شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

نامه‌ی رسيده و چند خطی به‌پيوست

خواننده‌ی محترمی -در ارتباط با يادداشتِ بزرگ‌ترین شاهکار ما ملّت! من- مطلب نسبتاً بلندی نگاشته‌اند که عيناً اين‌جا منتقل‌اش می‌کنم:
آیا جمله ی " آقای مجید زهری نتیجه ی زایمان تاریخی این ملت است"، یک توهم است؟

آقای زهری، نوشته ی کوتاهتان را به نام "بزرگترین شاهکار ما ملت!" خواندم. عالی بود، البته با یه قید و شرطهایی.
من شاید اگه سایت داشتم جمله ی "ولایت مطلقه‌ی فقیه نتیجه‌ی زایمان تاریخی این ملت است" ِ شما را بر سردر سایتم مینوشتم. یک قِضاوت درست و بی رَحم است که مثل تبر فرود میاد بر بسیاری توهمات. البته نمیدونم چرا شما اول از "ما ملت" میگویید، ولی در اینجا از "این ملت" حرف میزنید. ولی از این که بگذریم، من نمیتونم این جمله را هم توهم فرض کنم: " آقای مجید زهری نتیجه ی زایمان تاریخی ما ملت است" . من واقعن نمیتونم بگم که این حرف درست نیست. من و شما هم جزوی از این ملت و زاده ی این ملتیم. هم آنیم و هم از آنیم. من نمیتونم این جمله را توهم فرض کنم: " زمانی در 30 سال پیش، معرف فرهنگی-هویتی ما ایرانیان، شاهکار بی بدیل مان انقلاب اسلامی بود". ولی اکنون بعد از 30 سال، امثال زهری داریم که او هم زاده ی این ملت است. شما در اول نوشته تان، از اهل فرهنگ و ادب نام برده اید. و اگه فرض کنم که منظور از فرهنگ، فرهنگ سیاسی هم میباشد، میشه گفت: " ولایت مطلقه ی فقیه نتیجه ی زایمان تاریخی جماعت روشنفکر ایرانی است". از بچه ی 15 ساله چه انتظاری میشه داشت؟ از اونی که از صبح تا شب مجبوره بیل بزنه، چه انتزاری میشه داشت؟ انقلاب اسلامی: ثمره ی طول تایخ روشنفکری در ایران. ولایت فقیه: زایمان تاریخی ِ روشنفکران ایران. روشنفکرای 30 سال پیش، که ثمره ی زاده و پرورده شدن توسّط کل ایرانیان بودند و از خارج هم تعسیر میگرفتند، زایمان کردند و ولایت فقیه، نسیب شد.

شما مینویسید: "واقعيت اين است که نمی‌شود خلاقيت‌های فردی عدّه‌ای ادبای تاریخی‌ را به‌پای جميع مردم نوشت." ولی ژن های پدر و مادر و محیط، آدما رو میسازه. آدمهایی که هر کدومشون تا اندازه ای استقلال فکری دارند. درسته که نمیشه این خلاقیت ها را به پای جمیع مردم نوشت، ولی به پای یک عده از مردم که میشه نوشت. هیچ کدوم از ما تو خلاء به دنیا نیومده. من هم مثل شما، وجود افراد استثنایی را قبول دارم، ولی آنها را هم جزو شناسنامه ی اون ملتی میدونم که این استثنائات به آنها تعلق داره. من و شما هم، چه استثنائی و چه غیر آن، به شناسنامه ی "ملت ایران" تعلق داریم. من حرف شما را تقریبن قبول دارم که تراوشات فکریِ این استثنائیان را نمیتوان "معرّف هوویت ایرانی" دانست. و تقریبن میگویم، چون مساله ربط داره به زمان. گویند ترا هست پدر عاقل و فاضل، از فَضل پدر تو را چه حاصل؟ فرهنگ و تمدن زمان کورش را شاید بتوان "معرف هوویت ایرانی" در آن زمان دانست. انقلاب اسلامی "معرف هوویت ایرانی" در 30 سال پیش بود. حرف از قبول حرف شما به طور تقریبی زدم، چون وقتی به شاعر استثنائیمان، یعنی آقای شاملو، فکر میکنم، میبینم که تراوشات فکری او تقریبن " معرف هوویت بخش بزرگی از جنبش "روشنفکری"ِ ایرانیان در
ده های 40 و 50" میباشد. آری،" ولایت مطلقه ی فقیه نتیجه ی زایمان تاریخی جماعت روشنفکر ایرانی است". شاید اینطوری هم بتوان گفت: " خلاقیتهای جمعیِ جمیع مردم را میتوان به پای جمیع روشنفکران آن مردم نوشت". حالا اول تخم مرغ بود یا مرغ؟
آقای زهری، شما وقتی به درستی مینویسید "ولی به‌واقع اگر اين مردم را در هر کجای ارض آزاد بگذاريد، عين يا چيزی شبيه به همان بساط را پديد می‌آورند!"، آیا خودتان را از این مردم جدا میکنید؟ فکر نکنم، وگر نه از اول از "ما ملت" حرف نمیزدید. من فکر میکنم وضعیت جنبش روشنفکریِ ایران در حال حاظر با وضعیتش در دهه های 40 و 50 ، خیلی فرق کرده. الان چندین هزار وبلاگ داریم. اون جوّ عقب مونده ی چپی و راستیِ اون دوران، دیگه یقه ی عده ی خیلی کمی رو میگیره. دوران تسفیه حساب در جنبش روشنفکری چند سالی است که شروع شده. الآن دیگه درست و حسابی!! نمیشه شاملو را به خوردِ دانشجو داد؟ اکبر گنجی مانیفست جمهوریخواهی مینویسه، در درون ملّاها، عده ای حرف از جداییِ دین و دولت میزنند. جوّ قالبِ این زمان، دمکراسیخواهی است. جدائیِ دین از حکومت، آزادیِ احزاب، حکومتِ پارلمان. این جوّ، به اندازه ی زمین تا آسمان، با جوّ روشنفکریِ 30، 40 سال پیش فرق داره، هر چند که باز هم بسیار عقَبمانده ایم. من میگم: " یک ملت، آیینه ی تمام نمای روشنفکرانش است". از بچه ی 15 ساله و یا اونی که از صبح تا شب باید مسافر کشی کنه، نباید انتظاری داشت. بار و مسعولیت اصلی روی دوش روشنفکرانی است که موقعیتش را داشته اند که روشنفکر شوند و (شاید بدبختیش را داشته اند که) نمیتوانند تماشاچی باشند. نمیتوانند دنبال پیدا کردن و حل مشکلات نباشند.
شاد باشید
با احترام
شاهین دلنشین
من حتماً در پاسخ اين دوست چيزکی خواهم نوشت. وعده‌ی مشخص نمی‌گذارم، امّا پاسخ‌دهی قطعی است. برای امشب، خود مطلب به حد کافی بلند و تأمل‌برانگیز هست که خوراک کامل خوانندگان فهيم اين صفحه باشد. ديالوگ ما پس بماند تا روزی ديگر...

۱ نظر:

شاهین دلنشین گفت...

آقای زهری
من وقتی نوشته ی خودمو اینجا میخوندم، دیدم که "متاثر" را "متعسر" نوشته ام. فکر کردم شاید بد نباشه بگم شما که میدونید، خواننده هم بدونه که اصل این نوشته با حروف من دراوردی ِ خودم بوده، که در نوشتن فقط یک س، فقط یک ت و ز و ... بکار برده بودم، ولی شما از من خواستید که رسم الخط آنرا به شکل امروزین، اصلاح کنم، که کردم، ولی همونطور که می بینید، نمره ی املام بیست نشد. شما چند وقت پیش، پای یادداشت " درست بنویسیم، درست بگوییم" آقای پرویز رجبی، نکته ای را یادآور شدید. من به زودی نوشته ای در این مورد را برای شما میفرستم، تا ببینید قابل خواندن هست یا نه؟
شاد باشید
شاهین دلنشین