اشاره
از سر وعدهای که گذاشتهام، یکسری از دیدگاههايم را در رابطه با نکتهی محوریای که شاهین دلنشین مطرح میکند مینويسم. اين پارهيادداشتها، پاسخ مستقيم به نامهی او نيستند؛ شرحِ نظرگاهِ کلّی مناند، به بهانهی آن نامه. از اين رو، ترجيح اين قلم، ارائهی مونولوگی شسته-رفته و منظم است تا ديالوگی نامتوازن و گاه بیسرانجام.
ديباچه
هر جامعه زيرمجموعههايی دارد. به طور کلّی، زيرمجموعه از "اکثريت" و "اقليت" تشکيل میشود. شاخصهی اصلی ایندو بخش اين است که هر کدام تعداد قابل توجهی از اعضای يک جامعه را به خود اختصاص داده است و هر یک وزنی دارد غير قابل کتمان. حال، آن تعداد ناچيزی که خود را به هيچيک از قشرها و طبقات مشخص اجتماع متعلّق نمیدانند، آنانی که به اصطلاح "در وطن خويش غريب"اند و در پهنهی اجتماع پايه ندارند، "استثنا" شمارده میشوند. اشتباه تحليلی -و اتفاقاً نکتهی ظريف- اين است که اين تعداد را جزئی از "اقليت" بهحساب میآورند که چنين نيست. اقلیت، هر چند از اکثريت کمتعدادتر و کموزنتر است، امّا حجم اجتماعی قابل ملاحظهای دارد که بدون آن، اجتماع فرم ناقص به خود میگيرد. "استثنا" امّا بود و نبودش برای اجتماع یکی است. گاه حتا نبودش بهتر است، چه یک مزاحم کم میشود! خاصيت "استثنا" اين است که قدرت جریانسازی ندارد... يا اگر هم بسازد، آن جريان ديری نمیپايد که فروريزد و چون برفی که اوّلین آفتاب بهخود ببيند، آب میشود. از اين رو، "اشتثنا"ها میآيند، صدايی میکنند، اگر خوششانس باشند شنيده میشوند، اثری میگذارند (و اغلب نمیگذارند) و در انتها خاموش میشوند. اين اثر يا نمیماند، يا اگر هم بماند، به درون بطن اجتماع نمیتواند نفوذ کند (فقط تعدادی "استثنا"ی ديگر را به سوی خود میکشد) و خلاصه نمیتواند پايهگذار جریانِ فکری استوار و ريشهداری بشود. اين، حکايتِ "آمدن، شدن و رفتن" "استثنا"ها در جامعهی ماست.
از سر وعدهای که گذاشتهام، یکسری از دیدگاههايم را در رابطه با نکتهی محوریای که شاهین دلنشین مطرح میکند مینويسم. اين پارهيادداشتها، پاسخ مستقيم به نامهی او نيستند؛ شرحِ نظرگاهِ کلّی مناند، به بهانهی آن نامه. از اين رو، ترجيح اين قلم، ارائهی مونولوگی شسته-رفته و منظم است تا ديالوگی نامتوازن و گاه بیسرانجام.
ديباچه
هر جامعه زيرمجموعههايی دارد. به طور کلّی، زيرمجموعه از "اکثريت" و "اقليت" تشکيل میشود. شاخصهی اصلی ایندو بخش اين است که هر کدام تعداد قابل توجهی از اعضای يک جامعه را به خود اختصاص داده است و هر یک وزنی دارد غير قابل کتمان. حال، آن تعداد ناچيزی که خود را به هيچيک از قشرها و طبقات مشخص اجتماع متعلّق نمیدانند، آنانی که به اصطلاح "در وطن خويش غريب"اند و در پهنهی اجتماع پايه ندارند، "استثنا" شمارده میشوند. اشتباه تحليلی -و اتفاقاً نکتهی ظريف- اين است که اين تعداد را جزئی از "اقليت" بهحساب میآورند که چنين نيست. اقلیت، هر چند از اکثريت کمتعدادتر و کموزنتر است، امّا حجم اجتماعی قابل ملاحظهای دارد که بدون آن، اجتماع فرم ناقص به خود میگيرد. "استثنا" امّا بود و نبودش برای اجتماع یکی است. گاه حتا نبودش بهتر است، چه یک مزاحم کم میشود! خاصيت "استثنا" اين است که قدرت جریانسازی ندارد... يا اگر هم بسازد، آن جريان ديری نمیپايد که فروريزد و چون برفی که اوّلین آفتاب بهخود ببيند، آب میشود. از اين رو، "اشتثنا"ها میآيند، صدايی میکنند، اگر خوششانس باشند شنيده میشوند، اثری میگذارند (و اغلب نمیگذارند) و در انتها خاموش میشوند. اين اثر يا نمیماند، يا اگر هم بماند، به درون بطن اجتماع نمیتواند نفوذ کند (فقط تعدادی "استثنا"ی ديگر را به سوی خود میکشد) و خلاصه نمیتواند پايهگذار جریانِ فکری استوار و ريشهداری بشود. اين، حکايتِ "آمدن، شدن و رفتن" "استثنا"ها در جامعهی ماست.
۲ نظر:
چطور استثنا جریان سازی نمی کند؟
جریانسازی بدون پشتوانهی اجتماعی ممکن نيست. "استثنا"ها فاقد اين پشتوانه و پتانسيل هستند.
در قسمت دوّم اين يادداشت بيشتر توضيح خواهم داد.
ارسال یک نظر