یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶

ياد مهستی پايا باد...

من چندان طرفدار صدا و ترانه‌های مهستی نبودم، امّا اين دليل نمی‌شود که از رفتن او -از درگذشت يک پيشکسوت- غم‌ام نگیرد.
مهستی از جَرگه‌ای بود که به سوختن در غربت محکوم شده بود. اين، سرنوشت او بود... و خيلی‌های ديگر در همين رديف. فرم هنری‌ای که مهستی، هايده، ابی، داريوش، رامش، گوگوش، ستّار و ... در آن جوانه زدند، به بخش مشخصی از زمان و فضا تعلّق داشت که ديگر حتا ته‌مايه‌ای از آن نيز باقی نمانده و طبعاً تکرار نمی‌شود. از اين‌روست که هر چه اين‌روزها -در داخل يا برون‌مرز- تولید می‌شود، به گرد پای آن کارها هم نمی‌رسد. خوانندگان و ترانه‌سرايانی که در اواخر دهه‌ی چهل و اوايل پنجاه پا به عرصه‌ی هنر کشور گذاشتند، حتّا با موی سپيدکرده و حنجره‌‌های خش‌گرفته، باز شرف دارند به جديدها. آن زمان، زمان طلايی موسيقی ايرانی بود که بر اثر سيل تاریخ، محکوم به فنا شد... و از شوربختی، ما را نيز محکوم کرد که بنشينيم و رفتن تک‌تک آن نسل را نظاره کنيم...