از مشکلات ما ايرانيان یکی هم اين است که هميشه یا مخالفيم یا موافق! به راستی تعادل در برخورد و حد میانه کجاست؟ نام اين ويژگی را مشکل اخلاقی بگذاريم بهتر است، يا مشکل فرهنگی... و یا شايد مشکل عاطفی؟ ولی به هر حال، حضورش انکارنشدنیست.
در یک نشست يا گفتوگو، اصرار عجيبی داريم که حضور خودمان را اعلام و اثبات کنیم. اصرار بیمورد بر بودن، نشانهی حس ناديدهگرفتهشدن است. ما را تاریخ نادیده گرفته است و ما در خود تابيدهايم...
اصرار بر اثبات حضور خود به هر قیمت، به-سکوت-واداشتن دیگران را بههمراه میآورد. این خصلت، نمودیست از خوی استبدادی تنیده در فکر و روان ما که سراسر تنشزاست و سرکوبگر.
باقی شمارهها: [1][2][3]
در یک نشست يا گفتوگو، اصرار عجيبی داريم که حضور خودمان را اعلام و اثبات کنیم. اصرار بیمورد بر بودن، نشانهی حس ناديدهگرفتهشدن است. ما را تاریخ نادیده گرفته است و ما در خود تابيدهايم...
اصرار بر اثبات حضور خود به هر قیمت، به-سکوت-واداشتن دیگران را بههمراه میآورد. این خصلت، نمودیست از خوی استبدادی تنیده در فکر و روان ما که سراسر تنشزاست و سرکوبگر.
۲ نظر:
نتیجه ی یک عمر سیاه و سپید دیدن ، حق و ناحق دیدن، مطلقگرایی به جای نسبیت گرایی و عدم قطعیت که برازنده ی بشر محدود است..نتیجه ی یک زندگی سراسر دیکتاتورمآبانه که بر حذف تکیه دارد نه مدارا...طبیعی است مجید عزیز.
حق با توست، ولی آنچه من رویش دقت گذاشتهام، مقایسهی سطح مطلقبینی ملتهایی است که در شرایط نسبتاً مساویای پرورش یافتهاند، اما سطح مطلقاندیشیشان با هم فرق دارد.
ارسال یک نظر