جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

تنها عامل نگه‌دارنده‌ی ارتباط

تنها عاملی که در ارتباط ایجاد تعادل می‌کند "ترس" است: ترس از دست دادن طرف مقابل یا ترس مستقیم از طرف مقابل.
ترس که بریزد، ارتباط می‌شکند.

جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

راجع به کوبا و نوستالژی "چپ ایرانی"

در فیس‌بوک -که این‌روزها خانه‌‌ی آمال اینترنت‌بازان شده- گاهی تیتر جالبی می‌آید، جرقه‌ای می‌زند و به سرعت خاموش و محو می‌شود. شتاب نوری، بی‌خانمانی نسبی و نبود حریم خصوصی عمده‌دلایلی هستند که باعث شده من به آن منگنه نشوم، ولی از سرزدن گاه‌به‌گاهی به آن هم نمی‌شود گذشت.

در بین همین تیترها، ویکی‌پدیای فیدل از محمدرضا فطرس نظرم را جلب کرد. فطرس با عکسی و چند سطر نوشته، با ظرافت تمام نظرش را به خواننده انتقال داده بود؛ نظری که با آن موافق بودم و موافقتم را طی کامنتی زیر آن مهر کردم. طبعاً، در بین مطالبی که در روز (یا شب‌هنگام) همه‌ی ما می‌خوانیم، با خیلی موافقیم و با خیلی هم نه، ولی تنها معدودی هستند که اگر نظرمان را زیرش نچسبانیم، چندروزی وجدان‌درد امان‌مان را می‌برد! چون این‌جور مطالب، آناً به نقاط احساسی ما چنگ می‌زنند، به‌واقع قبل از آن‌که نظر بدهیم، نظر از دست‌مان درمی‌رود و ما فقط خواننده‌ی نظر خود هستیم نه صادرکننده‌اش...

شما که الان آن نوشته و کامنت‌هایش را خوانده‌اید و البته آن عکس گویاتر از هر نوشته را هم دیده‌اید، لابد می‌دانید که منظور این نوشته در چیست. این را هم بگویم که این نوشته پاسخی صریح به کامنت محمد افراسیابی نیست (که مردی محترم و انسان‌دوست است)، اما لااقل نشأت‌گرفته از آن است.
یک نکته را بگویم و رد شوم: من یادم نمی‌آید که در باره‌ی سوئد "گزارش"ی داده باشم. هفت-هشت خط ابراز عقیده‌ی شخصی من راجع به شهر "یوتوبوری" (نه کشور سوئد) حاصل سفر کمتر از یک‌هفته‌ی من به آن‌جا بود... که هیچ دعاوی "گزارش‌دادن" یا "سفرنامه‌نویسی" ندارد. برای همین، کسی نمی‌تواند با برچسب‌زدن و اهدای هویتی کذب به نوشته‌ای کاملاً شخصی، اعتبار و صداقت آن‌را زیر پرسش ببرد. در ثانی، من مانده‌ام چرا معدودی از افراد، نقد حال‌وهوای یک شهر را توهینی حیثیتی به خود قلمداد می‌کنند؟! من شک ندارم نوشته‌ی من به شهردار یوتوبوری هم به اندازه‌ی عمو اروند برنمی‌خورد:)

و اما اگر ظریف شویم، می‌بینیم که مایه‌ی اصلی آزردگی، نه بحث مربوط به سوئد، که نیشتر به‌جای من به طرز تلقی غلط از وضعیت مردم و نظام سیاسی کوباست که تبلیغات‌چی این کذب -در تمام این سالیان- چپی‌های ما بوده‌اند. اگر زمانی -مثل دوره‌ی انقلاب که راه ارتباطی به دو کانال تلویزیونی-رادیویی و چند نشریه ختم می‌شد-، می‌شد گنجشکی بی‌خاصیت مثل آلبانی را با رنگ‌آمیزی تهوع‌آور مشتی ابله، به‌جای قناری به نسل جوان قالب کرد و آن‌ها را به خاک سیاه نشاند، امروز اما گستردگی تبادل ارتباطات در دهکده‌ی جهانی هر انسانی را در هر نقطه‌ای از جهان از حال و وضع هم‌نوعش در دیگر گوشه آگاه می‌کند. امروز کافی است که شما یک پاسپورت غربی داشته باشید و بتوانید به همه‌جای دنیا سفر کنید و بی‌حاشیه و واسطه، خودتان ناظر واقعیت باشید.

شوربختانه یاوه‌هایی که درباره‌ی وضع کوبا به خوردمان می‌دادند، هنوز توسط عده‌ای از همان نسل منتشر می‌شوند. به قولی: "کسی که خواب است را می‌شود بیدار کرد، اما کسی که خودش را به خواب زده هرگز"! برای من که به کوبا رفته‌ام، آن‌جا چیزی جز سواحل آفتابی، مردم و کشوری به‌شدت فقیر و عقب‌مانده از روند رشد جهانی نیست. همین را بگویم که در کوبا، هنوز ماشین‌های قبل از "انقلاب" را سوار می‌شوند! باور کنید نکبت و فحشا از در-و-دیوار این سرزمین می‌بارد. مردم هم -مثل دیگر مردم نظام‌های پلیسی و دیکتاتوری- تا گلو در دروغ و فساد اخلاقی و خلسه و ترس فرو رفته‌اند.
من واقعاً مانده‌ام آدم می‌تواند وضعیت اسف‌بار ساختمان‌ها، خیابان‌ها، بیمارستان‌ها (که بیش‌تر شبیه به قصال‌خانه‌ هستند تا بیمارستان)، کودکان در لباس‌های مندرس، لشکر گدایان، پلیس‌های بی‌شمار در هر کجا و فلاکت عمومی که در بین مردم موج می‌زند را ببیند و با وجدانی آسوده در این انبوه پرسه بزند و "حال کند" و بدتر از آن، با نابینایی تمام برای ماندگاری این سیستم مخوف هم‌چنان تبلیغ کند؟!

این بیش‌تر از نوعی گرفتاری نوستالژی مایه می‌گیرد، تا که پا در دگرگونه‌دیدن داشته باشد. بعضی از خانواده‌‌های شهدا را دیده‌اید که با وجود لمس از نزدیک واقعیات جامعه‌ی ایران، نمی‌توانند دست از حمایت از رژیم بکشند؟ گاهی گذشته‌ی افراد چنان گریبان‌شان را گرفته و به اعماق‌شان چنگ زده که هیچ راه فراری از آن پیش روی‌شان نیست... این درست مرز باریک‌تر از موی شجاعت اخلاقی و نه گفتن به اشتباهات گذشته یا از آن سو، چشم فروبستن ممتد و ادامه‌ی توجیه خود است.
اگر خاک آن مسیر را که به غلط رفته‌ایم، در سرند نگاه امروزی بریزیم و به‌دقت ذرات‌اش را وارسیم، به دست نسل پس از خود چراغی داده‌ایم که مثل ما در آن کوره‌راه نیافتد.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

با یک تیر، دو سفر!

من آدم سفرهای دور-و-دراز نیستم، چون به هفته نرسیده، دلم برای تختم و در و دیوار خانه‌ام یک‌ذره می‌شود، ولی با این هزینه‌های گزاف، سفر یک‌هفته‌ای هم چندان عاقلانه به‌نظر نمی‌رسد.

از 25 آگوست تا هفت سپتامبر در اروپا بودم. اول به سوئد رفتم (رفتیم)؛ به شهر گوتنبرگ یا به تلفظ محلی "یوتوبوری". هوا سرد و شدیداً متغیر بود و ویرانگر روحیه‌ی بشاش. خود شهر هم چیز دندانگیری برای دیدن نداشت جز خیابان "اونی" که آن‌هم... بگذریم!
در مرکز شهر به بیلیارد رفتیم؛ چهارنفری. می‌توانم بگویم تنها غیر سوئدی‌های آن‌جا همین ما چهارنفر بودیم! من وارد جزئیات نمی‌شوم که مایه‌ی ملال است... همین را بگویم که یک آبجو ناقابل آن‌جا چیزی حدود 12 دلار کانادایی برای‌مان آب خورد...
تنها مرکز خرید شهر (مال) شیک بود اما تا بخواهید گران. اکثر لباس‌ها -مخصوصاً مارک‌های آمریکایی- دو برابر قیمت کانادا بودند. من مانده بودم که با این درآمدهای سوسیالیستی، چطور مردم زورشان می‌رسد خرید کنند؟
مردم آراسته و زیبا بودند؛ چه زن و چه مرد، مخصوصاً زن‌ها... و عاشق صحبت‌کردن با انگلیسی‌زبان‌ها. به هر حال، دیدن این شهر در حد یک سفر چند روزه بد نبود.

در آلمان، در فرانکفورت، بخت‌یار بودیم که هوا مطلوب بود با دمایی تن‌نواز. شهر، شهر آخر تابستان بود که مردم در تکاپوی مکیدن آخرین قطرات شهد فصل‌اند؛ فصلی که مردم را در انتظاری یک‌ساله می‌گذارد و می‌رود. در زمانی کم، بیش‌تر از آن‌چه که می‌شد دیدیم و گشتیم.

در مجموع، سفر خوبی بود، اما بهتر می‌شد اگر با بعضی دوستان اینترنتی دیدار می‌کردم، مثل حمیرا در سوئد و بعضی دیگر در آلمان یا جاهای دیگر. بماند به وقتی دیگر...

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

حمید و میداف‌اش...

خبر فوت حمید واقعاً شوکه‌ام کرد! نه این‌که مردن چیز عجیبی باشد... نه... حمید اما این‌قدر محکم و بشاش بود که کم‌تر کسی فکر می‌کرد مرگ حتا از صد فرسخی‌اش بگذرد.
نثر استوار و سبک ویژه‌ی روایتگری حمید -با طنزی که آویخته به سردر تقریباً همه‌ی نوشته‌هایش بود- آدمی را به تحسین وامی‌داشت، در پی این پرسش که "چطور ممکن است آدمی که بخش عمده‌ی زندگی‌اش را (بیش از چند دهه) در غرب زیسته باشد، این‌طور قوی بنویسد؟" طنز حتا یقه‌ی تلخ‌ترین و تندترین یادداشت‌های سیاسی او را هم ول نمی‌کرد... طنزی گزنده و گیرا.
من اما بیش از هر چیز، منش و مردمداری حمید را می‌پسندیدم. می‌شد گفت که نام دوست، واقعاً برازنده‌ی او بود. حمید این هنر را داشت که با یک پیام کوتاه پای نوشته‌ای، دل کسی را به‌دست آورد و روز او را بسازد.
من حمید را از نوشته‌ها و درون نوشته‌هایش شناخته و دیده بودم... او هماره در متن نوشته‌هایش روان است...

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۸

نوروز همیشه پیروز شادان باد!

بعد از نزدیک به ده‌سال زندگی در تورنتو، این شاید اولین سالی باشد که آمدن نوروز را حس می‌کنم. هوا از دو هفته پیش رو به گرم‌شدن گذاشت و من امروز دیدم که جوانه‌ی گل‌های فصلی در باقچه‌ام، سر-بیرون-کرده‌اند و با حیرت بازگشت غازها را می‌نگرند...
نوروز فقط یک روز قراردادی و تعیین‌شده در سال نیست؛ علاوه بر آن، رخدادی‌ست که تغییر فصل و آمدن بهار زندگی را نوید می‌دهد. اما در این روزهای پرمصیبت ایران محنت‌زده‌ی ما، نوروز نماد امیدواری‌ست؛ رد جریان‌ زندگی و نشانی از آمدن روزهای بهتر است.
نوروز حدیث جهیدن خون زندگی در شریان تنِ بیمار میهن ماست...
با آرزوی روزهای بهتر، نوروز مبارک!

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

تویوتا در آمریکا

آمدن مالک اصلی تویوتا (Akio Toyoda) به آمریکا و اعترافات و معذرت‌خواهی‌اش به‌خاطر مشکلات فنی (ترمز) تویوتا، در خود چند نکته درخور توجه دارد که اصلی‌ترین‌اش "رابطه‌ی قدرت در اقتصاد" است. واقعاً چه قدرتی جز آمریکا قادر است بزرگ‌ترین تولید‌کننده‌ی اتوموبیل امروز جهان را از دربارش بیرون بکشد و تلویحاً در اذهان عمومی محاکمه کند؟ وقتی ابرقدرتِ جهان می‌بیند چطور اوضاع اقتصادی تولیدکنندگان خودی خراب است، طبیعی است در کار آن‌ها که دارند پیشی می‌گیرند اخلال کند و برای‌شان حدوحدود بگذارد...

تویوتا نیز چون راه و رسم اقتصاد و رمز ماندگاری در صدر آن -که چیزی جز مصالحه با قدرت نیست- را می‌داند، به‌جای گردن‌افراشتن‌ها و گردن‌کلفتی‌های ایدئولوژیک و جهان‌سومی، با گردنی کج راهِ "عذرخواهی" و پرداختِ به‌موقع باج سیبیل را برمی‌گزیند تا با کم‌ترین هزینه‌ی ممکن، از مهلکه‌ای که ارباب قدرت پیش پایش گذاشته‌اند، بگریزد.
فهم امروزی اقتصادی و راندن در راسته‌ی روابط قدرت تعریفی‌ست برازنده‌ی آن‌چه تویوتا کرد.

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

سالگشت ایرج عماد

شنبه‌ی گذشته، شب‌هنگام، مراسم سالگرد -یا نخستین سال‌مرگ- ایرج عماد برپا شد؛ در کتابخانه‌ی نورت‌یورک. در این مراسم، راجع‌به کارهای مثبت ایرج صحبت شد؛ همین‌طور موسیقی زنده‌ای و اغذیه و شرابی. خلاصه از فاتحه‌خوانی و خرما و حلوا و شله‌زرد خبری نبود!
یادبودِ ایرج عماد، گذشته از احترام به کسی که در فضای فرهنگی جامعه‌ی ایرانی فعال بود، فرصتی بود برای تجمع کسانی که دستی در قلم و سری در اندیشه دارند. دیدن دوستان در این زندگی پرمشغله‌ی تورنتو غنیمتی است خودش.
بدون قضاوت در محتوای گفته‌ی آن‌چه بعضی حضار در این مراسم ایراد کردند، طرز برگزاری مراسم مدرن و احترام‌آمیز بود و نشان داد ایرانی‌های اهل کتاب تورنتو، از لحاظ سطح و فرهنگ، یک سروگردن از خیلی از ملیت‌ها بالاترند.
تأسف بزرگ در این است که در قرن بیست‌ویکم، در کهن‌دیار ما نظامی حاکم است که به قرن‌ها پیش تعلق دارد و در هر نقطه‌ای از کره‌ی خاک که باشیم، داغ ننگی است بر پیشانی ما!