مشکلات مسخره‌ای هستند! مسخره‌تر از این پلیس‌های "سیک"ی هستند که به جای کلاه پلیس، عمامه‌ سرشان است...

این دنیایی که من می‌بینم، حالاحالاها کار دارد که به نقطه‌ای قابل قبول از شعور و فرهنگ برسد... اگر برسد. اما این دلیل نمی‌شود که آدم‌هایی مثل من و تو در مقابل آلودگی‌ها و حقارت‌هایی که به اسم "تفاوت فرهنگی" به خوردمان می‌دهند سکوت کنیم. آیا برای تفاوت فرهنگی نباید یک میانگین و حداقلی قائل شد؟

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

تلاشی که برای تعريف فرهنگ می‌کنند!

بسياری تا به حال، به چارچوب‌تراشی برای "فرهنگ ايرانی" پرداخته‌اند؛ هر کس از ظنّ و به فراخور خود. برای اين تعريف "قالبی"، مبناهايی قائل شده‌اند: بعضی "دوران پرشکوه هخامنشی" را نگين اصيل فرهنگ ايرانی برشمرده‌اند، بعضی همين جمهوری اسلامی فعلی را... و بعضی هم دوران‌های ديگر. در تمامی اين تعاريف امّا، با ظرف مشخصی از فرهنگ روبه‌روييم که همه‌ی زوايا و ابعاد آن -به‌طور دقيق- مشخص است؛ می‌شود آن‌را در يک جلد کتاب منتشر کرد يا چون يک شی، در ترازو گذاشت و وزن کرد! اين‌گونه برخورد با فرهنگ -که جز تقليل‌گرايی حاد نيست-، در واقع چشم‌پوشيدن از پيچيدگی‌ها و گونه‌گونی‌های درونی بستری بالنده به اسم "فرهنگ" است. ضمناً لازم به گفتن است که اين نگرش‌ها، چون ديگر نگرش‌های ايدئولوژيک، غير باورمندان به طرز فکر خود را از جرگه‌ی "عضويت در فرهنگ اصيل ايرانی"‌ به حاشيه می‌رانند و حذف می‌کند.
از نظر من، با شرايط جامعه‌ی اختلاطی و بی‌طراز ايران، با آن تاریخ پرفراز و نشيب و هر کس آمده و زخمی بر جايی از پيکر اين کهنه‌ديار زده، جامعه‌ای که از يکدستی نسبی جوامع مدرن برخوردار نيست، با آن حجم سنگين مهاجر به اقصانقاط گيتی و اثرگيری اين مهاجرين از جوامع مقصد، فرهنگ ايرانی را نمی‌شود به طور مشخص تعريف کرد؛ حداکثر می‌شود شاخصه‌ها و اشتراکات اعضای آن را برشمرد.

مهم‌ترین شاخصه‌ی فرهنگ ايرانی
بدون تعارف بگويم که مهم‌ترين شاخصه‌ی هویت ايرانی، زبان فارسی است. به واقع زبان فارسی، برجسته‌ترین پيوند و عمده‌ترین پل ارتباطی اعضای پیکره هویتی ايرانی است. اين زبان که نباشد، گسيخته‌گی بر گستره ايرانی پيکر می‌اندازد. شاخصه‌های ديگری هم هست که در نوشته‌های ديگر، به آن‌ها اشاره خواهم کرد.

مثالی در تفاوت‌ها
پريروز صبح، در خيابانی در محله‌ی ما، چند غاز فربه با جوجه‌های‌شان داشتند از خيابان رد می‌شدند. مردم -که طبيعتاً در عجله‌ی رفتن به محل کار بودند- ماشين‌هاشان را در دو سمت خيابان نگه داشته بودند تا غازها و جوجه‌ها از خيابان عريض رد شوند. تا آخرین جوجه رد نشد، ماشينی از جايش جم نخورد. غازها نيز که با روحيه‌ی مردم آشنايند و با اين شرايط خو کرده‌اند، با حداکثر آرامش قدم‌آهسته می‌رفتند؛ فقط گروه موزیک ارتش کم بود که برای رژه‌شان مارشی بزند! اين وضع اجتماعی است که من در آن زندگی می‌کنم.
اخيراً در تهران طرحی به مرحله‌ی اجرا درآمده، از سوی مجری قانون يعنی نيروی انتظامی. اين طرح، نقل به مضمون، "طرح مبارزه با لات‌ولوط‌ها" نام دارد. طرفه اين‌که ريخته‌اند در خانه‌ی عدّه‌ای -که لابد گردن‌کش بوده‌اند- و کشيده‌اندشان از رختخواب بيرون و تا خورده‌اند آن‌ها را زده‌اند. به خورد و خمير کردن‌شان کفايت نکرده‌اند؛ آفتابه‌ای از گردن‌شان آويزان کرده، نوک آن را در دهان‌شان کرده‌اند، و در محله گردانده‌اندشان. اين برخورد به‌غايت خشن و مشمئز‌کننده -که نامی جز مبارزه‌ی لات‌های دولتی با لات‌های محلی نمی‌تواند داشته باشد- مقبول بسياری‌ست و از سوی خيلی از اعضای جامعه‌ به دیده‌ی تحسین نگريسته می‌شود. اين يعنی نهادينه‌شدن خشونت در فرهنگ جمعی و بازتولید خشونت توسط رژیم. اين وضع پايتخت ايران ماست؛ وضع کوره‌دهات‌ها را خود حدس بزنيد!

فاصله‌ها و گوناگونی‌ها
به خارج که آمدم، تازه به تفاوت‌های اصولی اخلاقی و نگرشی ايرانيان پی بردم. قبل از آن در ايران، مثل بقيه‌ی مردم، در حلقه‌ای زندگی می‌کردم که تا حد قابل ملاحظه‌ای خودم آن‌ها را انتخاب کرده بودم. در خارج از کشور، کسی که در خاک ايران متولد شده، از هر کجا و با هر مرام و موقعيت و سنت و طرز فکری که باشد، از تو سهم نزدیکی (هم‌وطن‌بودن) و دوستی (از نوع اجباری) می‌خواهد. اين در حالی‌ست که مثلاً منِ نوعی، در بسياری از اوقات و از خيلی جهات، با مليت‌های ديگر احساس نزدیکی بيش‌تری داشته‌ام. گاهی زبان ما یکی ست، اما بستر فکری مان فاصله دارد. البته دوستان نزدیک من اکثراً ايرانی‌اند، امّا آن‌ها را نيز خودم انتخاب کرده‌ام، نه اين‌که تحميلی در کار باشد.

تعصب مرز نمی‌شناسد
ساموئل هانتينگتون، نظريه‌پرداز سرشناس سياسی آمریکایی (دست راستی)، در کتاب Who we are خود، به تعريف هويت انسان آمریکایی دست می‌زند. نخستين شاخصه‌ای که برای آمريکايی‌بودن قائل می‌شود، باور به مسيحيت است. لازم نيست حتماً آدم خیلی دقیقی باشيم که دريابيم، هانتينگتون برای ديگر باورهای معنوی و بی‌باوران اجتماع، اصلاً حق شهروندی قائل نيست!

موضع ما در مقابل ذهنیت بنیادگرا و فناتیزم مذهبی

همین یک‌ماه پیش بود که مردی مسلمان، احتمالا پاکستانی‌تبار، در می‌سی‌ساگا -شهر کنار تورنتو- می‌زند دختر ‍پانزده‌ساله‌ی خودش را روی این حساب که روسری سر نمی‌کرده می‌کشد. بعد هم خودش زنگ می‌زند به پلیس که بله، بچه‌ام را چند لحظه پیش کشتم! لابد توقع داشته جایزه هم بهش بدهند!
این انگار جزو اولین قتل‌های ناموسی -بخوان بی‌ناموسی- در کانادا بوده. کسانی که در کانادا دل‌شان به حال تمدن انسانی و حقوق بشر می‌سوزد غوغایی کردند. جامعه‌ی مسلمانان هم چون به نفعش نبود، البته سکوت کرد!
من برای این‌جور آدم‌ها یک فرمول ساده دارم. می‌گویم کسی که به جگرگوشه‌ی خودش رحم نکند، دستش برسد، به دیگران هم رحم نخواهد کرد. در واقع آدم‌های آلوده به فناتیزم مذهبی -خصوصا از نوع اسلامی‌اش- خطرهایی متحرک برای جامعه‌ی بشری‌اند. بر این اصل، کسانی که می‌خواهند در دنیای متمدن زندگی کنند، چاره‎ای ندارند جز این‎که در مقابل این‎گونه افراد بایستند. یعنی یک‌نوع درگیری اجتناب‌ناپذیر و غیر قابل انکار بین شهروندان این‌جهانی با هیولاهای مذهبی متعلق به عهد دقیانوس وجود دارد که هیچ‌ کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. همه‌ی ما نیز به نحوی در این درگیری حضور داریم، چه بخواهیم، چه نخواهیم یا خودمان را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنیم! آن‌هایی که سکوت می‌کنند البته رفیق دزد و شریک قافله‌اند.
اگر عقل را فراراه خودمان قرار بدهیم، هر کسی که با فناتیزم مذهبی به نبرد برخیزد، با ما در یک سنگر واحد قرار می‌گیرد. منظورم البته از "ما" کسانی هستند که مثل من فکر می‌کنند. این ناگزیری جهان امروز ماست.

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

تایگر وودز و مسئله‌ی سیاهان در آمریکا

Tiger Woodsدر رسانه آمریکا یک سیاه‌پوست باید خیلی خوش‌شانس باشد که اگر به بالاها رسید، به لجن نکشندش. خوراک خبری همینطوری تهیه می شود. نمونه می‌ خواهید: از مالکوم ایکس و لوترکینگ بگیرید تا برسد به مایک تایسون، مایکل جکسون و همین آخری تایگر وودز. آدمی که در پشت این‌گونه ماجراها دنبال "توطئه" بگردد شاید به بدبینی متهم بشود، اما ندیدن رابطه بین افراد و تشابه در نحوه‌ی فروافتادن آن‌ها از اوج نیز کورچشمی‌ست. مثالی بزنم تا کمک کند به فهم مغزه‌ی حرف: قبول که عمده‌دلیل سلطه‌پذیری ملت‌های شرق، عقب‌مانده‌گی و خوی‌وخصلت تسلیم‌گرای خود آن‌هاست، اما در این بین نباید نقش سلطه‌گر را از یاد برد و او را تبرئه کرد. اگر می‌ خواهیم مسئله را درست ببینیم، بایستی نوعی توازن در ابعاد ماجرا برقرار کرد.

وضعیت تایگر وودز در ورزش گُلف -اگر بشود اسم‌اش را ورزش گذاشت-، منحصر به خود او است. تایگر وودز ورزشگار بسیار ماهر و بااستعدادی‌ست که توانست گلف را از قلمرو مشتی پیروپاتال و لژنشین بی‌خاصیت، به درون جامعه‌ بکشد و برایش مخاطب‌های مردمی فراهم کند. خوش‌تیپی او باعث شد که برای اولین بار زنان نیز به این ورزش -لااقل به تماشایش- راغب شوند. تایگر وودز گلف را از ورزشی پرهزینه، به ورزشی پرسود بدل کرد. خود او حدود سالی صد میلیون دلار درآمد دارد (داشت)، حالا حساب کنید از قِبل او، برگزارکنندگان، تبلیغات‌چی‌ها و پشتِ صحنه‌ای‌ها چقدر پول می‌سازند؟ برای ارزیابی اهمیت و مقدار تأثیر او در دنیای گلف، دانستن همین یک نکته کافی است که در هر تورنومنتی که شرکت نمی‌کرده، بازدهی مالی آن تورنومنت به نصف می‌رسیده. تایگر وودز نه یک گلف‌باز، که اسطوره‌ی گلف است.

قضایایی که برای او این‌روزها پیش آمده (بخوان آورده‌اند) -که چیزی بیش از خاله‌زنک‌بازی‌های مجلات و رسانه‌های زرد و اخلاق‌گرایی و خوراک‌دهی تبلیغاتی نوع آمریکایی نیست-، این آدم را کامل زیر ضرب گرفته و به حاشیه رانده، طوری که امروز اعلام کرده تا مدتی از این ورزش کناره می‌گیرد. این که سرنوشت گلف بدون تایگر وودز -حالا برای مدت کوتاهی حتا- چه می‌شود بماند به عهده‌ی مفسرین امر؛ حرف این است که در دنیای تبلیغات رسانه، یک موقع هست که به اوج نرسیده، با سر پرتاب می‌شوی به قعر، به‌ویژه اگر رنگین‌پوست باشی. 

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

این‌را مهربانی در فیس‌بوک گذاشته است که ظاهراً از صادرات ادبی و تا بخواهید قصار جناب شاملو است:
«هنر شهادتی است از سر صدق : نوری که فاجعه را ترجمه می کند تا آدمی حشمت موهون اش را باز شناسد.»

من‌که نفهمیدم چه می‌گوید... هر کس فهمید، جان مادرش توضیح بدهد ما هم روشن بشویم!

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

این نکته‌ای است که کاملاً با آن هم‌آوا هستم:
«پس از سا‌ل‌ها تعمق و تأمل در رسانه‌های اين‌سوی جهان، و به ويژه در مطبوعات و رسانه‌های آلمان، به اين نتيجه رسيدم که رسانه‌های غرب نقش مؤثر در دامن‌زدن به اختلاقات قومی و مذهبی در جهان و به‌ويژه در آسيا و آفريقا بازی می‌کنند...»

بحث اعتیاد در ایران و نتیجه‌گیری از آن هم بماند به‌عهده‌ی اهل سیاست و جامعه‌شناسان!

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۸

فیلم جدید مایکل مور

تازه‌ترین مستند مایکل مور -کاپیتالیسم: یک داستان عاشقانه (Capitalism: A Love Story)- در راستا و ادامه‌ی همان حرف‌هایی است که فیلمساز اولترا چپی آمریکایی در همه‌ی این سال‌ها مرتب تکرار کرده است. فیلم با آوردن تکه‌هایی دست‌چین از واقعیت‌های کاملاً نخ‌نما و بدیهی برای همه‌کس -در تصور خودش-، خشونت و آز سیستم کاپیتالیستی را محاکمه و اضمحلال آن‌را پیش‌بینی می‌کند. روش مایکل مور نیز مانند باقی چپی‌های ایدئولوِژیک، دار-دارکردن بخش کوچکی از واقعیت‌ها برای پوشاندن بخش عمده‌تر است.
فیلمساز با بهانه‌قراردادن رکود اقتصادی در جهان فعلی -که از لحاظ چپی‌ها، همه‌اش زیر سر آمریکای جهان‌خوار است و بقیه‌ی قدرت‌های اقتصادی در آن کم‌ترین نقشی ندارند[!]- بالای سر نعش مهد کاپیتالیسم فاتحه‌ای غرا می‌خواند. او اما توجه نمی‌کند که همین مدنیت فرآورده‌ی سرمایه‌داری است که به آدمی مثل او آزادی می‌دهد هر چه دل تنگ‌اش می‌خواهد بگوید!
بحث این نیست که سیستم کاپیتالیستی در جوهر خود خشن است؛ باید اما پرسید کدام سیستم نیست؟ کدام نمونه‌ی تاریخی بهتر از کاپیتالیسم موجود است؟ لااقل می‌شود گفت با سابقه‌ی "درخشان"ی که سیستم‌های سوسیالیستی از خود به‌جا گذاشته‌اند، گمان نمی‌کنم کسی که از شعوری در حد حتا خیلی معمولی بهره‌ برده باشد، زندگی در قمری سوسیالیستی را به جهان باز کاپیتالیستی ترجیح بدهد، همان‌طور که خود چپی‌ها و کمونیست‌ها -جمیعاً- پناهجویان همین جهان استکباری هستند.

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

قضیه‌ی "جمعه‌ی پاک" و آزادی کسب

امسال بالاخره کسبه Eaton Center اجازه پیدا کردند که روز جمعه‌ای که می‌آید، یعنی در Good Friday باز باشند. من حوصله ندارم برای آن‌ها که نمی‌دانند توضیح دهم که Good Friday اصلاً چی هست (بچرخند در گوگل پیدایش کنند)، فقط این را بگویم که این "ارفاق دولتی"، با مخالفت بعضی معتقدین به دین مسیح روبه‌رو شده. حرف این عده این است که "ما مردم به استراحت هم نیاز داریم و بایستی روزی را کنار خانواده سر کنیم" که در بنیاد بهانه‌ای است برای لاپوشانی اعتقادات مذهبی‌شان! حرف این‌ها در اساس بی‌راه نیست، اما چون پایه‌ی مذهبی-دینی دارد، لاجرم ربطی به شعور و عقل ندارد. اگر امروز در شهر تورنتو -شهری که همین چند دهه پیش کارکردن در یکشنبه جرم بود و مجازات داشت- هفتاد و دو ملت دارند کنار هم -بی‌دردسر- زندگی می‌کنند و شأن انسانی‌شان حفظ می‌شود، این‌ها همه از مواهب سکولاریسم است.

من معتقدم "کسب" یک حق است و پاره‌ای است جدانشدنی از تمدن بشری. مگر می‌شود عده‌ای کاسبی نکنند و بخش عمده‌تری خرید؟ در یک کلام: جامعه‌ی باز و پویا، جامعه‌ای است که اقتصاد در آن آزاد باشد. در ثانی، چرا باید دین در هر موردی برای جامعه کسبِ تکلیف کند؟ آیا باید اجازه داد که پای آموزه‌های دینی به اقتصاد نیز کشیده شود، آن‌هم در کشوری سکولار که دین رسمی ندارد؟

مسیحی‌ها -به‌ویژه کاتولیک‌ها- می‌گویند که کارکردن در "جمعه‌ی پاک" توهین است به عقاید آن‌ها. باید پرسید: آیا بازداشتن جمعیت بزرگی که مسیحی نیستند از کار -و گرفتن حق انتخاب از آن‌ها-، توهین به آن‌ها نیست؟

من معتقد نیستم که انسان‌ها به دین هم‌دیگر احترام می‌گذارند. به‌واقع انسان‌ها "وانمود" می‌کنند که احترام می‌گذارند. کسی که به دینی ایمان دارد، در مرحله‌ی نخست می‌آموزد که دین او از دیگر دین‌ها و مذاهب بهتر است. این اصولاً اساس ایمان به یک دین است. پس او عملاً نمی‌تواند احترامی برای دیگر ادیان قائل باشد. از این رو،‌ لازمه‌ی احترام به حقوق بشر، بریدن پای احکام دینی-مذهبی از حوزه‌ی جامعه و تبعید آن به حوزه‌ی خصوصی است.

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

غرور در مقابل حقارت

کامنت‌گذاری به اسم سیدتقی پای این مطلب می‌نویسد:
«فک کنم آدم مغروری باشی... حس بدی دارم نسبت بهت»
و پاسخ من:
«معمولاً آدم‌های حقیر نسبت به آدم‌های مغرور حس بدی دارند

و اصل ماجرا:
نظر هر چقدر احمقانه، اگر جرقه‌ای بزند در ذهن‌ات برای اندیشیدن، شایسته‌ی توجه است. حرف این وبگرد البته تازگی ندارد، ولی بد نیست بچرخیم در دانسته‌ها، ببینیم ریشه‌اش در کجاست؟

غرور حس باشکوهی‌ست. لازمه‌ی حضور با شأن انسانی است. انسان حقیر هم در محیط حاضر می‌شود، ولی کسی به او اهمیتی نمی‌دهد مگر برای بهره‌کشی. او به‌واقع در "محیط دیگران" است که حاضر می‌شود، نه تعلقی از خویش. هیئت و هیبت او، مهمانِ ناخوانده‌ی توسری‌خور است، نه بیش. انسانِ غرور از دست داده، همیشه آماده‌ی تسخیر است.

رابطه‌ی قدرت و غرور بیش از هر چیز حائز توجه است. قدرت در دست انسان حقیر، فقط ابزار ساخت جهنم است برای دیگران. آدم‌کشان نسل‌برانداز تاریخ، تقریباً همه‌گی انسان‌های آسیب‌دیده و تحقیرشده‌ای بوده‌اند. ناپلئون تمام عمر از قد کوتاهش خجالت‌زده بود. هیتلر از گذشته‌ی هنری‌اش (نقاشی)-که در آن به‌ جایی نرسیده بود- متنفر بود و مسائل زناشویی‌اش را هم که لابد خبر دارید. و بگردید دنبال باقی مثال‌ها که از سر و روی تاریخ می‌ریزند...

حس سرکوبگری، آن‌چه را که نخست در هدف درهم‌شکستن می‌گیرد، غرور افراد است. پس هر سرکوبگر، در بنیاد، خود فردی‌ست حقیر. آنان که خدمت سربازی را پشت سر گذاشته‌اند، می‌دانند که در نظام چطور غرور و شخصیت افراد را خرد می‌کنند تا از آنان مطیع اوامر بسازند. کارخانه‌ی "انسان‌سازی" و قالب‌زدن کمپوت انسانِ هم‌شکل در ایدئولوژی مارکسیستی (بهترین مثال پول‌ پوت) مبنا را بر شخصیت‌ستیزی گذاشته بود تا مبادا کسی سازی دگراندیشانه کوک کند و شکل و نظری دیگر داشته باشد. دستگاه‌ها و انسان‌های سرکوبگر، بیزارند از انسان‌های سرفراز و سرافراز.

و اما از منظر دین و مذهب: تعبد در ادیان اصل است، از این‌رو، آدم‌های مذهبی در نفس خود حقیراند و نشردهنده‌ی حقارت. مذهب تکیه‌گاه انسان مذهبی‌ست، برای همین، او نه مستقل است و نه متشخص. ایستادن بر پای خود و تکیه‌کردن به قابلیت‌های انسانی، ایستادن در مقابل مذهب است.

پرونده‌ی این بحث را باز می‌گذارم برای فرصتی بهتر.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

یکی از مباحثی که پس از انقلاب پایش به جامعه کشیده شد، "بحث راجع به دین" بود. انقلاب و پس‌لرزه‌ی سی‌ساله‌ی آن -با سیاسی‌کردن دین و دخالت‌دادن آن در خصوصی‌ترین لایه‌های زندگی مردم- عملاً انسان ایرانی را با موضوع دین درگیر و ملزم به موضع‌گیری کرد. همین موضوع باعث تولد جمعیتی شد که تا قبل از انقلاب به‌شمار نمی‌آمد: بی‌دین‌ها.
ایران شاید در میان کشورهای اسلامی، بزرگ‌ترین جمعیت بی‌دین را در دل داشته باشد. این واقعیتی‌ست بی‌انکار.

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (5)

به ‌لجن کشیدن و له‌کردن خدمتگزاران فرهنگ، سياست و ادب اين مرزوبوم توسط جامعه در طول تاریخ را تاکنون دليلی بر "ناسپاسی" اين مردم دانسته‌اند. این نظر را نباید جدی گرفت. من می‌گویم برخورد جامعه مثلاً با افرادی نظير تقی‌زاده یا محمدعلی فروغی، "برخورد طبيعی جامعه‌ی ايرانی با استثناهاست" (تعريف خلاصه‌ی "استثنا"های اجتماعی در نخستين بخش همين يادداشت). به عبارتی، اين‌که جامعه‌ای توسعه‌نيافته و مشکل‌دار از لحاظ فرهنگی، کسانی را که ساز ديگری در تضاد با آن‌چه در بستر و متن جامعه جریان دارد کوک کنند را برنتابد، هيچ جای تعجب ندارد. نکته‌ی مقايسه‌ای اين‌جاست: اگر اديب و سياستمردی به بلندای تقی‌زاده در خاک فرانسه نطفه می‌بست، در قدردانی از او چه‌ها که نمی‌کردند... در مقابل، در ايران ما، او چيزی نيست جز "جاسوس استعمار" و "غرب‌زده‌ای منحط"! کارنامه‌ی محمّدعلی فروغی را که بنگريم، هر پاره از کرده‌اش کافی است که او را در جايگاه بزرگ‌ترینِ خادمان اين ملّت بنشانيم؛ از تأسيس فرهنگستان بگيريد تا زدن کلنگ دانشگاه، آوردن فلسفه‌ی غرب به قلمرو زبان فارسی (سير حکمت در اروپا) و تصحيح انتقادی آثار سعدی، خيام و الخ. او یکی از معماران اصلاحات رضاشاهی بود. و امّا نزد جامعه‌ی ما، محمدعلی فروغی "نوکر استبداد" و "فراماسون"ی بيش نیست! به واقع فقط عدّه‌ای "استثنا" قدرشناس عملکرد او هستند و الا بستر جامعه هم‌چنان نگاهی منفی به او دارد.
چنين است که تمام جریانات روشنفکری سده‌ی گذشته در ايران، "بازگشت به خويشتن خويش" -یعنی بازرفت تاريخی و گذر معکوس به عقب- را هدف خويش گرداندند.
با اين توضيحات، وقتی جمال‌زاده و قزوینی ديگر به وطن باز نگشتند، وقتی تقی‌زاده گفت "اين وطن بايد از پايه غربی شود"، وقتی صادق چوبک هر چه در آخر نوشته بود را پاره کرد و گفت ديگر نمی‌خواهد از او اثری بماند... و وقتی هدایت به پاريس رفت تا از خود جان‌ستاند، همه‌ی این‌ها، اينک برای‌مان معنی می‌یابند… با فرهنگ نخبه کشی بایستی مقابله کرد.


  • از همین سری: [1][2][3][4]
  • خبرنگار عراقی و پرتاب نعلین!

    شناسه‌ی انسان عقب‌مانده‌ی جهانِ سوّمی نه آن شاخ فرضی روی سرش است، نه دمی در پسِ ماتحت‌اش؛ او را از اخلاق و روش زندگی‌اش است که می‌شناسند. انسان جهانِ سومی همان‌قدر که با گفت‌وگوی مداراگر بیگانه است، با برخورد فیزیکی خویشاوند.
    وقتی کسی که نام خود را خبرنگار گذاشته، یعنی کسی که تحقیقاً بایستی به جای چماق، قلم به دست داشته باشد، نعلین‌اش را به سمت سر رئیس جمهور کشوری دموکراتیک پرتاب می‌کند، انسان بلافاصله به یاد قضیه‌ی همان بوزینه‌ای می‌افتد که می‌خواست ادای امام جماعت درآورد! خبرنگار عراقی با عملش، بیگانه‌گی و دشمنی ریشه‌ای خود را با روش "اعتراض دموکراتیک و قانونی" فریاد زد.
    در دنیایی که خشونت روش شود، فرشته‌ی عدالت پرمی‌ریزد...

    چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (4)

    از مشکلات ما ايرانيان یکی هم اين است که هميشه یا مخالفيم یا موافق! به راستی تعادل در برخورد و حد میانه کجاست؟ نام اين ويژگی را مشکل اخلاقی بگذاريم بهتر است، يا مشکل فرهنگی... و یا شايد مشکل عاطفی؟ ولی به هر حال، حضورش انکارنشدنی‌ست.
    در یک نشست يا گفت‌وگو، اصرار عجيبی داريم که حضور خودمان را اعلام و اثبات کنیم. اصرار بی‌مورد بر بودن، نشانه‌ی حس ناديده‌گرفته‌شدن است. ما را تاریخ نادیده گرفته است و ما در خود تابيده‌ايم...
    اصرار بر اثبات حضور خود به هر قیمت، به-سکوت-واداشتن دیگران را به‌همراه می‌آورد. این خصلت، نمودی‌ست از خوی استبدادی تنیده در فکر و روان ما که سراسر تنش‌زاست و سرکوبگر.


  • باقی شماره‌ها: [1][2][3]
  • شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (3)

    نفرت، نفرت می‌زاید

    حسین درخشان روزنامه‌نگاری بود که با درک و گرفتن یک فرصت، باعث بسط ایده‌ی وبلاگ‌نویسی سلمان جریری شد. او با اطلاعات کامپیوتری و علاقه‌ی خاصی که به دنیای ارتباطات داشت، متن راهنمای ساخت وبلاگ خود را نوشت که مولد عمده‌ی شیوع وبلاگ‌نویسی در زبان فارسی شد. او از این طریق، وزن و اعتباری در سطح نت یافت که نادیده‌انگاشتنی نیست.

    حسین درخشان اما با چرخش‌های سیاسی صدوهشتاددرجه‌ای -که پا در فرصت‌طلبی‌های اخلاقی او داشت- و بی‌تجربه‌گی‌ در برخوردِ اجتماعی و کم‌بنیه‌گی شخصیتی، نتوانست حجم توجه به خود را تاب بیاورد و این موقعیت را تا مدتی دراز تثبیت کند. او که راه در راس هرم قرار گرفتن را کنارآمدن با قدرت حاکم و شناکردن بر خلاف جریان عامه یافته بود (حال به هر قیمتی و بی‌توجه به محتوی و عواقب کار)، از خود تیپی ساخت که منفور عام بود. او بالاخره منفور عام شد.

    حسین درخشان مثل هر ایرانی دور از وطن دیگر این حق را محفوظ داشت که به ایران سفر کند یا همان‌جا بماند. او چنین کرد. عاقبت کار، ناپدیدشدن او شد (احتمالاً دستگیری و تخلیه‌ی اطلاعاتی و تبدیل‌شدن به پیام فضلی‌نژادی دیگر). + این اطلاع: [+]

    و اما هر برخورد در نفس خود دوسویه‌ است: "برخورد" و "بازخورد". عملکرد این‌مدتِ حسین درخشان، به بی‌تفاوتی اجتماعی در قبال سرنوشت‌اش دامن زد. نه تنها بازگشت او به ایران بازتابی نداشت، بل‌که با نامی که درخشان داشت، آن صداهایی که در پی‌آمد ناپدیدشدن‌اش نیز شنیده شد، به نق‌نقی بیش نمی‌مانست! واقعیت این است که جامعه‌ی اینترنتی ایرانی، او را نادیده گرفت و نسبت به سرنوشت‌اش، بی‌توجهی پیشه کرد.

    درخشان برای مدت‌ها ناشر نفرت بود. او با پرونده‌سازی‌های تخریبی برای فعالان داخل کشور، همسو با کیهان تهران، امنیت آنان را به‌طور جدی به مخاطره انداخت. او دستگیری‌ها را "نتیجه‌ی روند قانونی" (کدام قانون؟) و غیر سیاسی جلوه می‌داد (نمونه: مجتبا سمیعی‌نژاد و...)؛ حتا قتل‌ها را هم (نمونه: اکبر محمدی). او با بدترین نوع تخریب شخصیت فعالین سیاسی و حقوق بشری خارج از کشور (خائن و جیره‌خوار دستگاه‌های امنیتی اجنبی خواندن آن‌ها)، به پخش ضد اطلاعات پرداخت. او برخلاف پوشش ادعایی خود، به‌جای موضع انتقادی در مقابل قدرت، در تحکیم و تندروی بیش‌تر آن کوشید. او با هر چه در توان داشت، مدافع راستین سرکوبگرترین بخش رژیم بود. درخشان تمام این رفتارها را با شعار "من دگراندیش هستم، نه دنباله‌رو عامه و مد روز" توجیه می‌کرد، بی‌توجه به قضاوت و شعور جمعی. با بی‌تجربه‌گی در روابط انسانی، درخشان حتا برای دوستان خود نیز احترامی باقی نگذاشت.

    حسین درخشان مدلی است از زایش و رشد دایره‌ی نفرت: هم از سوی خودش نسبت به پیرامون (برخورد)، و هم از سمت پیرامون به او (بازخورد). درخشان با پنداربافی‌های ناشیانه از اوضاع داخل ایران -به‌ويژه جنوب شهر، مثل روشنفکری دهه‌ی چهل ایران[+]- و آینده‌ی ایران و راه برون‌رفت از مشکلات، به جنگ تاریخ رفت و به وجدان و شعور اجتماعی دهن‌کجی کرد. او که فرزند خلف مکانیسم نفرت بود، با شناخت غلط از زندگی در خارج از کشور و نتیجه‌نگرفتن از آن، نفرت در خود را تشدید کرد و شد ناسزاگوی جهان غرب. درخشان به‌واقع با زدن جرقه، در گرگرفتن و هُرم آتش، خود نیز سوخت. وقتی جریانی مصلحانه و صلح‌اندیش -با پتانسیلی بالا- در اجتماع وجود نداشته باشد، کل ماجرا جز این اتفاق نمی‌افتد. اگر ندایی در حمایت نیز شنیده شد، از سر عجز ریشه‌ای و دلسوزی فرهنگی ما (فرهنگ مردم مغلوب) بود که ربطی به آن جریان مصلحانه‌ی یادشده نداشت. بنابراین، نفرت خود زاینده‌ی نفرت است.

    توضیحات:
    واضح است که این یادداشت، قصد تحلیل هویتی-فرهنگی دارد، نه قضاوتِ حقوقی.


  • خاستگاه: نوشته‌ای خیرخواهانه از سرزمین آفتاب: [+]


  • از همین سری: [یک][دو]
  • چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (2)

    حسین نوش‌آذر در باره‌ی جامعه‌ی ايران می‌گويد: «زندگی اجتماعی ما بر محور توهین استوار است».[پيوند]
    حرف نوش‌آذر بی‌راه نيست، ولی کامل هم نیست. حسين به‌واقع مسئله را ساده‌ کرده و عمق و بغرنجی آن‌را دور زده است. موضوع اين است که زندگی اجتماعی در ايران بر اصل "نفرت" پی ريخته شده است. آن‌چه روابط را شکل می‌دهد، عنصر "نفرت" است که "توهين"، بازتاب اخلاقی آن است. "توهين را می‌شود شاخصه‌ای تربيتی دانست. آدم بی‌تربيت، توهين می‌کند. ولی کسی که ديگری را تحقير می‌کند، بی‌شک آدم تحقيرشده‌ای است. اين‌جاست که بايد عمل او را ريشه‌‌يابی کرد.
    "تخريب" در بين اعضای جامعه‌ی ما اين‌قدر عادی است که به شکل شاخصه‌ای اخلاقی درآمده است. مردم ما، به وقتِ درگيری، به چيزی کم‌تر از نابودی طرف مقابل رضايت نمی‌دهند. در واقع دشمنی و کينه‌توزی در جامعه‌ی ما از بالانس خارج شده و به هيچ پرنسيب و ضابطه‌ای پشت ندارد. وقتی رفتاری چون "تخريب ديگری" چنين اپيدمی شود و در مکانيسم جامعه به‌طور فراگير عمل کند، بايد ردّ آن را در روان جامعه جست.
    توهین و تخريب را اگر با هم جمع بزنيم، به "نفرت جمعی" می‌رسيم. شوربختانه امروز، "نفرت" بخش مهمی از هويت ملّی ما ايرانيان را تشکيل داده است که در گونه‌ها و اشکال مختلف بروز می‌کند. در کدام جامعه سراغ داريد که چنین اعضايش از هم بدشان بيايد؟ در خارج از کشور -که انواع مليت‌ها در یک سبد ريخته شده‌اند- نفرت ميان ايرانيان را آشکارا و خيلی روشن‌تر می‌شود ديد.
    بدون اين‌که به من يا کس دیگری جواب بدهيد، با خود بنشينيد و کلاه‌تان را قاضی کنيد که آيا واقعاً همین‌طور است که من نوشته‌ام، یا اين‌که ما ملّت عاشق سينه‌چاک هم هستيم؟!


  • بخش نخست همین يادداشت
  • ، پس از تاخیری یک‌ونیم‌ساله!

    پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷

    در تنهایی انسان

    انسان‌هایی که راه‌های مختلف زندگی را آزمایش می‌کنند و به نتیجه‌ نمی‌رسند، اغلب در خط مذهب، صوفی‌گری، عرفان، بودیسم، یوگا... و از این دست می‌افتند. این‌ها همه‌ دست‌هایی‌اند از یک اختاپوس واحد. اگر کسی در راه زندگی به ورشکسته‌گی برسد، با چسبیدن به "آرامبخش"‌هایی که ذکر شد به واقع برگه‌ی انحطاط خویش را مهر کرده است.

    زندگی گاهی انسان را به تنهایی می‌کشد. تنهایی دنیایی‌ست که در آن فقط خودت مرد میدانی و بس. گاه تاریک است و اغلب ابری؛ وقتی هم که نوری هست، برای این است که ناظر بودن دیگران با هم باشی. پاسخ کلام در عالم تنهایی چیزی بیش از انعکاس نیست... تاب تنهایی را هر کسی ندارد.

    انسان اصولاً نمی‌تواند تنها بماند. تنهاترین تنهایان باز در خیالش در جست‌وجوی دیگری‌ست؛ در گفت‌وگو و همراهی با دیگری‌ست. باز در تلاش آزمودن راهی نو است:
    “من اینجا بس دلم تنگ است و
    هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
    ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
    (اخوان ثالث)

    زندگی تنها با عقل و منطق و استدلال خیلی سخت است. شاید هم بشود گفت این‌ها برای زندگی کافی نیستند. کفایت‌شان را موقعی می‌شود سنجید که در عالم تنهایی بود.

    یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۷

    از فواید نان-قرض-دادن!

    یک تشکیلات باید چقدر مفلوک باشد که سمت پرطمطراق "سردبیری" را بدهد به آدمی مثل صنم که از نوشتن یک پاراگراف فارسی سلیس عاجز است!عاقبت در رأس کار قراردادن آدمی که بزرگ‌ترین هنرش به‌تعداد گوزیدن است (خیر سر همسر گرامی‌اش البته)، آخرش می‌شود برکنارشدن خود کارگزارش و باقی قضایا... که لابد شیون گروهی هیئت‌ نان‌خوران‌اش کمابیش به‌گوش‌تان خورده.

    مدیریت محترم فقط کم مانده بود باغبان حیاط بغلی‌شان را -که سال‌ها پیش، یک‌دفعه، آن‌هم از سر دلسوزی (بخوان فشار کلیه)- پای درخت ایشان به جای آبیاری یواشکی شاشیده بوده را بگذارد رأس امور... که احتمالاً آن‌را هم یادش رفته! شاید هم گذاشته و ما خبر نداریم؟